اين بشارت و تنذير قرآن حكيم در آيه 92 سوره آلعمران به يكي از حقايق اندرون آدمي اشاره ميكند: لَن تَنَالُواْ الْبرَِّ حَتىَ تُنفِقُواْ مِمَّا تحُِبُّونَ.
يكي از چالشهاي زندگي آدمي، نسبتي است كه او با بخشيدن برقرار ميكند. اين نسبت است كه وزن و وسعت روح آدمي را تعيين ميكند. هر كه زندگي ميكند سرانجام در بزنگاهها، تكليفش را با بخشيدن يا نبخشيدن يكسره خواهد كرد. جبران خليل جبران در فصل «دهش» كتاب «پيامبر و ديوانه» با نگاهي لطيف و ژرف نگر، تنوع ذهن و روح آدمها را در مواجهه با انفاق و بخشش كاويده است:«هستند كساني كه از بسياري كه دارند اندكي ميبخشند - آن هم براي نام و اين خواهش پنهان، بخشش آنها را آلوده ميكند و هستند كساني كه اندكي دارند و همه را ميدهند.
اين كسان به زندگي و بركت زندگي باور دارند و دست شان هرگز تهي نميشود. هستند كساني كه با شادي ميبخشند و پاداش آنها همان شادي است و هستند كساني كه با درد ميبخشند و آن درد، تعميد آنهاست و هستند كساني كه ميبخشند و از بخشش دردي نميكشند، حتي شادي هم نميخواهند و نظري به ثواب هم ندارند؛ اينها چنان ميبخشند كه در آن دره دوردست، بتهاي عطر خود را در فضا ميپراكند. با دست اين كسان است كه خداوند سخن ميگويد و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند ميزند.»
دوراهي بزرگ «بخشيدن» يا «نبخشيدن» اينجاست كه ممكن است كسي، آنچه را كه به دست آورده صرفا به نبوغ، تقلا، زحمت و رفت و آمدهايش نسبت دهد، كسي هم بگويد «هذا من فضل ربي»، آنكه ميگويد هذا من فضل ربي، آستينهايش را بالا زده، تقلا كرده و نقشه كشيده اما آنچه به دست آورده را صرفا ماحصل آستين بالا زدن، تقلا و نقشهكشيهايش نميداند. معلوم است او بيشتر مستعد دل كندن و بخشيدن است، چون خود را با اندوختهاش يكي نميكند، به دست آورده اما با آنچه به دست آورده يكي نيست.
مولانا در «مثنوي معنوي» حكايت صاحب سگ گرسنهاي را روايت ميكند كه شنيدني است:
آن سگي ميمرد و گريان آن عرب
اشك ميباريد و ميگفت از كرَب:
هين چه سازم مر مرا تدبير چيست؟
زين سپس من چون توانم بيتو زيست؟
سائلي بگذشت و گفت: اين گريه چيست؟
نوحه و زاري تو از بهر كيست؟
گفت: در ملكم سگي بُد نيك خو
نك همي ميرد ميان راه او
روز صيادم بُد و شب پاسبان
شير نر بود او نه سگ اي پهلوان
تيزچشم و خصم گير و دزدران
نيك خو و باوفا و مهربان
گفت: رنجش چيست؟ زخمي خورده است؟
گفت: جوع الكلب زارش كرده است
گفت: صبري كن بر اين رنج و مرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كه اي سالار حُر
چيست اندر پشتت اين انبان پر؟
گفت: نان و زاد و لوت دوش من
ميكشم از بهر قوت اين بدن
گفت: چون ندهي بدين سگ، نان و زاد؟
گفت: تا اين حد ندارم اتحاد
دست نايد بيدرم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
گفت: خاكت بر سر اي پرباد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك!
تصور كنيد كسي سگ باوفايي دارد كه صياد روز و پاسبان شب اوست. حالا آن سگ گرسنه در حال جان دادن است. صاحب سگ هم نشسته پيش او گريه ميكند و اشك ميريزد كه اگر اين سگ بميرد چه بايد بكنم؟ كسي از او ميپرسد چرا از اين نان و توشهاي كه همراهت داري به سگ نميدهي كه او نميرد و تو هم اشك نريزي، صاحب سگ هم در جواب ميگويد آخر اشك رايگان است اما براي نان بايد دست به جيب شد و به درهم و دينار متوسل.
حكايت اين صاحب سگ، حكايت آدم هايي است كه وقتي حال شان را ميپرسي و سلامي ميدهي احتمال ميدهند كه اين سلام و احوالپرسي ممكن است بيطمع نباشد پس شروع ميكنند ساعتها درباره اوضاع بد بازار و كسادي كسب و كارشان حرف زدن و ناليدن تا مبادا كسي طمع كند قرضي از آنها بستاند، غافل از آنكه چه بسا پشت آن سلام و احوالپرسيها هيچ طمعي نبوده است، اما با آن نالهها و بد و بيراه گفتنها حال دروني خود را تاريك كردهاند.
نكته ديگري كه قرآن در وسوسه نبخشيدن بر آن انگشت ميگذارد ترس از بينوايي است. بسياري نميبخشند چون ميترسند بينوا شوند. قرآن در اين باره تصريح دارد: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ/ شيطان شما را از بينوايي ميترساند. ميترساند و از قوه خيال شما مدد ميگيرد. روزهاي مبادا را پيش چشم شما مجسم ميكند. روزهاي ابري، روزهاي قحطي، روزهاي پيري و فرتوتي كه نكند يك وقت دست به جيب شويد. اما بهانه ديگر كساني كه نميبخشند با توسل به جبرگرايي تأمين ميشود. آيه 47 سوره يس ميفرمايد: و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله قال الذين كفروا للذين امنوا انطعم من لو يشاء الله اطعمه ان انتم الا في ضلال مبين/ و چون گفته شود كه از آنچه خدا روزيتان كرده است انفاق كنيد كافران به مومنان گويند: آيا كساني را طعام دهيم كه اگر خداوند ميخواست خود آنها را طعام ميداد؟ شما در گمراهي آشكار هستيد.