کد خبر: 521934
تاریخ انتشار: ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۷
استاد‌محمد تقي شريعتي و كاركرد فرهنگي ـ سياسي كانون نشر حقايق اسلامي در گفت‌وگوي «جوان» با حيدر رحيم پورازغدي
محمدرضا كائيني
۳۱فروردين سالروز درگذشت استاد محمد تقي شريعتي، فرصتي مغتنم است براي مرور فعاليت‌هاي ديني و مبارزاتي او در كانون نشر حقايق اسلامي مشهد. حيدررحيم پور‌ازغدي از مبارزان ديرپاي ديني و ملي خراسان است كه از تلاش‌هاي استاد شريعتي و نيز كاركرد كانون، خاطراتي شنيدني دارد. اين مناسبت را براي گفت‌وشنود با او مناسب ديديم.

جنابعالي از چه دوره‌اي با نام مرحوم استاد محمد‌تقي شريعتي و كانون نشر حقايق اسلامي آشنا شديد و كاركرد كانون را در آن مقطع چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من به خاطر عقايد خانوادگي‌ام، يك مسلمان بي‌محتوا بودم! با توده‌اي‌ها فقط به خاطر اين‌ مخالف بودم كه كمونيست بودند و از كمونيست هم فقط اين را مي‌دانستم كه مي‌گفتند كمونيست يعني خدا نيست! [‌با خنده] اصلاً در ذهن من انگيزه سياسي نبود. غرب چه مي‌گويد؟ شرق چه مي‌گويد؟ ايراني يعني چه؟ با توده‌اي‌ها دعواي توجيهي نداشتم، بلكه بزن و بكوب، به اين شكل. من در سال‌هاي ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ نوجوان بودم، شنيدم كه آقاي شريعتي نامي است كه با توده‌اي‌ها مبارزه مي‌كند. يكي دو بار به اين جلسات رفتم تا اينكه كم‌كم پايم به كانون باز شد. درآن دوره، آقاي شريعتي تنها كاري كه مي‌كرد اين بود كه به بي‌محتوايي ماركسيسم اشاره مي‌كرد.
در آن زمان دربار بسيار كوشش مي‌كرد كه مردم را وارد سياست و اجتماع كند، آنها را تشويق مي‌كرد به هيئت‌ها بروند و مرگ بر شوروي بگويند. يادم مي‌آيد در همين ايستگاه سراب، ستاد حزب توده بود. يك روز هيئت‌ها آمدند، من به كمك آنها بالا رفتم و تابلوي حزب توده را كندم. شهر شلوغ شد. توده‌اي‌ها پنهان شدند... دو سه سال گذشت تا با كانون آشنا شديم و فهميدم ما با توده‌اي‌ها براي ايران و اسلام مبارزه نكرديم، بلكه براي انگلستان و غرب اين كار را كرديم! اين درست است كه با باطل مبارزه مي‌كنيم، اما بايد بدانيم براي كي مبارزه مي‌كنيم. درآن دوره طاهر احمدزاده ـ كه متأسفانه يك مقدار زيادي دوستانمان او را به طرف دشمن هل دادند ـ جوان سياسي روشني بود. او بود كه در كانون ما را متوجه اين اشتباه كرد.

ظاهراً در دوران اوج‌گيري نهضت ملي، گروه‌ها وكانون‌هاي ديني و درعين حال نوانديش مشهد با يكديگر ائتلاف كردند كه كانون نشر حقايق اسلامي هم دراين زمره قرار گرفت. از زمينه‌هاي شكل‌گيري اين ائتلاف چه خاطراتي داريد؟
بله، درآن جريان انجمن تبليغات اسلامي، كانون، انجمن پيروان قرآن و تعدادي طلبه متدين هم دخيل بودند. شيخ محمود حلبي در حوزه مشهد، دور و بر مرحوم آقاي كفايي بود. ميرزاي اصفهاني اين شيخ را تكان و آيت‌الله كاشاني هم به او پيغام داده بود كه از روشنفكرها عقب نمانيم. او كه فهميد با كفايي كار كردن خوب نيست، خود را بيرون كشيد و وارد سياست شد. شهيد نواب صفوي هم در مشهد شعبه زد. من از رفقاي آنها بودم. از طرفداران فداييان اسلام كساني كه يادم است، ظريف در فرهنگ و بهزاديان كه حالا مرغداري دارد، فاطمي هم از مقدس‌هايي است كه كنار نشسته است، پاشايي مسافرخانه دارد و علي آقاي ضيايي كه بسيار مقتدر بود و پسرش هم با خواهر نواب ازدواج كرد، بودند. از طرف ديگر شمس قنات‌آبادي هم به مشهد آمد و شعبه باز كرد. يك طلبه دروغين به نام افصح‌المتكلمين شيره‌اي! هم بود. آنها مجاهدين اسلام را تأسيس كردند. در همين زمان انگلستان هم يك نيروي عظيم داشت كه تمام مشاغل مهم شهر را در دست گرفته بود و تمام ادارات و نهادها را در قبضه خود داشت؛ به‌طوري كه مي‌توانست با يك كنتور برق، يك هيئت را جذب كند! و هم مي‌توانست با بهانه‌اي فردي را از اداره‌اي بيرون كند. نمايندگان اين هيئت‌ها عده‌اي مثل فاطميان، سزاوار رحمت، شهيدي و در رأسشان مكرم، كفايي، فرخي و داماد كفايي بودند. فئودال‌ها هم يك گروه بودند، مثل محمود قريشي، كديور و يغمايي. از سرمايه‌داران هم يك گروه شهري داشتيم كه رؤساي اصناف بودند. يك گروه از روحانيون هم داشتيم كه تقريباً همه مساجد، معابر و محلات را در دست داشتند. اينك شيخ محمود از روحانيت آمده بود تا در مقابل اينها [آقاي كفايي و اطرافيانش] قيام كند. عابدزاده يك گروه آماده و كانون هم يك گروه روشن، ولي اندكي دارد. بالاخره هدف نهايي اين شد كه جلسه‌اي متشكل از مهديه، روزنامه‌نگاران، هيئت‌هاي مذهبي، روحانيت و نيز انجمن تبليغات اسلامي و كانون تشكيل شود. كانون گفت آقا بياييد دور هم جمع شويد تا ببينيم چه كار بايد بكنيم؟ تقريباً باني اين كار كانون بود، اما مؤسسش شيخ محمود حلبي و تقويت‌كننده‌اش هم عابدزاده بود.

دراين ائتلاف كه ميان كانون نشر حقايق اسلامي، انجمن تبليغات اسلامي، كانون و انجمن پيروان قرآن پيش آمد، تصميم‌گيرندگان يا به عبارت بهتر، رهبران چه كساني بودند؟
سخنگو و مدير شيخ محمود، قدرت جمعيت به وجود عابدزاده و تفكر صحيح جمعيت ازآن شريعتي بود. البته مرحوم عابدزاده با كانون، تماس و رابطه را خيلي بريده نگاه مي‌داشت و نمي‌گذاشت بچه‌ها با كانوني‌ها كه روشنفكر بودند تماس بگيرند، چون مي‌ديد معمولاً روشنفكرها كم‌كم به دامن غرب مي‌افتند. او اين تجربه را داشت، به همين دليل روزي كه براي اولين جلسه به كانون رفتيم، عابدزاده گفت:«كسي نفهمد». در آن جلسه از طرف انجمن تبليغات اسلامي اشكياني بود كه مرد متدين و خوبي بود. اميرپور هم حضور داشت. اين دو نفر از انجمن دعوت شده بودند. از طرف حوزه علميه حاج شيخ محمود حلبي و سيدمظلومي و عبايي بودند. از طرف كانون پنج شش نفر حضور داشتند كه مسلماً آقاي احمدزاده از افراد آگاهشان بود. يكي هم طوسي بزاز بود كه در زمان مصدق خوب فعاليت مي‌كرد. به‌تازگي اول خيابان بهار روزنامه‌اي به نام خراسان باز شده بود كه صاحب آن روزنامه، تهرانيان هم به نمايندگي از روزنامه‌نگاران آمده بود. ما فعاليت كرديم و بالاخره مركز مؤتلف اسلامي را به مهديه انداختيم.
ظاهراً اين وحدت، تنها تا مدتي كوتاه ادامه يافت و در آستانه انتخابات مجلس هفدهم به تفرقه گراييد. از جمله علل اين اختلاف هم حذف آقايان شيخ محمود حلبي و محمد تقي شريعتي از فهرست مركز مؤتلف اسلامي بود.
بله. كانوني‌ها مي‌گفتند از همين الان زر و تزوير دارند، پيوند مي‌خورند. شيخ محمود را كنار زدند و صديق نامي را كه رئيس كارخانه قند بود، انتخاب كردند. پشت پرده يك عده بازاري‌ها مي‌خواستند به شيخ محمود و قريشي رأي بدهند. من هجده ساله بودم، اعلاميه‌اي دادم كه سرنوشت خراسان عوض شد! در آن نوشتم ما به دو شاگردان مكتب قرآن، آقاي شيخ محمود حلبي و محمد تقي شريعتي رأي مي‌دهيم. اين را چاپ و پخش كردم. قريشي گفت:«مي‌خواهيد سر من كلاه بگذاريد؟» با شيخ محمود به هم زد. شيخ محمود هم گفت:«چون شما دو قبضه كار مي‌كنيد، از آنها برديد». آن زمان دكتر علي شريعتي ۱۵ ساله بود، دكتر شريعتي و آيت‌الله خامنه‌اي تقريباً همسن بودند. ديدم دكتر شريعتي با كاظم سامي براي صديق تبليغ مي‌كنند، رفتم گفتم:«آقاي شريعتي! علي و كاظم دارند اين كار را مي‌كنند». آقاي شريعتي گفت:«برو به علي بگو يا تو برو به خانه يا من مي‌روم به خانه». تا آن زمان من با علي روبه‌رو نشده بودم، به او گفتم پدرت اين طور گفته است، او هم رفت خانه. هنوز رفيق نبوديم، قهر كرديم. تا اين اواخر علي مي‌گفت:«تا آخر دنيا با هم نمي‌جوشيم، دائم هم با هم هستيم، ولي با هم نمي‌جوشيم». [با خنده]
ظاهراً ايجاد اختلاف ميان آيت‌الله كاشاني و دكتر مصدق، موجب ايجاد دومين موج تفرقه در مركز مؤتلف اسلامي شد. به طور مشخص در اين مقطع شريعتي و عابدزاده از حلبي جدا شدند. اينطور نيست؟
من اين را به عنوان نقطه ضعف خودم مي‌گويم. در اين اواخر از مصدق زده شده بودم. عابدزاده كه مرد مقدسي بود، يك روز به من گفت:«اگر مصدق برود، همه چيز از دست مي‌رود و اگر بماند همه چيز مي‌ماند». يك روز من و محمدرضا حكيمي روي ايوان نشسته بوديم، بعد روشنفكرهاي جمعيت مؤتلف آمدند و به كاشاني بد گفتند، ما هم در مقابل آنها به مصدق بد گفتيم و تأكيد كرديم:«اين مردك (مصدق) دين ندارد كه شما به خاطر او با آخوندها مخالفت مي‌كنيد». بعد عابدزاده آمد و گفت:«فلاني! دشمن همين را مي‌خواهد كه به مصدق فحش بدهيم.»
من بچه و خيلي هم فضول بودم. نامه‌اي به نواب نوشتم كه كاشاني و مصدق با اين كارها مملكت را از بين مي‌برند. نواب (رحمه الله عليه) به مشهد آمد و گفت:«برادر! تو به من چپ‌چپ نگاه مي‌كني». مصدق يك سطر نوشت كه: عزيزم! نوبت ما گذشت، شما سعي كنيد تا در آينده نفاق و دو دستگي بنيان نباشد! وقتي پيش كاشاني رفتم، گفت:«اي بي‌سواد!» البته بي‌سواد را به هر كسي كه خوشش مي‌آمد مي‌گفت. ديدم حالت دانستن غير از حالت نخوت است. به هر حال در اين اواخر اوضاع از اين قرار بود. اين طرف بچه‌هاي چپ از مصدق برمي‌گشتند و به معترضين ملحق مي‌شدند، منزوي‌ها به نواب و بعضي‌ها هم كه ساده بودند و كلاه سرشان مي‌‌رفت به مجاهدين اسلام مي‌پيوستند كه درباري بودند و شمس قنات‌آبادي در رأسش بود. از اين طرف بين عابدزاده و شيخ محمود حلبي و آقاي شريعتي سردي پيدا شد. عابدزاده و آقاي شريعتي با مصدق بودند و شيخ محمود حلبي... به طرف كاشاني رفت. كم‌كم جمعيت مؤتلف به شكل صوري درآمد.

پس از وقوع كودتا در۲۸ مرداد۱۳۳۲، اوضاع بر كانون چگونه مي‌گذشت؟ ادامه برنامه‌ها به چه صورت بود؟
سال ۱۳۳۶ كانون و آقاي شريعتي و احمدزاده و دكتر شريعتي را گرفتند. هدف دولت ارعاب بود. ما آن وقت در مهديه درس مي‌داديم و مي‌خوانديم. من و سررشته‌دار از شخصيت‌هاي پخته و سياسي نهضت مقاومت ملي به حساب مي‌آمديم، كاملاً محرم بوديم. با آقاي طالقاني و بازرگان تماس داشتيم. وقتي عابدزاده را گرفتند، سررشته‌دار گفت:«اينها عابدزاده را گرفتند تا بعد مهديه را بگيرند». مهديه هم يك دعاي ندبه و يك دعاي كميل و ۱۲-۱۰ ساختمان داشت و توانسته بود همه شهر را حفظ كند. مهديه داشت به شكل حضرت سجادي كار مي‌كرد، اما كانون به شكل حركت زيد كار مي‌كرد. به مجرد دستگيري عابدزاده، جمعيت بلاتكليف شده بود. يك جلسه محرمانه برگزار كرديم كه با دعاي كميل و ندبه چه كنيم؟ اگر دير بجنبيم، ساواك حتماً يك نفر را براي دعاي كميل و ندبه مي‌فرستد و كم‌كم شاه را هم دعا مي‌كند و بعد مهديه را مي‌گيرد. سررشته‌دار گفت:«خودت برو منبر». من هم رفتم دعاي كميل خواندم، خلاصه مجلس را گرم كردم، غنيان هم صبح‌ها دعاي ندبه مي‌خواند تا دو سه ماهي مهديه را گرم‌تر كرديم. حكومت مي‌خواست آنجا را بگيرد، فرهنگ گفت:«اين مؤسسه مال اوقاف است، پس ما بايد تحويل بگيريم». آقاي فخرالدين حجازي از طرف اوقاف آمد كه اينها را تحويل بگيرد. او گفت اگر به ما ندهيد چه و چه مي‌شود. سررشته‌دار گفت:«مي‌خواهيد بگيريد يا ما بدهيم؟» گرفتنش كه آسان است، ولي دادنش بايد مورد قبول هيئت مديره باشد. اينجا سند دارد، مال مردم است. حساب و كتاب دارد. من هم كه مديرم، تنها يك راه مي‌ماند. مرا پاسبان بگيرد و شما هم جاي من بنشينيد.
پس از مدتي دوباره به مهديه آمدند و گفتند:«مسئول مهديه كيست؟» اين بار ما قرار گذاشتيم كه هيچ‌كس را مسئول معرفي نكنيم. ساواك به ما گفت:«بلندگو را جمع كنيد، مردم را اذيت مي‌كند». گفتيم:«صاحبش از زندان بيايد جمع كند. ما كاره‌اي نيستيم يا خودتان بياييد جمع كنيد». ساواك هم خودش جمع كند. پس آمدند دنبال من و گفتند:«بلندگو را جمع كن». گفتم:«بايد كتباً بنويسيد كه آقاي فلاني تو مجبوري اين كار را بكني، چون فردا عابدزاده مي‌آيد و از من شكايت مي‌كند كه چرا بلندگو را جمع كردي؟ بعد هم شما مرا مي‌گيريد». ضابطي، مقام امنيتي ساواك هم آمده بود. پرسيد:«چرا جمع نمي‌كني؟ مي‌خواهي مخالفت كني؟» جواب دادم:«من طلبه و معلم قرآن هستم، به اين كارها كاري ندارم». گفت:«اگر مخالف بودي چي؟» گفتم:«اگر بودم، شما هر كاري خواستيد، بكنيد». گفت:«تو كار سياسي نكردي؟» گفتم:«اگر كردم، شما هر كاري خواستيد بكنيد». گفت:«تو كار سياسي نكردي؟» گفتم:«من اصلاً سياسي نيستم». يك مرتبه رفت يك اعلاميه را پيدا كرد كه پاي آن امضاي من، آقاي شريعتي و زنجاني براي فوت مرحوم نريمان بود. نريمان وزير دارايي مصدق بود، وقتي او فوت كرد، ما موافقت كرديم برايش تعزيه بگيريم. ضابطي گفت:«اين چيست؟ اين امضاي شما نيست؟» از آنجايي كه احمدزاده از زندان پيغام داده بود شما به تمام معنا خودتان را از ما ببريد، چون وضع ما سخت است. من گفتم:«چرا، چون كانوني‌ها با ما انجمن قرآني‌ها نقش ارباب و نوكري را بازي مي‌كردند و هي ما فرش مي‌انداختيم و قند و چاي مي‌آورديم، آقايان مي‌آمدند، دم در مي‌ايستادند. طوري كه نشان بدهند مجلس مال آنهاست». مي‌خواستم به ساواك بفهمانم مغزم صد در صد مغز آقاي كفايي است! در صورتي كه مجلس نريمان اصلاً صاحب مجلس نداشت. مردم زيادي آمدند، ما شب، نامه پخش كرديم كه تعزيه مي‌گيريم، حتي يدالله سحابي يا وزير فرهنگ مصدق هم آمد. همه شخصيت‌هاي مهمي بودند. بعد گفتم:«آقا، هميشه زحمات مجالس مال ماست و پزش مال آنها». بالاخره گفتم:«بله، من امضا كردم و رفتم دم در ايستادم». او به من گفت:«آقاجان! دور و بر اينها نرو، اينها سياسي‌اند». گفتم:«خب الحمدلله، جزايشان را هم ديدند.»
پس از مدتي تصميم گرفتيم با عابدزاده در زندان ملاقات كنيم، چون به ما گفته بودند عابدزاده خودش را در زندان باخته است. عابدزاده خيانت نكرده بود، عقب‌نشيني كرده بود. بالاخره مرا معرفي كردند كه به ديدن او بروم. رفتم زندان، احمدزاده را خواستم كه داشت با خانمش صحبت مي‌كرد. احمدزاده را مراقبت مي‌كردند. من كنار همسرش ايستادم و احمدزاده درحالي كه به ظاهر با خانمش صحبت و به او نگاه مي‌كرد، با من صحبت مي‌كرد. گفت:«عابدزاده خودش را باخته و بسيار خطرناك شده است. غذا مي‌بريم، نمي‌خورد. كسي را نمي‌پذيرد و يكسره نماز مي‌خواند و عبادت مي‌كند. خيلي مواظب باشيد». اجمالاً فهميدم كه عابدزاده ديگر نمي‌تواند مهديه را اداره كند. در صورتي كه خيلي عنصر مفيدي بود.
به مشهد كه آمدم، همه را غير از احمدزاده و عابدزاده آزاد كرده بودند. عابدزاده پس از آزادي هفت ماهي در تهران مانده بود. در اين زمان براي ديدنش به تهران آمدم. از من پرسيد:«چه خبر؟» جواب دادم:«حاج آقا! مهديه را ۱۰ برابر بهتر از سابق داريم مي‌گردانيم»، ولي به‌جاي اينكه خوشحال شود، گفت:«بيخود! مي‌خواستيد بخوابانيدش». گفتم:«حاج‌آقا! اگر مهديه را مي‌خوابانديم، هيچ‌وقت شما را آزاد نمي‌كردند». به خاطر اينكه ما مهديه را خيلي بزرگ كرديم و روشنفكر سياسي و نسل جوان را روي كار آورديم، عابدزاده را آزاد كردند. گفتم:«نه سياست اين جوري نيست، اگر مهديه شكست مي‌خورد، شما تا اعدام پيش مي‌رفتيد، مثل نواب». بعد عابدزاده به من گفت:«اگر بداني اوضاع از چه قرار است؟» گفت:«هر كسي را كه بگويي همه مال خودشان هستند. ما ساده و الكي خوش بوديم». فهميدم با سخنراني‌ها و عكس‌هاي مونتاژ آنچنان او را ساخته‌اند كه باوركردني نبود. مي‌گفت:«كسي كه غافل از قضايا بود، عابدزاده بدبخت بود. تمام اينها سر سپرده‌اند». فهميدم كه احمدزاده راست مي‌گفت. خداحافظي كردم و به مشهد آمدم. بعدها عابدزاده شد ليدر دولت و با آنها [دولت] همكاري مي‌كرد. ما هم كه چهار پنج نفر بوديم، صد در صد سياسي بوديم؛ كم‌كم بچه‌هايي مثل فنايي، رضازاده و غفاريان هم مثل ما به سمت كانون رفتند.

ما شاهد بوديم كه بعدها عده‌اي از جوانان كه عضو شاخه دانش‌آموزي كانون و به تهران آمده بودند، جذب گروه‌هاي ماركسيستي شدند. برخي اين مسئله را به رويكردهاي فرهنگي كانون نسبت مي‌دهند. در اين‌باره چه ديدگاهي داريد؟
اين جوانان بعدها حالت انفعالي از مذهب پيدا كردند. اينها معتقد بودند، مذهب نارسايي دارد. توقعشان از مذهب بيشتر بود. آنها متوجه پويايي مذهب نشده بودند، وقتي ديدند توقعاتشان در اينجا برآورده نمي‌شود، فداييان خلق را تأسيس كردند. در واقع آنها فدايي خلق هم بودند، جانشان را گذاشتند، حرف نبود، عمل بود، اين يعني فدايي خلق. به‌طور كلي پيام ماركسيستي يك پيام عدالت‌خواهانه است. به قول مرحوم طالقاني هر دو حركت را قبول داريم، اما آنها محركش را قبول ندارند. ما مي‌گوييم اين حركت محرك دارد، به هر حال ما هر دو حركت را قبول داريم.

موضع كانون در برابر نهضت امام و حركت مبارزاتي‌ كه بعد از خرداد ۴۲ آغاز شد، چيست؟ كانون دراين‌باره چه موضعي داشت؟
از جريان ۱۵ خرداد، كانون به‌طور حتم از حضرت امام حمايت كرد، اما به مشهد اصلاً آن كارهايي كه انجام شده بود، خبر نرسيده بود. هيچ‌كس خبر نداشت تازه مي‌گفتند چه خبر شده است؟ در راهپيمايي‌هاي مشهد هم كانون حضورداشت. ما حركت‌هايي كرديم، اما خيلي حاد نبود. يادم مي‌آيد از طرف كانون پلاكاردها را خود من مي‌نوشتم. به ما گفته بودند، هيچ گروهي اسمش را زير پرده ننويسد. هميشه من چهار يا پنج پلاكارد داشتم، چون احتمال مي‌داديم، پرده‌ها كم باشد. يك بار ۱۳ پرده نوشتيم و به راهپيمايي آورديم. البته گروه‌هايي هم بودند كه از ما عالي‌تر و تندتر عمل مي‌كردند، اما ما در اين كارها نبوديم.
با تشكر از جنابعالي كه در اين گفت‌وشنود شركت كرديد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها