حسن فرامرزي| يك: چند روزي است ماشينم خراب شده اما فرصت نكردهام ببرم تعميرگاه. ماشينم همين جوري در كوچهمان افتاده است. هر روز ميگويم امروز عصر كه برميگردم ميبرمت تعميرگاه اما به آن عصر نميرسم.
عقربههاي ساعت كه از 7عصر ميگذرند ته مانده توان و حوصله من هم پر ميكشد و دوباره يك روز ديگر از ماشينم كه با تواضع تمام در اين سه سال، 74 هزار كيلومتر من و همسرم را در خيابانها و جادهها، شهرها، دشتها، كوهها و جنگلها چرخانده مهلت ميخواهم. امروز پنجمين روزي است كه ماشينم همين طور يله و تنها رها شده است در كوچه، اين وسط تنها كاري كه از دست من برميآيد اين است كه هر دو روز يك بار جاي ماشينم را عوض كنم كه كسي را مشكوك نكند يا دزدي را به طمع خام نيندازد. بالاخره هر چيزي كه ثابت و ساكن در يك جايي بماند سر و كله كساني پيدا ميشود كه فكر كنند صاحبي ندارد يا صاحبش مرده است يا يك شيء دزدي است كه دزديدهاند و در كوچهاي رهايش كردهاند يا صاحبش به يك مسافرت طولاني خارج از كشور رفته است. آخر به قيافه يك پرايد ميآيد صاحبش به مسافرت طولاني خارج از كشور برود؟ به گمانم اين را نبايد ميگفتم. بله! نبايد اين را ميگفتم. من همين جا از پرايد نازنينم پوزش ميخواهم.
دو:
حالا بعد از مدتها دوباره مشتري تاكسيها شدهام. گاهي به خراب شدنها و از كار افتادنها و اذيت شدنها هم بايد از دريچه مثبت نگاه كرد. هر اتفاقي ميتواند روزنهاي باشد تا از آن به جهان دور و برمان از زاويهاي ديگر نگاه كنيم. سواره بودن و پياده بودن دو حالت است و دو شكل و تجسم ذهني را در ما رقم ميزند. اينكه من وقتي پيادهام آرزو ميكنم چراغ عابر پياده زودتر سبز شود و هر وقت سوارهام برعكس، نشان ميدهد كه من هنوز در بند آن دو حالتي هستم كه در آن قرار گرفتهام وگرنه يك سواره هم ميتواند به زن پيادهاي نگاه كند كه آن سوي چراغ با كودكي در آغوش، منتظر سبز شدن چراغ چهارراه است.
حالا اگر فرض كنيم همه سوارهها يك ماه در سال يا اگر نميشود يك هفته يا اگر راه ندارد دست كم يك روز در سال، حس و حال پياده بودن را تجربه كنند و بچشند چه اتفاقي بين آدمها ميافتد؟ چه اتفاقي ميافتد آدمهايي كه ماشينهايشان از آن ماشينهاي وحشتناك چند صد ميليوني يا ميلياردي است و با فروختنشان ميتوان پول خون چند نفر يا چندين ده نفر را داد يك هفته يا اگر نشد يك روز در سال ماشينشان را در پاركينگهاي مجلل خانههايشان نگه دارند و با پاي پياده راه بيفتند در پيادهروها و خيابانها. يك روز وسط تابستان در آن گرماي خرماپزان سوار يك تاكسي بدون كولر شوند يا اگر نميتوانند ماشينشان را رها كنند يك هفته يا يك روز يا اگر نشد يك ساعت يا حتي چند دقيقه، كولر ماشينشان را خاموش كنند شيشهها را پايين بكشند و اجازه دهند هرم و حرارت باد به صورتهايشان بخورد و به اين شكل در گوشهاي از دشواريها و رنجهايي كه ديگران ميكشند سهيم شوند. گاهي در صف سنگك كه ميايستيم با اينكه پول سنگك بزرگ خشخاشي دو آتشه و برشته را در جيبمان داريم مثل همه مردم سنگك ساده بخريم و سنگك ساده بخوريم تا سفرهمان حتي شده يك روز در سال ساده باشد. اگر ميتوانيم يك ماه يا نشد يك هفته يا دستكم يك روز در سال يك ساندويچ ساده براي مهمانانمان سفارش بدهيم. حتي شده يك روز در سال، غذاهاي گوشتي را كنار بگذاريم و يك وعده در سال، سيب زميني آبپز با بربري بخوريم اين كار را انجام دهيم. و اينكه حتي اگر پول آژانس داريم گاهي مثل مردم عادي تاكسي سوار شويم. اگر پول دربست داريم يك ماه يا يك هفته يا يك روز در سال نگذاريم زبانمان به گفتن دربست عادت كند، حتي اگر زير باران مانده باشيم يك روز در سال به آدمهايي نگاه كنيم كه زير باران ماندهاند. نگاه كنيم و نگوييم دربست. گاهي بايد از آن برج غرور پايين آمد و آنقدر گفت سيدخندان، سيدخندان، سيدخندان كه كاسه غرورت مثل يك بلور كه ميافتد و مثل دانههاي منجوق ريز ريز ميشود ريز ريز شود. آن قدر بايد بگويي سيدخندان كه خسته شوي. آن قدر بايد بگويي سيدخندان تا بالاخره بعد از 20 دقيقه يك تاكسي با بيميلي پيش پايت ترمز كند، انگار كه صدقهاي را روي صورت تو پرتاب ميكند.
سه:
من در اين چند روز به گمانم بيش از بيست بار تاكسي سوار شدهام. اگر در بيرون كار شخصي نداشته باشم هر روز چهار بار تاكسي سوار ميشوم. دو تاكسي تا به محل كار برسم و دو تاكسي تا دوباره به خانه مان برگردم. فضاي هر تاكسي و آدمهايش هم با هم متفاوت است. گاهي اتفاق خاصي در تاكسي نميافتد يا دستكم تو گمان ميكني كه اتفاقي نيفتاده، شايد ذهن تو است كه اتفاقات را درست رصد و دريافت نميكند. در هر صورت من در اين چند روز احساس كردهام سه اتفاق مهم در سه تاكسي افتاده است. سه اتفاقي كه به ترتيب روايتشان ميكنم.
تاكسي اول
مسافر محترم، راننده ناشنواست. لطفاً با اشاره دست صحبت كنيد
«مسافر محترم، راننده ناشنواست. لطفاً با اشاره دست صحبت كنيد. متشكرم» اولين چيز وقتي سوار پرايد سفيدي ميشوم كه قرار است مثل هزاران پرايد سفيد مسافركش كه نقش تاكسي را بازي ميكنند توجهم را جلب ميكند اين نوشته است. نوشته روي دو كاغذ تكرار شده است. اولي چسبانده شده كنار چراغ كوچك سقف و دومي روي داشبورد. لابد اولي براي اينكه سرنشينان عقب بخوانند و متوجه شوند و دومي مختص سرنشين جلويي. اول كمي ترديد ميكنم. ميگويم اگر راننده ناشنواست پس چطور... سؤال خيلي دوام نميآورد. پاسخ، لبخواني است اما در اين ازدحام و شلوغي چطور ميشود نشانيهاي مسافران را لبخواني كرد؟ پاسخ اين است كه راننده حتماً حرفهاي است و از اين طريق هم روزياش را درميآورد پس ميتواند مثل يك حرفهاي عمل كند. تازه بوقهاي ماشينهاي پشت سري و سر و صداها را هم نميشنود پس با رواني آسودهتر و ذهني آرامتر رانندگي ميكند. اما ذهن شكاك من هي سؤال ميتراشد. شايد دارد نقش بازي ميكند. شايد از آدمها و دنياي صداها خسته است و نميخواهد كسي با او حرف بزند. يا ميخواهد عكسالعمل آدمها را ببيند وقتي همه گمان ميكنند او صدايي نميشنود اما پذيرش اين نقش بيش از اندازه سخت نيست؟ گوشي كه صداها را ميشنود چقدر بايد حواسش جمع باشد كه هيچ عكسالعملي نشان ندهد؟ تيز نشود. مثلاً با صداي جيغ ترمز يا صداي افتادن چيزي عكسالعمل نشان ندهد. چيزي در ماشين توجهم را جلب ميكند. جاي دستگاه پخش خالي است. خب! طبيعي است. راننده به دستگاه پخش نيازي ندارد پس دستگاه را از جايش كنده است. اما چرا بايد اين كار را بكند؟ دستگاه پخش نميتوانست سر جايش بماند؟ مثلاً براي ما مسافرانش آهنگ پخش كند؟ خب اگر براي ما مسافران آهنگ پخش كند از كجا بفهمد چه آهنگي پخش ميشود؟ اصلاً كسي كه تا حالا هيچ آهنگي گوش نداده و تعلق و دلبستگياي به جهان پررنگ و لعاب صداها ندارد چطور ميتواند در ماشينش دستگاه پخش داشته باشد؟ اما اگر بچه داشته باشد چه؟ زنش هم ناشنوا نباشد چه؟ حتماً بچه ندارند. زنش هم ناشنواست يا اصلاً زن ندارد. سه نفر پشت نشستهاند و يك نفر جلو. سكوت عجيبي در تاكسي برقرار است. انگار همهمان در يك لحظه لال شده باشيم. انگار هر كسي به سهم خود ميكوشد گوشهاي از جهان ذهني و رفتاري راننده ناشنوا را حدس بزند، همان گمانهزنيهايي كه در ذهن من ميآيند و ميروند مشابهش در ذهن ديگران هم رفت و آمد ميكند. كسي هست سوار تاكسي اين راننده شده باشد و وقتي كاغذ چسبانده شده در ماشين را ببيند و بخواند و متوجه شود كه راننده ناشنواست از او بخواهد ماشين را نگه دارد تا او پياده شود؟ وقتي چنين مسافري به تور اين راننده بخورد او پيش خود چه حدسي خواهد زد؟ اينها پرسشهايي است كه در ذهن من ميآيند و ميروند. اما آيا من كه در عمرم هيچ وقت با يك ناشنوا دمخور نبودهام و بلد نيستم چطور ميتوان دستها را به جاي زبان به كار برد و از دستها تلفظ كلمات و حروف و اصطلاحات را بيرون كشيد آن هم در فضاي تنگ يك تاكسي و آدمهايي كه با آنها رودربايستي داري ميتوانم با راننده ناشنوا همكلام شوم و سؤالهايي بپرسم كه پاسخشان بدون ترديد سؤال ديگري در ذهنم خواهد زاييد و معلوم نخواهد شد اين سلسله تا كجا پيش خواهد رفت؟
تاكسي دوم
خفتگيرهايي كه حلال و حرام سرشان ميشود
صبح زود زير پل سيدخندان ايستادهام. چند بار ميگويم عباسآباد، چند نفر هم جلوتر از من يا پشت من همين را ميگويند. قبلاً از اين ترفند استفاده ميكردم. هر وقت حال و حوصله نداشتم مرتب نام مقصد را پشت سر هم تكرار كنم ميرفتم پشت كسي ميايستادم كه مقصد او با من يكي بود. آن آدم بي آن كه بداند چه فكر خبيثانهاي در ذهن من است نقش سخنگوي مرا در امر خطير سوار شدن به يك تاكسي بازي ميكرد، گلويش را خسته ميكرد تا بالاخره تاكسي مورد نظر بايستد و من بي آن كه خودم را خسته كنم مثل آدمهايي كه بالاي سرشان چتر گرفتهاند سوار تاكسي ميشدم. اما اين بار ديگر كار به اين جاهاي باريك نميكشد. تاكسي ميايستد و چند نفر سوار ميشويم. راننده راديوي ماشين را روشن كرده، گوينده، سوژه برنامه را اعلام ميكند. سوژه درباره كساني است كه گوشيهاي تلفن همراهشان به سرقت رفته است. قرار است در اين برنامه اين معضل اجتماعي بررسي شود اما گوينده برنامه آن قدر حرفهاي سطحي و مضحك ميزند كه سر و صداي همه را در تاكسي درميآورد. يكي از حرفهاي او اين است؛ به ما پيامك بزنيد و بگوييد چرا گوشيهاي همراه شما دزديده ميشود. از راننده تا مسافرها همه اعتراض ميكنند، بعد هم راننده ميگويد همين چند وقت پيش گوشي همراه مسافر مرا از داخل ماشين زدند. توضيح ميدهد كه شيشه كنار مسافر پايين بوده و مسافر با هندزفري تلفن همراهش مشغول بوده كه دو موتوري كنار ماشين آمدهاند و گوشي را به اتفاق هندزفري روي هوا زدهاند.
راننده براي اينكه حس نوعدوستياش را براي ما نشان دهد ميگويد چراغ چهارراه قرمز بوده وگرنه موتوريها را تعقيب ميكرده است. بعد هم بلافاصله ميگويد اين روزها ديگر از اين چيزها زياد است و ادامه ميدهد دوست مايهداري دارم كه از اين بنزهاي مدل بالا سوار ميشود. چند وقت پيش چند خفتگير در خيابان، جلويش را گرفته بودند و چاقو را گذاشته بودند بيخ گردنش و گفته بودند بجنب! خودت ميدهي يا ما بگيريم؟ بعد هم دوست من يك تراول پنجاهي بهشان داده بوده، خفت گيرها هم گفته بودند راضي باشها! دوست ما هم گفته بودم راضي هستم.
پيش خودم فكر ميكنم واقعاً اين روزها خفتگيرها چقدر حلال و حرام سرشان ميشود. خيلي خوب است اين روزها وقتي طرف را خفت ميكنند از او طلب حلاليت ميكنند و ميگويند راضي باش. يعني خفتگيرها حتماً در لحظه خفتگيري به پل صراط هم نيم نگاهي مياندازند و سند حلاليت جمع ميكنند. اما واقعاً نميدانم چرا فقط يك تراول پنجاهي. چرا اين قدر قانع و راضي؟ من اگر خفتگير بودم مطمئناً تا همه جيبهاي طرف را خالي نميكردم از رو نميرفتم. بالاخره آدم وقتي خفتگير ميشود يعني كه تا پاي چوبه دار را هم پيش بيني كرده است. آن وقت به خاطر يك تراول پنجاهي، چوبه دار را به جان بخرد؟ من كه فكر ميكنم اين خفتگيرها يا خيلي شاعر و دل رحم تشريف داشتهاند يا اينكه اصل قضيه از بيخ بودار است.
تاكسي سوم
حادثه رمانتيك پيادهشدن دو دقيقهاي پيرمرد از تاكسي
ساعت نزديك 8 شب است. از روزنامه بيرون ميآيم و به عادت هميشگي چند قدمي را به سمت خيابان ميرزاي شيرازي حركت ميكنم تا از دو كوچه پايينتر ماشين را بردارم و بروم خانه، اما تازه يادم ميافتد كه اصلاً ماشينم را نياوردهام. برميگردم به سمت خيابان مطهري و به ماشينم فكر ميكنم كه همين طور مثل بچه يتيم در گوشهاي از كوچه افتاده است. حتماً تا حالا از گرد و خاكي كه روي شيشههاي ماشين بيچاره نشسته همه دزدهاي جهان فهميدهاند ماشين من فرق چنداني با يك بچه يتيم ندارد. به اين فكر ميكنم كه پس امروز دو كار را با هم بايد انجام بدهم. اول جاي ماشين را در كوچه عوض كنم و بعد هم شيشههاي ماشين را حسابي برق بيندازم تا همه سوءتفاهمهايي كه ميان من و ماشين و دزدهاي جهان وجود دارد از ميان برداشته شود.
در اين فكرها هستم و پشت سر هم ميگويم سيدخندان، سيدخندان. هيچ ماشيني نگه نميدارد. مراقبم كه زياد فكرم را مشغول دزدهاي احتمالي و شيشه كثيف ماشين نكنم. وقتي ذهنم با كلمهاي عجين ميشود و به تكرار ميرسد مثل حالا كه هي به دزدها فكر ميكند همان را هم سر زبانم ميآورد. چند بار اين اتفاق برايم افتاده و وسط خيابان بين آدمها آرزو كردهام زمين دهان باز ميكرد و مرا ميبلعيد. حالا هم نگرانم نكند به جاي سيدخندان! سيدخندان! بگويد دزد! دزد! و همه طوري به من نگاه كنند كه انگار براي اولين بار است ديوانهاي را از فاصله يك متري ميبينند. شايد بيشتر از 30 بار است كه گفتهام سيدخندان! خدايا شكر! با اينكه ذهنم مشغول است حتي يك بار هم نگفتهام دزد. بالاخره يك پرايد سفيد كه راننده پيري هم دارد پيش پاي ما مسافران ترمز ميكند. من صندلي جلو را نشانه ميگيرم. نميدانم چه اصراري است كه حتماً سه نفر در صندلي عقب بنشينند وقتي با دو نفر ميشود انسانيتر، اخلاقيتر و با فاصلهتر در صندلي نشست و عضلات را تا مرز فلج شدن منقبض نكرد. صندلي جلو را نشانه ميروم. شايد فكر كنيد اغراق ميكنم. اما تقريباٌ دو دقيقه طول ميكشد كه پيرمرد صندلي جلو پياده شود. راننده پير پرايد هم انگار كه به رمانتيكترين حادثه جهان چشم دوخته و دوست ندارد پياده شدن كشدار پيرمرد تا پايان جهان تمام شود. هيچ عجلهاي نيست. خوشبختانه حال من هم خوب است و هيچ عجلهاي ندارم و ميدانم دير يا زود بالاخره پيرمرد روند پياده شدن خود را تكميل خواهد كرد. روند پياده شدن پيرمرد مثل پيتزايي است كه پنير زيادي رويش ريخته باشند و پيتزاي مربوطه كش آمدن را بيش از حد معمول جدي بگيرد اما بالاخره تمام خواهد شد. هر چقدر هم كه پنير پيتزا زياد باشد يك جايي گسسته و به سمت خود خميده خواهد شد. پنير پيتزاي حوصله من خيلي هم خوب نيست. با اينكه من و راننده عجلهاي نداريم اما پيرمرد مسافر هم در اين دو دقيقه نتوانسته بيش از ده درصد كالبدش را از فضاي داخلي خودرو بيرون بكشد. من يك لحظه نگران ميشوم كه نكند خداي نكرده سكته قلبياي، چيزي اتفاق افتاده باشد. پيرمرد بسته بزرگ نان را هم در آغوش گرفته و شايد سنگيني همين نانهاست كه به او اجازه نميدهد از تاكسي پياده شود. زيربغل پيرمرد را ميگيرم، كاش دستش را ميگرفتم. پيرمرد عرق كرده است. دستم را كمي جابجا ميكنم و بالاخره پيرمرد را از داخل خودرو ميكشم بيرون. با خود فكر ميكنم چرا اين وقت شب اين پيرمرد زهواردررفته را فرستادهاند كه نان بخرد. انتظار دارم پيرمرد بعد از آن كه از ماشين ميكشمش بيرون، همان جا غش كند و پخش زمين شود، اما او تقريباً قبراق قدم برميدارد و از ما دور ميشود. انگار كه جان دوبارهاي گرفته باشد. تناقض عجيبي است. نه به آن پياده شدن و نه به اين رفتن. يعني پيرمرد رسماً ما را سر كار گذاشته بوده؟ يعني دوست داشته كه آن فشار مختصر بيرون آمدن از ماشين را به دوش من بيندازد و من نقش بالابر و جك را برايش بازي كنم؟ اما به محض اينكه سوار ماشين ميشوم تازه اين تناقض مثل برفي در آفتاب تموز آب ميشود. تازه متوجه ميشوم كه پيرمرد بدبخت چه رنجي كشيده است تا خود را از اين سياهچاله كه در آن فرورفته بود نجات دهد. اگر ميدانستم اين طور است همان ابتداي كار نجاتش ميدادم. به محض اينكه در صندلي مينشينم تقريباً با شاسي آهني ماشين مماس ميشوم. عملاً اسكلت و پوستي از صندلي وجود دارد، زهوار صندلي مثل رانندهاش دررفته است. صندلي هيچ خوي نرمشگري در خود ندارد و مثل دهانه جهنم آدم را در خود ميبلعد. چند بار پشت سر هم ميگويم بيچاره پيرمرد! عزيزم! عزيزم! با آن همه نان چطور از اين حفره جهنمي بيرون آمد، چقدر اين پيرمرد راننده آدم نامردي بايد بوده باشد. در را نبسته صداي اعتراضم بلند ميشود. به راننده ميگويم ببخشيد! مطمئنيد اين چالهاي كه من در آن فرورفتهام يك صندلي است؟ پيرمرد خم به ابرو نميآورد. ميگويد سخت ميگيري جوان! چنان صاف نشسته كه انگار بر اريكه سلطنت جلوس كرده است. شك ندارم دستكم 80 سال بايد داشته باشد. چرا اين وقت شب در اين خيابانهاي شلوغ مسافركشي ميكند؟ سؤال واضح و مضحك است. صورت پيرمرد براي مسافركشي خيلي پير نشان ميدهد اما بيخيالي عجيبي هم در صورتش موج ميزند. كرايهها را گاهي پنجاه درصد بيشتر و گاهي حتي دو برابر حساب ميكند. يكي هزار تومان ميدهد يك چهارراه جلو ميآيد و ميخواهد پياده شود. پيرمرد 500تومان بقيهاش را نميدهد ميگويد پول خورد ندارم. مسافر ديگري هم همين طور. جالب است! هيچ كدام اعتراض نميكنند اما من اعتراض ميكنم. تصوير آدمي در ذهنم شكل ميگيرد كه دو نيمه دارد. يك نيمه آدمي شريف كه با اين سن و سال، روزياش را از كف اين خيابانهاي شلوغ و پرازدحام بيرون ميكشد و نيمه ديگر آدم فرصتطلبي كه پشت يك تاكسيران شريف گدايي ميكند. اعتراض ميكنم به پيرمرد و ميگويم شما چرا بقيه پول آن دو مسافر را برنگردانديد؟ پيرمرد ميگويد پول خورد ندارم. جوابش متقاعدم نميكند. ميگويم باشد پول خورد نداريد اما ميتوانستيد از يكي طلبكار باشيد و به يكي بدهكار. اين كار را كه ميتوانستيد. از يكي بيشتر بگيريد و از يكي نگيريد. پيرمرد بيخيال به روبهرو نگاه ميكند و ميگويد سخت ميگيري جوان. سخت ميگيري جوان. سخت ميگيري. ذهنم پر ميشود از شايد، از لابد. از اينكه اگر من به سن او برسم اصلاً يك رشته عصبي كه با آهنگ درست و گوشنواز در زمان مقرر مرتعش شود خواهم داشت؟ شايد من دارم سخت ميگيرم. به پيرمرد ميگويم جسارتاً چند سال داريد؟ ميگويد فكر ميكني چقدر بايد داشته باشم. ميگويم هشتاد، هشتاد و پنج سال. پيرمرد ميگويد پياده شو. رنگ از صورتم ميپرد. انتظار چنين جوابي ندارم اما بلافاصله بعد از پياده شو ميگويد با هم برويم. جمله در ذهنم كامل ميشود. پياده شو با هم برويم. نفس ميكشم و ميگويم پس چقدر؟ ميگويد من متولد 1333 هستم. يعني شما 60 سالتان نشده؟ محال است. ميگويم پدر من 66 سال دارد اما اگر پدر من و شما كنار هم بايستيد ميگويند پدر و پسر كنار هم ايستادهاند. اين را ميگويم و پشيمان ميشوم. يك درصد احتمال ميدهم كه شايد حرف پيرمرد راست باشد. پيرمرد با سرسختي تمام بر موضع خود ميايستد و ميگويد من متولد 1333 هستم. شروع ميكند به تعريف كردن از خودش كه ويلاي رودهنش را خودش ساخته و چاه ويلايش را با دستهاي خودش كنده و حالا در رودهن فقط ويلاي او آب دارد. گاهي ميماني چه كسي راست ميگويد چه كسي دروغ؟ چقدر راست ميگويد چقدر دروغ؟