
زدهام سَرِ دلم را به ضريح بينشاني
كه نشانِ بينشانش، شده تاجِ هر نشاني
به صبا سپرده بودم خبري ز كويت آرَد
خبري كه داد اين بود: «وراي كهكشاني»
زدهام تفألي من به غزل كه از تو گويد
وَ نهيبِ سرد آمد كه:«ندانم و نداني»
به جز از تو كس نيارد پسري ابوالعجايب
كه دمد به روح هستي، نفحاتِ آسماني
وَ تو علت خدايي زِ براي خلق عالم
گل و نور و صبح و شبنم، همه بيتواند فاني