کد خبر: 609138
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۴
پرسش ميرزا: پزشكاني كه فرت نسخه مي‌نويسند علم غيب دارند؟
پس از قطعي آب و برق، درست نيم ساعت پس از وعده وزير نيرو مبني بر عدم خاموشي برق و قطعي آب(!) و هجوم گرماي بي‌سابقه هوا، آن هم در ظهر يكي از روز‌هاي آتشبار تابستان كه غالب مردم روزه‌دار بودند

علي خدايي بيجاري| پس از قطعي آب و برق، درست نيم ساعت پس از وعده وزير نيرو مبني بر عدم خاموشي برق و قطعي آب(!) و هجوم گرماي بي‌سابقه هوا، آن هم در ظهر يكي از روز‌هاي آتشبار تابستان كه غالب مردم روزه‌دار بودند، بهترين راهي كه براي پيچاندن كار و بار به مخيله‌مان خطور كرد، اين بود كه خودمان را همرنگ جماعت مؤمن جا زده و به نمازخانه برويم و با خرج دو ركعت نماز، زمينه را براي چرت و قيلوله‌اي دلچسب آماده كنيم و به اين واسطه لااقل و لامحاله، چند دقيقه‌اي از آن جهنم سوزان دور باشيم. ناخودآگاه به ياد كلاس پنجم دبستان و حرف آقاي صفاريان معلم تعليمات ديني افتادم كه براي اولين بار جمله‌اي گفت: «خواب» روزه‌دار هم در درگاه الهي «عبادت» محسوب مي‌شود و براي چرايي اين حرف توضيح داد: روزه‌دار بهتر است بخوابد تا بيرون از خانه برود و به جان مردم افتاده و آسايش آنان را سلب كند. به ياد دارم كه در آن به ميرزاي مزاحم و مخل آسايش نوع بشر، نگاه كردم و آقاي صفاريان بحث درباره روزه را ادامه داد و از قضاي روزگار، حرف آقاي صفاريان چون موم و مرهم برجانمان نشست و به لالكاي گوشمان آويخت. اين شد كه عاشق بهترين عبادت از عبادت‌هاي ماه مبارك، يعني خواب و خوابيدن شده و به اين صورت بود كه براي خودمان آدمي «دائم‌العباده» شديم.

از اين رو، طبق نقشه پيش رفتيم. اما از بخت بد و پيشاني نوشت سياه ما نمازخانه شلوغ بود و شرم از دوستاني و بيم از رياكاري عبادت و صدالبته اصل اصيل زيرآب‌زني دوستاني كه تا آن ساعت روز دشت نكرده بودند، مانع استراحت مي‌شد. در پي دنداني كه بر جگر گذاشتيم، بالاخره پس از گذشت دقايقي شانس ما زد و به يكباره دوستان كه خدا خيرشان بدهد، نمازخانه را ترك كردند و موقعيت براي چرتي دلچسب و عبادتي دور از انظار فراهم شد.

بي‌فوت وقت دراز كشيديم و در آن هواي مطبوع پلك‌هايمان تازه مي‌آمدند كه همديگر را در آغوش بگيرند كه زنگ دور گوي همراهمان، بسان صوراسرافيل، از جا جهاند و از خواب رهاندمان. جواب داديم و محض شنيدن صداي كامبيزخان، همشيره‌زاده آسمان جل و يك لا قباي جناب ميرزا كه به تزوير مجيزگوي زبان تند و تيز دعاگو بود، پس از مبالغي تعريف و تمجيد كه هيچ كدام را در خودمان سراغ نداشتيم، از حال بد و وصيت خان دايي خود خبر داد كه در مطب دكتر منتظر ديدار جان نثار و عرض «الوداع» و «ديدار به قيامت» رو به قبله شده و عنقريب است كه جان به جان آفرين تسليم و رسماً سقط شود.

از شدت خواب‌آلودگي، عرصه را چنان بر خود تنگ ديديم كه با مبادله ليچار و متلك‌هاي كس‌نشنيده، تماس را قطع و بي‌فوت وقت، چون مار گزيده‌ها به دنبال وسيله‌اي، چهار محال دولت سراي خود را گشتيم كه بشود با آن به طرفه‌العيني خودمان را در محكمه جناب عزرائيل باز خريد كرده و به اين واسطه از شرجناب نوادرالوجود، ميرزاي سريش بي‌وجود، خلاص كنيم.

اما پس از دقايقي كه جمله همشيره‌زاده ميرزا مبني بر روبه موت بودن خان دايي گرامي‌اش را در زوايا و خفاياي ذهنمان نشخوار و به قول امروزي‌ها «بازخواني» كرديم، بارقه‌اي از اميد بر برهوت فكر و خيال‌مان تابيد و ورق برگشت و فهميديم كه رفتني كس ديگر است نه ما.

از اين رو به كلاه چرخاندني، به مانند جناب «سوپر من» پشت گيوه‌ها را ور كشيديم و لبيك‌گويان به كانون مناقشات كه از قرار معلوم مطب پزشكي مادرمرده بود، رسانديم.

به مجرد ورود به مطب دكتر، ديديم دور از جان جنابتان، ميرزا مانند رعشه‌اي‌ها و سكته‌اي‌ها، ولو ولو گوشه‌اي افتاده و از زور لاغري بدجور در احتضار است و مثل كنيز كفگير خورده و با صدايي كه از ته چاه در مي‌آمد، فك مي‌زند. در آن طرف مطب كه حالا ديگر به كارزاري شبيه‌تر بود تا به مطب، كامبيز، همشيره‌زاده گرام ميرزا، ريش مش رجب بنده خدا، منشي دكتر را به مشت گرفته و پيرمرد را به رد خود دورتا دور اتاق مي‌چرخاند و از گراني و گرانفروشي شكوه مي‌كرد و همزمان از خوني مي‌گويد كه برخي از اطبا از مردم به شيشه ريخته‌اند كه بيني و بين‌الله، پر بيراه هم نمي‌گفت. همشيره‌زاده نيز كتش را چون داش‌ها و جاهلان دوره ابوهندل، سر شانه آويخته و دارد در وسط ميدان گرد و خاك مي‌كند و با هر چرخي كه مي‌خورد، آستين‌هاي كتش، مثل ضحاك مار دوش در هوا تلو تلو مي‌خورد و انگار كه مسهل به حلقش ريخته باشند افاضاتش را از سر مي‌گرفت و عربده جو، رجزخوانان و «رجب» مالان، نفس‌كش مي‌طلبيد.

ميرزاي رو به احتضار هم كه با ديدن دعاگو قوتي به دست و پا گرفته و عزرائيل را عجالتاً پيچانده بود، در حالي كه نفسش با ضرب و زور مشت و مال «زنگوله پاي تابوت» يعني «پسر كوچيكه» بالا مي‌آمد، با ايراد جملاتي نصفه نيمه همچون: «بزن پا چشمش!... كف گرگي بيا!... يه خمو بگير!» او را تشويق به ادامه مخاصمه مي‌كرد.

با ورود به بحث دستگيرمان شد كه مش رجب بخت برگشته با مطالبه ويزيت 25 هزار توماني، تيغ به دست زنگي مست، يعني كامبيز داده و اين وسط منشي بيچاره قرباني شده است. از اين رو پيش رفتيم و با سقلمه آب نكشيده‌اي از خجالت كامبيزخان درآمديم و به مش رجب تراول پنجاهي تا نخورده‌اي داديم و قرار شد باقيمانده پول را وقت خروج بگيريم. بعد به طرف ميرزا رفتيم. ميرزا كه تا چندلحظه قبل، پاي ثابت جنجال و آتش بيار معركه بود، خود را در دم به موش‌مردگي زد اما بي‌توجه به ادا اطوارهاي او، پس گردنش را گرفتيم و كشان‌كشان به اتاق دكتر برديم.

با ورود به اتاق دكتر و تقديم سلام و تحويل عليك، قبل از آنكه ميرزاي بيمار روي صندلي بنشيند و دكتر شرح حال بيمار را بشنود، نسخه را نوشت و به دست زنگوله داد. ما سه نفر بهت‌مان زده بود. تا آمديم چيزي بگوييم دكتر با عتاب و خطاب اخم‌هاي مبارك را درهم كشيده و گفت: «اين نسخه رو بگيريد، مشكل حله!»

با عصبانيت بيرون رفتم و تراول پنجاهي را از مش رجب گرفتم و به دكتر نشان دادم. به دكتر كه تعجب كرده بود، گفتم: «قديمي‌ها ميگفتن يه روز يه فقير بي‌چيز چون پول نداشته كه آش بخره، نان خشكيده‌اش رو روي ديگ آش مغازه‌اي ميگيره كه نرم بشه. وقت رفتنش فروشنده از او طلب پول ميكنه. در اين زمان بهلول دانا از اونجا ميگذره و فقير حكايت رو براي اون نقل ميكنه. بهلول مقابل آش‌فروش ميره و كيسه سكه‌هاش رو تكون ميده و به اون ميگه: اين هم مزد تو. كسي كه براي بخار‌ آش پول بگيره دستمزدش از صداي سكه بيشتر نيست. حالا آقاي دكتر مزد ويزيت چند ثانيه‌اي شما فقط ديدن اين تراولهُ بس.»

پس از آن، زير بغل ميرزا را گرفتيم و او را پيش دكتر علفي برديم كه اگه درد مريض رو درمان نكنه، لااقل درد ديگه‌اي روي درد مريض نميذاره!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار