خدا نكند از كسي يا چيزي خوشمان بيايد آن وقت است كه نه تنها همه ويژگيهايش را دوست داريم بلكه همه تلاشمان را هم ميكنيم كه يكجوري بديهايش را هم خوب جلوه دهيم يا از همان بديها نكتههاي خوبي بيرون بكشيم و زير سايه همان خوبيها از زيادي بار منفي بديها كم كنيم.
روز اولي كه بعد از دو سال حسين را ديدم بدون هيچ زمينه فكري و ديداري چنان دل به چشمان گرد و سياهش بستم كه هيچكس نميتوانست لحظهاي جاي اين احساس خوب دلبستگي را بگيرد.
مدام با خودم، در ذهنم و حتي در جمع خانواده يا فاميل از زيباييهاي چهره، از رفتار عاقلانه، از صبحتهاي منطقي و از خوبيهايش ميگفتم. آنقدر ميگفتم كه حتي اجازه رقابت ذهني به بچه ديگري را به هيچكس نميدادم! اين حساسيت دوستداشتني روي رفتار حسين به جايي رسيده بود كه همه حتي بزرگترها را به خاطر گفتن بعضي حرفهاي غيرمنطقي به شدت سرزنش ميكردم و در مقابل رفتار و صحبتهاي حسين را به رخ آنها ميكشيدم. بماند كه اين تفكر صداي اعتراض خيليها را آن اوايل درآورده بود و درست همه آنهايي كه معترض شده بودند پس از آشنايي نزديك با حسين به جمع كساني ملحق شدند كه در تعريف و تمجيد از حسين در هر جمعي از من پيشي ميگرفتند. چند روزي بود به اين فكر ميكردم كه بهتر است براي نشان دادن اوج تفاوتهاي رفتاري خواهرزاده سه سالهام روي رفتارش تمركز كنم و بخشي از آنها را كاملاً حرفهاي و بدون هيچ جبههگيري با ديگر بچهها و همسن و سالهايش مقايسه كنم.
نتيجه اين تمركز خيلي شيرينتر و جذابتر از احساس علاقهاي بود كه صرفاً به خاطر نسبت خونيام به حسين پيدا كردهام. در همين دقت كردنها نكات و ريزهكاريهايي در رفتار و گفتار اين فرشته سه ساله پيدا كردم كه در بين همسن و سالهايش كه هيچ، حتي در بين نوجوانان وجوانان هم كمتر اين نوع مصلحتانديشيها و عاقلانه رفتار كردنها را ميتوانستم ببينم.
نمونهاش ادبيات متفاوت صحبتها و مطرح كردن خواستههاي حسين در مواجهه با اطرافيان بود. نكته اينجا بود كه حسين با پدربزرگ پدرياش رابطهاي بسيار صميمي دارد آنقدر صميمي كه در صحبتهايشان با هم به هيچ وجه لفظ قلم صحبت نميكنند و بعضاً در ارتباط با هم از كلمات خاص استفاده و به شكلي متفاوت ارتباط برقرار ميكنند. از طرف ديگر حسين با پدربزرگ مادرياش (پدرمن) رابطه بسيار رسمي دارد و يادگرفته كه حتي زمان سلام كردن هم در مواجهه با پدرم از ادبيات مودبانه و بسيار سطح بالا استفاده كند، به جاي بغل كردن جلو بيايد دست بدهد و زمان خداحافظي هم به جاي بوسيدن رسمي خداحافظي كند.
در ضلع سوم روابط حسين، من به عنوان يك خاله قرار دارم كه رابطه حسين با من تلفيقي از دو رابطه بالاست چون در كنار صميميت زيادي كه با من دارد بسيار هم با من رودربايستي دارد و زمان صحبت كردنمان تمام تلاشش را ميكند تا هر حرفي نزند و از هر كلمهاي استفاده نكند اما اين رسميت به لفظ قلم صحبت كردن با پدرم نميرسد. اين سه نوع ارتباط و سه سطح متفاوت صميميت حسين با ما سه نفر باعث شده است كه اگر خواستهاي دارد به هر كدام از ما با نوع خاصي از كلام، حالت چهره و كلمات عنوان كند. حسين علاقه بسيار زيادي به بستني عروسكي دارد و در نادرترين اتفاق از اين دسته ارتباطها تقاضاي خريد اين بستني را به هر كدام از ما سه نفر به شكل خاصي مطرح ميكند. مثلاً با يك تصور ذهني از رابطهاش با پدربزرگ پدرياش ميداند چطور بايد با او صحبت كند و درخواستش را بگويد. نتيجه اين تفسير ذهني اين ميشود كه به پدربزرگش ميگويد: پدر جون من رو مسخره كردي؟! من رو آوردي بيرون، چيزي برام بخر بخورم مثلاً بستني عروسكي.
اما در حالت دوم وقتي كه حسين با پدرم روبهرو ميشود براساس همان تفسير و تصور ذهنياش از نوع صميميت و سطح رابطهاش با پدرم ادبيات و لحن كلامش را به طور كامل عوض ميكند. نمونهاش همين چند هفته قبل وقتي حسين همراه پدرم براي كاري بيرون رفته بود رو به او ميكند و ميگويد: پدرجان، چقدر ماشين شما شبيه ماشين ماست (به خيال خودش در ذهنش تصور كرده كه بايد زمينهسازي كند تا فضاي رسمي بين خودش و پدرم را بشكند و با خودش فكر كرده بود اول بايد سر صحبت را از يكجايي دور از بستني عروسكي و خريد شروع كند) بعد از كلي زمينهچيني در جمله دوم خطاب به پدرم ميگويد: ميشه خواهش كنم لطفاً براي من يك بستني عروسكي بخريد! حسين در برخوردي محترمانه توأم با صميميت و در خريد از سوپر ماركت همراه با من با لحن بسيار بچگانه و صورتي با لبخند از من ميپرسد: خالهجون، فكر ميكني اين آقاي مغازهدار بستني عروسكي داره؟! (حسين آنقدر با من رودربايستي دارد كه خجالت ميكشد مستقيم خواسته خريدن بستني را مطرح كند) وقتي گفتهها و رفتارهاي حسين را در اضلاع ذهنيام ميچينم ميبينم يك بچه سه ساله چطور ميشود، چه تفسير ذهني ميكند كه اين طور در مواجهه افراد با ادبيات و صميميت متفاوت صحبت ميكند و خواستهاش را مطرح ميكند؟!