نازي مدام حرص ميخورد و بلند بلند حرف ميزند. من تمام مدت حواسم به نگاههايي است كه او دنبال خودش ميكشاند. به پارك ميرسيم، همين طور كه به دنبال جايي براي نشستن ميگرديم رو به نازي ميگويم: «عزيزم راستش من از همون اول ميخواستم يه چيزي رو بهت بگم، باور كن اين راهش نيست، اين قدر ساده چوب حراج نزن به شخصيت خودت، باور كن ارزش تو بيشتر از ايناس...»
سهتايي روي يكي از نيمكتهاي پارك مينشينيم، ادامه ميدهم: «نازي جون تو براي من مثه خواهر ميموني، نميخوام ببينم...» هنوز حرفم تمام نشده كه نازي با آرنج به هنگامه ميزند و به دختر و پسري كه روي نيمكت كناريمان نشستهاند اشاره ميكند:«اينا رو ببين هنگامه، خدا شانس بده، دختره امل مذهبي با پسره خوش تيپ امروزي!»
بياختيار برميگردم و به آنها نگاه ميكنم، پيداست كه تازه ازدواج كردهاند، دختر چادرش را تنگ گرفته و در نگاهش وقار خاصي موج ميزند. چيزي در دلم فرو ميريزد، اشك در چشمهايم حلقه ميزند، سردرد را بهانه ميكنم و بلند ميشوم...
توي راه برگشتن سنگيني هيچ نگاهي را احساس نميكنم، آرامشي كه در اين لحظه دارم غمم را كمرنگ ميكند.
لبخندي ميزنم و چادرم را تنگتر ميگيرم…