کد خبر: 509709
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۱:۲۹
روايتي از ذوب آدم‌ها در مانيتورها و بسته‌شدن تدريجي مناسبات دنياي واقعي به‌روي آنها
سولماز اسدي
نمي‌دانم چه مدت است كه به همين حال پشت مانيتور باقي مانده‌ام‌، وقتي كه از شدت كمر درد پاهايم را روي ميز دراز مي‌كنم‌، ناگهان تلفن زنگ مي‌زند و وقفه‌اي در كارم ايجاد مي‌شود‌، گوشي را برمي‌دارم‌، ‌اما چشمم به مانيتور است.
_ بله؟
_ الو سپيده؟
_ بله؟
صدا به طرز عجيبي آشناست !
_ خوبي؟
_ ببخشيد شما؟
_ منم‌، سارا
_ به جا نمي‌آرم !
لحظه‌اي سكوت مي‌كند و من به عكس پاندايي كه پاپيون صورتي رنگي به سرش زده‌اند نگاه مي‌كنم و مي‌پسندمش !
_ خواهرتم.
_ آه. . . سلام خوبي؟
_ من خوبم‌، تو خوبي؟ !
با لحني تأكيدي مي‌پرسد‌، خوشم نمي‌آيد.
_ من خوبم، خيلي هم خوبم.
_ فقط الآن دو ساله از جات تكون نخوردي.
_ دوسال؟ نه اين قدر‌ها هم نيست !
عكس پانداي ديگري را لايك مي‌كنم.
_ دو سال و نيمه كه خودتو توي خونه حبس كردي، فكر نمي‌كني الآن وقتشه به اوضاعت سر و سامون بدي؟ وارد اجتماع بشي مثلاً؟
انگار وارد پيج مخصوص ميمون‌ها شده‌ام‌، روي تب بك كليك مي‌كنم.
_ صدامو مي‌شنوي؟
_ آره گوشم با توئه سارا.
_ فردا شب مي‌آيم دنبالت.
_ چرا؟
_ بريم شام بيرون‌، دور بزنيم‌، حرف بزنيم‌، مي‌دوني از كي نديدمت؟
كل آلبوم پانداها را مي‌پسندم.
_ باشه مي‌آم.
تلفن را كه قطع مي‌كنم‌، از جلوي مانيتور بلند مي‌شوم‌، پايم به جعبه پيتزا مي‌خورد و سكندري مي‌خورم‌، خودم را به جلوي آينه مي‌رسانم‌، رنگ صورتم پريده‌، دور دهانم از باقي مانده غذاهاي ديشب شايد هم پريشب زرد شده‌، صداي بيب ياهو مسنجر من را به خودم آورد و دوباره برمي‌گردم پشت ميز‌،‌اما پيش از اينكه چيزي بنويسم‌، حالت تهوع مي‌گيرم‌، نسبت به همه چيز‌، اتاقم‌، لباس‌هايم‌، كامپيوتر‌، خودم و زندگي‌ام.
شب را تا ظهر فردا مي‌خوابم و بعد كه بيدار مي‌شوم شروع به مرتب كردن خانه و وسايل و رسيدگي به خودم مي‌كنم‌، تا ساعت ۶ بعد از ظهر همه چيز رو به راه است و آماده‌، منتظرم تا سارا و شوهرش دنبالم بيايند‌، گفته بود ۷ مي‌رسيم‌، براي خودم چاي درست مي‌كنم و با بي‌حوصلگي تلويزيون را روشن مي‌كنم‌، اخبار ورزشي‌، سخنراني‌، گزارش و فيلم سينمايي تكراري‌، نه ارزشش را ندارد‌، خاموشش مي‌كنم و به سمت اتاقم مي‌روم‌، پشت ميز مي‌نشينم و دستم ناخودآگاه دكمه استارت كيس را فشار مي‌دهد‌، مسلماً ۱۰ دقيقه چك كردن‌ ايميل‌ها و خبر‌هاي تازه كه مانعي ندارد‌، ويندوز بالا مي‌آيد. حس مي‌كنم ضربان قلبم هم بالا‌تر مي‌رود، دو سه نفر از بچه‌هاي گروه مجازي مان آنلاين هستند‌، تصميم مي‌گيرم از آنها خداحافظي كنم‌، بايد بگويم كه از اين به بعد اصلاً آن نمي‌شوم‌، اصلاً كه نه... خب... كمتر آنلاين مي‌شوم‌، صفحه چت را باز مي‌كنم و تايپ مي‌كنم: سلام... خوبي؟
چت‌ها معمولاً بيش از آن چيزي كه تصور كني‌، طولاني مي‌شوند‌، هرچه تعداد افراد آنلاين بيشتر باشد‌، بيشتر هم خوش مي‌گذرد و آدم از زمان و مكان غافل مي‌شود و اينگونه است كه مي‌بينم فضاي پيرامونم كم كم محو مي‌شود‌، اول ديوار‌هاي اتاق انگار كه از پارافين باشند‌، آب مي‌شوند‌، پنجره كنارم ناپديد مي‌شود‌، اتاق جمع و جور و كوچك مي‌شود آن قدر كوچك كه انگار‌، من و اتاق با هم توي مانيتور جا مي‌شويم‌، ميز و صندلي‌ام هم محو مي‌شوند و من وارد يك فضاي نوراني مي‌شوم‌، فضايي كه مدام روشن‌تر و واضح‌تر مي‌شود و سرانجام يكي از كاربر‌ها كه در حال چت كردن با هم بوديم پديدار مي‌شود؛ دختريست كه در فرانسه تحصيل مي‌كند‌، لحظاتي بعد‌، مرد ميانسالي كه در كانادا زندگي مي‌كند و از همسرش جدا شده را هم مي‌بينم‌، آنها هم مرا مي‌بينند و به هم لبخند مي‌زنيم و جلو مي‌رويم‌، احساس مي‌كنم در هوا شناورم آن قدر سبكم كه انگار مي‌توانم به هرجاي اين فضاي روشن نوراني كه مي‌خواهم پرواز كنم‌، لذت عميقي از ديدن دوستان مجازي‌ام به من دست داده‌، افرادي كه مدت‌ها شب و روز با هم صحبت كرده‌ايم‌، حالا درست و حسابي رو به رويم ايستاده‌اند. آن قدر نزديكيم كه انگار نه انگار ما سه نفر در سه نقطه مختلف دنيا زندگي مي‌كنيم .
مرد ساكن كانادا مي‌گويد: اون عكس قرمه‌سبزي رو كه ديروز گذاشته بودم ديدين؟
دختر ساكن فرانسه مي‌گويد: بله‌، خيلي خوشمزه بود !
مرد مي‌گويد: من فقط عكس مي‌خورم تغذيه واقعيمو قطع كردم‌، مزه‌شون سو پرفكت مممممم !
و انگشتانش را جلوي لبش مي‌گيرد و مي‌بوسد !
گاهي افراد ديگري هم از ناكجا آباد اين دنياي سفيد بي‌نهايت به ما نزديك مي‌شوند چرخي مي‌خورند‌، مي‌مانند يا باز در سپيدي گم مي‌شوند.
دختر ساكن فرانسه مي‌گويد: هم اتاقيم براي‌ امشب سوپ درست كرده‌، اين اواخر حالم از سوپاش به هم مي‌خورد‌، همين طور از خودش‌، قبلاً كه راجع به زندگيم باهاتون درددل كرده بودم؟
مرد مي‌گويد: خودتو ناراحت نكن.
من مي‌گويم: راستي ! جاتون خالي‌، من ‌امشب يه مهموني دعوتم !
و بعد به خاطر مي‌آورم خواهرم و شوهرش هر لحظه ممكن است‌، سر برسند و در همان لحظه صداي زنگ در آيفون را هم مي‌شنوم.
_ خب بچه‌ها من بايد برم درو وا كنم !
آن دو لبخندي خشك و بي‌معني به من مي‌زنند‌، شبيه شكلك دو نقطه پرانتز ياهومسنجر هستند‌، بر مي‌گردم بروم‌ اما راه خروج را پيدا نمي‌كنم‌، دور تا دورمان از شيشه‌اي نفوذ ناپذير ساخته شده‌، من به همه جاي آن با دقت دست مي‌كشم‌ اما هيچ در‌، پنجره يا حتي روزني‌، وجود ندارد‌، اتاقي است شيشه‌اي‌، غرق در نوري سفيد و كور كننده.
دختر ساكن فرانسه مي‌گويد: داره دنبال راه خروج مي‌گرده.
مرد ساكن كانادا مي‌گويد: من هم مدت‌ها دنبالش بودم
دختر مي‌گويد: من ديگه نا‌اميد شدم.
مرد مي‌گويد: هميشه اين جا پيش ما مي‌موني.
به سمتشان برمي‌گردم همچنان لبخند مي‌زنند.
داد مي‌زنم: چطور ممكنه؟
اين بار كه نزديكشان مي‌روم متوجه نقطه‌هاي ريز شناوري روي پوست بدنشان مي‌شوم‌، بيشتر كه دقت مي‌كنم مي‌بينم صفر و يك‌هاي متمادي و متحركي است كه روي بدنشان حركت مي‌كند و به صورت دسته‌هاي چندتايي اين ور و آن ور مي‌رود‌، انگار منظره اتوبان شلوغي از ماشين‌هاي صفر و يك دار روي پوستشان به نمايش گذاشته‌اند‌، جيغ مي‌زنم‌، تلفن اتاقم زنگ مي‌خورد‌، از حباب شيشه‌اي سربسته اتاقم را مي‌بينم‌، با ترس متوجه مي‌شوم‌، من دارم از توي مانيتور به اتاقم نگاه مي‌كنم‌، به صندلي هميشگي‌ام كه حالا خالي‌است، تلفن همين طور زنگ مي‌خورد بي‌آن كه قادر به جواب دادنش باشم‌، حتماً خواهرم است‌، عصباني از اينكه چرا در را باز نمي‌كنم‌، التماس كنان به دختر و مرد مي‌گويم: تو رو خدا كمكم كنين !
دختر ساكن فرانسه مي‌گويد: ديگه خيلي ديره و به من اشاره مي‌كند.
به خودم نگاه مي‌كنم‌، به پوستم‌، من هم مثل آنها پر از صفر و يك شده‌ام.
هق هق كنان مي‌گويم:‌اما اين ممكن نيست‌، حتماً يه راهي هست !
صداي در را مي‌شنوم‌، دوباره به اتاقم نگاه مي‌كنم‌، خواهرم كه كليد يدك خانه‌ام را داشته با شوهرش وارد شده‌اند و دنبال من مي‌گردند: سپيده ! سپيده!
دست تكان مي‌دهم: هي ! من اين جام ! من اين جام سارا !
خواهرم سري تكان مي‌دهد: گذاشته رفته بيرون !
شوهرش مي‌گويد: من كه از اول گفتم بي‌خيالش بشو! كمك كردن به كسي كه نمي‌خواد به خودش كمك كنه‌، بي‌فايده است.
به پهناي صورتم اشك مي‌ريزم‌، من اينجام تو رو خدا كمكم كنين !
نگاه خواهرم به صفحه مانيتور مي‌افتد.
قلبم از شادي به جنب و جوش مي‌افتد‌، حتماً مرا ديده است ! حتماً راهي براي بيرون كشيدنم پيدا مي‌كند !
سارا مي‌گويد: بريم ديگه.
و كامپيوتر را خاموش مي‌كند!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها