کد خبر: 607751
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۲
گزارشي از راهروهاي دادگاه خانواده پاي درد دل دختري كه مي‌خواهد همچنان زندگي كند
دودل و مرددم كه همراه دوستم به دادگاه خانواده بروم يا نه. در برابر اصرارهاي بهاره كه براي كار پايان‌نامه‌اش به مدت يك هفته بايد پله‌هاي دادگاه خانواده را بالا و پايين كند كوتاه مي‌آيم، صبح با او همراه مي‌شوم و به شعبه 4 مجتمع حقوقي شهرك نو واقع در خيابان تاجوك مي‌روم.

ياسمن بلوردي| به آنجا كه مي‌رسيم احساس ترس در وجودم رخنه مي‌كند، مي‌ترسم فرد آشنايي مرا در اينجا ببيند و از فردا يك كلاغ چهل كلاغ‌ها شروع بشود ولي راهي است كه آمده‌ام و بايد تا آخرش بروم. با ورود به حياط دادگاه به بهاره مي‌گويم همين جا زير سايه درخت‌ها مي‌نشينم تا او بيايد اما او با اخم و عشوه مرا دنبال خودش مي‌كشد داخل راهرو.

اصلا احساس خوبي ندارم، هوا گرم است. كمي جلوتر مي‌روم و داخل انبوه مراجعين مي‌شوم. اغلب مراجعين به اين مكان، حال و روز خوبي ندارند و كاملاً مي‌شود فهميد منتظر يك جرقه كوچك هستند تا از خشم و ناراحتي مثل انبار مهمات منفجر شوند. دختري مو بور با چشماني سبز رنگ در ميان انبوه جمعيت جلب توجه مي‌كند، 18، 19 ساله است و چهره‌اي معصوم دارد. سرش پايين است و به موزاييك‌هاي كف سالن خيره شده است. پيرزني كه موهاي مجعدش را از لاي چارقدش بيرون گذاشته دستانش را محكم در دست گرفته است و با لهجه‌اي كه متوجه نمي‌شوم چه لهجه‌اي است گاهي با او حرف مي‌زند. كمي به آنها نزديك مي‌شوم و روي صندلي كنارشان مي‌نشينم. نمي‌دانم اگر بدانند روزنامه‌نگار هستم با من حرف مي‌زنند يا خير، بنابراين خودم را به عنوان همراه يكي از مراجعين به دادگاه معرفي مي‌كنم و مي‌گويم منتظرم تا دادگاهش تمام بشود و بيايد و به اين ترتيب سر حرف با آنها را باز مي‌كنم. البته دروغ هم نمي‌گويم من همراه بهاره براي كار ديگري به اينجا آمده‌ام اما بدم نمي‌آيد در اين فرصت به دست آمده گزارشي هم تهيه كنم. دختر آهي مي‌كشد و مي‌گويد او نيز منتظر است تا همسرش بيايد و قاضي تكليفش را روشن كند. پسر جواني با قدي بلند و چشماني سبز رنگ از انتهاي راهرو به ما نزديك مي‌شود و به دختر كه اسمش تابان است با همان لهجه غريب چيزي مي‌گويد و چند بيسكوئيت و آبميوه به او مي‌دهد و دوباره در انتهاي راهرو گم مي‌شود. تابان بيسكوئيت‌ها را به من و پيرزن كه متوجه مي‌شوم مادرش است مي‌دهد و مي‌گويد كه اين آقا برادرش است و چند وقتي است كار و زندگي‌اش را توي دزفول رها كرده و آمده اينجا دنبال كار او و بدون اينكه من چيزي بپرسم، تابان انگار كه دنبال گوشي براي شنيدن حرف‌هايش است مي‌گويد كه از عشاير ايل قشقايي هستند و پارسال بهار به اينجا آمده‌اند و در مراتع اينجا ساكن شده‌اند و ظاهراً مردي جوان براي معامله با عمويش به ايلشان رفت و آمد داشته است و بعد از مدتي با مادرش براي خواستگاري از او پيش پدرش آمده‌اند و آنها هم كه آن مرد را اهل كار و زندگي مي‌ديده‌اند به خواستگاري‌اش جواب مثبت مي‌دهند.

تابان با حسرتي كه در چشمانش موج مي‌زند زل مي‌زند توي چشم‌هاي من و مي‌گويد اوايل پاييز وقتي ايلشان از اينجا رفته او مانده و دلتنگي‌هايش. مادر شوهرش هرروز به او سر مي‌زده و او را از تنهايي در مي‌آورده است. يك روز بعد از اينكه مادر شوهرش به منزل او آمده پشت سرش هم خانمي جوان با داد و بيداد وارد خانه شده است. تابان اصلا نمي‌دانسته چه خبر شده است و مادر شوهرش هم با رنگ و روي پريده انگار زبانش بند آمده، بدون اينكه چيزي بگويد فقط به آن زن نگاه مي‌كرده است. از داد و بيدادهاي آن خانم فهميده او هوويش است يعني همسر اول الياس. . .

تابان مي‌گويد ما عشاير آدم‌هاي صاف و صادقي هستيم و فكر مي‌كنيم همه با ما صادقانه رفتار مي‌كنند، هيچ وقت فكر نمي‌كرديم الياس صاحب زن و بچه است و هواي عشق ديگري به سرش زده... اشك در چشمان تابان جمع مي‌شود و در حالي كه خودش را به مادرش مي‌چسباند مي‌گويد پسر عمويش كه وكيل است از انگليس آمده تا نگذارد حق او پايمال بشود.

هم دلم براي تابان مي‌سوزد و هم به او غبطه مي‌خورم؛ غصه‌اش را مي‌خورم كه خانواده‌اش چه راحت و بدون تحقيق به يك مرد غريبه اعتماد كرده‌اند و چوب حراج به شادابي و جواني‌اش زده‌اند و غبطه مي‌خورم كه در چه ايل و تبار اصيلي زندگي مي‌كند كه پسر عمويش زحمت سفر از كجاها را به جان خريده تا مبادا حق تابان ناحق بشود. ديگر تحمل جو مملو از درد راهرو را ندارم، از تابان و مادرش خداحافظي مي‌كنم و زير سايه درخت‌هاي حياط مي‌نشينم.

تمام فكرم مشغول تابان است. اصلا نمي‌توانم باور كنم مردي با داشتن زن و فرزند به يك دختر ساده عشاير هم رحم نكند و سرنوشتش را اينگونه به بازي بگيرد. نمي‌دانم مادر اين مرد با چه استدلالي براي پسري كه صاحب خانه و خانواده است پا پيش گذاشته است و اينگونه خانه آرزوهاي او را ويران كرده است؟ گويي كه در اين دادگاه هم حرف تابان و خانواده‌اش به جايي نرسد اما در عجبم كه اين مادر! در دادگاهي كه قاضي‌اش عادل‌ترين قضات است چگونه مي‌خواهد سر بالا بگيرد و از خودش دفاع كند؟ بدبختي ما آدم‌ها از جايي شروع مي‌شود كه خودمان به خودمان و همنوعمان رحم نمي‌كنيم و انتظار داريم كه در آن روز سرنوشت‌ساز شامل رحمانيت الهي نيز بشويم!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها