
كلوخ محمد هرگز ازدواج نكرده است. چوپان بوده و بعد از زلزله سال ۷۶ كه زيركوه را با خاك يكي كرد، خانه او هم ويران شد.
كلوخ محمد ديگر حاضر نشد براي خودش خانه بسازد. او ۱۵ سال است در يك گودي كه خودش حفر كرده، زندگي ميكند. اين خانهها را در بيابان ديدهام كه زمين را گود ميكنند و رويش را با آهن و چوب ميپوشانند. خانه عجيب كلوخ محمد هم اين طور ساخته شده است. صدايش كه ميكنم باور نميكند كسي به او سر زده باشد. مدتي زمان ميبرد و مدام برايش حرف ميزنم كه براي چه به سراغش آمدهام. كنجكاويام را كه ميبيند، ميگويد: «تا هفت سال پيش چوپان بودم. خشكسالي كه آمد، همه دامهايم بيمار و بعد تلف شدند. هفت سال است كه بيكارم و توان كار كردن هم ندارم. از ترس زلزله زير زمين زندگي ميكنم. تنها برادرم مشهد زندگي ميكند و سالي يك بار به من سر ميزند. درآمدم از پول يارانهاي است كه ميگيرم و كمكي كه كميته امداد به من ميكند.»
به ديوارهاي خانهاش نگاه ميكنم، دور تا دور خودش را براي درست كردن تاقچه سوراخ كرده است. ظرف آب و غذايش يكي است.
ميگويد: «نان را تكه تكه ميكنم داخل قابلمه و با نوشابه ميخورم» درباره تنهايياش ميگويد:« از خرج زن و بچه ميترسيدم» بعد خنده تلخي صورتش را پر ميكند.
از خانه همسايه براي خودش يك كابل برق كشيده بود و يك لامپ كممصرف خانه تاريكش را كمي روشن كرده است. ميگويد خواستهاي از رئيسجمهور دارد و آن اينكه برايش چراغي بفرستد تا خانهاش را گرم كند. ميگويم اين تنها خواسته تو است؟ ميگويد:«برايم خانه بسازند!» از او ميپرسم مردم كمك هم ميكنند؟ گفت: «من خيرات نميخواهم.»
از پيرمرد ۸۰ ساله و خانه عجيبش دور ميشوم. هنوز باورم نميشود و انگار خواب ديدهام، خواب تلخ پيرمرد تنهايي كه در چالهاي در اوج فقر زندگي ميكند و كسي احوالي از او نميپرسد. صدايش هنوز به گوش ميرسد. ميگفت: «نگار نازنين هستي كه هستوم/ به بازي بردهاي دستمال دستوم، به بازي بردهاي محكم نگه دار/ همو يار قديمي تو هستوم»به پشت سرم كه نگاه ميكنم، «نيار» در جاده ناپديد ميشود.