
دوم اسفندماه مراسم نكوداشتي بهپاس ۶۰سال مجاهدت حجتالاسلام والمسلمين شيخ مصطفي رهنما در عرصه جهاد براي آزادسازي فلسطين برگزار شد.
حجتالاسلام و المسلمين آقاي شيخ مصطفي رهنما در اسفند ۱۳۰۴ شمسي در خانوادهاي روحاني در كرمانشاه متولد شد. پدرش حاج شيخ عبدالحسين قاضيزاده اصالتاً تبريزي بود كه او را به علت مبارزه عليه رضاخان، در سال ۱۳۱۹ شمسي با تزريق آمپول هوا به شهادت رساندند. جد او ميرزا عبدالله آقا تبريزي بود كه در كرمانشاه اقامت گزيد. مادر شيخ مصطفي رهنما خانم سيده صديقه بيگم واحدي، دختر آيتالله آقا سيدمحمدرضا واحدي قمي از علماي دين و از خاندان معروف بود. مادربزرگ مادري شيخ رهنما نيز خانم فخرالشريعه، دختر آل آقا بهبهاني، مادر مرحومان شهيدسيد عبدالحسين واحدي و شهيدسيد محمد واحدي بود. اين دو برادر داييهاي شيخ مصطفي رهنما بودند كه نقش مهمي در جمعيت فدائيان اسلام به رهبري شهيدسيدمجتبي نواب صفوي داشتند.
تحصيلدر كتاب خاطرات شيخ مصطفي رهنما از قول ايشان در اين باره چنين نقل شده است:
«من در دوران كودكي و نوجواني، سالهايي را در مكتبخانهها و مدارس جديد به تحصيل پرداختم. در سال ۱۳۱۹، در سنين چهارده پانزده سالگي از كرمانشاه به قم رفتم. در مدرسه رضويه دروس مقدماتي را خواندم. به هر حال مدت اقامتم در حوزه قم چندان به درازا نكشيد، شايد از يك سال هم كمتر شد كه تصميم گرفتم به حوزه علميه نجف بروم. پس از ورود به عراق به كربلا و منزل آيتاللهالعظمي آقاسيدحسين قمي رفتم. از استادانم در نجف، آيتالله آقا سيدمحمود شاهرودي از مراجع عظام، آقا سيديحيي يزدي و برخي ديگر بودند كه من در محضر آنان دروس حوزوي را تا سطح و خارج خواندم. از عناصر مبارز حوزه نجف در اين دوران ميتوان از آيتالله ميرزا محمد تهراني از شاگردان مستقيم ميرزاي بزرگ و نيز از سيدمجتبي نوابصفوي نام برد. من به اين جريان تمايل زيادي داشتم، زيرا با نواب صفوي در مدرسه نجف همكلاس بودم». شيخ به رغم تفاوت راهبرد مبارزاتي با شهيدان سيدمجتبي نواب صفوي و سيد عبدالحسين واحدي، هماره از آنان به نيكي يادكرده و خلوص و حق باوري آنان را ستوده است. او را در اين باب شهادتهايي است از اين قبيل: «آشنايي ما با مرحوم نواب كه به صميميت زيادي هم انجاميد، از نجف آغاز شد. علاوه بر اين سيدعبدالحسين واحدي و آسيدمحمد برادر شهيدش، داييهاي من بودند. در نجف آسيد هاشم حسيني را هم داشتيم كه از ياران نزديك شهيد نواب بود. ايشان هم مرد بسيار باسواد و مبارزي بود. چهرههايي مثل آشيخمحمد تهراني، آشيخ هاشم آملي پدر رئيس مجلس و برخي ديگر از فضلاي آن دوره نجف هم به مرحوم نواب علاقهمند بودند. من هم در مدرسه سيد و مدرسه آخوند بودم و با مرحوم نواب ارتباط و هماهنگيهايي داشتيم، ايشان هم توجهش به من زياد بود و ميدانست آدم مورد اعتمادي هستم. بعد از آمدن هر دوي ما به تهران هم بچههاي فدائيان اسلام در شبهاي شنبه، جلسات هفتگي داشتند و در محفلي جمع ميشدند. اين جلسه در خانهها ميگشت و من در آن جلسات شركت ميكردم. يك بار به داييام سيدعبدالحسين گفتم:« حالا كه جمع ميشويد، يكمقداري هم از اصول عقايد براي اينها بگوييد تا مباني فكري و عقيدتي آنها قويتر شود. «چون افراد مخلصي بودند و بايد پختهتر ميشدند. سيدعبدالحسين واقعاً خيلي شجاع بود و از نظر شجاعت از مرحوم نواب كمتر نبود، ولي بعداً در مورد مرحوم دكتر فاطمي اختلافي بينشان پيش آمد. مرحوم نواب نگفته بود دكتر فاطمي را بزنند و سيدعبدالحسين واحدي دستور داده بود كه بعداً مقداري باعث اختلاف بين آن دو شد. البته پس از آن مجدداً به هم برگشتند و در نهايت هم با فاصلۀ اندكي شهيد شدند.»
بازگشت به ايرانشيخ ازگرما و مشكلات اقامت درنجف به تنگ آمده بود، ازاين روي عزم وطن كرد تا فعاليتهاي علمي و اجتماعي خويش را در ايران پيگيرد. او خود در اينباره گفته است: «حوزههاي علميه در تابستان تعطيل است. از اين رو بهناچار با تجربهاي كه از گرماي شديد هوا در نجف داشتم، تابستان به كرمانشاه برميگشتم. در سال ۱۳۲۷، بعد از گذراندن تعطيلات تابستان كه مجدداً عازم عراق و نجف داشتم، بودم در مرز ايلام دستگير شدم. بعد از دستگيري مرا به كرمانشاه بردند و سرباز مشغول خدمت شدم.»
هجرت به تهران و دغدغه مسئله فلسطيننيك روشن است كه علاوه بر علل فوق دغدغه مسئله فلسطين ازجمله علل مهاجرت شيخ مصطفي به ايران بوده است. چيزي كه خود بدان اذعان دارد: «بعد از طي دوره دو ساله سربازي در كرمانشاه، در سال ۱۳۲۹، در ۲۵ سالگي تصميم گرفتم به تهران مهاجرت كنم. مهمترين دغدغه خاطرم در آن سالها، مسئله فلسطين بود كه نجات آن را منوط به اتحاد مسلمين ميدانستم». همانگونه كه اشاره رفت جمعآوري كمكهاي مالي مردم براي فلسطين بخشي از تلاشهاي شيخ مصطفي رهنما در آن سالها بود كه خود در اين باره در خاطراتش گفته است:«اين تكاپو باعث شد كه بهتدريج به عنوان يكي از پيشگامان حمايت از فلسطين مطرح شوم. بهطوري كه وقتي در سال ۱۳۴۴ به نجف رفته بودم، بعد از ديدار با امام خميني، در ضمن ورود به صحن موسي بن جعفر در كاظمين، در كتابخانه آنجا كتاب كوچكي به نام «ايران في براصون الصهيونيه» يعني «ايران در چنگالهاي صهيونيسم» ديدم. در اين كتاب از من، نواب صفوي و آيتالله اباذري عراقي به عنوان پيشگامان مبارزه براي نجات فلسطين در ايران نام برده شده بود. من خلاصه آن كتاب را ترجمه و بعدها در ايران چاپ و منتشر كردم. يكي از اقداماتم در همان اوايل، صدور اعلاميه به همراه آيتالله طالقاني و آيتالله ميرزاخليل كمرهاي در اعتراض به اقدام حكومت پهلوي مبني بر به رسميت شناختن دولت اسرائيل بود.»
حيات مسلمينشيخ مصطفي رهنما در خاطرات خود، به مسئله اتحاد مسلمانان به عنوان يك دغدغه مهم اشاره كرده است و ميافزايد:«براي طرح اين موضوع به فكر انتشار مجلهاي افتادم. مجله حيات مسلمين را در سال ۱۳۲۹ به نام حاج سيد ابوالفضل برقعي گرفتم. در اين مجله از همان شماره نخست، مقالات متعدد و مفصلي در باره اتحاد مسلمانان و مسئله فلسطين نوشتم. كار مجله را مدتي قبل از نخستوزيري مرحوم مصدق شروع و بعدها عليرغم چند بار توقيف تا ۲۵ شماره منتشر كردم.»
جمعيت مسلم آزادشيخ درآن سال فقدان يك تشكل جهت بخش در ايجاد وحدت اسلامي را به وضوح لمس ميكند و در پي چارهجويي براي آن است، دغدغهاي كه نهايتاً او را به تأسيس جمعيت مسلم آزاد سوق ميدهد. او اين رويداد را اينگونه شرح ميدهد: «ماجراي تشكيل «جمعيت مسلم آزاد» به سفر ما به عراق در سال ۱۳۳۰ برميگردد. هدفم اين بود كه با تشكيل اين جمعيت در ميان كشورهاي اسلامي، تحركي ايجاد كنم و شيعه و سني متحد شوند. لذا مرامنامه آن را به زبانهاي عربي و فارسي در هشت اصل و چند تبصره نوشتم. در پي تشكيل اين جمعيت و همزمان با وقايع چندي براي مسلمانان شمال آفريقا و شرق آسيا بود كه اقدام به صدور اعلاميههايي در حمايت از مسلمانان، مثل انقلابيون الجزاير كردم. در همين راستا به چاپ و نشر كتابي با عنوان «الجزاير» نيز اقدام كردم كه سفير الجزاير در ايران، سفير الجزاير در عراق و حتي نخستوزير موقت الجزاير فرحت عباس طي مكاتباتي از من تشكر كردند. اين فعاليتها موجب عكسالعمل ساواك شد. ساواك در سال ۱۳۳۷ به من پيشنهاد كرد كه گزارش فعاليتهايم را درباره سفارتخانههاي كشورهاي اسلامي بهطور محرمانه براي آن سازمان بفرستم. آنها سه روز به من مهلت دادند، ولي من براي رهايي از اين تهديد، با لباس مبدل، كت و شلوار به عراق فرار كردم.»
همكاري با مطبوعاتهمكاري با برخي از رسانههاي مطبوعاتي از جمله روزنامه كيهان و. . . طي دهه ۴۰ و ۵۰، از ديگر فعاليتهاي سياسي و فرهنگي شيخ مصطفي رهنما بود. او به دليل تهيه، تدوين و ترجمه مقاله عليه اسرائيل چند بار از روزنامه كيهان اخراج شد كه در خاطراتش به آن اشاره كرده است.
ارتباط با علما و روحانيونهمكاري و ارتباط با برخي علما و روحانيون معروف از جمله آيتالله طالقاني، آيتالله شيخ ابوالفضل خراساني، محمد منتظري و آيتالله سيدنورالدين علايي طالقاني (خواهرزاده آيتالله طالقاني) از جمله كساني بودند كه شيخ مصطفي رهنما با آنها ارتباط و نشست و برخاست داشت. فعاليتهاي سياسي و مبارزاتي شيخ مصطفي و حتي دستگيري و بازداشت او از ديد بعضي مراجع عظام تقليد نيز پنهان نبود. او خود در اين باره ميگويد:«روزي حاج احمد، پيشكار آيتالله بروجردي وي را پريشانخاطر ميبيند، ميپرسد: آقا! چه شده است؟ چرا شما اينقدر نگران هستيد؟ آيتالله بروجردي ميگويد: شنيدهام آقا شيخ مصطفي رهنما را زنداني كردهاند.»
الگوپذيري ازعالمان مجاهدهمانگونه كه اشاره رفت شيخ درطول حيات طولاني خويش اقبال مراودت با عالماني شاخص و مجاهد را يافته است كه برمنش و شخصيت او سخت مؤثر بودهاند. از جمله اين شخصيتها ابوذر زمان مرحوم آيت الله سيدمحمودطالقاني است كه او هماره ذكرجميل آن بزرگ را برزبان دارد. چنانكه درگفت وشنودي گفته است: «ايشان روي سعه صدر، اخلاص و حرصي كه براي بقا و شكوفايي اسلام و ايران داشت، سعي ميكرد تا سر حد امكان با همه نيروهايي كه در اين نهضت تأثير داشتند، هماهنگي كند. مرحوم نوابصفوي در رأس اين افراد بود. آقاي طالقاني ضمناً گاهي هم كساني را كه با او تماس داشتند، موعظه ميكرد كه آقا! اينطور باش، آنطور باش. اما با اين همه نظرش اين بود كه ما بايد با نيروهاي مختلف ارتباط و تعامل داشته باشيم. من يك روز درباره يكي از معاريف به ايشان گفتم:«آقا! به او مجال ندهيد، آخر او كيست؟» چون آن فرد فوت كرده، اسمش را نميبرم. گفت: «آقاي رهنما! ما بايد نيروهاي مختلف را جذب كنيم». البته آن فرد، آدم بدي نبود، ولي يكمقداري از منش فكري و عملي مجموعۀ ما دور بود. آيتالله طالقاني حتي مدتي مرحوم نواب را در طالقان مخفي كرد. خود من هم با دلالت ايشان در طالقان و بخشهايي مثل شهرك و فشندك فعاليتهايي داشتم. به هر حال مرحوم نواب با آن اخلاص و فداكاري كامل و حالت غضبناكي كه نسبت به طاغوت داشت، مدتي را در طالقان به سر برد و فعاليتهاي ديني و عامالمنفعهاي هم كرد.»
تعامل با روشنفكرانشيخ درطول حيات پرتكاپوي خويش با جريانات فكري و نظري فراواني ارتباط يافت واين ارتباطات محمل تأثير و تأثرات گوناگون بود. او داستان تعاطي فكري خويش با زندهياد جلالآلاحمد را اينگونه روايت نموده است: «من اول مرحوم آل احمدرا نميشناختم، بعد كه دو سه جلسه با او صحبت كردم و كتاب غربزدگي را هم خواندم، با افكارش آشنا شدم. يك بار هم با هم در مجله فردوسي در خيابان رامسر، ساعتي درباره اسرائيل صحبت كرديم و سعي كردم او را متوجه كنم كه قضيه چيست. يك بار هم در سالگرد دكتر مصدق، در راه احمدآباد و در قهوهخانهاي به هم رسيديم. حدود يك ساعت و خردهاي با جلال حرف زدم، چون ايشان در دورهاي عضو حزب توده بود و بعد از آن هم اسرائيل در باغ سبز نشان داده بود كه بله، اينجا اينجور است و كيبوتص و كشاورزي داريم و ايشان هم روي سادگي يا خوشبيني يكمقداري به آنجا توجه پيدا كرده بود. در اين دو جلسه درباره اسرائيل با او صحبت كردم و خوشبختانه چون آدم حقطلبي بود و حس كرده بود من دارم با صداقت با او حرف ميزنم، طرز فكرش عوض شد. بعدها هم ديدم كه كتاب غربزدگي را نوشت. من ۶۰درصد موافق با اين كتاب بودم و البته انتقاداتي هم داشتم كه در آن دوره در حاشيه آن نوشتم، شايد هم به ايشان گفتم.»
تعامل با حركتهاي انقلابي و آزاديبخشعكسالعمل و اعلام موضع در باره برخي رويدادها و تحولات بزرگ جهان، بهخصوص عالم اسلام، در سطح بينالمللي و نيز منطقهاي از جمله تلاشها و فعاليتهاي شيخ مصطفي رهنما در خلال مبارزات دوران ستمشاهي بود. حضور و مشاركت در برخي كنفرانسها و نشستهاي اسلامي و آزاديبخش، رايزني با بعضي سفراي كشورهاي اسلامي، ارسال نامههاي اعتراضآميز به سازمانها و مجامع بينالمللي در خصوص سكوت يا تساهل و تسامح آنها نسبت به بعضي حوادث جهاني و منطقهاي موجب شده بود تا شيخ مصطفي رهنما به يك فعال سياسي برخوردار از حس مسئوليتپذيري در برابر رويدادهاي سياسي مطرح شود. اين تلاشها حتي حساسيت جدي سازمان اطلاعات و امنيت رژيم شاهنشاهي (ساواك) را برانگيخت؛ آنچنان كه ايشان را تحت مراقبت و كنترل شديد قرار دادند و رفت و آمدهايش را بهشدت تعقيب ميكردند.
بازداشت، زندان، شكنجه و تبعيد
درباره فعاليتهاي سياسي و انقلابي شيخ مصطفي رهنما و مبارزات او عليه دستگاه سلطنتي، ساواك در آذرماه سال ۱۳۴۳، طي گزارشي با اشاره به جرائم و اتهامات ايشان مبني بر تهيه دستگاه چاپ، صدور اعلاميه به نام جمعيت مسلم آزاد، مواضع او عليه دولت اسرائيل و نيز مصونيت مستشاران امريكايي در ايران چنين مينويسد:
خلاصه پيشينه«به موجب محتويات پرونده مشاراليه [شيخ مصطفي رهنما] فعاليتهاي مضره خويش را از سال ۳۲ [۱۳] شروع كرده است كه منجر به دستگيري وي در همان سال از طرف فرمانداري نظامي وقت به علت تحريك مردم عليه دولت و مقام شامخ سلطنت و تبعيد به جزيره خارك ميشود. وي در تاريخ ۷/۶/۳۴ [۱۳] آزاد شد و مجدداً در ۱۴/۷/۳۵ [۱۳] به علت پخش بيانيه جمعيت مسلم آزاد تحت پيگرد قرار گرفت و به مدت پانزده ماه محكوم به حبس و پس از طي اين مدت آزاد شد و بار ديگر در تاريخ ۲۵/۱۲/۳۵ [۱۳] به اتهام فعاليت مضره دستگير، لكن به علت فقدان دليل در ۱/۵/۳۸ [۱۳] پس از پنج ماه آزاد شد و در تاريخ ۱۸/۱۱/۳۹ [۱۳] در مشهد به اتهام پخش اعلاميه جبهه ملي دستگير و به مركز اعزام شد و در ۲۴/۱۲/۴۰[۱۳] برائت حاصل كرد و در مورخه
۳/۱۱/۴۱ [۱۳] بهاتهام اقدام بر ضد امنيت داخلي كشور دستگير و در تاريخ ۲۴/۵/۴۲ [۱۳] با قرار التزام به قيد عدم خروج از حوزه قضائي تهران آزاد شد، لكن در تاريخ ۲۸/۱۲/۴۲ [۱۳]... دستگير و با قرار قانوني بازپرس نظامي بازداشت و پس از خاتمه دادرسي به سه ماه و پانزده روز حبس محكوم و قطعيت آن اعلام شد.» در ادامه اين گزارش، ساواك درباره شيخ مصطفي رهنما مينويسد: «با اينكه طي يازده سال [از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۳] فعاليتهاي مضرهاي كه اين شخص داشته و تقريباً در حدود ۹ سال در زندان به سر برده است، مع هذا مشاهده ميشود كه اين فرد همان رويه سابق را ادامه ميدهد و بلكه در اين باره جسورتر شده است. از اينرو اينگونه محروميتها و محدوديتها در وي اثري ندارد و در آينده هم اثري نخواهد داشت. ضمناً چون اين شخص برابر سوابق موجود متهم به جاسوسي است كه در اين مورد نيز اداره كل هشتم در جريان امر است. شيخ مصطفي رهنما در خاطراتش درباره چگونگي بازداشت، تبعيد، زندان و شكنجه خود ميگويد: «من در مجموع هجده بار توسط ساواك و ساير دستگاههاي امنيتي دستگير، زنداني و تبعيد شدم كه چهار بار از اين دستگيريها و زندانها با شكنجه همراه بود. البته مواردي هم پيش آمد كه ساواك موفق به دستگيريام نشد». به هر حال اين مجاهد نستوه طي بيش از ۶۰ سال مجاهدت در مسير آرمان آزادي قدس و مبارزه با رژيم جعلي اسرائيل، حداقل طي سه دهه ۳۰، ۴۰ و ۵۰ يعني تا زمان سقوط رژيم پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي همواره در حال رزم و نبرد از يك سو و تعقيب و گريز و زندان و تبعيد از سوي ديگر بوده است.
سابقه دوستي با رهبرمعظم انقلابچنانچه اشاره شد، شيخ دردوران مبارزه با بسياري ازعالمان مجاهد الفت يافت و از آن روزگار در شمار دوستان آنان درآمد كه رهبرمعظم انقلاب اسلامي حضرت آيت الله العظمي خامنهاي (دام ظله) ازآن جملهاند. رهنما خود درگفتوشنودي از پيشينه اين همدلي سخن رانده است: «با آيتالله خامنهاي هم از همان سالهاي مبارزات آشنا شدم. خوشبختانه من از قبل از انقلاب و از دورهاي كه در مشهد، اداره مسجد كرامت را به عهده داشتند، به علم و لياقت ايشان پي بردم. من و مادرم در مشهد به ديدن ايشان رفتيم و خوشبختانه محبت متقابلي به هم پيدا كرديم. من از صحبتها و منبرها و تفسيرهايي كه ميكرد، حس كردم آدم وارد و پختهاي است و ارادتم به ايشان بيشتر شد. در اوايل انقلاب، يك روز در مدرسه سپهسالار تهران درباره تقوا صحبت ميكرد و من ديدم اين مرد چقدر وارد است. هم به زبان فارسي و هم به عربي صحبت كرد. الان هم گاهي دوشنبهها پيش از ظهر خدمت ايشان ميروم و ايشان هم به من لطف دارند. آيتالله خامنهاي غير از مبارزاتش، عمق فكري و فلسفي زيادي دارد. در رهبري هم خوشبختانه اين عمق فكري را دارد. خدا حفظش كند.»
آثار و مستنداتطي سالهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، دو عنوان كتاب درباره شيخ مصطفي رهنما و خاطرات ايشان تهيه، تدوين و به شرح زير منتشر شده است:
۱ـ خاطرات شيخ مصطفي رهنما (به ضميمه يادداشتهاي سال ۱۳۳۲)، به كوشش مسعود كرميان كه از سوي دفتر ادبيات انقلاب اسلامي تهيه و توسط سوره مهر وابسته به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي در سال ۱۳۸۴، با قطع رقعي در ۲۰۸ صفحه چاپ شده است. اين كتاب شامل يك مقدمه و دو فصل خاطرات و يادداشتهاي خارك و نيز فهرست اعلام و اسناد و تصاوير است.
۲ـ كتاب دوم با عنوان «اسناد و خاطرات شيخ مصطفي رهنما» با قطع وزيري در ۵۵۲ صفحه از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي در سال ۱۳۹۰، چاپ و منتشر شده است. متن مصاحبه توسط عباس آقايي تهيه و كتاب از سوي رحيم روح بخش الله آباد تدوين شده و شامل يك مقدمه و يك پيشگفتار و سه فصل به شرح زير است: فصل اول به مدخلپژوهي و فصل سوم كه حجم اصلي كتاب از صفحه ۸۶ تا ۵۱۸ را شامل ميشود، به اسناد، تصاوير، ضمائم و نمايه اختصاص دارد. فصل دوم، از صفحه ۳۷ تا ۸۳، جمعاً ۴۶ صفحه با عنوان «خاطرات رهنما» شامل مباحث زير است: تولد و خاندان، تحصيلات حوزوي در قم، بازگشت به ايران، اعزام به سربازي، مهاجرت به تهران و طرح مسئله فلسطين. انتشار مجله حيات مسلمين، تشكيل جمعيت مسلم آزاد، همكاري با روزنامه كيهان و برخي مطبوعات ديگر، ارتباط و همكاري با برخي علما، ارتباط با سازمانها و جنبشهاي جهاني، اتهام كمونيستي، ارتباط با نهضت ملي و رجال آن، هجده بار زندان و تبعيد در دوران مبارزه، داستان ازدواج، شعر و شاعري و همراهي با نهضت امام.