دوران حضور و تكاپوي شهيد حاجمهدي عراقي در تشكل «فدائيان اسلام» از شاخصترين سرفصلهاي حيات سياسي آن عزيز و مدخلي بر شناخت صحيح اوست. اين مقطع از آن رو در خور مطالعه است كه آن شهيد گرانمايه طي آن، اولين تجربيات سياسي خويش را به دست آورد كه اين تجربيات و مشاهدات، در زندگي سياسي و پرماجراي او در آينده، فراوان به كار آمد. مروري بر خاطرات منقول از وي در «نوفل لوشاتو»، نمايانگر آن است كه وي درمقام ارائه و انتقال تجربيات سياسي خويش به حضار، به شدت متأثر از دوران حضور خود در فدائيان اسلام بوده و دانستههاي آن مقطع، در ادوار بعدي بسيار به كار او آمده است. اين گزارش از دوران فعاليت وي در جمعيت فدائيان اسلام نيز از همين رو و در راستاي بازشناسي نخستين دور از مبارزات آن شهيد گرانمايه تدوين گشته است.
آغاز پيوند با فدائيان اسلام
شهيد حاج مهدي عراقي به لحاظ ريشه مذهبي خويش، به طور طبيعي خود را با جريانات وگروههاي اسلامي نزديكتر ميديد و طبعاً در مقام انجام فعاليت سياسي آنها را مقدم ميداشت. در سالهاي اوجگيري نهضت ملي ايران و تلاش جريانات استقلالطلب براي گسيل داشتن نمايندگان ملي به مجلس شورا، مرزبندي چنداني ميان جريانات مذهبي با جريانات ملي وجود نداشت و آنها هدفي مشترك را تعقيب ميكردند. اما هنگامي كه اختلافات آغاز شد، راه هريك نيز از ديگري جدا گشت. محمدمهدي عبدخدايي از اعضاي اين تشكل و دبيركل كنوني جمعيت فدائيان اسلام، در باب چگونگي اين اختلاف و انتقال ميگويد:«وقتي كه دكتر بقائي روزنامه شاهد را در چاپخانه مظاهري چاپ ميكرد و پليس، شبانه حمله ميكرد كه روزنامه را غارت كند، مهدي عراقي از كساني بود كه روي پشتبام چاپخانه نگهباني ميداد. چاپخانه مظاهري در كوچه عربها در ناصرخسرو بود. يك بار من رفتم آنجا نگهباني بدهم كه قبول نكردند. بعد از اختلافي كه بين مرحوم نواب و جبههملي افتاد، اينها چون مر حكومت اسلامي را ميخواستند، به طرف شهيد نواب صفوي گرايش پيدا كردند، در حقيقت آمدند و با نواب صفوي يكي شدند، لذا گاهي در جلسات فدائيان اسلام، مأمور انتظامات ميشدند. اينجا بود كه من بيشتر شهيد عراقي و اكبر پوراستاد و خدا بيامرزد حاجي يوسفيان را كه ورزشكار بود و هر هفته جمعهها ميرفت زورخانه و برايش زنگ ميزدند، ديدم. البته در آن دوره مهدي عراقي و حاج اسدالله صفا هم به زورخانه ميرفتند و اهل ورزش بودند». (1)
دست راست نواب
شهيد مهدي عراقي به لحاظ توانمنديها و قابليتهاي فردي، در جمعيت فدائيان اسلام بسيار زود صاحب نقش و عنوان شد و مورد ملاطفت شهيد نواب صفوي قرار گرفت. از همين رو با توجه و توصيه آن شهيد، به عراقي مأموريتها وكارهاي شاخصي ارجاع ميشد. حاج اسدالله صفا از اعضاي فعال فدائيان و نيز دوستان شهيد مهدي عراقي دراينباره معتقد است: «آقا مهدي، دست راست مرحوم نواب بود و وقتي هم جلسه ميگذاشتند و پنج شش نفر جمع ميشدند كه برنامهريزي كنند، يكي از آنها قطعاً آقا مهدي عراقي بود. نزديكترين افراد به مرحوم نواب، ده پانزده نفري بوديم كه شب و روز با مأموران رژيم برخورد داشتيم؛ من بودم و آقاي احرار و حاج مهدي و خليل طهماسبي. خدا رحمت كند شهيد نواب در آن دوران خفقان، كتابي با دستخط خودش نوشته به اسم حكومت اسلامي و در آنجا نوشته: «خاندان پهلوي بدانند كه در يك شب تاريك يا يك روز روشن همهتان را به درك واصل خواهيم كرد.» خلاصه اين كتاب چاپ شده بود و حالا ما مانده بوديم كه آنها را چطور پخش كنيم. من و آقا مهدي دوچرخه داشتيم و تصميم گرفتيم كتابها را به آدرس سرتيپها و سپهبدها و رئيس مجلس و وكلا برسانيم. با همان دوچرخهها به در خانههاي همهشان رفتيم و به هر كس كه دم در ميآمد و كتاب را ميگرفت، ميگفتيم برو رسيد بگير و بياور و همين كه ميرفت رسيد بياورد، ميپريديم روي دوچرخهها و در ميرفتيم. خلاصه يك شبه همه كتابها را پخش كرديم كه مثل توپ تركيد. بحث عجيب و غريبي بود. آقا مهدي در جلسات خصوصي فدائيان اسلام محرم اسرار بود و كساني را كه قرار بود به ميدان بروند و فداكاري كنند، آقا مهدي اينها را ميساخت و آموزش ميداد. بعد هم كه مرحوم نواب را به شهادت رساندند، آقا مهدي، اين حقير و حاج سيدهاشم حسيني را خواست و گفت بعد از آقا، بياييد خودمان اين كار را بكنيم. حاجسيدهاشم حسيني گفت من نميآيم و ديگر نميخواهم وارد اين جور كارها باشم. يك شب هم رفتم خانه آقا مهدي و ديدم محمد بخارايي و آقاي هرندي و آقاي اماني همه آنجا جمع هستند و آقا مهدي دارد روي اينها كار ميكند. بعدها مرحوم بخارايي را هم آقا مهدي عراقي ساخت». (2)
داوطلب اعدام ِ انقلابي رزمآرا
دوستان عراقي از تهور وآمادگي او براي انجام مأموريتهاي مهم داستانها دارند، داستانهايي كه تاكنون كمتر از آن سخن رفته و جاي آن در تحليلها خالي است. او هماره در مركز ثقل فعاليتهاي فدائيان اسلام بود و از همين رو درهنگام توافق جريان ملي و مذهبي بر اعدام سپهبد حاجيعلي رزمآرا، ابتدا عراقي براي انجام اين كار داوطلب گشت. اين درحالي بود كه هنوز اين مأموريت به شهيد استاد خليل طهماسبي موكول نشده بود. مرحوم امير عبدالله كرباسچيان از اعضاي مؤسس فدائيان اسلام در باب اين موضوع خاطرهاي ناب دارد: «شهيد عراقي خصوصيت بارزي كه داشت اين بود كه هميشه جلوتر از بقيه بود. نه جلو افتادن به منظورجلوه كردن و برتريخواهي، بلكه وقتي خطري بود، هميشه جلو بود. مثلاً تظاهراتي داشتيم بر ضد هژير كه شهيد عراقي جلو بود، آقاي حاج اسدالله صفا پرچم دستش بود و شهيد امامي هم تفنگ يكي از سربازها را محكم گرفته. در هر حال ايشان هميشه جزو نفرات اول بود، هم درس ميخواند و با عشق و علاقه به مدرسه ميرفت و كتابهايش هميشه زيربغلش بود و هم موقعي كه قرار بود به جلسهاي بيايد، ميآمد و يك لحظه هم دير نميكرد و هيچ مضايقهاي نداشت از اينكه از خودش مايه بگذارد.
ايشان قبل از شهيد خليل طهماسبي، براي زدن رزمآرا داوطلب شده بود و خيلي هم اصرار داشت و از من هم شروع كرد و گفت: «خوب نيست كه من بروم و خودم بگويم.» گفتم: «خوب است كه با هم باشيم، چون ممكن است آقاي نواب بخواهند سؤال و جواب كنند.»گفتم: «اينكه شما ميخواهيد اسلحه بياوريد و رئيسالوزرا را بزنيد، كار خيلي خوبي است و ما همگي از خدا ميخواهيم.» خود من روزنامه داشتم، كار داشتم، به مجلس ميرفتم و تا دو متري بالاي سر رزمآرا هم ميرفتم. به شهيد نواب گفتم: «اين مردك، ديوانه است. نبايد معطل كنيم.» شهيد نواب گفتند: «اگر شما برويد، ميگويند اينها كفگيرشان به ته ديگ خورده، چون اسمم سِمتم بود دبير مؤسس فدائيان اسلام.» شهيد عراقي گفت: «آقا من كه ته ديگ نيستم، يك آدم همينطوري هستم.» گفتم: «عزيز من! آقاي عراقي! از اين حرفها نزن.» درهرحال مرحوم نواب گفتند اين كار قبلاً به كس ديگري محول شده و نميشود آن برنامه را به هم زد. من به آقاي عراقي گفتم: «عزيز من! وقت تنگ نيست و اگر بخواهيد هميشه وقت براي مبارزه و جانبازي هست و شما هم كه ميخواهيد.» و اتفاقاً فكر درستي هم كردم. درهرحال بنده خدا در آن مرحله مأيوس شد». (3)
طرح ترور مصدق!
بيترديد فدائيان اسلام خود را از مؤثرترين نيروها در روي كار آمدن مصدق ميدانستند و طبعاً در پي اين حمايت پيگير، ايجاد آرمانشهر ديني خود را ميجستند. با اين همه اولين اقدامي كه پس از زمامداري مصدق در كارنامه او ثبت شد، دستگيري شهيدنواب صفوي، ضرب و شتم ياران او در زندان و تبعيد شماري از آنان به مناطق بد آب و هوا بود. بهانه اين امر بس جالب به نظر ميرسيد: «نواب صفوي چند سال پيش در ساري بر عليه مشروب خواري صحبت كرده و مردم متأثر از آن به دكان يك شراب فروش حمله كردهاند. اينك بر اساس شكايت مشروبفروش، او دستگير شده است!!». اين رفتار، اعضاي جوان و پاكباز فدائيان اسلام از جمله شهيد مهدي عراقي را بس خشمگين ساخت تا جايي كه آنان را به انديشه ترور مصدق انداخت، طرحي كه هيچگاه عملي نشد. مرحوم كرباسچيان دراين باره نقل ميكند:
«اين نكتهاي كه ميگويم بسيار مهم است و در جايي گفته نشده. بعد از بالا گرفتن جدال فدائيان اسلام با مصدق و عهدشكنيهاي او با فدائيان بر سر اجراي احكام و رعايت قوانين اسلام و پس از زنداني شدن شهيد نواب جلساتي داشتيم و تصميم گرفته شد كه مصدق را بزنيم. در آن جلسات من بودم، حاجحسنآقا سعيدي معروف به سعيدالسلطنه بود، مرحوم گل دوست بود كه انسان نابي بود و آقاي كياني و شهيد عراقي. آقاي كياني و شهيد عراقي از لحاظ سن و سال خيلي به هم نزديك و بسيار با هم صميمي بودند. وقتي موضوع مطرح شد، شهيد عراقي به آقاي كياني گفت براي اين كار، من همراه شما ميآيم. اين كار البته فداكاري خيلي زيادي ميخواست. قرار شد مرحومه همشيره بنده و همسر آقاي سعيدي، به هواي اينكه ميخواهند عريضهاي را به مصدق بدهند، بروند جلوي كاخ گلستان كه نخستوزيرهم همان جا بود و مرحوم عراقي و آقاي كياني پايينتر، سر پيچ بايستند و پس از گرفتن اسلحه از خواهرها و در بازگشت، او را به جزايش برسانند. آن روزها ماشين ضد گلوله نداشتيم. مصدق كه ميآيد، نميدانم روي آن شيطنت ذاتي كه داشت، از كجا موضوع را ميفهمد و با اشاره به راننده، با سرعت از در بيرون ميآيد و سر پيچ كاخ با چنان سرعتي به طرف راست ميپيچد كه چرخ عقب از روي نوك پاي برادران رد ميشود و فرياد كوتاهي شنيده ميشود. مصدق كه مرگ را در يك قدمي خود ميبيند، فرار ميكند و ميرود به مجلس و در آنجا متحصن ميشود كه فدائيان اسلام ميخواستند مرا ترور كنند. در قضيه نهضت نفت، كتك و زندان و مصائب مال ديگران بود، اما قضيه به نام اين مردك تمام شد. بههرحال رفت توي مجلس كه من تأمين جاني ندارم و بعد حرف مضحكي زد كه سوراخ بخاريها را بگيريد، چون ممكن است اينها از اينجا بيايند داخل! ميگفت فدائيان انگليسي هستند و از اين حرفها. بنده خدا آقاي عراقي بعد از اين ماجرا اصلاً ديگر نميخواست مرا ببيند. خانهنشين و داغون شده بود، درست مثل قضيه انشعاب. من هم كه نميتوانستم اين طرف و آن طرف بروم، ولي بالاخره در ملاقاتي به ايشان گفتم: «آقا! طوري نشده. شما هستيد، او هم هست. جنايتهايش هم كه معلوم است. مجلس را نبايد تعطيل ميكرد كه كرد، آن رفراندوم بيمعني را نبايد علم ميكرد كه كرد، قانون امنيت اجتماعي يا همان ياساي چنگيزي را نبايد علم ميكرد كه كرد، بنابراين چه جاي نگراني است؟ هروقت خدا كمك كند، كلكش كنده است.» شهيد عراقي خيلي غيرتمند بود. خلاصه يك جوري روحيهاش را ترميم كرديم. بعد هم مصدق از مجلس بيرون آمد، مطبوعات، از جمله خود ما شروع كرديم به انتقاد از او». (4)
زمينههاي يك انشعاب
انشعاب شهيدمهدي عراقي و يارانش از فدائيان اسلام پس از 28 مرداد1332، نقطه عطف و يا به زبان روشنتر، نقطه پاياني بر فعاليت سياسي وي در آن دوره زماني است. در باب اين فصل از زندگي عراقي روايتها و حتي سوءاستفادههاي فراواني صورت گرفته است. با اين همه بايد روايت نزديك به حقيقت را از كساني شنيد كه در آن دوره شاهد ماجرا و آگاه به حقايق بودهاند. محمد مهدي عبد خدايي در اين باره روايتي در خور تأمل دارد:
«مرحوم نواب كه از زندان آزاد شد، اعلاميه داد كه ما دوران فترت را آغاز ميكنيم، چون اختلافي بين آيتالله كاشاني و مصدق و شاه به وجود آمده و ما از هر دوي اينها ضربه خوردهايم، بدون هماهنگي با هر دوي آنها، دوران فترت را آغاز ميكنيم. من الان بعد از 50 سال، هم به مهدي عراقي و دوستانش حق ميدهم هم به نواب صفوي. چرا؟ مهدي عراقي و دوستانش وحشت بسيار عجيبي از حزب توده داشتند، چون بسيار رشد كرده بود. نواب صفوي و دوستانش دست خارجي را در اين جريانات، دخيل ميدانستند. شايد شما نتوانيد آن روزها را مجسم كنيد كه اگر فرضاً 28 مرداد پيش نميآمد، حزب توده مسلط ميشد. فضاي عجيبي بود. از آن طرف آدم احساس ميكرد حركت آيتالله كاشاني دارد به نفع دربار تمام ميشود، از طرفي ميديدي كه دكتر مصدق دست حزب توده را باز گذاشته. استالين هم بعدها در خاطراتش نوشته بود كه بعد از دكتر مصدق نوبت حزب توده است و اگر تودهايها مسلط ميشدند، اينجا ميشد چكسلواكي. اين طور نيست كه شما تصور كنيد يكي از طرفين اشتباه ميكرد، بلكه هر دو طرف در موضع خودشان نسبت به اوضاع موضع درستي داشتند. هيچ مانعي ندارد كه هر دو طرف نگاه درستي داشته باشند. به نظرم ميآيد كه مرحوم مهدي عراقي و دوستانش احساس ميكردند كه بايد از آيتالله كاشاني و در واقع از مجموعه روحانيت دفاع كنند، ولي مرحوم نواب صفوي معتقد بود كه مرحوم كاشاني يك روحاني پارلمانتاريست است و به مغزش هم حكومت اسلامي خطور نميكند. به مغز حوزه هم خطور نميكرد. در آن مقطع به ذهن هيچ كس خطور نميكرد. آيتالله كاشاني را هم نميتوانيم بگوييم خداي ناكرده اشتباه ميكرد. در آن برهه تشكيل حكومت اسلامي به ذهن ايشان هم خطور نميكرد. مرحوم نواب صفوي معتقد بود كه بايد دست دربار را قطع كرد، درحالي كه مرحوم كاشاني فكر ميكرد كه حزب توده دارد قدرت ميگيرد. دكتر مصدق به طرف حزب توده رفته بود و روزنامههاي حزب توده هم از دكتر مصدق طرفداري ميكردند. در اين موقعيت مرحوم نواب صفوي و واحدي دو تا ملاقات با دكتر فاطمي ميكنند و اختلافات تشديد ميشوند. بعد از اين ملاقاتها، مرحوم نواب نامهاي مينويسد به دكتر مصدق كه اگر به طرف اجراي احكام اسلام برگرديد، ما كمكتان ميكنيم كه همين مسئله، اختلاف را بزرگتر كرد. تقريباً همه فكر ميكردند چون واحدي با دكتر فاطمي ملاقات كرده، به نوعي با او توافق كرده، در حالي كه همه اين بلاها را دكتر فاطمي و دكتر مصدق سرشان آورده بودند. اين اختلاف باعث شد كه اين دوستان از نواب صفوي جدا شدند». (5)
اينها به اختيار خودشان رفتند
اختلاف نظر در هر تشكلي طبيعي است و گاه همين اختلافات، موجب انشعاب نيز ميگردد. انشعاب عراقي از فدائيان اسلام نيز، اگرچه چنين سيري پيمود، اما هرگز موجب نشد تا از ارادت عراقي به رهبر پاكباز خود كاسته شود. اين امري است كه از خاطرات اسدالله صفادوست ديرين عراقي نيز هويداست: «آن جريان كه با مرحوم نواب اختلاف پيدا كرد، در واقع به خاطر يكي از نزديكان شهيد نواب، يعني سيد عبدالحسين واحدي بود. او هم خدايياش در بعضي از كارها از آقاي نواب تند و تيزتر بود. مرحوم نواب در سخنرانيهايش آرام و پخته بود، ولي مرحوم واحدي سه ساعت سخنراني ميكرد، آن هم آتشين، مثل سيد حسن نصرالله كه الان ميايستد سخنراني ميكند، شهيد واحدي ده برابر از اين داغتر بود. آنها كه رفتند و ما هم ميرويم، پس بايد واقعيت را گفت. شهيد عراقي هم در اين اختلاف با شهيد نواب تنها نبود. يكي آقاي ابوالقاسم رفيعي بود كه سمت انتظامات فدائيان را داشت، يكي علياصغر حكيمي بود، يكي احمد شهاب بود، ده پانزده نفري بودند كه با كارهاي آقاي واحدي مخالفت ميكردند. آقاي نواب هم منظورش اين بود كه اگر در ميان برادرهاي ما كسي اشتباه كرد، نبايد او را طرد كنيم، بلكه بايد او را بخواهيم و بگوييم: «عزيز دلم! اينجا را اشتباه كردي و از اين به بعد جلوي اشتباهت را بگير. «آقاي نواب ميگفت معصوم در كل عالم وجود 14 نفر بيشتر نبودهاند و بقيه، همه در معرض اشتباه هستيم. نبايد كه اشتباهات همديگر را جار بزنيم، بايد اصلاح كنيم، ولي اينها رفتند توي كيهان و اطلاعات زدند كه ما چون از فلاني خلاف ديديم، جلسه فدائيان اسلام را ترك كرديم و امضاي همهشان را هم پاي اين اطلاعيه زدند. بعد هم آقاي نواب اعلاميه داد كه اينها به اختيار خودشان رفتند. اصل اختلاف سر آقاي واحدي شد، نه سر چيز ديگري». (6)
به هر روي نقشآفريني شهيد مهدي عراقي در جمعيت فدائيان اسلام زمينهساز شكلگيري انديشه و شخصيت سياسي وي گشت، چيزي كه در ساليان بعد و در جريان نهضت امام خميني بس مؤثر افتاد، كه تفصيل آن شرايطي ديگر ميطلبد.
پي نوشتها:
1- ر. ك به:ماهنامه شاهد ياران، شماره 36، يادنامه شهيد مهدي عراقي، گفتوگو با محمدمهدي عبدخدايي
2- ر. ك به:همان، گفتوگو با اسدالله صفا
3- ر. ك به:همان، گفتوگو با امير عبدالله كرباسچيان
4- ر. ك به:همان
5- ر. ك به:همان، گفت وگو با محمد مهدي عبدخدايي
6- ر. ك به:همان، گفت وگو با اسدالله صفا