کد خبر: 459452
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۰:۵۹
وقتي مهرباني بي‌دريغ، مفهوم «زن بابا» را در ذهن ما عوض مي‌كند

راضيه سادات ميري | گاهي در آسمان بنا را بر اين مي‌‌گذارند بعضي از بچه‌ها پدر و مادر‌ها را در خاطره‌ها جست‌وجو كنند يا آنها را در تصويرهاي ذهني بيابند، شاه‌نشين كائنات، قسمت برخي‌ها را طوري تقرير مي‌كند كه برخي‌ها با مرگ يكي از دو ركن اصلي زندگي، خودشان گليم خود را از آب بيرون بكشند. در اين روزهاي نامتوازن زندگي كه هرچه به پاي روزگار مهر بريزي، نمك مي‌خورد و نمكدان مي‌شكند، كسي وجود دارد كه منصبش خيلي با مهرباني ميانه‌اي ندارد و اين ذهنيت البته ميراثي است از افكار عمومي برخي از اين آدم قديمي‌ها كه از كاه، كوه مي‌ساختند. آدم خوب قصه ما در محله‌اي زندگي مي‌كند كه ...


پايين‌تر از چهارراه نظام‌آباد، كوچه‌اي وجود دارد به نام شهيد مجيد مجيدي‌فر كه سر در اين كوچه با عكس چهار شهيد مزين شده مثل خيلي از خيابان‌هاي شهر، مثل خيلي از اتوبان‌ها، مثل خيلي...
به پلاك ۲۶ بايد برسيم، جايي كه قرار است يك زن‌باباي مهربان در را براي ما باز كند، سوژه‌اي كه قرار است حرف تازه‌اي داشته باشد بي‌آنكه بداند مي‌خواهد حرف تازه‌اي داشته باشد.
گلزار بهادري، زن باباي مهربان پلاك بيست وششي‌ها، مادربزرگ خوب طبقه‌بالايي‌ها و همسايه مهربان پلاك بيست و پنجي‌هاست.
پيرزن ۶۷ ساله‌اي‌ با يك روسري كج و معوج، پيراهن گل گلي و دامن سفيد و مشكي در را باز مي‌‌كند.
مثل همه مادربزرگ‌ها كه سن ۶۰ را گذرانده‌اند، درد روزهاي سخت قديم را مي‌شود در چين و چروك‌هاي سيماي استخواني او ديد. با او دست مي‌دهم، دست‌هاي خشني دارد و برعكس، لبخند گرمي كه فكر كنم به دل هركس بنشيند.
من به خانه‌اي دعوت شدم كه قالي نقش كاشان دستبافش در آن حق آب و گل دارد. پذيرايي اين خانه قديمي ‌حياط دار، پر است از عكس شهيد، اينجا خانه همان شهيدي است كه كوچه به اسم او نام گرفته.
از خوش شانسي ما، زن بابا تنها نبود و بچه‌ها هم كم و بيش حاضر بودند.
گلزار بهادري هرگز در اين خانواده حتي در خفا، زن بابا خوانده نشد از بس كه خوب است، از بس كه مهربان است، از بس كه با ايمان است.
تا به رسم ميهمان‌نوازي چاي قند پهلويي را برايم بريزد، پاي صحبت‌هاي مريم مي‌نشينم، او كوچك‌ترين فرزند اين خانواده پنج نفري است كه همگي از زن بابايشان راضي هستند و علاوه بر اين، خيلي هم دوستش دارند.
مريم زن‌بابايش را «عزيز» خطاب مي‌كند. وقتي تعجب مرا از نگاهم مي‌فهمد، توضيح مي‌دهد: وقتي قرار شد عزيز به اين خانه بياد، كلي بر سر اين موضوع كه اين عضو جديد را چه بناميم، بحث كرديم و به پيشنهاد خانم برادرم، تصميم گرفتيم او را «عزيز» صدا كنيم. صبح اولين شبي كه در خانه ما بود، براي ما صبحانه خوبي رديف كرد كه البته فكر مي‌كرد براي ما خيلي تازگي دارد، ولي در حقيقت اين‌طور نبود چون من باباي خوب و مهربوني دارم كه بعد از مامان براي ما به تمام معنا هم مادر بود هم پدر.
مريم در ادامه صحبت‌هايش مي‌گويد: بابام قرار نبود هيچ وقت ازدواج كنه ولي چون خواهر بزرگ‌ترم نرگس دو سال پشت سر هم رد شد و غصه بابا رو مي‌خورد كه خيلي كار مي‌كنه، بابا مجبور شد ازدواج كنه. البته بابام فكر همه چيزو كرده بود و به خاطر اينكه همه مي‌گفتند زن‌بابا بده و بچه‌هاتو اذيت مي‌كنه، عزيزو عقد دائم نكرده بود و حدود هفت سال «عزيز» در عقد موقت براي ما مادري مي‌كرد.
به مريم گفتم ظاهر «عزيز» برام تداعي‌كننده زن‌هاي مظلوميه كه سرشون به كار خودشون گرمه و زياد كاري به كار كسي ندارن. مريم حرف منو تأييد كرد و گفت: آره. عزيز واقعاً كاري به كار كسي نداره، آرومه و كلي سختي كشيده. شوهرش وقتي تنها پسرش چهار سالش بوده، سل گرفته، فوت كرده و اونم با خانواده شوهرش زندگي كرده، بعد از ازدواج پسرش كه آقاسيد صداش مي‌كنه به خونه ما اومد و ما هم خوشحاليم كه «عزيز» رو داريم.
حرف‌هاي مريم كه به اينجا مي‌رسه صداي شكستن يك استكان از آشپزخانه به گوش مي‌رسه، مريم خنده‌اي مي‌كنه و ميگه: عزيز كلاً تو اين قضيه استاده و خيلي نمي‌تونه در مقابل نيروي جاذبه نيوتن مقاومت كنه و هر چند روز يكبار سرويس‌هاي ۱۲ نفره استكان نعلبكي‌ها را به ۶ نفره تبديل مي‌كنه! اما از شوخي كه بگذريم خيلي زحمت مي‌كشه و هميشه خونه ما مثل دسته گل مي‌مونه.
از رابطه مريم با «عزيز» مي‌پرسم و مريم ادامه ميده: من واقعاً به تمام معنا ته‌تغاري خانواده‌ام بعد از پنج تا بچه. وقتي مادرم فوت كرد باباي خوب و مهربونم سه سال همه كارهاي خونه رو انجام مي‌داد. بعد از مرگ مامان من، نرگس و حسين تو خونه بوديم، من چهار سالم بود، مريم ۱۲ ساله و حسين ۲۰ ساله بود در نتيجه من بيشتر به توجه احتياج داشتم و «عزيز» هم اين موضوع رو خيلي خوب فهميده بود، با اينكه حتي يك كلاس هم سواد نداره. بابام هم هميشه مي‌گه فهم و شعور به سواد نيست ما هم اين حرف رو قبول داريم چون «عزيز» واقعاً مثال نقضيه براي اينكه بگيم فقط باسوادها باشعورند.
بعد از ازدواج حسين و نرگس، بيشتر من با عزيز بودم يعني من و عزيز و باباي خوبم تو خونه بوديم، بقيه سر خونه و زندگي خودشون. خلاصه عزيز از هفت سالگي تا الان كه ۲۷ سالمه و زندگي تشكيل دادم، برام مادري كرده و مي‌كنه.
بالاخره بعد از ۲۰ دقيقه عزيز خانوم چاي قند پهلو رو جلوي ما گذاشت و ما هم شروع كرديم با «عزيز» گل گفتن و گل شنفتن. به عزيز گفتم مريم خيلي از شما تعريف مي‌كنه ميگه شما واقعاً براش مادري كردي.
عزيز ميخنده و ميگه:‌اي بابا، اين مريم از بس خوبه به همه ميگه خوب. خانوم! مگه اينا چه فرقي با آقا سيد دارند، من دختر نداشتم اما خدا بهم داد.
از «عزيز» پرسيدم از اينكه اينجا اومدي خوشحالي؟ اصلاً بگيد از صبح تا شب چكار مي‌كنيد؟
«عزيز» گفت: چكار قراره بكنم! مثل بقيه زن‌ها ميرم خريد و ميام خونه براي حاجي ناهار و شام مي‌ذارم. اينا اولاد سيدن بايد به اونها خدمت كرد، بعد هم نماز مي‌خونم، تلويزيون مي‌بينم، روزهايي هم كه مريم مياد اينجا، خيلي خوبه از تنهايي در ميام. وقتي مريم مي‌خواست ازدواج كنه من كلي گريه مي‌كردم كه تنها ميشم ولي اون زياد مياد و منو خوشحال مي‌كنه.
- «عزيز» خانوم! فقط يه بچه داري اونم از همسر قبلي‌ات، نه؟
- آره كاشكي اونم نبود.
جا خوردم و فكر كردم شايد پسر عزيز، خوب از آب در نيومده، «عزيز» گفت: نه! آقاسيد ماهه، ماه. اينو مي‌گم براي اينكه از بچگي سختي كشيده و رو پاي خودش وايساده، نه پدري نه مادري، طفلي بچه‌ام. ولي خدارو شكر الان خدا سه تا بچه بهش داده، سرگرم زندگيشه.
مريم بين صحبت‌هاي «عزيز» ميگه:«عزيز» سه تا داداش داره اما خواهر نداره. هرچند يكبار ميره يه سري به اونها ميزنه ولي كم ميره و حوصله نداره.
بدون اينكه از مريم بپرسم خودش تعريف مي‌كنه همه كارهاي خونه رو خود «عزيز» انجام ميده. نميذاره دست به سياه و سفيد بزنيم با اينكه من شش ساله ازدواج كردم ولي هروقت من ميخوام كار كنم ميگه تو برو دستتو مي‌سوزوني يا دستتو مي‌بري، خلاصه كه خيلي خوبه، خيلي.
«عزيز» صحبت‌هاي مريم دوباره ميگه اينا اولاد سيدن بايد بهشون خدمت كرد.
بعد هم در جواب سؤالم كه چي شد دوباره ازدواج كردي: «ديگه روزگاره ولي خوشحالم كه اومدم اينجا، اينا همشون خوبند، همشون مهربونند. بچه‌ها هواي همديگرو خيلي دارند، باباشون بچه‌هارو دوست داره و بچه‌ها هم به باباشون كه مريضي قلبي داره، خيلي توجه مي‌كنند.»
با خنده از «عزيز» مي‌پرسم: حاج خانوم با حاج آقا تفاهم داري؟ عزيز ميگه: نه! مرداي قديم خيلي سختگيرند و ما هم همش بايد بگيم «چشم.»
ولي انگار عزيز دلش ميخواد حرفيو كه زده يه جور درستش كنه براي همين مي‌گه: ولي وقتي حاجي ميره بيمارستان، خونه يه جوريه خيلي غريبه.
مريم در ادامه حرف‌هاي «عزيز» ميگه:«عزيز» كلاً همه رو لوس ميكنه؛ خواهر برادرام كه ميان خونه، همش از اونها مي‌خواد شب بمونن، زود ميره غذا درست مي‌كنه و حالا اصرار نكن و كي اصرار بكن، بالاخره اونها رو موندگار مي‌كنه، تازه اگه تو زندگي هم كاري داشته باشيم همش مياد كمكمون.
ساعت آونگي خونه حاج آقا، دوبار به صدا در مياد و عدد ۲ رو نشون ميده و اين علامتيه كه بايد كم كم رفت. از مريم و «عزيز» خداحافظي مي‌كنم و وقتي در طوسي رنگ خونه حاج حسن مجيدي فر رو مي‌بندم، پلاكشونو نگاه مي‌كنم.
احساس مي‌كنم دلم براي آدم‌هاي اين خونه از «عزيز» كه سوژه اصلي گزارشم بود تا حاج حسن غايب تنگ ميشه و شايد دوباره به اينجا بيام.
حرف‌هاي مريم و زن باباي مهربان اين خانه چيز تازه‌اي نبود، حرف‌هاي آنها با منصب شخصي به نام زن بابا براي من تازگي داشت.
حرف‌هاي دختري كه از هفت سالگي با زن بابايي همراه بود كه ۱۲ سال تمام اون رو تا دم سرويس مي‌برده و دكمه‌هاي روپوش مدرسشو مي‌بسته، براي من پر از احساس ناب و در عين حال خاص بود.
حرف‌هاي مريم كه تو صحبت‌هايش گريز مي‌زد و كلي از باباش تعريف مي‌كرد و مي‌گفت بابام هيچ وقت مامان معصومه رو فراموش نكرده و فقط قرار ديدارشون به سمت بهشت زهرا(س) كج شده، سپاسگزاري دهه شصتي‌هايي رو برام تداعي مي‌كنه كه يه جورايي الان نسل سوخته جامعه هستند.
و اينكه در اين تهران پردود و درد، زني زندگي مي‌كنه كه تصورات منو از يه آدم ترسناك به كلي نابود كرده و محبت رو تو يه نقش ديگه براي مريم هفت ساله و نرگس ۱۲ ساله و حسين ۲۰ ساله معني مي‌كنه. دليل اين همه خوبي و محبت رو از گير و دار حرف‌هاي «عزيز» و مريم فهميدم و به تسبيح سبز شب رنگي رسيدم كه مريم مي‌گفت:«عزيز» هميشه تسبيح تو دستاشه و با ذكرهاش به خواب ميره.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها