
اهل علم ميدانند كه سخن ادبي چيست و حد و مرز آن كدام است. مرزهاي سخن ادبي را علماي پيشين و دانشمندان اسلامي، اديبان و لبيبان پيش از اين كاملاً مشخص كرده و گفتهاند: «البلاغه هي كون الكلام مطابقا لمقتضي الحال». بلاغت و سخنوري تطبيق و انطباق سخن است با اقتضاي حال، در اين دو كلمه اقتضاي حال، بلاغت نهفته است. هرگاه گوينده، نگارنده و سرايندهاي بتواند كلام خود را بر قامت استعداد شنونده بپردازد و بيكم و كاست كلام خود را چنان بيارايد كه كمند در دلها بيفكند، اديب، شاعر و هنرمند است. بدين معنا ميخواهم عرض كنم آثار امام(ره)، آثار ادبي است و بنده اعتقادم اين است كه همه آثار و سخنان ايشان از نظم و نثر منطبق با معيارهاي ادب است و با معيارهاي بلاغت كاملاً تطبيق ميكند. بنده درباره نثر و خامه بلند پايه ايشان خطابههايي كه داشتهاند، قدمهايي كه برداشته و همتهايي كه گماشته و پرچمهايي كه افراشتهاند در مطاوي سخن نمونههايي به اقتضاي مجلس عرض ميكنم، وگرنه «شرح اين هجران و اين خون جگر/ اين زمان بگذار تا وقت دگر».
كلام امام(ره)؛ مصداق بلاغت عرض كردم كه سخن مطابق مقتضاي حال را بليغ ميگوييم. تمام سخنان امام(ره) - هم پيامهاي سياسيشان و هم پيامهاي تربيتي و تفسيرهايي كه از قرآن كردهاند، درسهايي كه گفتهاند، حلقههاي تعليمي كه تنظيم كردهاند، از آن آفاق دور، از زماني كه بساط درسشان در سرزمين قم گسترده بود و از زماني كه صبحگاهان پيام مناجاتشان روي تارهاي غزل و شور ازل مينشست، تا آخرين لحظات كه سخن گفتهاند، همه ادبي بود. همه مطابق معيارهاي بلاغت بود. گاه با ورزشكاران سخن گفتند، گاه با علما، مفسران، روحانيون و فقيهان سخن گفتند، با شاعران سخن گفتند، با سياستمداران و قدرتمندان سخن گفتند. شما ناظر بوديد و در بعضي از اوقات حاضر بوديد كه ايشان چگونه سخن گفتند و همه متناسب با اقتضاي حال بود. پيامي از ايشان بر تخت بيمارستان در تاريخ ۴/۱۱/۵۸ شنيديم. در آن شب تاريك، اقتضاي بيمار بر كوتاهي سخن است، مخصوصاً آن حالي كه ايشان داشتند، تحت نظر بودند، حتي كساني كه به عيادتشان ميشتافتند، مصلحت نميديدند وقت ايشان را بگيرند و از دور نيايشي و درودي نثار ميكردند و برميگشتند. فرداي آن روز، فرداي حساس، فرداي انتخاب، فرداي وظيفه و تعهد بود. ايشان توصيه شده بودند كه سخن نگويند مگر به كوتاهي. ملاحظه بفرماييد در چنين احوالي پيامي ميفرمايند: «من دو كلمه ميخواهم صحبت كنم» و درست دو كلمه سخن ميگويند، البته منظور از «كلمه» در اصطلاح ادبيات و عرفان و حديث، يعني هر چيزي كه تكلم ميشود. گاهي يك عبارت را كلمه ميگويند. گاهي يك نامه را كلمه ميگوييم، گاهي يك كتاب را هم كلمه ميگوييم، گاهي آفرينش را كلمه گفتهاند: «مثل كلمه طيبه كمثل شجره طيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها اكل حين باذن ربها» اين كلمه است. آنگاه امام فرمودند: «يكي راجع به حال خودم، كه الحمدلله بد نيست» در اين جمله كوتاه ايشان درس ميگويند، يعني در هر حالي، حتي در حال بيماري، حتي در رنجوري كه: «رنجور شود اين تن، رنجور بود اين جان/ رنجوري جان را، تو رنجوري ديگر دان». ايشان ميفرمايند: «الحمدلله حالم بد نيست»، يعني چه؟ يعني درس اسلام اين است كه «الحمدلله علي كل حال يا محولالحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال» تا نفسي از انسان برميآيد، كه «هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون برميآيد مفرح ذات» بايد شكر سبحان گفت و حمد خدا بر زبان آورد. اين را در يك كلمه كپسولي و مختصر و موجز بيان داشتند. آنگاه فرمودند: «و شايد تشريفات زياد براي من مهيا كردهاند آقايان اطبا، تشريفاتي كه ما عادت به آن نداريم». جملهها روان و عاطفي و در عين حال جملهها اقيانوس متلاطم با گفتن يك چنين جملهاي لرزه بر اندامها ميافتد و مردم به زبان حال ميگويند خدايا! ديگر تشريفات را به كه بايد نثار كرد، جز بر اين الماس آفرينش جامعه؟ بر اين خريج حوزه علميه و بر اين برتافته عالم عشق و عرفان، بر اين نقشهكش عقل و ايمان؟ لكن امام(ره) ميفرمايند: «اينها همه اضافي بود.»
از نظر بلاغت ايشان كارشان را در اين عبارت كوتاه كردند و در دلها نشستند. با گفتن اين كلمه عاطفي دلها را طوفاني كردند و اما كلمه دوم امام(ره): «كلمه ديگر اينكه فردا روز جمعه است، روز مبارك. در ماه مبارك تولد رسول اكرم(ص)، فردا همه ملت بياستثنا پاي صندوقها بروند». تمام اين خطاب، خطابي ادبي است به جهتي كه در واژه واژه اين كلمات سنجش حساب، بلاغت، اقتضاي حال و علاوه بر اينها اهتزاز و تپش و حركت و احساس نهان است. اگر اين قلم نبود و اين بيان نبود و اين بلاغت نبود، چگونه آن نور، از آن عالم دور ميآمد و اين جهان ما را روشن و گلشن ميكرد؟
كلامي مزين به منطق ماورايي
يكي ديگر از خصيصههاي ادبي امام(ره)، استفاده ايشان از فرهنگ اسلام است، از آيات قرآني، احاديث، سنتهاي نبوي، اصالتها و رسالتهاي ديني. با زبان بسيار ساده و مشتاقانه همواره سخن ميگويند. سخني كه عوام ميفهمند و خواص ميپسندند. ترجمه آيهاي را در يك عبارت ساده بيان ميدارند. فقها، محدثين و مفسرين درمييابند. ايشان آيهاي را تفسير ميكنند، لكن همگان غذاي خود را از اين سخن، غذاي خوشگوار تربيت و تكامل درمييابند. «عزيزان من اگر اسلام را ميخواهيد و كشور را، به فرمان خداي متعال گوش فرا دهيد، اطاعت كنيد كه ميفرمايد اختلاف و نزاع شما را به شكست ميكشد، قدرت را از شما سلب ميكند، رنگ و بوي شما را در جوامع بشري ميبرد». چه ميفرمايند ايشان؟ ايشان اين آيه را تفسير ميكنند: «لاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ»(۱)، بهسادگي در همين عباراتي كه همه در مييابند، در اين عبارتهاي بلاغتنشان و معرفتفشان، مضمون آيه را آوردند و ادبا اين اندازهگيريها و نكتهپردازيها را هميشه تحت نظر دارند. جاي ديگر فرمودند: «اين فطرت، امكان تغيير و تبديل ندارد». يك جمله كه ناظر است به آيه: «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»(۲)، نمونه ديگر: «شب گذشته اسماء كتب عرفاني را پرسيدي. دخترم در رفع حجب كوش، نه در جمع كتب». در آن نامه عرفاني كه ايشان اشارهها داشتند، خودم را موظف ديدم در اين زمينه هم اگرچه ايشان نيستند، به عنوان نمونه عرض كنم. اولاً «در رفع حجب كوش، نه در جمع كتب» شما درس خواندهايد. ميدانيد اين چه سجع زيبايي است. دو كلمه حجب و كتب. اين زيبايي و گوشنوازي يك چيز اصلي و بنيادي است كه مورد استقبال و قبول همه اديبان، نويسندگان و گويندگان بوده است. در باب جناس و سجع همين بس كه دو جناس و دو سجع داريم، سجع مصنوعي و سجع طبيعي. جناس مصنوعي و جناس طبيعي. در اين باب كتابهايي نوشته شده است كه اهل علم مراجعه خواهند كرد. در همين نامهاي كه از ايشان نام بردم، بنده نمونهاي ميآورم آغاز كلام را توجه بفرماييد كه ميفرمايد: «آخر، پس از اصرار مرا وادار كردي كه اين نامه را بگويم». پس از اصرار، مرا وادار كردي! ببينيد چگونه مثل آب روان، جناسها روان است و چون مرغها در طيران و مانند جويها در جريان است.
تضمين در سخنان امام(ره)
از انواع ديگر استفادههاي سخن امام (ره) كه ميتوانم اينجا عرض كنم، بعد تضميني ايشان است. تضمين يكي از هنرهاي ادبي است. يعني يك نگين گرانبهاي جواهر را روي انگشتري كلام بنشانند، بيآنكه محسوس و چشمگير باشد. ايشان آرام و طبيعي از همه بزرگان و آثار ادبي، بزرگان شعر و قلههاي عرفان استفادهها داشتهاند. مثلاً جملهاي ميفرمايند: «من نميخواهم تطهير مدعيان را بكنم، اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد». خوب ميدانيم كه اين مصراعي از يك بيت شعر حافظ است: «نقد صوفي نه همان صافي بيغش باشد/ اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد» و به صورت طبيعي از حافظ ميآورند. نويسندگان معمولاً براي اينكه جمله آهنگين باشد و استدلال و برهان گيرا و رنگين باشد، از ادبا و بزرگان تضمين ميكنند و اين موجب ميشود كه هواي مجلس عوض ميشود؛ موجب تكاپو و اهتزاز و حركت و تازگي در كلام ميشود. از سمبلهايي كه امام(ره) استفاده كرده و خيلي استفاده كردهاند سمبل و كنايه است. كنايه، نوعي بيان دو شاخه است كه دو معني ميشود از آن فهميد؛ لكن مراد معناي دور است، اما معناي حقيقي هم محال نيست كه ما اراده كنيم. به عنوان نمونه ميفرمايند: «دست علما و اهل منبر را بستند و نگذاشتند اينها تبليغاتشان را بكنند». دست بستن اگر با ريسمان يا چيز ديگري باشد، اين معنا حقيقي است، ولي دست علما را بستند، اينجا «بستن» معني كنايهاي دارد، يعني امكانات را از آنها گرفتند و آزادي را از آنها سلب كردند و مكرراً امام اين كنايهها را به كار بردند. ايشان غالباً از مصدر نشستن كنايه ميگرفتند. در جمله ديگري ميفرمايند: «آقا شما نشستهايد كه چهار تا كمونيست بيايد و دانشگاه را قبضه كند؟! شما ننشينيد يك ديگري براي شما صحبت كند، يك روحاني بيايد صحبت كند». در اينجا مراد از «نشستهايد»، يعني چشم بستهايد، يعني چرا حركت و دفاعي از حيثيت، عزت، استقلال فرهنگي و غيرفرهنگي خود نميكنيد؟ چرا چنينيد؟! «ان العزه لله و لرسوله و للمؤمنين جميعا». نمونه ديگر كلمه سيلي است. از اين كلمه كنايهها آوردهاند: «سيلي» كلمهاي است كه معني آن معين است، ولي ضربهاي است ناگهاني و غافلگيركننده. اگر بخواهند يك مسئله كاملاً فوري و شبيخوني را بيان كنند، ميفرمايند: «اين سيلي كه ابرقدرتها از ايران خوردند، از اول عمرشان تا حالا نخورده بودند». در يك پيام ديگر: «اين سيلي را جنگ جهاني بين دو قدرت بزرگ به آنان نزده بود». مراد اين است كه اين ضربه سخت را كه «زدي ضربتي، ضربتي نوش كن/ غم دي و فردا فراموش كن»، تاكنون هيچكس به ابرقدرتي نزده است. منتها بهجاي اين ضربه غافلگيرانه ميفرمايند: «اين سيلي را كسي نزده است». اين كنايه است. جاي ديگر همين سيلي را به كار بردهاند و اتفاقاً در مجمع بانوان بوده است. سخنان امام در ديدار با گروهي از بانوان اهواز در تاريخ ۱۳/۳/۵۸: «اينها اصلاً نقشه اين را دارند كه اسلام نباشد براي اينكه از اسلام سيلي خوردهاند». حالا اگر بخواهيم سيليها و نشستنها و برخاستنها و كنايات امام (ره) را انتزاع، فيشبرداري و تحقيق كنيم و بعد يك درس كنايه هم يك ساعت گفته شود، آن وقت طبقهبندي كنايات امام در باب يك واژه كه از يك واژه چقدر كار كشيده و بهره گرفتهاند و استادي و بلاغت ايشان كاملاً نمايان ميشود. گرچه آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است.
صنعت مجاز در كلام امام(ره) يكي از گونههاي هنري و سبكها و استيلهاي ادبي امام، استفاده از «مجاز» است. مجاز يعني يك كلمه از حريم خود تجاوز كند و در معناي ديگر به كار رود، در يك معناي قويتر به كار رود. فرض كنيد «شكستن» را. ليواني ميشكند، چوبي ميشكند و ايشان با استفاده از معني مجازي ميفرمايند: «اين قلمها نميتوانند مملكت و ملت ما را منحرف كند». مراد ايشان اين گفتارها و بيانهاست. اين را ميگويند مجاز به علاقه آلت، چون آلت نوشتن، قلم است؛ چنانچه مثلاً ميگويند فلاني خوب مينويسد، قلمش خوب است، يعني دستش خوب مينويسد، قلم خودش كه آنجاست، نمينويسد. اين دست نيست كه مينگارد، بلكه مغز است كه مينويسد و مغز نيست، صاحب مغز است كه مينويسد: «و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي». باز، شكستن قلمها و مجاز قلمها، با گروهي از روحانيون (۳/۷/۵۷): «شما بدانيد اگر امام زمان سلاماللهعليه حالا بيايد، باز اين قلمها با او مخالفت ميكنند». يعني اين مقالات، بيانها و گفتارها، ولي بهجاي آن وسيله را ميفرمايند و صاحب وسيله را اراده ميكنند، كما اينكه اين كار را بزرگان ادب ميكنند. خود فردوسي ميفرمايد: «زبان را به نزدت گروگان كنم»، يعني قول ميدهم، چون زبان، آلت گفتار است. خود گفتار را در قرآن كريم هم داريم. استفاده از لسان مجازي «وَ اجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ» (۳)، لسان مجاز را در دعاها هم داريم. «و علي السن نطقت بتوحيدك ما دحه»، يعني تمام گفتارها. در يك بيان ديگر فرمودند: «او با سرنيزه حكومت ميكرد، شما ميخواهيد با قلم حكومت كنيد. سرنيزه او شكست، قلم شما هم ميشكند». بنابراين در استفاده از مجاز «قلم شما هم ميشكند». دو مجاز هست، يكي روي كلمه «قلم» و ديگري روي كلمه «ميشكند». پس مجاز اندر مجاز، اندر مجاز است. پيام ديگري دارند با استفاده از يك صنعت ديگر ادبي و بلاغي به نام تشبيه. تشبيه مانند كردن چيزي است بر چيزي در چيزي. مثلاً ميگويند فلاني مثل سرو است، يعني قدش بلند است، مانند سرو، قد بلندي دارد. ماه است، در زيبايي به ماه ميماند. اين اركاني دارد و راجع به اركان تشبيه، مقالات زيادي تاكنون نوشته شده و كتابها تدوين شده است. ايشان در پيامي كه گويا به مناسبت درگذشت مرحوم آيتالله طالقاني بوده است با استفاده از تشبيه ميفرمايند: «او براي اسلام به منزله حضرت ابوذر بود». ادات تشبيه كدام است؟ كلمه «به منزله»، يعني «زبان گوياي او چون شمشير مالك اشتر برنده بود، برنده و كوبنده» در «برنده بود و كوبنده» ملاحظه ميكنيد كه آنجا سجع است و يك زيبايي نوازنده چون برنده بود و كوبنده با يك آهنگ نوازنده و هم استفاده از تشبيه شمشير، وقتي بيان را تشبيه كند به شمشير، بيان منطق برنده قاطع را قرآن قاطع را به قول علما آن را تشبيه ميكنند به شمشير علما، اين كار را در كتب بلاغت كردهاند. «السيف اصدق انباء من الكتب في حده الحد بين الجدوا للعب». شعراي فارسي هم دارند: «چنين نمايد شمشير خسروان آثار/ چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار». تشبيه سخن و نامه كوبنده به شمشير و باز شمشير مالك اشتر. جاي ديگر امام(ره) فرمودند: «پيغمبر اكرم فرمود، اين سوره مرا پير كرد». خب علما فهميدند منظور امام اين است كه «شَيبَتنِي سوره هود»، مرا پير كرد. ايشان با جملههاي ساده فارسي بدون اينكه اشاره بفرمايند، ميگويند پيغمبر فرمود اين سوره مرا پير كرد، حالا چرا پير كرد، مناسبتش را هم ميدانيد. به مناسبت اينكه اين سوره مشتمل بر آيه شريفه «وَ اسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ»(۴)، يعني پيامبر بايد استقامت بكني، پاي بداري و پاي بفشاري، آنچنان كه امر شدهاي. در اين آيه، امر به استقامت و جهاد شده است و تا آخرين نفس، هم روز هم شب ميكوشيد.
در پايان عرايضم مايلم از نغمههاي آن امام بر زبان بياورم و چيز ديگر نه: «من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم». بعد آهنگين اين غزل و اين شور ازل «فاعلاتُن فعلاتن فعلاتن فعلن» است و نوا، نواي عرفاني است. با اين نواي دلنشين است كه مولوي ميگويد: «بشنو از ني چون حكايت ميكند». او هم به دامن چنين نواي رملي پناهنده ميشود. مراد گفتوگوي عاشق و معشوق (عاشقي شيفته جمال معشوق) خط و خال استفاده از زيبايي، جمال و كمال است، چنانكه صفاي اصفهاني گفته است: «بر گونه ذاتم رقم نقطه توحيد / چون خال سيه بر رخ خوبان طراز است». نقطه خال، كنايه از نقطه توحيد است و ريشه در فرهنگ و عرفان ما دارد. در گلشن راز، شيخ محمود شبستري، خال را ترجمه ميكند. اصلاً يكي از مشكلات ادبي ما اين بود كه خال، خط، لب و دندان را و اين مظاهر جمال را يك بار حل كنيم تا نروند در دبيرستانهاي پسرانه و دخترانه بيان كنند كه مراد از اين چيزها، جلوههاي جسماني و جسدانه بوده است، نخير! قبلاً بايد اين مسئله عرفان اسلامي شرح و توضيح داده شود. بيخود نبود كه مرحوم مطهري، شاگرد بزرگ اين امام بزرگ، آن كتاب را نوشتهاند «تماشاگه راز» شرح غزلهاي حافظ، در باب ترجمه همان خال و خط بود «يك نكته بيش نيست غم عشق و اين عجب/ از هر كسي كه ميشنوم نامكرر است». اشارهاي به همين يك نكته بكنم، امام(ره) ميفرمايد: «غم دلدار فكنده است به جانم شرري/ كه به جان آمدم و شهره بازار شدم». مراد، شرر آتش عشق است كه ادبيات ما هميشه شعلهور از چنين شعلههايي است: «آتش است اين بانگ ناي و نيست باد/ هر كه اين آتش ندارد نيست باد» و امام ميفرمايند: «بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم/ من كه با دست بت بتكده بيدار شدم» و اين معني را از آبشخور كلام حافظ بشنويد: «از آن به دير مغانم عزيز ميدارند/ كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست» يا مولوي: «آتش است اين بانگ ناي و نيست باد/ هر كه اين آتش ندارد نيست باد».
پينوشت: (۱) قرآن كريم، سوره انفال، آيه ۴۶
(۲) قرآن كريم، سوره روم، آيه ۳۰
(۳) قرآن كريم، سوره شعرا، آيه ۸۴
(۴) قرآن كريم، سوره هود، آيه ۱۵