کد خبر: 503783
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۴۵
گفت‌وشنود منتشر نشده‌اي با مرحوم علامه حاج شيخ محمد تقي بهلول گنابادي
كشف حجاب در كشور ما حكايتي غريب دارد و ادامه آن ماجرايي شنيدني‌تر. تاريخ اين رويداد به‌گونه‌اي در خور، تدوين نيافته است و لاجرم بايد در فهم بهتر ماجرا، به منابع دست اول رجوع كرد. از جمله شاخص‌ترين اين منابع منقولات و خاطراتي است كه از فقيد سعيد مرحوم علامه حاج شيخ محمدتقي بهلول گنابادي (اعلي‌الله‌مقامه)به يادگار مانده است. در آستانه سالروز غائله كشف حجاب گفت‌وشنودي كه سال‌ها قبل با آن فقيد سعيد انجام داده‌ام به خوانندگان اين ضميمه تقديم و علو درجاتش را مسئلت مي‌كنم.

حاج آقا، تاريخ ماجراي كشف حجاب رضاخاني و نيز حكايت مسجد گوهرشاد از جمله مقاطعي از تاريخ ايران است كه درباره آن كمترسخن رفته است. از ديدگاه حضرتعالي به عنوان يكي از شاهدان و نيز چهره شاخص مرتبط با اين رويداد، علت اين امر چيست؟ چه چيز موجب شد كه درباره اين واقعه كمتر گفته شود؟
اعوذ‌بالله‌من‌الشيطان‌الرجيم، بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. از مسجد گوهرشاد خيلي گفتند و نوشتند، ولي از اول پرده‌پوشي شده كه بسياري از مطالب گم شده است. وقتي جنگ اتفاق افتاد و ما به افغانستان فرار كرديم و پهلوي خبر شد ما در افغانستان زنداني هستيم و مي‌دانست شاه آنها هم از قماش خودش است و من (شيخ محمدتقي بهلول) ديگر از زندان خلاصي ندارم، يقين كرد و فهميد رضا پهلوي اين آدم (بهلول) ديگر از زندان افغانستان زنده بيرون نخواهد آمد و كسي او را نخواهد ديد تا بميرد و با خود گفت ديگر من هر طور دروغ براي او درست كنم و جنگ را هر طور جلوه بدهم كسي نمي‌گويد درست است يا دروغ. اين است كه جنگ را براي مردم چپه جلوه داد، غير از بعضي‌ها كه خودشان در جنگ بودند و كمي ديدند و فقط بعضي از همان تيراندازي را ديدند، اما اينكه از كجا سرچشمه گرفت و چطور شد و مقدمه‌اش چه بود، آنها هم نمي‌دانند. مناسب است كه از اول جنگ مفصل ماجرا گفته شود و بايد از بيخ بگويم. بايد بدانيد كه پهلوي از اول پادشاهي خود تا اول آذر ۱۳۱۴ كه جنگ مسجد اتفاق افتاد، در اين ۱۰ سال چه ظلم‌هايي كرد و چه آدم‌هايي را كشت و چه جنايت‌هايي كرد.

زمينه‌هاي رويدادكشف حجاب رضاخاني از چه مقطعي آغاز شد و چه سيري پيمود؟ بانيان آن چه چهره‌هايي هستند؟

سه نفر با هم رفيق بودند: ۱ـ رضاخان پهلوي،
۲ـ امان‌الله‌خان پادشاه قديم افغانستان و ۳ـ مصطفي كمال آتاتورك رئيس تركيه. اين سه خائن با هم عهد كردند كه هر سه بروند مملكت خود را اروپايي‌مآب و غرب‌زده كرده و يك نظام اروپايي ايجاد كنند. هر كدام به مملكت خود رفتند كه اين مسئله را اجرا كنند، ولي امان‌الله‌خان نتوانست و او را از تخت پايين كشيدند و كشتند، مصطفي كمال آتاتورك تركيه را بي‌دين كرد و پهلوي تا اندازه‌اي ايران را. خلاصه اين سه نفر رفيق بودند، لعنت خدا بر هر سه نفر.

زمينه‌هاي تبليغي غائله كشف حجاب چه بود؟ چگونه سعي كردند فضاي جامعه را براي اين برنامه آماده كنند؟

در همان آغاز كار، شايعه‌اي بين مردم پخش شد كه شاه تركيه يك دسته از ملاهاي مخالف خود را به دريا انداخته است و اينچنين در ايران مشهور شده بود كه رضاخان پهلوي هم مي‌خواهد علماي قم را جمع كند و به دريا بريزد. من ديگر در مقابل اين شايعه در سبزوار بي‌تفاوت نماندم. همان سال پياده از سبزوار به قم رفتم كه اگر خواستند چنين كنند من به كمك كسي كه مخالفت كرد مخالفت كنم. وقتي به قم رسيدم ديدم شايعه‌اي كه ذكر كردند دروغ بود و نه قم محاصره است و نه به علماي قم بي‌احترامي مي‌شود. حاج شيخ عبدالكريم محترم است و طلاب به درس خواندن مشغولند و من با زحمت آمدم. بنابراين به درس خواندن مشغول شدم و يك سال و نيم در قم مشغول تحصيل بودم و درس خود را به سطح رساندم و تا كفايه خواندم و در شب‌هاي جمعه كه تعطيل بود به دهات اطراف قم مي‌رفتم و تبليغ كرده و مردم را عليه شاه و مردم آماده مي‌كردم كه اگر يك وقتي علما عليه حكومت قيام كردند اينها پشتيبان علما باشند.

ظاهراً شما در آن دوره، با مرجع بزرگ وقت مرحوم آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني هم ديداري داشتيد و از ايشان هم درباره برنامه‌هاي خود استجازه كرديد. ماجرا چه بود؟

عيد نوروز بود و هوا گرم شده بود و در هواي گرم مخفي شدن سخت است و جست‌وجو براي پيدا كردنم زياد شده بود، بنابراين به مشهد برگشتم و با مادرم بي‌گذرنامه در زمان مرجعيت سيدابوالحسن اصفهاني به كربلا رفتيم. سيدابوالحسن هم عادت داشت ماه شعبان را تا نيمه در كربلا باشد. من هم تا ۱۵ روز، هر روز بعد از نماز آقا منبر مي‌رفتم. بعد از ۱۵ روز سيدابوالحسن از من دعوت كرد، ۱۵ روز ديگر در نجف بعد از نمازشان منبر بروم. ۱۰ روز هم آقاي نائيني دعوت كرد و منبر رفتم. بعد سيدابوالحسن اصفهاني از من سؤال كرد: «آيا براي زيارت آمده‌اي يا درس؟» جواب دادم: «اكنون با مادرم براي زيارت آمده‌ام. مادرم را به مشهد برمي‌گردانم و چون خودم سطح را تمام كرده‌ام، مي‌خواهم براي اجتهاد درس خارج بخوانم و برمي‌گردم براي درس». پرسيد: «از كي تقليد مي‌كني؟» جواب دادم: «از شما». گفت: «پس به فتواي من درس خارج خواندن براي تو حرام قطعي است و بر تو واجب عيني است كه عليه پهلوي و قوانين خلاف قرآني كه اجرا مي‌كند سخنراني كني و تو حق نداري به نجف برگردي، چون ما مجتهد زياد داريم، ولي مبلّغ به درد بخور نداريم و من هم سوابق كارهاي تو خصوصاً چند ماهي را كه در قم با شهرباني مقابله مي‌كردي مي‌دانم، لذا بر تو واجب است كه رويه‌ات را ادامه بدهي». گفتم: «به چشم! حاضرم، ولي اگر در اين ميان كار به جنگ و خونريزي كشيد مسئولم؟» فرمود: «ابتدا بر تو نيست كه جنگ كني، منبر برو و حكم خدا را بگو، اگر از منبرت جلوگيري كردند و به شما حمله كردند مدافعه كن، حق داري و مسئول نيستي و هر كس در راه قرآن خدا كشته شود شهيد است.»

آري اين اجازه‌اي بود كه از مرجع زمان خود دريافت كردم. من اين دستور را گرفتم و به ايران آمدم. از تاريخ آمدنم به ايران تا سال جنگ مسجد گوهرشاد چهار سال طول كشيد. من در اين چهار سال در شهرهاي ايران عليه حكومت رضاخان تبليغ مي‌كردم. چون مي‌دانستم بايد عليه رژيم بجنگم و كشته خواهم شد، اول كاري كه كردم بعد از كربلا به حج رفتم كه آرزوي حج به دلم نماند. بعد از بازگشت از حج، زنم را طلاق دادم كه در مخالفت عليه رژيم آزاد باشم و به فكر زن خود نباشم و اگر كشته شدم يا به زندان افتادم، زنم را اذيت نكنند. بعد از اين اعمال ديگر از جان گذشته شروع به تبليغ عليه رژيم كرده و به شهرهاي اصفهان، شيراز، همدان، كرمانشاه، يزد، كرمان و.‌.‌. سفر كردم و سخنراني مي‌كردم و طبق دستور سيدابوالحسن اصفهاني نمي‌گذاشتم كارم به جنگ منتهي شود، بنابراين طوري سخن مي‌گفتم كه حرف خود را زده باشم و مخالفت زيادي هم نكرده باشم. خلاصه با اين وضع پيش مي‌رفتيم. من نقشه‌اي داشتم كه غير خود و خدا كسي نمي‌دانست و آن اين بود كه اول در تمام شهرها سخنراني كنم تا معروف شوم و همه شهرهاي ايران مرا بشناسند و بعد قيام رسمي در مقابل دولت كنم و وقتي قيام كردم، همه مردم قيام و همراهي كنند. نقشه خود را در جنوب پياده كردم و شهرهاي جنوبي ايران را تحت كنترل خود درآوردم. از مشهد تا قوچان و شيروان و بجنورد و درگز و از مشهد به خط سبزوار و از تهران و كرمانشاه و همدان تا مرز عراق، از قم تا اصفهان و شيراز و بوشهر و بندرهاي جنوب، از اين طرف يزد و كرمان و سيرجان و رفسنجان و تا بندرعباس، از آن طرف بم و قزوين و زاهدان و بيرجند تمام اين شهرها سخنراني كرده و مشهور شده بودم و در منطقه جنوب ايران نقشه خود را پياده و همه را متوجه خود كرده بودم، ولي دو قسمت بزرگ مانده بود، مازندران و آذربايجان كه عمده هم همين دو قسمت بود، چون مردم مسلح و جنگجوي ايران در اين دو قسمت زيادند. خيال داشتم اين دو قسمت را هم بگيرم و بعد عليه رژيم قيام كنم. اگر نقشه من به‌كلي عملي مي‌شد، انقلاب مثل امروز عملي و پيروز شده بود، ولي نشد و مجبور شدم قبل از عملي شدن كل نقشه دست به قيام بزنم و در مشهد قيام كنم.

چه شد كه محمل لازم براي فعاليت جنابعالي در مشهد فراهم آمد؟ چرا نهضت از مشهد شروع شد يا لااقل در اين شهر بروز بيشتري پيدا كرد؟

گرفتاري آيت‌الله حاج آقا حسين قمي باعث شد قيام جلو افتاد والا من قيام نمي‌كردم، مگر بعد از عملي كردن تمام نقشه‌ام، اما نشد. آيت‌الله حاج آقا حسين قمي به تهران رفتند تا از بي‌حجابي جلوگيري كنند و شاه ايشان را در باغي زنداني كرد و به شهرباني مشهد اطلاع داد طرفداران آيت‌الله را بگيرند و دژخيمان شاه هم شيخ غلامرضا طبسي را با چند واعظ ديگر شبانه دستگير كردند. در اين موقع من در قائن مشغول سخنراني بودم كه تعدادي از زوار از مشهد برگشته بودند، پرسيدم: «در مشهد چه خبر است؟» جواب دادند: «آيت‌الله قمي گم شده است و معلوم نيست خودش به تهران رفته است يا او را برده‌اند». تا اين را شنيدم ديگر معطل نشدم، از قبل دنبال موقعيت مناسبي مي‌گشتم كه از طرف دولت به يك مرجع حمله شود و من به ياري‌اش بشتابم. اين بود كه ظرف ۱۲ ساعت از قائن به مشهد آمدم. ديگر در اين وقت براي نگرفتن گذرنامه براي رفتن از شهري به شهر ديگر پياده نمي‌رفتم، از هر شهري كه مي‌خواستم به شهر ديگر بروم، پياده از پاسگاه پليس رد مي‌شدم و بعد سوار ماشين مي‌شدم و به پاسگاه شهر مورد نظر نرسيده پياده و رد مي‌شدم. اين طوري به يك شب مي‌توانستم تمام ايران را بگردم.

چگونه از وضعيت آيت‌الله قمي در آن دوره مطلع شديد؟ بعد از آن چه كرديد؟

به منزل آيت‌الله قمي رفتم و سؤال كردم قضيه به چه نحو است؟ آقا خودش رفته است يا او را برده‌اند؟ عيالشان گفت: «آقا خودش به تهران رفته است، ولي خبر داريم كه در تهران در باغي زنداني است و طرفداران او را در مشهد گرفته‌اند و تو هم باخبر باش كه تو را هم مي‌گيرند». گفتم: «‌عيبي ندارد» و با خود فكر كردم به تهران بروم و با آيت‌الله ملاقات كنم و هر دستوري كه داد اجرا كنم، ولي برنامه‌اي داشتم كه اگر پنج‌شنبه سر قبر يكي از ائمه باشم تا جمعه از آن امام زيارت نكنم از آنجا نروم. آن روز هم پنج‌شنبه بود و تصميم گرفتم روز جمعه زيارت كنم و بعد به تهران بروم. براي اينكه كسي مرا نبيند تصميم گرفتم از حرم امام‌رضا(ع) بيرون نروم، شب و روز جمعه را در حرم بگذرانم و بعد به تهران بروم، ولي از آنجا كه جست‌وجوي زيادي براي پيدا كردنم داشتند همان روز پنج‌شنبه ساعت دو بعدازظهر پليس مخفي آمد و مرا پيدا كرد و گفت: «بيا برويم كه شهرباني تو را خواسته است» و من بدون مخالفت حاضر شدم، ولي وقتي خواستند مرا از صحن كهنه بيرون بياورند چند نفر مشهدي كه مرا مي‌شناختند جلو آمدند و پرسيدند: «شيخ بهلول را كجا مي‌بري؟» مأموران پاسخ دادند: «شهرباني گفته». مردم گفتند حق نداريد كسي را از حرم به شهرباني ببريد. مأموران گفتند مي‌بريم.

حساسيت مردم از همين نقطه شروع شد؟

بله، كم‌كم مردم زياد شدند و چند پليس هم به كمك مأموران مخفي آمدند. نزديك بود نزاع شود كه خدام حرم آمدند و واسطه شدند كه نگذارند مرا به شهرباني ببرند. وقتي چنين ديدم مقداري احساس قوي بودن كردم و به پليس گفتم: «چه لازمه‌اي دارد كه مرا به شهرباني ببري؟ حالا كه شب جمعه است و كسي عملي انجام نمي‌دهد، بگذار صبح شنبه خودم به شهرباني مي‌آيم»، چون فكر مي‌كردم صبح شنبه فرار مي‌كنم و به تهران مي‌روم. مأموران گفتند: «نه، الان بايد شما را ببريم». خدام كه چنين ديدند به مأموران گفتند: «حالا شيخ تا صبح شنبه در صحنه كهنه در اتاقي دربسته تحت نظر باشد و فردا صبح رئيس شهرباني بيايد و هرچه مي‌خواهد اينجا به شيخ بگويد». ظاهر عمل خدام مصلحت را مي‌رساند و باطن چيز ديگري بود. خدام مي‌خواستند مردم را ساكت كنند و شب مرا به شهرباني تحويل بدهند. من از اين حيله باخبر شدم، ولي نمي‌توانستم با خدام كه تقريباً جنبه روحاني داشتند مخالفت كنم، چون در ميان ياوران من هم دو دستگي ايجاد مي‌شد. مأموران قبول كردند و من هم تسليم شدم و مرا در يكي از اتاق‌هاي صحن كهنه زنداني كردند. به اين فكر افتادم كه اگر مردم ردم را گم كنند و نفهمند چه شدم ديگر مرا خواهند كشت و از دست آنها خلاصي ندارم و مردم هم از قضيه باخبر نمي‌شوند تا قيامي كنند، بنابراين به فكر افتادم كه سر خود را به شيشه اتاق بچسبانم و اين‌طور وانمود كنم كه دارم شهر را نگاه مي‌كنم و اين عمل را انجام دادم و مردم مرا مي‌ديدند و پليس هم روي مردم آب مي‌پاشيد. همين‌طور مردم دسته‌دسته مي‌آمدند و مي‌رفتند. يك زن گنابادي كه مرا مي‌شناخت سروصدا به راه انداخت كه چرا علماي ما را مي‌گيرند و.‌.‌. سر و صداي او جمعيت را زياد كرد كه باز چهار زن شيرازي كه مرا مي‌شناختند سر و صدا كردند و مردم هم دسته‌دسته به خاطر اين سر و صدا جمع مي‌شدند تا وقتي كه غروب شد.‌.‌.

ظاهراً با رسيدن شب نه تنها جمعيت كم نشد، بلكه بيشترهم شد.‌.‌.

چون روز هوا گرم بود شب كه شد مردم زياد جمع شدند. صحن كهنه سراسر پر از جمعيت شد، روي بام‌ها و غرفه‌ها همگي پر از جمعيت شد. من هم فكر كردم مردم را هيجاني كنم، جلوي چشم خودم را گرفتم و خود را به حال گريه نشان دادم و يك‌مرتبه صداي گريه بلندي از همه مردم برخاست. در اين موقع كه غروب است، يك‌مرتبه ديدم يك آدم با كلاه پهلوي، كرباتي (كراواتي) و فكل‌دار خلاصه به تمام معني متجدد، دارد به طرف اتاق من مي‌آيد. پليس خواست جلويش را بگيرد و گفت: «شيخ ممنوع‌الملاقات است». مرد متجدد گفت: «به مأموران نگهبان اتاق كه چرا مرا منع مي‌كني، اختيار تمام اين منطقه به دست من است»، لذا متجدد را به اتاق راه دادند و پرسيد: «شما را براي چه به اين اتاق آوردند و زنداني كردند؟» من فكر كردم اين متجدد مأمور شهرباني است و دارد از من بازجويي مي‌كند، لذا ملايم حرف زدم و گفتم: «من زيارت آمده‌ام و نمي‌دانم چرا مرا به اينجا آورده‌اند». متجدد گفت: «واي! حالا علما را مي‌گيرند، مثل شما را». فهميدم مرد متجدد هركس هست با ما دوست است. گفتم: «برادر اگر با من دوست هستي، گرفتن من قابليت محزون شدن تو را ندارد و به فكر آيت‌الله حسين قمي باش كه در تهران زنداني است». تا اين سخن را گفتم، گفت: «واقعاً آيت‌الله زندان است؟» گفتم: «بله»، گفت: «پس حالا خود را به شما معرفي مي‌كنم، اسم من نواب احتشام رضوي است، سركشيك پنجم آستانه هستم و تا دو ماه قبل عمامه داشتم، گفتند كه شاه دستور داده است خدام بايد كلاهي شوند بنابراين من هم كلاهي شدم، ولي فكر مي‌كردم فقط سخن از يك كلاه است! نمي‌دانستم زير اين كلاه چه كلاه‌ها بر سرمان خواهند گذاشت. حالا ديگر امروز مي‌خواهم توبه كنم، ببينيد كه چه مي‌كنم الان». اين را گفت و رفت بيرون.

چه شد كه مردم شما را از دست مأموران نجات دادند و ماجراي گوهرشاد وارد مرحله جديدي شد؟
نواب احتشام رضوي به يكباره رفت وسط حرم و يك‌مرتبه صدا زد: «اي مردم بي‌غيرت! نزديك به پنج هزار نفر هستيد، از چهار تا پليس محافظ بهلول مي‌ترسيد؟ بريزيد و عالم خود را آزاد كنيد. لعنت بر كسي كه اين كلاه را بر سر ما گذاشت». متجدد كلاه را برداشت و زير پاي خود انداخت و گفت: «يا حسين!» و به اتاقي كه من بودم حمله كرد و مردم هم به پيروي از او حمله كردند و يك‌مرتبه چهار تا پليس فرار كردند و گم شدند. مردم مرا برداشتند و روي دست بلند كردند و در مسجد گوهرشاد روي منبري بردند كه معروف به منبر امام زمان است و با صلوات جا دادند. رئيس شهرباني جلوي منبر آمد و گفت: «شيخ! منبر نرو ممنوع است» و مردم او را زير مشت و لگد گرفتند و از مسجد بيرون كردند، ديگر نمي‌دانم كشتند يا مجروحش كردند و به بيرون مسجد گوهرشاد انداختند. وقتي روي منبر جاي گرفتم دست و پايم را گم كردم.

چرا؟

چون پيش‌بيني چنين منظره‌اي را نداشتم و نمي‌خواستم شورش شود. در تمام محوطه مسجد و صحن‌ها صداي «مرگ بر شاه و لعنت بر شاه و مرده باد پادشاه و زنده باد اسلام، لعنت بر بهايي و لعنت بر دشمن علما» بلند بود. مردم كه مشغول شعار دادن بودند وقت را غنيمت شمردم و به فكر فرو رفتم كه حالا بايد چه كنم؟ نقشه‌اي كشيدم كه كاملاً صحيح نبود، ولي در آن وضع باز هم خوب بود.
در آن لحظه به مردم چه گفتيد؟

وقتي مردم كم‌كم ساكت شدند و منتظر اينكه من چه مي‌گويم، بلند شدم و روي منبر ايستادم و گفتم: «مردم خوب كاري نكرديد، لازم نبود كه اين‌طوري كنيد و دست به زد و خورد بزنيد. اگر شما جمعاً به‌جاي اين اعمال، مي‌رفتيد پيش رئيس شهرباني يا استاندار و خواهش مي‌كرديد كه مرا آزاد مي‌كنند، مشكلي پيش نمي‌آمد، مي‌ترسيدند و آزاد مي‌كردند، اما اكنون عملي شده است و كاري كه نبايد بشود شد و ما نبايد نرمي نشان بدهيم و بايد پايمردي و مقاومت كنيم يا حاج‌آقا حسين قمي را از زندان آزاد و احكام اسلام را جاري كنيم يا همه كشته شويم». گفتم: «مردمي كه در مسجد و صحنين حاضريد، دسته‌دسته به خانه خود برويد و خرجي خانواده‌ را براي يك هفته يا هر قدر كه مي‌توانيد آماده كنيد و برگرديد، كاري كه مي‌خواهيم عملي كنيم، حداقل يك يا دو هفته وقت لازم دارد و شما بايد از خانواده‌هاي خود خاطرجمع باشيد. هر دسته بعد از انجام كار خود با اسلحه‌اي كه داريد به مسجد بياييد تا ببينيم چه بايد كنيم». همين چند كلمه را توانستم بگويم. بعد عده كثيري رفتند. ما با آنهايي كه از خانواده راحت بودند و در مسجد مانده بودند، در مسجد جاي خود را به صحن نو تغيير داديم و شب جمعه را در صحن نو گذرانديم و تا صبح دعا مي‌خوانديم. گاهي سخنراني مي‌كردم، گاهي يادي از شب عاشورا مي‌كرديم.

چرا قواي نظامي و انتظامي جنگ را در آن لحظات شروع نكردند؟

دولتي‌ها در آن شب به جنگ ما نيامدند، چون تلگراف به تهران زده بودند و منتظر جواب بودند كه شاه در جواب چه خواهد گفت و در عين حال دولتي‌ها مي‌دانستند خواباندن اين شورش هم آسان نيست. مي‌خواستند اگر بتوانند شهر را آرام و مرا دستگير كنند، چون نمي‌توانستند شهر را آرام كنند و مرا بگيرند، اگر مرا هم بدون ساكت كردن شهر مي‌گرفتند به ضررشان تمام مي‌شد. در آن شب جمعه عوامل شهرباني به طرف ما نيامدند. اول اذان صبح يك شيپور بلندي زدند، آنهايي كه سربازي رفته بودند گفتند شيپور آماده‌باش است و لشكر آماده جنگ خواهد شد و ممكن است به طرف ما بيايند. البته همين حرف هم درست بود، اول طلوع آفتاب تمام دور فلكه پر از نظامي شد و فقط مأموريت داشتند كه كسي به ما ملحق نشود. اول صبح داشتيم دعاي ندبه مي‌خوانديم كه شخصي آمد و گفت: «آقايان من از طرف استاندار آمده‌ام به شما بگويم متفرق شويم و اگر كاري داريد بياييد به استاندار بگوييد». من خودم جواب او را دادم و گفتم: «ما براي اين جمع نشديم كه با سخن تو و استاندار متفرق شويم، نه، ما استاندار را نمي‌شناسيم، زود از اينجا برو كه اگر نروي سرنوشتت مثل رئيس شهرباني خواهد شد». او رفت. ما در صحن مشغول دعا و ذكر بوديم و مردم از بيرون هجوم آوردند كه از ارتش بگذرند و به ما ملحق شوند كه مأموران جلوگيري كردند. جنگ جاري شد، نه با تفنگ بلكه با نيزه و شمشير و اين چيزها بود. مردم با كمك بعضي از درشكه‌ها از بيرون فلكه، نزديك فلكه سنگ آوردند و به مأموران زدند. به مأموران امر كردند كه شليك كنند. در همان وهله اول شليك دو نفر افسر دولتي كشته شدند كه يكي خودش را كشته بود و سربازي هم افسر ديگري را كشته بود. در جنگ (صبح جمعه) چند مأمور كشته و چند نفري از مردم شهيد شدند. رئيس سربازان براي اينكه انقلاب نظامي نشود و عده‌اي از سربازان به ما نپيوندند دستور بازگشت داد كه سربازان به پادگان برگردند. سربازها رفتند و جلوي درها را باز گذاشتند. در اين جنگ و گريز صبح جمعه چند قبضه سلاح مأموران به دست ما افتاد. بالاخره راه باز شد و مردم به ما پيوستند.

فكر مي‌كنيد اگر بهتر و با برنامه‌اي دقيق‌تر كار را دنبال مي‌كرديد، قيام به اهداف بهتري نمي‌رسيد؟
اگر در همين وقت به فكر مي‌افتادم كه دنبال سربازان كنيم و بعد به پادگان حمله كنيم، هم عده كثيري از سربازان به ما مي‌پيوستند و هم اسلحه بيشتري به دست مي‌آورديم و شايد غالب و پيروز مي‌شديم، اما من كه جوان ۲۷ ساله بودم و به فنون جنگي و سياست زياد وارد نبودم و طلبه‌اي بودم، به فكر نيفتادم ـ ‌اگر تجربيات امروز را داشتيم حتماً اين عمل را انجام مي‌دادم‌ـ آن روزها كسي غير از نواب احتشام رضوي را در آن جمعيت نداشتم كه با او مشورت كنم. ما به اجتماع خود ادامه داديم و هرچه صبح جمعه كشته و شهيد شده بودند دفن كرديم و زخمي‌ها را به صاحبان خود داديم، اگر صاحبي نداشت به بيمارستان برديم. بالاخره روز جمعه گذشت و شب شنبه شد. شب شنبه به آرامي گذشت. روز شنبه سراسر مشهد شعار و حركت بود و شهر شلوغ بود و از دهات با كلنگ، بيل و تيشه و... به شهر آمدند و عده‌اي از دهات آمدند و گفتند ما از دهات نزديك آمده‌ايم و بي‌سلاحيم، ولي فردا صبح يك‌شنبه از دهات دور و نزديك با سلاح زياد به ياري شما مي‌آيند. اين خبر كه به ما رسيد خوشحال شديم، ولي دولت هم از اين كار باخبر بود و لذا تصميم گرفته بود سحر كار را تمام كند.

واكنش رضاشاه به اجتماع داخل مسجد چه بود؟ در آن موقع يا بعدها چيزي دراين‌باره شنيديد؟

در اين جنگ دو تلگراف از رضاشاه به مشهد رسيده بود كه وقتي به او خبر دادند مردم در مسجدند و بهلول عليه حكومت تو سخنراني مي‌كند، گفته بود بهلول كيست، مسجد چيست، آتش كنيد. تلگراف دوم وقتي كه روز جمعه جنگ شد و به او خبر دادند گفت به هر قيمت شده است مسجد را بگيريد. اين تلگراف نصف شب يك‌شنبه رسيد. همه آمادگي‌هاي خود را فراهم كردند و لشكر را عوض كرده بودند. سربازهاي مؤمن را از ميدان گرفته و سربازهاي بي‌دين را آماده حمله كرده بودند كه از كشتن مضايقه نكنند. ساعت ۱۲ نيمه شب يك‌شنبه به ما خبر دادند دولتي‌ها آمادگي خود را براي جنگ به دست آوردند و سنگربندي و توپ‌ها را بر مسجد گوهرشاد و صحن نصب كرده‌اند و مي‌خواهند نيم ساعت به صبح مانده حمله كرده و ما را متفرق كنند. اين خبرها براي ما رسيد و از طرف ديگر چند نفر از برادران دهاتي كه آمده بودند گفتند يك جمعيت زياد برادران دهاتي اول آفتاب به شما ملحق مي‌شوند و اگر برسند به نفع شما تمام مي‌شود. سربازان دولتي هم از اين موضوع خبر داشتند و تمام فعاليتشان اين بود كه جنگ را قبل از طلوع آفتاب شروع كنند و ما هم كوشش مي‌كرديم هر طور شده است تا طلوع آفتاب مقاومت كنيم. ما تمام درهاي مسجد را به طرفداران خود سپرديم كه دشمن از هر دري بخواهد حمله كند امكان مدافعه باشد. در ايوان مسجد، روي منبر بودم و مردم دور منبر جمع شدند، ديدم اگر روي منبر بمانم چپه‌ام مي‌كنند و مرا مي‌گيرند، چون داخل شده بودند. من و چند نفر ديگر فرار كرديم.

چگونه درآن شرايط موفق به فرار شديد؟ اين كارچه دشواري‌هايي داشت؟

مأموران به ظاهر عقب‌نشيني مي‌كردند، ولي مقصود اين بود كه مسجد و ما را در بيرون بگيرند. ما در ظاهر مي‌جنگيديم، ولي مقصود اين بود كه راهي پيدا و فرار كنيم. به همين ترتيب بيرون شديم. ۲۵ نفر از افراد محكم و مدافعين سرسخت با من فرار كردند. وقتي به فلكه رسيديم به آنها گفتم: «مقصد پايين خيابان است». ما با فرار مابين فلكه رسيده بوديم. بيشتر مأموران خيال مي‌كردند تا به ما حمله كنند زود تسليم خواهيم شد، ولي عملاً ديدند اعتنايي به آنها نداريم و مشغول فراريم، لذا تيراندازي به طرف ما را شروع كردند و ما بدون اينكه اهميتي بدهيم، چون از شهادت باكي نداشتيم به راه خود ادامه داديم. ما همراه با شعار الله‌اكبر، لااله‌الاالله به پايين خيابان پيش مي‌رفتيم و گاهي در فرصت مناسب با چند تفنگي كه همراهان داشتند به طرف مزدوران تيراندازي مي‌كرديم. همين‌طور مي‌رفتيم كه يكدفعه ديديم از پايين خيابان هفت مأمور با فرمانده جلوي ما پيدا شدند، فرمانده فرياد زد: «ايست! پدر سوخته كجا فرار مي‌كنيد؟» يك نفر از ميان ما گفت: «ما جزو انقلابيون نيستيم و زواريم و زن و بچه ما منتظرند، ما به كسي كار نداريم، بگذار برويم، به خاطر ابوالفضل بگذار رد شويم». آن طرف فرمانده فرياد زد: «ابوالفضل هم مانند شما مزدور و دزد بوده است». تا اين حرف را زد يكي از همراهان روي فرمانده پريد و با چوب به سرش زد و نقش زمين شد و اسلحه را برداشت و دو مأمور مزدور ديگر را كشت و بقيه فرار كردند. همين‌طور مي‌رفتيم. در راه از ۲۴ نفر همراه شش نفر شهيد شدند و در خيابان افتادند. من ديدم اگر حركت جمعي را تا دروازه ادامه دهيم همگي كشته خواهيم شد. فرياد زدم: «هر كدام مي‌توانيد فرار كنيد و خود را نجات بدهيد». اين را خطاب به ياران گفتم و خود به كوچه باريكي فرار كردم و چهار نفر از ياران هم با من آمدند. داخل كوچه‌اي رفتيم كه در خانه‌اي باز شد و زني مي‌خواست بيرون بيايد. نزديكي‌هاي صبح بود و تا چشمش به ما افتاد وحشت كرد. گفت: «شما كيستيد؟» يك نفرمان گفت: «سر و صدا نكن ما از مسجد فرار كرديم». زن پرسيد: «بهلول چه شد؟ كشتند يا نه؟» جواب داد: «همراه ماست». زن فوري گفت: «بفرماييد تو و در را بست». بعد از يكي دو روز از شهر فرار كردم و پياده از دهات به افغانستان رفتم. دولت ايران باخبر شده بود كه من به افغانستان گريخته‌ام. به اين كشور دستور داد مرا دستگير كنند. مأموران افغان بعد از تجسس زياد مرا دستگير كردند و حدود ۳۰ سال تمام در زندان‌هاي مختلف افغانستان زنداني بودم و بعد در زمان يكي از كودتاها مخفيانه از زندان فرار كردم و به ايران و مشهد آمدم و اكنون هم با اين سن و سالم و ضعفي كه در من ايجاد شده است مشغول سخنراني و ارشادم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها