
از او پيشي گرفتم و نگاهي به صورتش نمودم. عينك دودي به چشم داشت. خيره شدم، چون فكر ميكردم او را ميشناسم. اي كاش عينكش را بردارد. نه نه گويي با عينك هم او را ميشناسم! آقاي شهبازي، دبير ادبيات سال اول دبيرستانم بود. با يك سلام گرم خودم را معرفي كردم. او نابينا شده بود! علت نابينا شدنش را پرسيدم. آهي سرد كشيد و گفت دو سال گذشته بر اثر سانحه رانندگي بينايي خود را از دست داده است.
تازه فهميدم هر كسي كه عصاي سفيد به دست دارد صرفاً مادرزادي نابينا نبوده است. آري؛ بينايي هم نعمتي ارزشمند مانند ديگر نعمتهاي بيكران الهي است كه ممكن است روزي از ما سلب شود. اي كاش قدر اين نعمت را بدانيم. اي كاش گاهي اوقات هم خودمان را با عصاي سفيد و عينك دودي تصور كنيم. گاهي اوقات سري بزنيم به آنان كه گفته ميشود در زمره روشندلان هستند. دست آنان را بگيريم تا ديگر آه سرد، بهار زندگيشان را به خزان نكشاند. روز جهاني عصاي سفيد، روزي براي همه ماست، نه فقط براي روشندلان.