
سال گذشته در تعطيلات نوروز، موقعيت را غنيمت شمرديم و به ديدار «كيوان» كه يكي از دوستان صميمي دوران تحصيل بود و به تازگي عروسي كرده بود، رفتيم. كيوان عاقبت با اختيار تـأهل و تشكيل زندگي بار و بنه خود را بسته و روستاي خوش آب و هوايي به نام « نگارستان» كه در واقع زادگاه همسرش است را براي زندگي انتخاب كرده بود.
كيوان از اين بابت روستاي نگارستان را براي زندگي انتخاب كرده بود كه بتواند در كنار زنبورداري، به پرورش ماهي قزلآلا هم بپردازد. روز موعود به سمت روستاي «نگارستان» به راه افتاديم. روستايي كه بساط زنبورداري كيوان در باغ و دشت سرسبز آنجا گسترده بود.
از همين رو اوايل مجلس به واسطه اولين برخورد من با عروس خانم و احساس بيگانگي او با من و تا حدي با باقر، خشك و رسمي و عصا قورت داده گذشت. طولي نكشيد كه همسركيوان شال و كلاه كرده، آماده به يراق آمد و در كمال ادب و تواضع، اجازه مرخصي گرفت و گفت: امشب در عقدكنان يكي از دختران فاميل دعوت است و براي راحت بودن ما شب هم به خانه برنميگردد. بعد كيوان چند پيژامه و عرقگير را از اتاق خواب پر داد و آنها را وسط اتاق نشيمن انداخت و از ما خواست لباس راحتي بپوشيم و راحت باشيم.
آن شب به قاعده تمام ماههايي كه از همديگر دور بودهايم، به گپ و خنده و تعريف گذرانديم اما محور و جانمايه بحث ما پيرامون نان حلال و سنتهايي بود كه در كمال تأسف در آستانه نابودي و فراموشي قرار گرفتهاند. بحث نان حلال آنقدر كيوان را به وسواس انداخته بود كه او براي اينكه مطمئن شود كه ناني كه در سفرهاش ميگذارد مثل شير مادر حلال خواهد بود زندگي سخت روستا را انتخاب كرده بود كه با عرق جبين و كد يمين سهم خود و زن و بچهاش را از طبيعت بگيرد.
انصافاً اقدامي عجيب ولي قابل ستايش بود با اين همه ديگر وقت آن رسيده بود كه چشمي گرم كنيم كار فردا را به فردا موكول كنيم. كيوان با دريافت حس و حال ما برخاست و از اتاق بيرون رفت و در پي چند دقيقهاي كه به سكوت گذشت، با جعبهاي به قاعده ناز بالش كوچكي كه بغل گرفته بود، برگشت و بعد از نشستن مقابل ما، در جعبه را با احتياط باز كرد و چيزي شبيه قاليچه كه جنس چرميني داشت دراز به دراز مقابل ما پهن كرد.
تا حدودي معما حل بود و دريافتيم كه اين شبه قاليچه بايد تشك بادي باشد. آن وقت كيوان تلنبه همراه آن را از جعبه بيرون كشيد و با اتصال آن به تشك، بناي تلنبه زدن را گذاشت تا جايي كه عرق حسابي از سر و كلهاش جوشيد و او را به نفس تنگي انداخت.
پس از باد كردن تشك كه ضخامتي حدود 70 سانت داشت، كيوان لبخند فاتحانهاي زد و در بين نفسنفس زدنهاي پيدرپياش گفت: «اين تشكها خيلي راحتن. به قاعده دو كف دست جا نميگيرن و ديگه وقتي مهمون مياد، نميخواد اونهمه لحاف تشك ببري و بياري». باقر كه مثل من از اين قياس نابجا و مهمتر از همه، بيمهري به سنتها، تا حدي دلخور شده بود، گفت: «كجاش راحته مؤمن؟! تو اگه با يه رختخواب 10 نفره تا نوك قله قاف هم ميرفتي اينهمه عرق نميكردي كه از باد كردن اين تشك كردي.
در ثاني تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نميگيره؟ صبح تا حالا در مورد كمرنگ شدن سنتها و رسم و رسوم داري حرف ميزني اما از اين طرف خودت داري بدعتهاي عجيب و غريب ميذاري!» از حاضر جوابي باقر كيف كردم اما حالا نه وقت مباحثه و مجادله بود و نه حال و احوالي برايمان باقي مانده بودكه بخواهيم به تناقض عقيده و عمل كيوان بپردازيم. از اين رو نيم ساعت اول را به هر مصيبتي بود تحمل كرديم اما كيوان مدام چرخ ميخورد وتا پشت پلكهايم گرم ميشد، با تكان يكباره كيوان باز از خواب ميپريدم. از طرفي به خاطر عوض شدن جا و مكان خوابم، به شدت بيخواب شده بودم.
به همين خاطر برخاستم و داخل حياط رفتم. نسيم خنكي ميوزيد و زنجرهها با جيرجيرشان شب روستا را قرق كرده بودند و گاهي صداي پارس سگي از آن ميان اظهار وجود ميكرد. بيآنكه بخواهم آرامآرام چهار محال حياط و خانه را گشتم و لحظهاي به خود آمدم كه خودم را روي پشتبام كاهگلي خانه كيوان پيدا كردم. خانه كيوان روي تپهاي مشرف بر آبادي بود. ديدن نور فانوسهايي كه از پنجره خانهها به كوچهها ميريخت و از دور دلدل ميزد، به كلي از شهر و زندگي در شهر متنفرم كرده بود.
به زندگي كيوان، يعني همين اسكان و اطراق و زندگي در روستا، از ته دل غبطه ميخوردم و تمام وقت فكر و ذكرم درگير كارهاي اخير كيوان بود. از جمله خريد تشك بادي به جاي لحاف تشك سنتي بود؟ شايد اين مقوله بياهميت جلوه كند اما در واقع سفارش دادن لحاف و تشك عروسي در اكثر قوميتهاي كشورمان، يكي از سنتهايي است كه بسياري از مفاهيم زندگي را، به گونهاي نمادين در دل خود دارد چراكه تركيب رختخواب نه تنها در آن منطقه بلكه در فرهنگ اكثريت قريب به اتفاق فرهنگها، يكي از مقدسترين داشتههاي يك زندگي محسوب ميشود كه پس از آينه و شمعدان، مهمترين عناصر يك جهيزيه است و جزو افتخارات عروس محسوب ميشود و به لحاظ نمادين هم بهترين نشانه تزويج در زندگي ايراني - اسلامي است.
شايد مهمترين دليلي كه باعث شده بود من با حساسيت ويژهاي به موضوع نگاه كنم، يادآوري مراسمهاي خاصي پيرامون دوخت و دوز لحاف تشك بود كه در كودكي ديده بودم. به اين صورت كه خانه ما به واسطه قوم و خويش و دوست و همسايه به تجربه دريافته بودند كه دست مادربزرگم سبك است و مشاركت او در كارهاي عروسي از جمله دوخت و دوز لحاف و تشك كه در جهيزيه هر دختري از اهميت خاصي برخوردار بود، براي زوجين، به اصطلاح «شگوم» و «آمد» دارد.
به همين خاطر دهليز و دالان ورودي خانه ما به واسطه وسيع و تميز بودن هميشه مكان حلاجي پشم و پنبه و دوخت و دوز رختخواب عروس و داماد بود. از آن روزها بيشتر از همه چهره «مش غياث» در خاطرم مانده كه پيرمرد حلاجي بود با موهاي سرخ حنا زده كه به جز موها، پشت ناخن و كف دو پايش را هم خضاب ميكرد. مشغياث پيرمرد صبور و تميزكاري بود كه از روستاهاي همدان، به كردستان ميآمد و به خاطر چشم و دست طيب و طاهر به سرعت جاي خود را در ميان مردم كرد به دست آورده بود. هر وقت كه قول و قرار عروسي گذاشته ميشد، پدرم به راننده اتوبوسي كه همداني بود و هر روز صبح شهر ما را به مقصد همدان ترك ميكرد، پيغام ميداد كه به مش غياث بسپارد كه امر خيري در ميان است. از طرفي آنطور كه پيدا بود، حلاجپير هر روز غروب به گاراژ «تيبيتي» سري ميزد كه اگر پيغام و پسغامي دارد، بشنود و خودش را آماده سفري ديگر كند. هر باركه صبح اول وقت كوبه آهنين دروازه بيامان كوبيده ميشد، من با پاي برهنه ميدويدم و در را به روي مشغياث ميگشودم. پيرمرد هميشه با ديدن من ميخنديد و پيشانيام را ميبوسيد.
بعد دست در دهان باز كت رنگ و رو رفتهاش ميكرد وكف دستي نخودچي كشمش يا بادامي، سنجدي چيزي به مشتم ميريخت و با پوشيدن لباسهاي كارش، تكيه به ديوار ميداد و روي سر پنجههايش چمباتمه ميزد و از درس و مشقم ميپرسيد و اينكه در مدتي كه همديگر را نديدهايم، چند بار نمره 20 گرفتهام. من تا ميآمدم جواب دهم، خانم بزرگ با بقچهاي كه زير بغل گرفته بود به ما ملحق ميشد و پس از خوش و بش و حال و احوال محتويات بقچه را مقابل مشغياث بيرون ميريخت و توضيحات لازم را ميداد. بعد تا مشغياث حصير بزرگ بافته شدهاي كه مخصوص حلاجي پشم و پنبه بود، را پهن ميكرد، خانم بزرگ ميرفت و به دايه ميسپرد كه دو چاي لبسوز و لبدوز داخل استكانهاي كمر باريك لب طلا بريزد و به انضمام نقل و نبات و قند فريمان در سيني قلمزني شدهاي براي مشغياث ببرد.
پيرمرد هم با هورت كشيدن داغ و داغ چاي، «لورك» يا «لُرك» (كمان كلاجي) گوني پيچ خودش را باز ميكرد. بعد با احتياط «چَك»اش (وسيلهاي شبيه گوشتكوب براي زدن زهكمان) را از بقچه همراهش بيرون آورد. حالا سالها ميگذشت و من تا حدودي چگونگي كار با اين لوازم را ديده و درك كرده بودم. براي همين يكبار از مشغياث اسم و چگونگي كار با اين آلات را پرسيدم و او با اشاره به لورك برايم توضيح داد و گفت: «لورك يا كمان حلاجى مهمترين ابزار كار حلاج و پنبهزنه. دسته كمان، يه استوانه تو خاليه كه از چوب بيد يا صنوبر و به بلندي تقريباً يك و نيم متر و قطر پنج، شش سانتيمتر درست ميشه گاهي پنبهزنها دخل اون دو سه تا گوى و توپك آهني ميندازن تا با لرزش كمان صدا ورِنگ قشنگي ازش شنيده بشه.»
مشغياث كه علاقهمندي مرا ديد، مشتاقتر و جديتر چَك چوبي را برداشت و ادامه داد: «به اين ميگن «چَك» كه چوبيه گوشتكوب مانند با سَرِگرد كه بيشتر از چوب درخت زبان گنجشك ساخته ميشه. بعضيها به اون «شَفْته »يا «مُشْته» هم ميگن كه حلاج با چَك زهكمان رو ميزنه و وقتي زه كمان ميلرزه، پنبهها و پشمهاي اطراف خودش رو از هم باز ميكنه و به گوشهاي پرتاب ميكنه. وزن مشته تقريباً يك و نيم كيلو هستش كه گاهي پنبهزن در داخل سرضخيم پايينى آن، چهار يا پنج سوراخ تعبيه ميكنه تا اگه حلاج ديد چك سبكه، بتونه يه كم سرب تو سوراخهاي اون بريزه و وزن دلخواهش رو به دست بياره.»
بعد از تعريفهاي مش غياث فهميدم كه زه يا چله كمان بسيار محكم و از روده گوسفند است كه براى استحكام بيشتر، پس از شستوشو، آن را سه چهار روز در آب نمك ميخوابانند و پس از گرفتن تمام چربى و زوائد، آن را به صورت چهارلا تا هشت لا كنار هم ميگذارند و ميتابانند تا رشتهاى محكم پديد آيد. از رشته چهارلايى براى زدن پشم و از رشتههاى شش تا هشت لايى براى زدن پنبه استفاده ميكنند.
تقريباً با زدن هر سه كيلو پنبه يا پشم، به چله شمع ميكشند تا ليز و لغزنده شود و رشته رشته و پاره نگردد انتهاى زه يا چله در نهايت به قطعه چوب خراطى شدهاى به قطر و اندازه انگشت نشان وصل ميشود كه نظيركوكِ تار، با آن زه را شل يا سفت ميكنند؛ هر چله يا زه حدود پنج متر است كه هميشه از يك و نيم متر آن استفاده ميشود و به تدريج كه مقاومت خود را از دست ميدهد آن را ميبُرَند و زه سالم را كه به دور خود كمان پيچاندهاند، از سركمان جلو ميكشند.
ياد شعري افتادم كه: «دوش در بازار صبحم شد گذر/ كردم از حيرت به جانبها نظر/ ناگهان آمد مرا زار و خروش/ از دكان يار حلاجم به گوش/ ساعتي چون كردم آنجا استماع/ پنبه ديدم با كمان اندر سماع/ نغمهاي دارد كمان بس دردناك/ پنبه در پايش هميغلتد به خاك/ پنبه و موم و زه و چوب و دوال/ ميكنند از حال همديگر سؤال/ چون شدم من واقف از احوال حال/ كز براي چيست افغان شما؟/ دل ز حيرت ماند، حيران شما/ ... مشعل عقلاي برادربر فروز/ ور نه اندر ناله چون مشعل بسوز/ عاقلا بگذر ز قيد قيل و قال/ تا تو را پيدا شود حالي ز حال».