زهرا انصاري| گاهي چنان مچاله ميشوم كه ياراي هيچ نيست. سكسكههاي متوالي. عبوس ميشوم، از خودم به ناچار ميگريزم؛ به تو پناه ميبرم. گاهي حتي تاب قدم زدن از من گرفته ميشود. بعضي وقتها فكر ميكنم قلبم رو به تحليل ميرود و گيج ميزند و بعد تهي از هر چيز ميشود. دردناك و رنجور ميشوم و باز تنها پناهم تو ميشوي. دستي هست كه هميشه همراهيام ميكند و من گاه سر به عصيان بر ميدارم. نامهايت را دوست ميدارم،اي همراه تمام سالهاي غربتم در خاك. بگذار با همه وجودمان حست كنيم. تو كه هستي همه چيز آرام است. نفسم ميگيرد. از تنگي هواي مانده ملول ميشوم.اي عزيز كه عزت تو هر چه هست را آرام ميكند و پرندههاي آرامش قلب من از دستهاي گرامي تو دانه برميچينند. نه هولي از زخم است، نه مرعوب شدني از زهر. تو را دوست دارم، اگرچه نه آن قدر كه تو مرا با تمام عصيانهايم دوست ميداري، خب بچگي از من آيد و بزرگي از تو. من پيش پا افتاده كجا و عزت تو كجا؟ اي عظيم!