
كوچكترها و بخصوص نسل نوجوان، هميشه و از هر فرصت استفاده ميكنند تا بگويند به آنها بها داده نميشود و كسي صداي درخواستشان را نميشنود. در حاليكه اين قشر از جامعه (كه كمشمار هم نيستند)، حرفها و هدفهاي بسيار دارند تا براي همسن و سالان خود و همينطور بزرگترها كه نشان بدهند اگر آنها را جدي بگيرند، در رقابت با آدمبزرگها چيزي كم ندارند اما يك نكته يا بهتر است بگوييم تفاوت ميان حرف و عمل نوجوانان و بزرگترها هست و آن اينكه، بچهها وقتي براي اجراي برنامهاي پيشقدم ميشوند، نخستين موردي كه به آن ميانديشند، همكاري و همدلي با همنوعان و همقد و قوارههاي خودشان است. مؤسسه آموزشي «كودكان دنيا»، يكي از مراكزي است كه با خلق فرصت و موقعيتهاي فرهنگي و هنري، اين پيام انساني و جهاني را به آنها ميآموزند. اين مؤسسه در تازهترين تجربه خود، گروهي از نوجوانان را وا داشته نمايشي حرفهاي را با نام «هزار درنا» توليد كرده و روي صحنه ببرند. اين نمايش كه به مدت چهار شب در تالار «هنر» روي صحنه رفت، پس از دو نمايش «جنگ دور شو» و «آشپزي ملكه»، سومين تئاتري بود كه بچهها با همكاري يكديگر در توليد آن، از نوشتن نمايشنامه تا كارگرداني و بازي و طراحي صحنه و لباس و خلاصه هرچه لازم بود، نقش اساسي داشتند. يكي از شبهاي اجرا، ساعتي پيش از آغاز برنامه، سراغ آنها رفتيم و با كارگردان و بازيگران و عوامل ديگر، درباره اين حركت بزرگ، مفصل گپ زديم. آنچه در حرفهاي بچهها قابلتوجه و البته شايسته احترام بود، اينكه آنها در پاسخ به هر پرسش، بارها و بهشدت بر نقش جمعي اعضاي گروه در شكلگيري نمايش تأكيد داشتند. هيچكدام از بچهها، حتي براي يكبار نگفت كاري كه انجام داده، محصول فكر و ايده يا توانايي خودش بوده. چندبار سعي كرديم با سؤالهايمان آنها را گير بيندازيم و از زير زبانشان بكشيم كه هر كس به تنهايي چه كاري را بر عهده داشته، ولي تيرمان به سنگ خورد و بچهها باز هم گفتند نمايش «هزار درنا» محصول ماست، نه من. كلمهاي كه بيش از هر چيز در اين مصاحبه شنيديم، «ما» بود. آنها «من» و «تو» را جمع زدند و با پيوند افكار و احساسشان، درناهاي رؤيا و آرزوهايشان را به پرواز درآوردند و ثابت كردند هنوز ميتوان بر كار گروهي در عرصه هنر حساب كرد. حرفهاي آنها را بخوانيد و شوق را از كسب يك موفقيت ديگر، در كلامشان ببينيد.
تمام اين ماجراها از كجا شروع شد و نمايش «هزار درنا» چگونه به اجرا رسيد؟امير نقوي (۱۲ ساله، كارگردان و بازيگر نقش راوي): ما چهار سال پيش، كلاس نمايش خلاق را شروع كرديم و اين كار را حدود شش ماه تمرين كرديم. ما از اول بازيهاي نمايشي ميكرديم. كتابهاي شكسپير را خوانديم و سعي كرديم كتابهاي مختلف را تبديل به نمايشنامه كنيم. تحقيقهاي مختلف انجام داديم. دو سال پيش دو نمايش به نامهاي «جنگ دور شو» و «آشپزي ملكه» را تمرين كرديم كه به صورت نيمهخصوصي با دو اجرا و در همين سالن (تالارهنر) روي صحنه رفت.
همكاري شما به عنوان يك تيم و اينكه در قالب يك گروه تئاتري، كار تيمي را تجربه ميكنيد، اتفاق خيلي خوبي است. شما در اين كار گروهي، چقدر از نظر ديگران استفاده كرديد و چقدر خودتان در شكلگيري نمايش سهم داشتيد؟
طاها شمس (۱۳ساله، طراح صحنه و بازيگر نقش روح): كار ما اينطوري بود كه اگر كسي مثلاً بازيگر است، همه وظيفه دارند به او ايده بدهند. اگر كسي كارگردان است، همه به او ايده ميدهند. اگر من طراح صحنه هستم، بقيه بچهها هم درباره خانهها و فضاي ژاپن ميخوانند و با من درباره آن حرف ميزنند، يعني همه با هم در ارتباطند. براي رسيدن به يك طراحي صحنه مناسب به سفارت ژاپن رفتيم و يكسري كتابها را ديديم. يكسري فيلمهاي ژاپني ديديم كه چه درختها و جنگلهايي دارند، كه ما در هر صحنه ميخواهيم استفاده كنيم، يا براي خانههايشان مثلاً از چه وسايلي استفاده ميكنند يا آشپزخانهشان به چه شكلي است.
سارا رمضاني(۱۳ ساله، دراماتورژ و بازيگر نقش پرستار ۲): يك اجرا براي آقاي امير اثباتي كه كرديم پيشنهاداتي درباره اجرا دادند. آقاي اثباتي به همه ما و بخصوص به طراح صحنه ما ايدههايي دادند براي طراحي صحنه كه بعضي از آنها را ما دوست داشتيم و بعضي را نه.
خانم رمضاني، شما متن نمايشنامه را نوشتهايد. قبلاً تجربه نوشتن نمايشنامه داشتهايد؟
حدود دو سال قبل(۸۹)، نمايش «جنگ دور شو» و «آشپزي ملكه» را داشتيم... من آنها را بازخواني كرده بودم، يعني من دراماتورژ هستم، نويسنده نيستم. از متن اصلي كتاب خيلي كمك گرفتم. من نمايشنامه را نوشتم، بعد آقاي «محمد چرمشير» متن را خواندند، نظراتشان را گفتند و اشكالات متن را گرفتند.
آقاي ناظري! فكر و ايده لباسها از كجا آمد؟چقدر از همفكري دوستان و بچههاي گروه استفاده كرديد؟ميدانيد كه در طراحي صحنه و لباس، ميشود هم از دكور و لباسهاي رئال يا واقعي استفاده كرد، هم از لباسهاي انتزاعي يا خيالي. شما اينجا از لباسهاي واقعي استفاده كرديد. فكر نكرديد لباسهاي مدرن يا هنري و تئاتري براي شخصيتهاي نمايش انتخاب يا طراحي كنيد؟
پارسا ناظري(۱۲ ساله، طراح لباس و بازيگر نقش آقاي ساشاكي): خودم خيلي به اين موضوع فكر نكرده بودم. بيشتر ميخواستم تحقيقي درباره لباسهاي ژاپني انجام بدهم كه اين كار را كردم. يكسري عكس ديدم و از روي همان عكسها، طرح زدم، ابتدا برايم واقعاً سخت بود كه چه كار كنم و از كجا شروع كنم؟ آقاي اثباتي در كشيدن طرحها به من كمك كردند. مثلاً ايده درختهاي نمايش را كه چيزي شبيه كلاه و كولهپشتي باشد، از آقاي اثباتي گرفتيم. بچهها هم نظراتي دادند. بيشتر كار گروهي بود. يك مانتو را هم مامانم به من نشان داد كه مانتو مامانم شبيه عكسهايي بود كه بر اساس آنها طرح زده بودم. از روي آن مانتو، طرح لباس ارواح را آماده كردم، مثل همين لباس. (به لباس خودش اشاره ميكند).
در طراحي لباسها، غير از داستان و موسيقي نمايش كه مشخص ميكند درباره ژاپن است، لباس بازيگرهاي زن كه شبيه كيمونو است، بيشتر فضاي ژاپن را تداعي ميكند، ولي لباسهاي بازيگران مرد مثل كتوشلوار پدر «ساداكو» و لباسهاي ارواح، كاملاً شبيه لباسهاي خود ماست. نميخواستيد همه لباسها را به صورت پوشش سنتي ژاپن طراحي كنيد؟
اين موضوع يك دليل دارد. به خاطر اينكه آن زمان، ژاپن تحت سلطه امريكا بوده. بنابراين خيليها از آن امريكاييها الهام ميگرفتند، يا مثلاً آن موقع اصلاً سيگار نبوده و زنها همه شروع كرده بودند به سيگاركشيدن.
باران يوسفي (۱۲ ساله، طراح حركت و بازيگر نقش پرستار ۱): مثلاً تاي پايين شلوار لي «رادين اعظميان» (بازيگر نقش كنجي) كاملاً ژاپني است. شايد به چشم نيايد، ولي خيلي ژاپني است.
خانم يوسفي، در مورد طراحي حركت بهطور مشخص بگوييد شما كدام قسمتها را طراحي كرديد؟
يوسفي: اول بايد بگويم آقاي جواد نمكي كه تخصصشان روي ژاپن بوده، يك سال يا شايد بيشتر به خاطر اينكه ميخواستند نمايشي درباره ژاپن اجرا كنند، به ژاپن رفتند و كلي تحقيق كردند. ما براي حركات و خيلي چيزهاي ديگر از ايشان كمك گرفتيم. همينطور براي حركات، از خانم «الهه بخشي» هم كمك گرفتيم. جلسهاي داشتيم با آقاي نمكي، خانم بخشي، خانم «نغمه يزدانپناه» و خودم كه در آن جلسه گفتيم كجاها ميخواهيم طراحي حركت بكنيم و چه شكلي باشد. از طراحي حركت بيشتر در تعويض صحنهها استفاده كرديم. البته در آن قسمتها هم، فقط ايدۀ من به تنهايي نبوده. همه با هم بوديم.
مهمترين و سختترين بخش «هزار درنا» بازيگري است. آقاي نقوي به عنوان كارگردان، بازيگران را چگونه كارگرداني كرديد؟آيا شكلگيري بازيها هم يك كار تيمي بود؟
نقوي: چون كار گروهي بود، خيلي بازيها را كارگرداني نميكردم، يعني در واقع كارگرداني ميكردم اما به اين شكل كه من يكسري چيزها را ميديدم و ميگفتم، ولي اينجور نبود كه بازيها را من شكل بدهم. بازيها را با كمك خانم «ركسانا مهرافزون» (سرپرست گروه) كه تجربهشان بيشتر بود، درست كرديم و بعد با ايده همه بچهها.
شمس: در واقع براي شكلگيري اين نمايش، بايد از همه بپرسيد چه كارهايي كردهاند. نه فقط از من مثلاً به عنوان طراح صحنه. اينطوري نيست كه هركس يك كار انجام داده باشد. اگر آقاي نقوي بهعنوان كارگردان درباره نقشي نظر ميداد، بقيه بازيگران هم درباره آن نقش نظر ميدادند. فقط نظر يك نفر نبوده.
بازيگران نقشها چطور انتخاب شدند؟ از ابتدا بازيگران و اعضاي گروه، همين بچهها بودند يا كساني هم بودند كه در جريان تمرينها كنار گذاشته بشوند يا خودشان بروند و نخواهند ادامه بدهند؟
نقوي: از ابتدا همينها بوديم. البته ما يكسري گروه با سنين پايينتر داريم اما از ابتدا اين نوجوانها بودند كه تصميم گرفتند اين كار را بكنند. پس همه بوديم. يكسري از بچهها رفتند و ديگر با ما نبودند. ولي كسي نبود كه حذف كنيم. از اول گروه بوديم، حالا يكي نقش نداشته، يكي نقش داشته، ولي هر كس يك مسئوليتي داشته.
رمضاني: همه بچهها يك نقشي را تست ميزدند. مثلاً من شايد با اينكه نميخواستم بازي كنم، نقش «ساداكو» را تست ميزدم. همه تست ميزدند تا ايده بدهند.
خب برويم سراغ نقشها. آنهايي كه در نمايش بازي دارند، درباره نقشها و احساسشان حرف بزنند.
سامرستم كلايي (۱۲ ساله، شاعر و آهنگساز پايان نمايش، بازيگر نقش دكتر): ما براي آخر نمايش يك موسيقي لازم داشتيم تا تمام اتفاقهايي را كه براي ساداكو افتاده بيان كند. ما كلي مسئله داشتيم براي شعر. ميخواستيم شعر طولانيتر از اين باشد، ولي به خاطر كمبود زمان، نتوانستيم يك شعر جديد بگوييم. من پروژهاي داشتم كه ميخواستم روي سبكي از موسيقي كار كنم و آن سبكي كه ميخواستم كار كنم، دقيقاً با آهنگمان همخواني داشت، يعني ميخواستيم به همان سبك باشد. خانم مهرافزون به من گفتند اگر ميتواني، تو اين آهنگ را بساز. آهنگ را با كامپيوتر ساختم و شعرش را هم خودم گفتم.
در مورد نقش دكتر توضيح بدهيد كه احساس و نظرتان درباره اين نقش چهبود.
اول ميخواستيم دكتر، شخصي باشد كه خيلي نسبت به بيماري سرطان، عادي و بيتفاوت است، چون در آن زمان بهخاطر انفجار اتمي خيلي از آدمها سرطان ميگيرند و متأسفانه فوت ميكنند. ميخواستيم دكتر نسبت به مسئله سرطان خيلي خونسرد و بيتوجه باشد، ولي در نهايت تصميم گرفتيم خيلي هم بيتفاوت نباشد و كمي هم واكنش نشان بدهد.
رمضاني: اين ايده كه دكتر نسبت به اين موضوع بيتفاوت باشد، از خود ما نبود. اولش خودمان هم خيلي تعجب ميكرديم، ولي در جلسهاي كه با هنرمندان داشتيم، خانم طناز طباطبايي گفتند آن موقع اين موضوع عادي بوده و ايده عاديبودن از ايشان بود.
متين نيكوكار: چون پدر ساداكو يك آدم معمولي بود، اينكه چه كار كند تا سر صحنه بيكار نباشد، واقعاً خيلي سخت بود. براي خودم بيشتر از همه، ولي وقتي با بچهها مشورت ميكرديم، اين نقش درنميآمد. كسي كه بيشترين كمك را به من كرد كه اين نقش را به جايي برسانم، آقاي نمكي بود.
رادين اعظميان: من نقش كنجي را بازي ميكنم. كل ايدههايم را از فيلمي به نام «Good morning» گرفتم. از نقشم راضيام اما فكر ميكنم در حالت خوبش نيستم، يعني عادي هستم!
پارسا ناظري: من نقش روح راننده اتوبوس را بازي ميكنم. در طول نقشم، اين ايده را بچهها به من دادند كه بهتر است در نقشي كه بازي ميكني، اين ايده را بياوري كه راننده اتوبوس بيشتر از گذشته شغلش استفاده ميكند يا كلاهش را درست ميكند. اين ايدههاي بچهها كمي به من كمك ميكرد و باقي نقش هم اتودهايي بود كه زديم.
نوا مايلي: من در نقش ساداكو بودم، يعني هستم! براي اينكه بتوانم اين نقش را بازي كنم، با طناز طباطبايي، مريم نورمحمدي و جابر رمضاني كار كردم. آن قسمتهايي را كه نمايش اسلوموشن ميشود، با آقاي رمضاني و زمينخوردنها را با خانم مريم نورمحمدي كار كردم و از خانم طباطبايي هم براي بازي مشاوره گرفتم.
پارسا پريچهره (روح دايسوك): من روح يك پسربچه بودم كه اين پسربچه اول خيلي ورجه وورجه ميكند. بعد ياد آن بمب اتمي ميافتد.
دلشاد جليلي: من نقش خانم واتاناب را دارم. از اول با بچهها نبودم. تقريباً آخرهاي كار با بچهها همراه شدم. اول فقط مدير صحنه بودم و بعد قرار شد نقش يكي از روحها را هم بازي كنم. فكر نميكردم براي اولين بازي، چنين نقشي داشته باشم كه بايد اينقدر حسهاي مختلف را تجربه كنم. مثلاً اول شادي است و بعدش غم ميآيد، براي بازي اول خيلي سخت بود. حالا ميگويند كه خوب بوده، (با خنده) ولي خودم خيلي راضي نبودم!
هليا عابديان: نقش خانم آراكي را داشتم و همانجور كه دوستانم گفتند، قرار نبود اين نقش را من بازي كنم. يك فرد ديگر بود كه رفت. نقش خيلي حسداري بود. فيلمي درباره هيروشيما ديديم كه روي من خيلي اثر گذاشت. بعد من مدام با خودم تمرين ميكردم. نقش خيلي خوبي است و من واقعاً دوستش دارم، ولي حسگرفتنش براي من كمي سخت بود. كلاً خيلي راضي هستم. از اين گروه هم متشكرم، چون خيلي متحد بوديم و نظرات خوبي به من ميدادند. همه بچهها به من نظر و مشاوره ميدادند.
ديبا اخلاصپور: من نقش مادربزرگ را دارم. مادربزرگ خيلي نقش دورانديشي است. از خيليها كمك گرفتم براي نقش مادربزرگ. از خانم سارا رمضاني، از خانم مهرافزون. براي راهرفتن از آقاي نمكي كمك گرفتيم. در كل نقش سختي بود براي من. تنها نقشي هم هست كه بازيگر بايد صدايش را عوض كند. (با خنده) گلويم خيلي درد ميگيرد.
ياسمين فتحاللهي (بازيگر نقش مادر): جاهايي كه بايد گريه ميكردم، خيلي برايم سخت بود، چون بايد مصنوعي بازي كنم. همه گريههايم نمايشي بود. خيلي سخت بود كه بخواهم آنها را طبيعي اجرا كنم. احساس من ميگفت به خاطر گريهكردن، جمعيت به جاي ناراحتشدن ميخندند اما خنده آنها به خاطر جملهاي است كه به ساداكو ميگويم «اگر استراحت نكني، دير خوب ميشوي». اين جمله كاملاً خندهدار است، ولي نميدانم كجاي آن خندهدار است. در مورد راهرفتنمان آقاي نمكي خيلي كمك كردند. در كل نقش مادر خيلي نقش لوسي است. در واقع ميخواهم بگويم مادر ساداكو خيلي حساس است. آن حساسيت براي من خيلي لوس است (ميخندد) اما تصور اينكه بخواهم جنگ را تجربه كنم، خيلي برايم سخت است. به همين خاطر، خيلي فيلم ديديم. مثلاً فيلم مستند جنگ هيروشيما را ديديم و خيلي دردناك بود. آن فيلم در ديالوگها و بازيام خيلي به من كمك كرد. تا آن زمان نميدانستم جنگ چطوري است و بايد چطور بايد بيانش كنم.
سؤالهايي به نظرم ميرسد كه دوست دارم بچهها به صورت جمعي به آن پاسخ بدهند:۱- در مورد حفظكردن ديالوگها، ميخواهم بدانم آيا اين كار براي شما سخت نبود؟آيا برايتان يك كار عادي بود؟ اگر مثلاً در يك اجرا يا صحنهاي، ديالوگها فراموشتان ميشد، چه كار ميكرديد؟ بخصوص در نقشهاي ساداكو كه ديالوگ زياد دارد يا نقش پدر و مادرش كه هم ديالوگ دارند و هم بازي بدن و صورت.
۲- داستان «هزار درنا» يك داستان غمانگيز و تراژيك است؛ماجراي بمب و سرطان و جنگ و... اما تماشاگراني كه براي ديدن نمايش شما ميآيند، شايد به خاطر اينكه شخصيتهاي يك نمايش جدي را در قد و قوارههاي كوچكتري نسبت به شكل معمول ميبينند، ناخواسته به نمايش شما ميخندند. البته نه از روي تمسخر، بلكه بهخاطر بامزگي اين اتفاقها. اين موضوع برايتان سخت يا ناراحتكننده نبود كه شما ميخواهيد با يك نمايش تراژدي، روي تماشاگران تأثير احساسي بگذاريد، ولي آنها به اين وضعيت ميخندند؟
نوا مايلي: اگر ديالوگها را وسط صحنه يادمان ميرفت، سعي ميكرديم آن را بياوريم در نقشمان. مثلاً همانطور صبر نميكرديم. سعي ميكرديم آن لحظه يا جمله را بياوريم در نقشمان. براي حفظكردن متن هم آنقدر متن را در دورخوانيها خوانديم تا حفظ شديم.
رمضاني: در مورد خنديدن تماشاگران، خب اول ناراحت و عصبي ميشديم، چون ميخواستيم تأثير بگذاريم و نخندند، ولي ميخنديدند.
هليا عابديان: اگر ديالوگها را فراموش ميكرديم، سعي ميكرديم با يك كار و رفتار ديگري، آن را بياوريم در نقشمان تا مجبور نشويم يك خرابكاري كنيم و مدام آن را درست كنيم. دليل آن خندههاي تماشاگران هم فكر ميكنم مربوط به قدكوتاهي نقشها و بازيگران باشد و يك دليل ديگر اينكه در ايران، تئاتر براي كودكان و نوجوانان آنقدر نيست كه عادي باشند. به همين خاطر تعجب ميكنند و ميخندند. شايد به نظر تماشاگران، حتي يك نمايش جدي تئاتر با حضور نوجوانان، برايشان يك چيز طنز باشد.
خانم مهرافزون كه سرپرستي گروه نمايش «هزار درنا» را بر عهده دارد، به كمك ما آمدند و پرسش جالبي را مطرح كردند كه بعضي از بچهها به آن پاسخ دادند. سؤال ايشان از اين قرار بود: نكتهاي كه اين چند روز خيلي گفته شده، اين است كه نمايش ما كمي غمگين است. خيليها فكر ميكنند ما از شما خواستهايم اين نمايش را كار كنيد. كسي ميتواند بگويد چرا اين موضوع را انتخاب كرديد؟ كار قبلي شما، يك نمايش كمدي بود. چرا دوباره يك كار كمدي انتخاب نكرديد؟
رادين اعظميان: فكر ميكنم ميخواستيم با اجراي اين نمايش، تجربههاي متفاوتي داشته باشيم. مثل بازيگران و كارگردانهاي حرفهاي تئاتر كه تجربههاي مختلفي در تئاتر دارند، مثل كمدي، تراژيك و... ما هم دلمان ميخواست از اين سني كه شروع به كار هنري كرديم، تجربههاي متفاوتي داشته باشيم.
رمضاني: ما داشتيم آن موقع متنهاي متفاوت را ميخوانديم. ديديم خيلي متن آن خوب است، هم داستانش تأثيرگذار است و هم در شرايطي كه بود، خيلي كمك ميكرد. ما تا حالا كار تلخ و غمانگيز نكرديم.
ساتيا نيكوكار (بازيگر نقش روح): من وسطهاي اين نمايش به گروه اضافه شدم، يعني موقعي كه داشتند نقشها را تقسيم ميكردند. وقتي آمدم، به من بخش بينالملل تئاتر را دادند و نقش خبرنگار را هم داشته باشم. بعد مجبور شديم برويم به سفر. يك ماه به طور مطلق وقفه افتاد. دوباره آمدم و ديگر مدير صحنه هم نبودم. قرار شد در پشت صحنه به بچهها كمك كنم. (ميخندد) بعد كه برگشتم، خيلي لطف بزرگي به من شد و دوباره مدير صحنه شدم. قصدم اين است بتوانم كمك كنم به نمايش و بچههاي گروه.
خب حالا ديگر كمكم به زمان اجراي نمايش نزديك شدهايم. با فرمان سرپرست گروه، بچهها براي صرف عصرانه و گرفتن انرژي و تمركز، به پشت صحنه ميروند، قرار است تا چند دقيقه ديگر همه با هم و در كنار هم، هزار درنا را به پرواز درآورند؛ درناهايي كه براي نوجوانان ايرانزمين، پيغام دوستي را به همراه دارند، امروز اين پيام در پايتخت، به بچهها منتقل ميشود و به زودي صداي دوستي و مهرباني ساداكو به گوش بچههاي ايران خواهد رسيد.