به گزارش جوان، با ديدن نوع زندگي اين خانوادهها آنقدر دلمان به درد آمد كه ناخواسته صدايمان بلند شد و دقيقاً همانهايي كه انگار هيچوقت نميتوانند نسبت به مشكلات ديگراني كه از جنس خودشانند بيتفاوت باشند جلو آمدند!همانهايي كه اتفاقا از نظر موقعيت مادي خيلي هم در سطح بالايي نبودند، ولي آمدند و هركدام در حد توانشان كمكي كردند اما همياري اين دستهاي هميشه مهربان در حدي نبود كه بتواند تار و پود پوسيده زندگي اين خانوادهها را از نو بسازد.
عجيب هم نيست چون زماني كه زخمهاي زندگي زياد ميشود التيام دادنش ديگر كار آساني نيست، كار هركسي هم نيست و فقط يك متخصص است كه ميتواند به خوبي درمانش كند، متخصصي كه دقيقاً معلوم نيست قرار است چه زماني سري هم به همين نزديكيها بزند. همين نزديكيهايي كه در هر خانه را ميزني پر از درد ميشوي، ولي اهالياش تلاش ميكنند تا با مهربانيشان تو را هم مثل خودشان - هرچند سطحي و مقطعي- آرام كنند تا مبادا با غم واندوه خانهشان را ترك كني. خانواده پنج نفره صفاريپور هم يكي از همين خانوادههاست، يكي از همين خانوادههايي كه در گوشه ديگري از حومه تهران زندگي ميكنند، همان خانوادهاي كه وقتي مهمانش ميشوي به جاي چاي و ميوه، شكلات تو را با مهر و عشق و محبت پذيرايي ميكند؛ عشقي كه به صد قوري چاي و هزار هزار ميوه و شكلات ميارزد.
رؤياي يك وعده مرغ
رضا صفاري پور پدر زحمتكشي است كه تا هفت، هشت ماه پيش با نقاشي ساختمان و به قول خودش با درآمد بخور و نمير نيازهاي سه فرزند قد و نيم قدش را تا حدي كه از شرمندگيشان در بيايد تأمين ميكرد. آن زمان هنوز تصادف نكرده و پاهايش از كار نيفتاده بود. آن دوران با وجود اينكه كارگري ميكرد و با دشواري گردونه زندگياش را ميچرخاند به كسي اجازه نميداد كه حتي برايش دلسوزي كند چه برسد به اينكه از كسي كمك بخواهد، ولي حالا روزگار آنقدر بيتابش كرده كه وقتي براي قرار ملاقات با او تماس ميگيريم و جوياي حال خانوادهاش ميشويم با صدايي گرفته ميگويد: «همه حرفها كه گفتني نيست. به خدا خجالت ميكشم اين را بگويم ولي فرزندانم از شب عيد تا امروز حتي يك وعده هم مرغ نخوردهاند.» وقتي صفاريپور با بغض از يك وعده مرغي كه شايد جزء روياهايي باشد كه فرزندانش قبل از خواب در سر ميپرورانند حرف ميزند ياد وقتهايي ميافتم كه گاهي آنقدر خوردن اين غذا برايمان تكراري ميشود كه دلزدهمان ميكند، ياد زرشكپلو با مرغهايي كه گاهي در مراسم عزا و عروسي آنقدر اضافه ميآيد كه دستخورده و دستنخورده روانه سطل زباله ميشود و گربههاي هفت محل اين طرف و آن طرف تالار پذيرايي را هم سير ميكند.
نفري ۲۰هزار تومان كرايه آژانس كارشناسان تصادف
به راحتي قابل حدس زدن بود. خانه اجارهاي صفاري پور خانهاي قديمي و آجري است كه معلوم نيست چند دهه از عمرش ميگذرد كه بخش زيادي از سيمان و گچ بين منافذش ريخته و تار و پود در خانه آنقدر پوسيده كه رنگ سبز چند لايهاي هم نتوانسته زنگزدگيها را بپوشاند. زنگ را كه ميفشاريم خيلي طول نميكشد كه مادر خانه با سه فرزندش براي استقبال از ما جلوي در ميآيند؛عليرضا كلاس سوم راهنمايي، فاطمه دوم راهنمايي و مهدي سوم ابتدايي است. وارد خانه ميشويم، فاصله بين كوچه و اتاق پذيرايي خانه همان در سبز زنگزده است. پدر روي زمين نشسته و يكي از پاهاي آسيب ديدهاش را كه كج شده و دقيقاً مشخص نيست كف و رويش كجاست روي دو، سه بالش گذاشته تا شايد دردش كمي آرام شود. ناملايمات زندگي آنقدر او را آزرده كه حتي طاقت ندارد صبر كند تا ابتدا سؤالي بپرسيم و بعد شروع كند به تعريف كردن از اتفاقي كه آبباريكه جريان زندگياش را به طور كامل خشكانده است: «با مهدي بودم، با موتور، نزديك خيابان مشيريه شدم، خواستم بپيچم داخل خيابان كه يكي از اتوبوسهاي شركت واحد از پشت زد به موتورم.
خدا را شكر مهدي پرت شد و نجات پيدا كرد، مطمئنم اگر اتفاقي برايش ميافتاد زنده نميماندم. مهدي پرت شد ولي من با موتور رفتم زير اتوبوس و هر دو پايم زير چرخها له شد. راننده اتوبوس مقصر صددرصد بود ولي نميدانم چرا كارشناسان نتيجه را ۵۰، ۵۰ اعلام كردند. خدا ميداند ولي شنيدهام اين راننده تخلفات زيادي داشته و به همين خاطر اگر به عنوان مقصر صد در صد شناخته ميشد گواهينامهاش را باطل ميكردند. البته من با اينكه خيلي دستم تنگ بود ابتدا اعتراض سه كارشناسه و بعد پنج كارشناسه زدم كه باز هم بيفايده بود. كارشناسان بعدي هم همان رأي را دادند.
شنيده بودم كارشناسان براي حضور در محل حادثه نفري ۵۰ هزار تومان ميگيرند، براي اينكه به حقم برسم با هزار مكافات اين پول را تهيه كردم ولي وقتي تماس گرفتم و درخواست كردم به محل حادثه بيايند گفتند به جز آن مبلغ نفري ۲۰ هزار تومان هم براي كرايه آژانس ميگيرند، به سختي آن مبلغ را هم تهيه كردم و به آنها پرداختم ولي بيفايده بود، وقتي آمدند يكي از آنها گفت بگذار خيالت را راحت كنم اگر اعتراض ۲۰ كارشناس را هم بياوري فايدهاي ندارد، به ندرت يك كارشناس رأي همكارش را نفي ميكند پس بيهوده خودت را خسته نكن! از آن روز آنقدر از اين بازيها خسته شدم كه ديگر پي اين جريان را نگرفتم و فقط همه چيز را به خدا سپردم.»
ميگويم يك ميليون پول پيش داريم، مسخرهام ميكنند
تمام مدتي كه با رضا صفاريپور صحبت ميكنيم بچهها با دقت به حرفهاي پدر گوش ميدهند و با هر لبخندش ميخندند و با هر اخمي كه به صورتش مينشيند اندوهگين ميشوند، آنطور كه همسر رضا ميگويد اين رفتار بچهها تازگي ندارد و موضوع عجيبي نيست، آنها خيلي ما را دوست دارند و احترام خاصي برايمان قائلند. اين بچهها از كودكي ياد گرفتهاند كه شرايط نبايد هميشه بروفق مرادشان باشد، هرچند زماني هم كه اوضاع زندگيشان به اين وخيمي نبود طعم يك زندگي حتي خيلي معمولي را هم نچشيدند ولي از پدر نقاششان ياد گرفتند كه ميتوانند به ديوارههاي دنياي كوچكشان رنگ شاد بپاشند و در كنارهم و با احترام به هم به دلايلي كه شايد براي ديگران نه ولي براي خودشان خيلي محسوس است شاد و خوشبخت زندگي كنند.
همسر رضا علاوه بر محبت و عشق همسرش نسبت به خودشان تحمل و صبوري فرزندانش را هم از دلايل اصلي پابرجايي زندگيشان در اين اوضاع نابسامان ميداند: «بچهها خيلي صبورند، بعضي روزها خسته و گرسنه از مدرسه برميگردند ولي وقتي ميبينند خبري از يك غذاي ساده هم نيست بدون اينكه چيزي بگويند خودشان را سرگرم درس و مشق ميكنند و شب هم با همان گرسنگي ميخوابند. اين ماهها كه همسرم دچار اين سانحه شده برايمان از اين مسائل زياد پيش ميآيد ولي بچهها به رويمان نميآورند. ميدانند استرسمان زياد است، دركمان ميكنند. اين خانه را ميبينيد؟باور كنيد آرزو داشتم همين جا با همين شرايط افتضاحش براي خودمان بود، چون الان تنها درآمدمان را كه از يارانه است وقتي ميگيريم دقيقاً همان را اجاره خانه ميدهيم و بقيه ماه را بدون هيچي ميگذرانيم. به كميته امداد هم رفتهايم ولي ميگويند چون دچار سانحه تصادف شدهايد نميتوانيد تحت پوشش قرار بگيريد.
از اين طرف هم صاحبخانه جوابمان كرده و ما هم با اين يك ميليون پول رهني كه دست صاحبخانه داريم نميتوانيم جاي ديگري خانه پيدا كنيم، البته پيدا ميشود ولي با ماهي ۵۰۰، ۶۰۰ هزار تومان اجاره. راستش اين روزها زياد گريه ميكنم چون وقتي براي پيدا كردن خانه به بنگاههاي مسكن ميروم و ميگويم پول پيشمان يك ميليون تومان است، مسخرهام ميكنند و با خنده ميگويند خانم شوخي ميكني؟با اين پول دارقوزآباد هم نميتواني خانه پيدا كني چه برسد به قيامدشت!»
۳۰ ميليون بياور پايت را از روز اول هم بهتر عمل ميكنم
رضا به همسرش لبخند ميزند تا آرامش كند. در تمام اين مدت سعي ميكند با خنده و شوخي غم بزرگ قلبش را بپوشاند و اجازه ندهد غبار خستگي و ناراحتي روي چهرهاش جا خوش كند. وقتي احساس ميكند يادآوري مشكلات زندگي همسرش را رنجانده است با خنده ميگويد: « قرار نيست كه من هميشه در همين شرايط باشم، به اميد خدا عمل ميكنم و پاهايم مثل روز اولش ميشود. هرچند هزينههاي عمل خيلي بالاست ولي خدا خيلي بزرگ است و خودش ميداند گرهها را چطور باز كند. البته بعضي از پزشكان خيلي بيانصافند تازه كه اين اتفاق برايم افتاده بود خيلي روحيهام را از دست داده بودم، به متخصصان زيادي مراجعه كردم ولي هربار نااميدتر از دفعه قبل برميگشتم.
يك بار به بيمارستان رفتم، پزشك متخصص آنجا وقتي بيتابيهايم را ديد گفت تو كاري به بيمارستان نداشته باش، ميخواهي بدون دردسر طوري عملت كنم كه پايت از روز اول هم بهتر شود؟! با خوشحالي گفتم بله، واقعاً از شما ممنونم، گفت خواهش ميكنم. فردا ۳۰ ميليون تومان به حسابم واريز كن، فيشاش را بياور مطب ديگر خيالت راحت باشد.گفتم دكتر من كل زندگيام را جمع كنم به زور به دو ميليون تومان ميرسد تازه شك دارم كه آنقدر هم ارزش داشته باشد، بعد شما ميگويي ۳۰ ميليون تومان بياورم براي عمل جراحي؟به خدا نميتوانم!اين را كه گفتم بدون اينكه چيزي بگويد سري تكان داد و از اتاق خارج شد. يك متخصص ديگري بود كه ميگفت با ۱۶، ۱۷ ميليون تومان عمل جراحي را انجام ميدهم. گفتم من كه ندارم ولي اگر اين عمل را انجام دهيد صد در صد خوب ميشوم؟عصباني شد و گفت چه توقعاتي داري من كه نميتوانم نتيجه مثبت عمل را تضمين كنم، تو عمل كن حالا يا خوب ميشوي يا نه!»
اين تلخ نشدنها عجيب نيست
رفتار اين متخصصان عجيب نيست، همانطور كه نظر كارشناساني كه يكي بعد از ديگري آمدند و رأي ۵۰، ۵۰ دادند عجيب نبود. آنها بدون در نظر گرفتن اينكه يك رأي تا چه اندازه ميتواند روي زندگي اين خانواده تأثير بگذارد، هر كدام مهر تأييدشان را كوبيدند روي مهر تأييد كارشناسان قبلي و بدون هيچ نگراني و با رضايت كامل از خودشان راه آمده را برگشتند. اصلاً انگار ديگر هيچچيز عجيب نيست حتي اين هم عجيب نيست كه پدري در اين شرايط به كميته امداد مراجعه كند و به دليل اينكه مشكلاتشان بر اثر تصادف اوج گرفته دست رد به سينهاش بخورد و حالا درمانده از همه جا با يك ميليون پول پيش كولهبار زندگياش را جمع كند و با سه فرزند قد و نيم قد دنبال سقفي باشد كه از اجبار بايد ماهانه چندبرابر درآمد ماهانهشان برايش اجاره بها بپردازد. رفتار بعضي از ما هم عجيب نيست.
مايي كه از تلخيهاي زندگي ديگران ميشنويم و با تمام وجود تلخ ميشويم ولي گاهي به دقيقه نرسيده تحت تأثير اسانسهاي معطر زندگي كه در انواع و اقسام مختلف، پيرامونمان را فراگرفتهاند خيلي راحت خنثي ميشويم و بيتوجه به آنچه ديده و شنيدهايم به زندگي طبيعي خود ادامه ميدهيم تا دوباره با يك داستان تلخ ديگر براي چند ثانيه متأثر شويم، آهي بكشيم، تأسف بخوريم و وجدانمان را با جمله معروف «حيف كه كاري از دست ما بر نميآيد» آرام كنيم و ناخواسته به جمع همانهايي بپيونديم كه ديگر حتي نميتوانند تظاهر به تلخ شدن كنند، همانهايي كه آنقدر نقل و نباتهاي زندگيشان زياد است كه يا نميتوانند يا نميخواهند باور كنند بعضيها در حسرت يك حبه قند روز و شبشان را كاملاً خالص و كاملاً تلخ ميگذرانند...