کد خبر: 608215
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۴
رازها و ريحان‌ها
لختي آرامش مي‌خواهم. بي‌هيچ هراسي، بدون جويدن ناخن‌هايم. وقتي به تو تكيه مي‌كنم لذتبخش‌ترين لحظات داغِ داغ به سراغم مي‌آيند و من طعم بهترين دارچين‌هاي دنيا را لاي همه درزهاي ذهنم استشمام مي‌كنم.

زهرا انصاري| گاهي چنان مچاله مي‌شوم كه ياراي هيچ نيست. سكسكه‌هاي متوالي. عبوس مي‌شوم، از خودم به ناچار مي‌گريزم؛ به تو پناه مي‌برم. گاهي حتي تاب قدم زدن از من گرفته مي‌شود. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم قلبم رو به تحليل مي‌رود و گيج مي‌زند و بعد تهي از هر چيز مي‌شود. دردناك و رنجور مي‌شوم و باز تنها پناهم تو مي‌شوي. دستي هست كه هميشه همراهي‌ام مي‌كند و من گاه سر به عصيان بر مي‌دارم. نام‌هايت را دوست مي‌دارم،‌اي همراه تمام سال‌هاي غربتم در خاك. بگذار با همه وجودمان حست كنيم. تو كه هستي همه چيز آرام است. نفسم مي‌گيرد. از تنگي هواي مانده ملول مي‌شوم.‌اي عزيز كه عزت تو هر چه هست را آرام مي‌كند و پرنده‌هاي آرامش قلب من از دست‌هاي گرامي تو دانه برمي‌چينند. نه هولي از زخم است، نه مرعوب شدني از زهر. تو را دوست دارم، اگرچه نه آن قدر كه تو مرا با تمام عصيان‌هايم دوست مي‌داري، خب بچگي از من آيد و بزرگي از تو. من پيش پا افتاده كجا و عزت تو كجا؟ ‌اي عظيم!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها