رها آزاد| درست وقتي كه چشم بازكردي و ديدي ديگر از آن همه خوبي، از آن همه خاطره خوب و لحظه ناب هيچ خبري نيست. تازه انگار تلنگري محكم ميخوري و با خودت ميگويي: «تمام شد! همه خوبيها و همه خاطرههايي كه تو داشتي و بيشتر همسن و سالهايت نداشتند، تمام شد. ديگر حتي خاطرههاي قديمي هم تكرار نميشود چه برسد به اينكه خاطره جديد بسازي.»
من، درست زمانهايي كه به از دست رفتن لحظههاي تكرار نشدني زندگيام فكر ميكنم با خودم آرزو ميكنم كاش فلان دوستم يا فلان فاميلم هم ميتوانست مثل من لذت اين لحظهها را تجربه كند.
حسين، خواهرزادهام كه الان ماههاي سه سالگياش را يكي بعد از ديگري پشت سر ميگذارد گاهي اوقات با گفتن دوست داشتنيهايش من را مثل صاعقهاي ميكشاند و ميبرد به 22 يا 23 سال پيش! درست زماني كه خودم هم در سن سه سالگي بودم. حسين براي من نمونهاي از بچههاي نسل جديد است، خواستنيهايش، بازيهايش، توقعاتش و لذتهايش اگرچه مطابق با بچههاي همين سالهاي دور و بر است اما دوست داشتنيهايش با همه بچههاي سه ساله تفاوت زيادي ندارد.
وقتي حسين از دوست داشتنيهايش ميگويد انگار دقيقاً اين خود من هستم كه دارم از دوست داشتنيهايم ميگويم اصلاً انگار حسين شده يك ناجي، يك فرشته و يك زننده تلنگر به من كه با هر درخواستش غيرمستقيم بگوييد:«آهاي! حواست هست چند وقت است كارهاي دوست داشتنيات را انجام ندادهاي؟ دلت تنگ نشده؟ پس پاشو حسين بهترين بهانه است براي مرور يك لذت فراموش شده.»
اين روزها كه در هر سفري همسفر جدانشدني ما «حسين، اسباب بازيها و خواستههايش» شده است تازه ميفهمم كه چند سال است از كارهايي كه هميشه دوست داشتم انجامشان بدهم و از آن لذت ببرم دور شدهام. اما خداروشكر كه حسين هست!
«خاله جون من دلم ميخواد بريم تو حياط آب بازي كنيم، خيس خيس بشيم»، «خالهجون من دوست دارم بريم پيش مرغ و خروسها و غذا براشون ببريم»، «خالهجون اگه الاغ ديديم من رو سوارش ميكني؟ نميشه ماشينمون رو بفروشيم الاغ رو با خودمون ببريم تهرون؟»
باخودم ميگويم: چه خوب است درست وقتي كه همه با هزار و يك ايراد نابجا تو را از لذت بردن منع ميكنند تو حسين را بهانه كني تا به همه لذتهايت برسي. نمونهاش همين آب بازي. چند وقت بود كه دوست داشتي زير نور مستقيم ظهر خورشيد يك دل سير آب بازي كني؟ چند وقت بود كه دوست داشتي بيهيچ اما و اگري خودت را در حوضچه حياط بيندازي و به بهانه لذت بردن حسين خيس شوي؟ چند وقت بود كه دوست داشتي شلنگ آب را روي سرت بگيري و با آمدن، گذشتن و رفتن خنكي آب از سر تا نوك انگشتانت، خستگيهايت را هم از بدنت دور كني؟
خيليييي وقت بود! خيلي وقت بود حسرت زدن يك مشت آب، حسرت يك شوخي كردن و يك آب بازي كوچك به دلم مانده بود.
اگرچه وقتي با خودم فكر ميكنم و به اصطلاح كلاهم را قاضي ميكنم ميبينم حتي اگر حسين به همه لذتهاي دوست داشتنياش برسد بازهم تجربه و وسعت لذتش از لذتهاي من كمتر است. چرا؟! چون حسين آب بازي را در حوض تجربه ميكند اما من لذت آب بازي خنك را درست از سهسالگي در رودخانه و دشت تجربه كردهام. اگر همبازيهاي دوست داشتني اين روزهاي حسين مرغ و خروسها هستند و اگر حسين تمام تلاشش را ميكند كه همه ماشينشان را بفروشند و براي او يك الاغ بخرند من درست در سن و سال او بدون هيچ دغدغهاي لذت سواري گرفتنها، بازي كردنها و دويدنها را همه جوره تجربه كردهام.
حسين من اين روزها از غذا دادن به مرغ و خروسها و ساعتها نشستن و ديدنشان لذت ميبرد در حالي كه من احساس شيرين رفتن و جمع كردن تخم مرغهاي محلي يا ديدن جوجه تازه به دنيا آمده را تجربه كردهام.
حسين فقط ميتواند از ديدن گله گوسفندها آن هم از دور خوشحال شود در حالي كه من درست در سن سهسالگي لذت بغل كردن برهها، شير دادن و اسم گذاشتن براي آنها را تجربه كردهام.
حسين اين روزها سبزي باغچه كوچك ما را بيشتر از همه اسباببازيهايش دوست دارد. اين را ميشود از برق چشمهايش وقت ديدن گوجه فرنگيهاي ريز باغچه فهميد، اين را ميشود از خوشحالي ديدن گوجههاي سبز و هنوز رنگ نگرفته فهميد. اما دلم ميسوزد كه حسين لذت چيدن سيب گلاب از درخت، شيريني خوردن توت بالاي شاخه، شادي نشستن و شكاندن گردوي سبز و حتي لذت چيدن سبزي از باغچه را تجربه نميكند.
حسين سه ساله من درست زماني از بودن در حياط روستا لذت ميبرد كه ديگر اثري از كاهگل در خانههاي روستا باقي نمانده است.
حسين از بازي كردن در كوچه خوشحال ميشود در حالي كه من بعد از اين همه سال هنوز شيريني اين بازيها را با بوي كاهگل خيس شده دم غروب در ذهنم تداعي ميكنم.
حسين از خوردن نان محلي لذت ميبرد در حالي كه من كه لذت نشستن كنار تنور، ققلي گرفتن، شكل دادن به خمير نيم مشتي و چسباندنش به تنور را تجربه كردهام.
حسين، با مرور اين لحظهها تازه ميفهمم كه تو چقدر در بچگيكردنهايت مهجور ماندهاي. تو و همسن و سالهايت كه چشم باز كرديد و خودتان را در آپارتمانهاي چهارطرف بسته شهر خاكستري ديديد كه بازيكردنهايتان فقط به محوطه پاركينگ محدود شده است، تو همسن و سالهايت كه با ديدن يك فضاي سبز كوچك از خوشحالي بال در ميآوريد چقدر شيرينيها و لذتهايتان در مقابل ما كوچك بوده و هست. ما در سن و سال تو فرصتهايي را تجربه كرديم كه هيچ نسلي بعد از ما نميتواند اين فرصتها را در خاطرش ثبت كند و امروز ناراحتم كه چرا اين فرصتها نصيب تو نميشود.
حسين، عزيزم، من خاطره همه لذتهاي ناب زندگيام، تجربه تكرار ناشدني همه شيرينيهاي كودكيام را مديون حضور كسي هستم كه آرزويش ديدن و بغل كردن تو بود و خدا اين فرصت را به او نداد. كسي كه در ذهن همه خانواده ما مهرباني يادگار گذاشت كه هيچوقت حتي در بدترين روزها و سختترين شرايط از ذهن هيچ كداممان وسعت مهرباني و بزرگوارياش پاك نميشود. ما داشتن مادربزرگي را در زندگيمان تجربه كرديم كه حتي در همسن و سالهايمان كمتر كسي را ميشد پيدا كرد كه بتواند از فرصت داشتن چنين فرشتهاي لذت ببرد چه برسد به نسلهاي بعد از ما...
هيچ چارهاي نيست جز اينكه تو هم به لذتهايت برسي تا همانطور كه من از بودن يك فرشته در جمع خانوادگيمان صبحت ميكنم، همانطور كه من ميدانم همه شيرينيها و خاطرههاي دوست داشتنيام را مديون حضور يك مادربزرگ هستم تو هم بتواني روزي از لذت همبازي بودن با من صحبت كني و خاطره تعريف كني.