
انسان موجودي اجتماعي به شمار ميآيد. موجودي كه نميتواند به تنهايي امرار معاش كند و احتياجات روزمرهاش را مرتفع سازد. در زندگيهاي اين چنيني حتماً بايد به خواستهها و نيازهاي تك تك افراد توجه شود و حتي در مواقعي، بسياري از نيازهاي شخصي، به خاطر ديگران و براي آرامش و تداوم در كنار يكديگر بودن، ناديده گرفته شود.
متأسفانه امروزه ارتباطات تعريف ديگري به خود گرفتهاند و گويي آنچه بيش از هر چيز ديگري مد نظر قرار ميگيرد، ميزان سود و منفعتها در روابط است.
«طرف كيه؟»، «چه كارس؟»، «وضعش چطوره؟»، «مايه پايه داره؟»، «دستش جايي بنده؟»، «ميشه روش حساب كرد؟» و...
اينها جملاتي است كه بارها و بارها شنيدهايم و حتماً صدها بار نيز براي مشخص شدن ميزان اعتبار و ارتباط دو نفر با يكديگر پرسيدهايم. تمام امور با حساب و كتاب پيش ميروند و همه چيز با «دو دو تا چهار تا» سنجيده ميشوند، حتي دوست داشتنها و عشقها و محبتها! و اطرافيان به اندازهاي كه سود داشته باشند ارزش پيدا ميكنند. ورود و خروج ما به دنياي اطرافيانمان درست شبيه حكايت ورود و خروج ملانصرالدين به مجلس عروسي است: آوردهاند كه در گذشتههاي دور مجلس عروسي يكي از بزرگان برپا بوده و ملا نصرالدين نيز كه دعوت شده بود خود را به مراسم رساند. وقتي ميخواست وارد شود، در مقابل او دو در وجود داشت و نوشتهاي با اين مضمون كه «از اين در عروس و داماد وارد ميشوند و از در ديگر دعوتشدگان.»
ملا از درب دعوتشدگان وارد شد اما دوباره با دو در مواجه شد و نوشتهاي ديگر: «از اين در دعوتشدگاني وارد ميشوند كه هديه آوردهاند و از در ديگر دعوت شدگاني كه هديه نياوردهاند». ملا برحسب دست خالياش از در دومي وارد شد و ناگهان خود را در كوچه ديد، يعني همان جايي كه از آن وارد شده بود و...
قصه ملا نصرالدين، قصه امروز ماست. حكايت ورود افراد زيادي به زندگيمان است كه به دعوت خودمان انجام ميشود، اما وقتي متوجه ميشويم سودي از آنها به ما نميرسد يا نميتوانيم بهرهاي از وجودشان ببريم، به آرامي به كوچه كناري هدايت كرده و قطع رابطه را در دستور كار قرار ميدهيم.
ما دوستانمان را به حال خودشان رها ميكنيم و خيليها، ما را كه فكر ميكنيم دوستشان هستيم به حال خودمان رها ميكنند. امروزه براي ماندگاري در هر رابطهاي كه «دوستي» ناميده ميشود، بايد در ضرب و تقسيمها نقشي داشته باشيم، وگرنه مثل عدد «يك» كه نه حاصل ضربي را تغيير ميدهد و نه حاصل تقسيمي را، خيلي زود پاك ميشويم. توقعات بالا رفته، تا جايي كه محبت ميكنيم و منتظر جبران آن مينشينيم و براي عشقها و دوست داشتنهايمان از همان روز اول، هزاران شرط و شروط ميگذاريم، حساب و كتاب ميكنيم و اگر حاصل هماني نباشد كه منتظرش نشستهايم، همه چيز را خراب و دوستيها را به فراموشي ميسپاريم.
آنقدر درگير قيل و قال دنيا و رقابت براي يك سهم بيشتر شدهايم كه فراموش كردهايم روابط عاطفي را نبايد با مناسبات اقتصادي و تجاري سنجيد. عواطف، حساس و شكنندهاند و ترميمشان غيرممكن، اما تجارت سخت است و بيرحم. كاش ميشد فهميد كه حس ظريف «با هم بودن و براي هم بودن» در پيكره زمخت «داد و ستد»ها نميگنجد.