چه خوب كه خداوند، عالم و آدم را به گونهاي آفريده كه انواع بهانهها براي «شروعهاي دوباره» و ترميم جراحتها و زخمهاي جان وجود داشته باشد تا آدمي دچار گرداب عسرت و تنگنا نشود.
اگر دقت كرده باشيد هر وقت عيد ميشود انگيزه ذهني و رواني قدرتمندي در بسياري از آدمها شكل ميگيرد، كاري نداريم كه فواره اين انگيزه در روزها و ماههاي بعد رو به افول ميگذارد يا نه، اما بسياري از آدمها به سال نو به چشم شروع دوباره نگاه ميكنند. يعني كه آن سال در درون خود واجد مرهم و ضماد است تا دوباره آدمها به يك آغاز برسند و آن آغاز را جشن بگيرند. حتي ماه و هفته و روز هم چنين خصلتي دارد. ما گاهي ميگوييم از اين ماه چنين و چنان خواهم كرد... گاهي ميگوييم از اين هفته چنين و چنان خواهم شد... گاهي حتي ميگوييم از امروز... كاري ندارم كه ما در آن ماه يا هفته يا روز چقدر ميتوانيم به آن خواستهها و تمناها جامه عمل بپوشانيم، اينكه در ذات زمان چنين فرصتهايي گنجانده و گذاشته شده و آدمها ميتوانند از اين فاصلهگذاريها براي شروعهاي دوباره بهرهبرداري كنند اتفاق جالبي است.
آدمي حتي ميتواند شروعهاي دوبارهاش را روي صورت ابزارها هم مجسم كند. از كودكي عادتي داشتم كه تاكنون هم با من جلو آمده است. يادم ميآيد وقتي مدرسه ابتدايي ميرفتم هر وقت دلم ميگرفت و غمگين بودم ميرفتم براي خودم دفتري ميخريدم. وجود يك دفتر نو در كنارم آرامم ميكرد. انگار كه يك تخته سياه شلوغ و پر از اغلاط، ناگهان جايش را با يك تخته سياه بكر و دست نخورده عوض ميكرد كه هيچ چيزي رويش نوشته نشده بود و ميداني بود براي تاختي تازه و شروعي دوباره. دفتري دست نخورده كه منتظر آرزوهاي من بود.
اوايل نميدانستم كه چرا اين دفترها را ميخرم. نميدانستم چرا يك دفتر پر از برگهاي دست نخورده ميتواند آرامم كند. بعدها دانستم بسياري از چيزهايي كه به آدمي داده ميشود تجديدپذيرند و شباهت عجيبي به همين دفتر دارند. مثلاً سال نو يك دفتر تازه است كه 365 برگ دارد، حالا اين دفتر 365 برگي را به تو دادهاند و زير دست توست. تويي كه با رفتارها و آمدنها و رفتنها و عملها و عكسالعملهايت اين دفتر را پر ميكني. يك ماه دفتر 30 برگي است. البته اگر در ساعت زندگي كني يك ماه ميشود يك دفتر 720 برگي، يعني تقريباً دو برابر سال آدمي كه در روز زندگي ميكند. هر هفته يك دفتر تازه است. اين دفتر هفت برگ دارد و اگر در ساعتها آشيانه ساخته باشي ميشود يك دفتر 168 برگي، همين طور هر روز يك دفتر يك برگي است. اگر در ساعتها زندگي كني، ميشود يك دفتر 24 برگي و اگر در دقيقهها يك دفتر 1440 برگي، يعني تعداد برگههاي اين دفتر روزانه براي آدمهايي كه در دقيقهها زندگي ميكنند از تعداد برگههاي دفتر يك سال براي آدمهايي كه مبناي محاسبهشان روز است بيشتر ميشود.
ميبينيد كه برحسب انتخابي كه فرد انجام ميدهد ـ اينكه در ثانيه زندگي كند يا در دقيقه يا در ساعت يا در روز ـ تعداد برگههاي دفتري كه به او داده شده بيشتر ميشود.
بازگشت يا همان كه در ادبيات ديني، از آن تعبير به توبه شده همان تعويض دفتر تازه با دفتر كهنه براي ثبت اعمال است. بارها در قرآن بر اين نكته پافشاري شده كه آدمي حتي اگر اشتباهات فاحش و سنگيني هم در دفتر اعمالش ثبت كرده باشد باز هم نبايد نااميد شود ـ انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكافرين ـ چون هر روز به او دفتري تازه داده ميشود كه روي آن دفتر تازه و نو اعمالش را ثبت كند اما چه كنيم كه بسياري از انسانها دفترهايي كه هر لحظه و هر آن به آنها داده ميشود بلااستفاده ميگذارند و پناه ميبرند به همان تخته سياههاي شلوغ و درهم، يعني گذشته يا آيندهاي كه در اوهام و خيالات خود ميسازند و متصور ميشوند.
چند وقت پيش، نكتهاي در كتاب «365 روز در صحبت قرآن» تأليف دكتر حسين الهي قمشهاي خواندم كه برايم جالب بود، چون پيشتر به شكلي ديگر تجربهاش كرده بودم. تعبير مؤلف اين بود كه دنيا در واقع يك جلسه امتحان است و آدمها هم در اين آزمون مهم شركت كردهاند، تفاوت اين امتحان با آزمونهاي مشابه ديگر اين است كه نه يك ساعت و دو ساعت و سه ساعت كه يك عمر به تو مهلت دادهاند كه پاسخ سؤال را بنويسي. يعني لحظهاي ميگويند برگهها بالا كه عمرت به پايان رسيده باشد. تفاوت ديگر اينكه برخلاف امتحانهاي ديگر كه معمولاً در لحظه آزمون، دسترسي به منابع امتحاني نداري تو در اين امتحان، بيتشويش به منابع بسياري ميتواني تكيه كني و نكته تمييز ديگر اينكه اين امتحان هر روز تجديد ميشود. امروز نتواني پاسخ سؤال را بدهي فردا باز فرصتي ديگر به تو داده خواهد شد، يعني هر طلوع تازه و هر روز تازهاي كه به آدمي داده ميشود در حكم يك ورقه ديگر جلسه امتحان است. فرض كن هر سال 365 ورقه سفيد به تو داده ميشود كه يك كلمه رويش ثبت كني، كلمهاي كه به حقيقت بار امانت انسان است. همان كه حافظ هم هشدار ميدهد: «عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرآيد/ ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي». شوربختي بزرگي است كه اين همه دقيقه و ساعت و روز و شب بر آدمي بگذرد و نتواند اين نقش هستي را در كارگاه هستي بخواند.