دانههاي برف رسيده بود پشت درهاي خوابگاه. هر طرف كه ميرفتيم سرد بود. راهروها و اتاقها در و پيكر درست و حسابي نداشتند. سرمايي كه از درز همهجا ميزد توي اتاق، مينا را سرما داد. پشت سرش مريم سرما خورد. بعد از مريم نوبت سحر بود و بعد هم لابد من بايد سرما ميخوردم كه فرار كردم از آن اتاق و كوچ كردم به اتاق بغلي، با كلي التماس و منت. پرستاري از سه مريض به عهده من بود و خوابگاه دانشجويي يعني براي غذا درست كردن هم بايد توي نوبت باشي. ولي بهانه خوبي داشتم: بچهها آخه دلتون مياد؟ من سه تا مريض دارم! بذاريد اول غذاي «اينا» درست شه... و ميگذاشتند اول غذاي «ما» درست شود. خدا را شكر آن قدري حالشان بد بود كه نميتوانستند روي سوپهاي بينمك يا آبكيام عيب و ايراد بگذارند. همه را تا ته ميخوردند. اوضاع غذا درست كردن و توي صف نماندن، دو سه شب بيشتر دوام نياورد. سرما از درز خيلي از اتاقها رد شده بود. شب پنجم كه رسيد، اغلب بچههاي خوابگاه سرما خورده بودند. من سالم بودم هنوز. قابلمه سوپ هرشب بزرگتر ميشد و مريضهاي دور سفره بيشتر و بيشتر. يك روز ديدم شبيه آشپز نوانخانه شدهام و دارم توي كاسه بچهها سوپ آبكي ميريزم. همين را هم بلند گفتم و جماعتِ مريض كلي خنديدند به من كه گويا قرار نبود با آنها مريض شوم. دو سه هفته بعد كه حال بچهها يكي يكي و چندتا چندتا خوب ميشد، حال من بد شد. افتادم گوشه اتاق و هم اتاقيهايم كه تازه خوب شده بودند، كوچ كردند به اتاقهاي مجاور. با پتوهاي سفريام تنها ماندم و جورابهايم را دولا پوشيدم. سر شب بود كه دوستانم در اتاق را نزده ريختند توي اتاق و كاسه سوپ را گذاشتند جلوم. از گرسنگي هلاك بودم؛ آنقدر كه نميشد از بينمك و آبكي بودن سوپ ايراد بگيرم. تازه گرم شده بودم و داشتم به رختخواب برميگشتم كه در اتاق را زدند، چندتا از بچههاي سال پاييني بودند، با دوتا كاسه سوپ. براي اينكه دلشان نشكند، بلند شدم و چند قاشق از سوپهاي بينمك و آبكيشان خوردم. گفتم: بهبه! ميخواستم برگردم به رختخواب كه باز در زدند... باز در زدند... باز در زدند... تا ساعت 11 شب، يك قابلمه بزرگ از سوپهاي آبكي و بينمك، غليظ، شور، تند، بيمزه، با مرغ، بدون سبزي، خوشمزه و... داشتم كه مزهشان همه با هم، طعم فوقالعاده رفاقت بود!