پايم را كه از خانه بيرون ميگذارم، صبح هنوز كامل نشده. مهرباني خورشيد هنوز نتوانسته از لا به لاي ابرها خود را رها كند. هر چند كه برايم فرقي نميكند، آسمان ابري باشد يا نباشد، سرم را بالا ميگيرم و يك روز متفاوت موفق را آرزو ميكنم. عادتم است. اين آرزو كردن گاه چند كلمه ناقابل است گاه يك انشاي چند خطي. خصوصا روزهاي خاص كه تعداد اين خطها بالا و پايين ميشود. روزهايي مثل امروز و ديروز و فردا كه همهاش برايم شده دربي. نه فقط من، كه خيليهاي ديگر را هم اين روزها به خود مشغول كرده است. روزهايي كه البته هر آنچهاش كه گذشته، تا به امروز جز حاشيههاي تلخ نبود و در عجبم كه با اين اوصاف چطور است كه اميدوار يك تفاوت بزرگ هستم براي جمعه.
هنوز چند ساعتي باقي مانده. چند ساعتي كه كم كم ميشود يك روز و نيم. ساعتهايي كه البته هر چه كه گذشته به بطالبت بوده و دهان به دهان شدنهاي بيهوده و زشتي كه كام همه را تلخ كرده. خصوصا كام آن هواداري كه روزهاي گذشته برايش با دغدغه تهيه پول سفر به تهران يا تهيه بليت بازي به شب رسيده و ميخواهد يك بار ديگر بر تن سرد آزادي بنشيدند به اميد ديدن يك بازي گرم. هر چند كه خيلي هم به گرمي بازي كه قرار است به تماشايش خواهد نشست، به گرمي درگيريهاي قبل از آن باشد.
مدتهاست اما همه شور و هيجان و حساسيت از آن آنهايي است كه خود را به هر ضرب و زوري كه شده به ورزشگاه ميرسانند تا حساسترين بازي تيمشان را ببينند. مدتهاست همچنين تلاش خارقالعاده يا چشمگيري در مستطيل سبز وسط ورزشگاه ديده نميشود. يا حتي روي نيمكت دو تيم. خصوصا اگر روي نيمكت يكي از اين دو تيم شخصي نشسته باشد كه ركورد دار است. مثلاً ركورد داشتن چند برد يا ركورد عدم باخت برابر حريف. آن وقت است كه بايد در هواي سرد آزادي خود را مچاله كرد و مدام خميازه كشيد. خميازه هايي كه سرماي هوا اجازه نميدهد دستت را براي پنهان كردنش از زير بغل بيرون بياوري!
زمان زيادي ميگذرد از آن وقتهايي كه تماشاگراني كه با تب و تاب فراوان به ورزشگاه ميآمدند و مدام با فرياد شوق تيمشان را تشويق ميكردند، در ازاي فريادهايشان شاهد بازيهاي دلچسب و زيبا بودند. بازيهايي كه آنقدر هيجان انگيز بود كه اگر هم كسي ميخواست، نميتوانست آرام و بيصدا به تماشايش بنشيند و ناچار بود به گونهاي هيجان ناشي از ديدن آن بازيهاي زيبا را بروز دهد و فرياد و تشويق، عكس العملي بود متناسب با صحنههاي زيبايي كه خلق ميشد.
اين روزها اما هيجاني كه بايد وجود ندارد و آني هم كه هست تنها مال آنهايي است كه سكوهاي ورزشگاه را به خود اختصاص دادهاند. آنهايي كه ميدانند ديگر بازي شبيه آن بازيهاي زيباي قديم را شاهد نخواهند بود اما باز هم با اميدواري، هر اندازه كم راهي ميشوند تا شايد يك بازي متفاوت را به تماشا بنشينند. اين روزها هر كه راه ورزشگاه را در پيش ميگيرد، به اميد ديدن يك بازي زيبا ميرود. اميدي كه البته سالهاست نا اميد ميشود اما همچنان كورسويي از آن مانده هنوز هم ورزشگاه پر ميشود و خيليها هم نميتوانند بليتي براي ورود بيابند. حتي در بازار سياهي كه بيرون آمدن از آن با دست پر معنايي جز خالي شدن جيبها ندارد.
نتيجه هم البته خيلي مهم است. نتيجهاي كه حتي براي بسياري از هواداران از قهرماني پايان فصل هم اهميتش بيشتر است و روي اين مهم هم ميتواند تاثير زيادي داشته باشد. اما وقتي پاي حفظ ركوردهاي كليشهاي به ميان ميآيد، همهاش ميشود تلاش براي حفظ توپهاي بيهوده و خفه كردن سرعت و زيبايي بازي. يعني تلاش براي يك مساوي كه معنايش جز حفظ ركورد عدم باخت نيست. حفظ ركوردي كه به قيمت سپري شدن نود دقيقه نا زيبا تمام ميشود و راهي شدن هواداراني كه باز هم اميدشان براي ديدن يك بازي زيبا به يأس تبديل شده و بايد بعد از سپري شدن ساعتها در سرما، باز هم با تني خسته و ذهني خسته تر و ناراضي راه آمده را در پيش گيرند. اما نه با اتوبوس يا اتومبيل اختصاصي و فول امكانات. بلكه به سختي. به همان سختي كه آمده بودند و بليت گرفته بودند و. . . بروند تا يك دربي ديگر و اميدي ديگر كه شايد يك بار ديگر، به يأس و نا اميدي بدل نشود.