دستان نجيب تو شقايق قيام و دلدادگي را كاشت و شميم گلاب شهادت را برداشت.
از خانداني حكيم و حماسهور برخاستي و با ديانت و دانش، دلت را مهبط آيات استقامت كردي.
تو از جنود مخلص موعود آل محمد بودي و از وادي نجف برخاستي. امواج هدايت از درياي كلام ربوبيات به سوي ساحل سعادت، متلاطم و شكوهنده راه مييافت و دلها و انديشههاي خداجويان را به شكوفايي فطرت فراميخواند.
در حوزههاي دانش و نور، در اوج آبي تعالي، پرواز با بالهاي سپيد ايمان و يقين را تجربه كردي و ارمغان سلوك سبز خويش را به راهيان كمال عطا كردي.
در آن ظهر گلرنگ گرم به محفل مواليان خود كوچيدي به آرزوي ديرين ديدار يار نايل شدي. گفتار و كردار حسينيات نماينده فضل كربلاييان بود و در ارادت به ولايت علوي، خاكبوس آستان امير غدير بودي و از علمدار عرصه عشق و ساقي عطشناكان، درس انجذاب و عرفان آموختي.
رحلت عاشورايي تو، ايصال با امير حماسه و حريت حسينبن علي(ع) بود و پيوستگي با آفريدگاران و پايداران نهضت نينوا.
اي شهيد حكيم و اي عالم حليم! آن روز كه از ديار دلدادگان رفتي، اشك و اندوه در ديدگان و دلها آشيانه كرد. خوشههاي نشاط و شاخساران طراوت را هجوم خزان كينه اهل استكبار غارت كرد.
چاوش هجرت گلگونه اجابت كردي و از جوار بارگاه باهر علوي، بال به سوي حريم وصال گشودي و بر بلنداي گنبد عشق سكني گزيدي.
با چه زبان توان گفت كه آن روز ديدگان چه ديدند و گوشها چه شنيدند و بر دلها چه داغي نشست.
روزي كه ديباچه طرب را بستند و كتيبه حزين هجر را گشودند. آن روز كه از قيام عشق به سجود خون فتادي و «بلي» گويان «شهدنا» را مترنم شدي، شط خون را گلبرگهاي ياسمن وجودت پوشاند. آنگاه نشان حكمت را گم كرديم و در عروج حكيم ناليديم.
آن روز چه اندوهگنانه مظلوميت علي را نماياندي و ظلم قاسطين و مارقين را بر خفتگان هويدا ساختي.
اي قامت بلند شهادت! اي مظهر خلوص! اي آئينهدار رضايت حق! اي تنديس صبر! آنگاه كه رفتي، دنياي حكمت و انديشه يتيم شد و وادي دل بينسيم. تو چون ميثم تمار مدافع سترگ حقيقت علوي بودي و چونان عمار، معيار فضيلت و بسان او شهادتت مميز صفوف حق و باطل بود. همانند اويس، بوي بهشت از وجود پاكت برميخاست و چه شتابنده از محضر ولايت به موطن خود پركشيدي! تداعيگر حيات مبارك سلمان بودي كه گرداگرد سرزمين ايمانيان خندقي حفر كردي و مانع هجوم احزاب معاند به مرز توحيديان شدي. شهادت، اجر عشق و شكيبايي تو بودي اي فخر حكمت و حلم!
اي حكيم عزيز! تو آني كه كلام رسايت چون چكاچك شمشير مالك اشتر بر تارك كفر و نفاق ميباريد و همسان حمزه، غبار اندوه از سيماي ايمانيان ميزدودي.
تو قصيده بلند معرفت بودي و غزل عشق از وجودت معنا مييافت. دريغا! چه زود ترك دلنثاران كردي. حال ما پايبندان خاك در هجر سيماي حكيمانهات مثل شمع شبانگاهان است كه بر حال خود ميگرييم و از نيل به عرصه بلند آفتاب انديشهات محروميم. ما دست به دست تو به تماشاگه رفتيم و نور حقيقت را در پس سحاب حادثهها و برهههاي بحرانها به كمال و تمام مشاهده كرديم.
تو بازوي ستبر ولايت بودي و عطر فقاهت و حكمت از بوستان تعقل تو تراوش ميكرد و گلهاي تشنه كمال را طراوت و حيات ميبخشيد. اوراق تفكر به باده ناب شستوشو دادي و رخساره حكمت را پيراستي. جرمت اين بود كه اسرار عشق و عبوديت هويدا ميكردي و پروانههاي پارسايي را به وادي ولايت رهنمون ميساختي.
قلوب ما هماره صحيفه يادمان توست اي شهيد حكيم!