عقیق: یک وقت هایی به مسجد آقای حق شناس می رفتم. آقای حق شناس می گفتند که یک روزی کسی به در خانه ما آمد و گفت که من کارم به دوهزار تومان گیر است. گفتم که من به خدا ندارم که بهت بدهم. ایشان می فرمودند که شب که خوابیدم حضرت به خوابم آمد و گفت که رفیق ما که به در خانه شما آمده دست خالی برگشت. گفتم که پول نداشتم. حضرت فرمود که می دانم که پول...
برای مشاهده ادامه متن
کلیک نمایید.