کد خبر: 617279
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۳
اندرحكايت نظريه‌پردازي ميرزا در خصوص مسائل استراتژيك
يحتمل ملاج معيوب جناب ميرزا به جايي خورده بود كه در يك تصميم باور نكردني، جان نثار را براي شام شب جمعه، به دولت سراي خود، دعوت كرده بود.
علي خدايي بيجاري | اتفاقي نادر كه مانند پاره شدن لايه ازن يا آب شدن يخ‌هاي قطب جنوب، تنها يك بار رقم مي‌خورد. بماند كه تا مدتي مانند خوابگردها رفتيم و آمديم و از اين اقدام محيرالعقول حيران بوديم. بالاخره پنج‌شنبه شب فرا رسيد و به سمت دولت‌سراي قمرالقمور جناب ميرزا به راه افتاديم. به مجرد ورود، من باب عادت از حال و بال هم جويا شدم اما از آنجايي كه فخرالحاجيه عجب ناز خاتون دردشتي، والده مكرمه ميرزا چشم نداشت كه اين دعاگو را روي زمين خدا سبز ببيند، از ميرزا خواستيم كه هواي ما را در تهاجم‌هاي ضربتي و انتحاري ننه فخري داشته باشد. عاقبت با تدابير شديد امنيتي در حلقه ميرزا و اولاد و اقوام ذكور او به اتاق مهمان نشين وارد شديم. به مجرد ورود و گذشت دقايقي، چشم‌هايمان به جمال اقوام و انصار ميرزا منور و در واقع مدور شد. چون الا ماشاءالله همه در جهالت و حماقت براي خود افلاطوني بودند. به گونه‌اي كه ميرزا با آن همه گاف و فول وسوتي، بزرگ خاندان و مغز متفكر اين طايفه محسوب مي‌شد و الساعه داشت براي آنان از دكترين تقابل و تهاجم افاضات مي‌فرمود و داد سخن مي‌داد! حاليا در همان چند دقيقه نخست معلوم شد كه ميان اين طايفه حيف نان كه كركره همه آنها كلاً پايين بود، بحث بر سرسفر رئيس‌جمهور در واشنگتن در گرفته است و اين اتفاق را از زوايا و خفاياي ذهن آكبند خود تحليل مي‌كنند.
ميرزا به يكباره انگار كه چيزي را به خاطر آورده باشد، با خوشحالي از فدوي پرسيد: «راستي داشي شنيدي كه سرويس طياره واسه امريكا گذاشتن؟» بقيه هم مثل گله‌هاي ماهي كيلكا بال بال زنان به وت وته افتادند. در حالي كه اگر شكممان را خنجر مي‌زدند، خونمان در نمي‌آمد، به تلخ خندي خطاب به ميرزا گفتيم: «بله شنيدم آميرزا. اما انگاري هزار ماشاءالله شما و تير و طايفه تون پاي ثابت سفرهاي اكسپرس به امريكا هستين كه از اين خبراينقدر ذوق زده شدين» ميرزا كه مغز متفكر و باهوش‌تر از همه بود زهر كلاممان را گرفت و بقيه برايمان هورا كشيدند.
ميرزا در حالي كه داشت متلك دعاگو را در زوايا و خفاياي ذهن خود نشخوار مي‌كرد، يكي از اعضاي فاميل كه روانش حسابي پاك بود، با سؤال استراتژيك خود خطاب به ميرزا پرسيد: «آميرزا اينايي كه ميگن رئيس‌جمهور ما نبايد با رئيس‌جمهور امريكا حرف ميزد، درست ميگن؟» ميرزا كه جوگير شده بود، كمي جابه‌جا شد و پاسخ داد: «معلومه كه درست مي‌گن. شير مادر حلالشون واسه غيرت و مردونگي‌شون. من اين حرفو مي‌فهمم» ابروهايمان را تا به تا كرديم و شانه‌هايمان را بالا انداختيم و با ميخ شدن در نگاه ميرزا از او پرسيديم: «حالا اين ماجرا چه ربطي به غيرت و مردونگي داره؟» ميرزا كه گويا به يكباره فنرش در رفته باشد، قبضه ابروانش را در هم كشيد و گفت: «داره داشي، داره. تو بگو كه امريكايي‌ها اجنبي هستن يا نه؟» با تكان سر جواب مثبت داديم و گفتيم: «هستن آقا جان. حالا كه چي؟» ميرزا دنباله حرفش را گرفت و با آهي كه از نهادش برآمد، ادامه داد: «نور به قبر ننه‌بزرگ من و اموات جمع بباره. ننه‌بزرگ ما هميشه به من و برادرخواهرام مي‌گفت، آدم نباس (نبايد) با مرد اجنبي هم‌كلوم بشه! حالا اين جوونا همين رو مي‌گن. درود به شرفشون» در حالي كه كل‌كل جان نثار و ميرزا داشت جدي مي شد، پوزخندي زديم با حالتي تمسخرآميز گفتيم: «آخه مؤمن، اينا چه ربطي به هم دارن؟»
اما هنوز آنطور كه بايد و شايد كلاممان منعقد نشده بود كه سرنيزه مانندي شبيه دارت از اتاق زنانه كنار اتاق ما، رها شد و صفيركشان آمد و از كنار گوش‌مان رد شد و يقه پيراهن‌مان را به ديوار دوخت. با كندن سر نيزه تكه كاغذي كه به آن آويخته بود را جدا كرديم كه روي آن نوشته بود: «اين هم جواب تحقير پسرم ميرزا / ننه فخري».
اين اتفاق كه در مقام اولتيماتوم به فدوي بود، باعث شد سكوت اختيار كرده و در برابر صغري‌كبري چيدن‌هاي ميرزا و قوم ظالمي‌اش عكس‌العملي نشان ندهيم.
در اين اثني جواني پرشور كه با بقيه توفير داشت، نيم‌خيز شد و گفت: «اگه جنگ شروع بشه ما امريكاي اجنبي رو زير پا لگد مي‌كنيم»، در پاسخ به اين جوان يكي از حضرات منورالفكري كه نشان مي‌داد به گونه‌اي حرفه‌اي سجاده‌نشين شبكه‌هاي معاند است و مدام لاطائلات اين شبكه‌ها را نشخوار مي‌كرد، رو به جوان گفت: «عزيزم اگه جنگ شروع بشه، جنگ ديگه جنگ نفر به نفر نيست. جنگ ميكروبيه.» ميرزا با شنيدن اين حرف خنده‌اي تمسخرآميز كرد و گفت: «اولندش اين چرنديات مهواره (ماهواره) رو واسه ما بلغور نكن. دويمندش جنگ ميكروسكوپي (ميكروبي) رو مردم ما اثر نداره.» منورالفكر كه مبهوت مانده بود، پرسيد: «يعني چه؟» و ميرزا پي حرفش را گرفت و گفت: «تو به اين فكر كن كه اين مدت چقدر روزنامه نوشتن كه مرغ‌هاي بازار آلوده به سرب هستن؟ چقدر نوشتن برنج‌هاي هندي و پاكستاني آلوده هستن؟ چقدر گفتن روغن‌هاي فلان سرطان ميارن؟ چقدر نوشتن شركت‌هاي لبنياتي وايتكس تو شير مي‌ريزن كه زود خراب نشه؟ چقدر نوشتن فلان چيز تاريخ مصرف گذشته س؟ چقدر از اين چيزا نوشتن؟ خدا ميدونه اما شكر خدا مردم ما قرص و محكم و سر و مر و گنده، سر جاشون هستن و كك شون هم نگزيده. واسه همين بدن ما به بمب ميكروسكوپي عادت كرده. واسه همين ما رو از اين چيزا نترسونين.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار