
در اين نشريه پرسش و پاسخ شادروان جلال آلاحمد با دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبا در تاريخ پنجشنبه ۱۷/۱۱/۱۳۴۷ و به مناسبت دهمين سالروز درگذشت نيما يوشيج درج شده بود. مرحوم شمس برآن بود كه اين گفت و شنود پرنكته و روشنگر را در مجموعه آثار جلال بياورد، كاري كه ظاهراً مجال آن را نيافت. اين روزها و در سالروز درگذشت نيما، مرور گفتههاي متعهدانه جلال با دانشجويان را بهنگام ديدم و آن را به خوانندگان فرهيخته جوان تقديم ميكنم.
(آلاحمد پشت ميكروفون قرار ميگيرد. حضّار با كف زدنها و هوراهاي خود از او استقبال ميكنند. او آرنج را بر ميز خطابه تكيه ميدهد؛ چانه را بر روي دست ميگذارد و با لبخندي مهربان و شوقآميز، جمعيت را مينگرد كه سراسر سالن دانشكده هنرهاي زيبا، بالكن، راهروها و سرسرا را پر كردهاند. صبر ميكند تا كف زدنها آرام گيرد.)
جلال آلاحمد: «فكر ميكنم كه به اندازه كافي خانومها و آقايون خسته هستن، گرچه به خاطر نيما تا صبح هم ميشه نشست، ولي من مردش نيستم. آن وقت حرفي داشته باشم براي زدن. فكر ميكنم كه فحول نويسندگان و شعراي معاصر، به اندازه كافي، گپ زدهان راجع به نيما و من هم قراري نبوده اينجا حرفي بزنم. جز اينكه خواسته باشم اينگونه موي سفيدي به رخ شما بكشم (خنده حضّار) و حالا هم اين به رخ شما كشيده شد و قرار هم در حقيقت طبق برنامه بر اين بوده كه من مجلس را ختم كنم و برچينم. درحالي كه اين مجلس تازه باز شده. البته مجلس نيما رو عرض ميكنم و بعد هم من عادت ندارم براي جماعت كثير حرف بزنم. يا اينكه زبون جماعت كثير را شايد فراموش كردهام. يا شايد جاش اينجا نيست، اما فكر ميكردم كه شايد به مناسبت اينكه در چنين مقام مقدس دانشگاهي و اينها (تأكيد روي كلمه اينها) به خاطر حضور پاسبانها (خنده حضّار) جواز عرضاندامي داده شده است به حرف و سخن جماعتي از شعرا و نويسندگان نوانديش،... شايد بد نباشد اگر ريخت آكادميك بدهيم به كارمون؛ يعني كه آخرين نفر به عنوان سؤالكننده و يا جوابدهنده به سؤال. وقتي قرار بود كه بهشون وقت بدهند در هر كار دانشگاهي يك ربع ساعت در آخر مجلس را ميگذارند براي سؤال و جوابها. اين است كه فكر كردم شايد بيمناسبت نباشد يك سؤال و جوابي بكنيم تا هم نزديكتر بشيم به هم و هم جماعت هم، در اين لطفي كه كرده و شركتي كه كرده، سهم خودش را ادا بكنه. فقط ما اينجا آدمهايي نبوده باشيم كه به نمايندگي از طرف «كانون» بالاي منبري رفتيم و حرفي زديم و البته... ديگران خير، ولي بنده سرتون را درد آوردم. اين است كه سؤال ميكنيم. خواهش ميكنيم بفرماييد چه ميخواهيد براتون بگيم؟ اگر عقل من برسه، ميگم، اگر نه دوستانمون هستند از كانون و نويسندگان و شعرا، ازشون خواهم خواست توضيح بدن براتون. البته بهناچار مسائل مربوط به نيما است در قدم اول و بعد هم... خوب... بازم راجع به نيما! (خنده حضّار). بفرماييد. سؤالي اگر هست مطرح كنيد خواهش ميكنم... من حرف ديگري ندارم، چون هيچ حرف ديگري نميتونم در چنين مجلسي بزنم، چون واقعاً نه آمادگيش رو دارم و نه حرف تازهاي براي اين كار دارم. به من وقتي پيشنهاد كردند هيئت تدارككننده اين جشن، اين مجلس يادبود، گفتم تنها حرف تازهاي كه من در باره نيما ميتونم بزنم و هنوز نزدهام و مطالعه طولاني ميخواد، اين است كه بنشينم، يك ماه وقت صرف كنم، همه شعراي معاصر و «معاصرتر» و «معاصرترين» رو ورق بزنم و نشون بدم كه نيما گوشه هر صفحهاي نشسته و نگرانه! و اين رو نشون بدم، ولي، خب، نه فرصت اون يك ماه در اختيار بود و نه اينكه فعلاً چنين امكاني هست. اين است كه باز ميگرديم به اين مطلب... سؤالي اگر هست، بفرماييد كه اگر به عقل قاصر ما قد ميدهد، جوابش رو بدهم وگرنه مجلس رو ختم خواهيم كرد...»
(يكي از حضّار دست بلند ميكند).
جلال آلاحمد: «بفرماييد!»
«راجع به اين فرقهايي كه امشب بين شعر و شعار گفته شد، من فكر ميكنم اينگونه شعرا، چه كهنهپرداز و چه نوپرداز خواستهاند كه يك دگرگوني در اجتماع به وجود بيايد. يعني همين شبي كه در شعر نيما هست، خواستند اون رو به صبح برسونند، نميشه قضيه رو اينطور ديد؟»
جلال آلاحمد: «من قضيه رو جور ديگري ميبينم... چرا، اينجور هست، يعني اگر اهميت و احترامي هنوز ما براي نيما قائل هستيم، همه ما، به اين علت است كه نيما يك شاعر «پوليتيزه» است. فرنگيشو ميگم «دپوليتيزه» نيست، مثل بعضي از شعرا. شعر معاصر متأسفانه به سمت اين سراشيب داره ميره. دوستان جوون من هستند، لابد ميشنفن. دارن همه شعرا رو، مثل همه ديگر غيرشعرا، «دپوليتيزه» ميكنند. يعني سر هر كدوممون رو دارن به يه آخوري بند ميكنن كه فراموشمون بشه بعضي از مسائل. احترامي كه ما براي نيما داريم، يك علتش اين هست، گفتند دوستان عزيزتون، يك علتش اين هست كه سخت «پوليتيزه» بود، اما شعار نميداد. فرض بفرماييد در قضيه «شب»: «شب قوروق باشد بيمارستان»... بله؟ اين چي ميخواد بگه! سياست ميگه! خيلي ساده است، وضع گرفته است در مقابل يك عده از مسائل اجتماعي و سياسي. سؤال بعدي خواهش ميكنم.»
(متن سؤال مفهوم نيست).
جلال آلاحمد: «نيما از تمام دوران خودش خبر داشت. مثلاً فرقي هست بين عشقي و نيما و خيلي فرق بزرگي. ديگه سؤالي هست؟... شاملو هم آمده ... و به اين مناسبت من زودتر دك خواهم شد. (خنده حضار)... سؤالي اگر داريد فوري بگيد.»
«آيا ميتوان گفت كه نيما بر طبق مقتضيات زمان به فلسفه بدبيني گراييده بود؟»
جلال آلاحمد: «نميدونم شما اين رو بدبيني ميگيد يا چيز ديگر، ولي اگر اينطور باشد، هدايت رو هم دچار همين درد ميبينيد. درحالي كه من اين دو رو واقعبين ميبينم نه بدبين. بله... ديگه! سؤالي هست؟ خواهش ميكنم.»
«در زمان ما، ما ميبينيم كه رئاليسم با بدبيني آميخته شد»
جلال آلاحمد: «به علت اينكه گويا واقعيت خوب نيست.»
(كف زدن حضّار).
«آقاي دكتر براهني اشارهاي كردند به تعريف شعر و نثر. آيا به نظر جنابعالي تعريفي ميشه از شعر كرد؟ و اگر ميشه اون تعريف چيه؟»
جلال آلاحمد: «در اين باره... فرمايش ايشون رو اگر تعمق بيشتري درش كنيد، به نظر من دستتون مياد. (خنده حضّار) من بيشتر از اون چيزي نميتونم بگم. ديگه سؤالي هست؟»
«جناب استاد!»
جلال آلاحمد: «جان!»
«شما حتماً شعر «خونريزي» رو خوندين؟»
جلال آلاحمد: «نه، يادم نمياد.»
«ميخواستم بگيد منظور نيما از اين شعر چيه.»
جلال آلاحمد: «بسيار خوب، كي خونده اين شعر رو و ميتونه جواب بده؟»
سياوش كسرايي: «بنده در قسمت اول حرفم عرض كردم»...
جلال آلاحمد: «حضرت كسرايي گويا جواب اين مطلب رو در قسمت اول فرمايشاتشون داده بودند.»
سياوش كسرايي: «اونجا بنده گفتم كه شاعر تنش به وسعت انسانيت ميشود و در اينجا است كه هر خنجري كه در هر جاي دنيا فرود مياد، خونش از تن شاعر ميره: «با تنم توفان رفتهست/ از تنم خون فراوان رفتهست»... اين به علت عظمت وقايعي است كه در گوشههاي مختلف دنيا رخ ميده بر انسان و اينجا شاعر بر اونها دل ميسوزاند و هماهنگي ميكند با آنچه كه در دنيا ميگذرد.»
(كف زدن شديد حضّار).
جلال آلاحمد: «ديگه؟ سؤالي هست؟ بفرماييد آقا!»
«ممكنه در مورد زندگي خصوصي نيما هم يك مختصري بفرماييد؟»
جلال آلاحمد: «والله در زندگي خصوصي نيما، من هميشه او رو به صورت گاندي ميديدم. قبلاً پرت و پلاهايي، چيزهايي نوشتهام. به علت وجود او بود كه ما، من و عيالم، رفتيم اون بالا شمرون خونهدار شديم و اگر او اونجا زندگي نميكرد، شايد ما اونجا زندگي نميكرديم الان. رفتيم نزديك مجلس شبخواني، يعني شعرخواني است، شبهاي شعره كه در حدود يك سوپاپ اطمينانه. عين همين كاري كه الان ما داريم اينجا ميكنيم، لازمه. (خنده و كف حضّار). شماها ميآييد اينجا و جمع ميشيد، دم همديگر رو نفس ميكشيد... ميدونيد.. شماها كه مسجد نميريد، دسته سينهزني هم كه نداريد، تو مجلس رقص هم كه نميريد، فرض كنيد كه... حزب هم نداريد... هان؟ ناچار اينجا جمع ميشيد نفس همديگر رو استشمام ميكنيد. بسيار خوب ما هم داريم فعلاً اين كار رو ميكنيم. حالا بنده هم شدهام آلت فعل اين قضيه فعلاً، ملاحظه ميكنيد. (خنده حضّار) تا به حال نرفته بودم دنبال اين كارها... به هر صورت، اين قسمتش هيچ مانعي نداره، بسيار هم خوبه، چرا كه جوونها بالاخره جمع ميشوند، همديگر رو ميبينند، تبادل افكار ميكنند و ديگر قضايا... اما اينكه هنر چيست و آيا نيما هنرمند بود يا نبود و شعراي معاصر كه راه او را ميپيمايند يا نميپيمايند، هنرمند هستند يا نه... من راستش از حرفهاي گنده زدن خوشم نمياد... آدميزادي كه پُر ميخوره و ميخوره و ميخوابه (با دست روي ميز خطابه ميكوبد) اين حتماً «آمبولي» ميگيره، يعني خونش لخته ميشه، ميتركه. اين بايد راه بيفته، حركت كنه، يه كاري انجام بده. اين حضرات هم يك چيزايي از اين اجتماع ميگيرند، پس ميدن رئيس. تو اينا رو شعر ميشناسي عليٌ، نميشناسي عليٌ.»
(خنده و كف حضار).
«اگر نگاهي ما بيندازيم به شعر شاعران معاصرمون، فرضاً شعرهاي آقاي شاملو يا شعرهاي شعراي ديگهمون، ميبينيم كه شعرهاي قبلاًشون غنيتر و اجتماعيتر بود، ولي شعرهاي الانشون خيلي منجمد و مخصوص خواص شده و اين نشون ميده كه شاعران ما، وظيفه خودشونو، وظيفه هنرمند رو، انجام نميدن در جامعه ما.»
جلال آلاحمد: «شما يك جماعتي رو به من چيز كنيد، يعني نشون بدين كه حاضر باشه شعر گوش كنه، اونوقت خواهيد ديد كه شاملو هم از نو تحرك خواهد گرفت.»
جلال آلاحمد: «پس ما كه اينجا جمع هستيم...»
جلال آلاحمد: «كافي نيستين شما! شماها كافي نيستين.»
(همهمه و اعتراض حضار...)
... اين مرد باشيم. يعني اين پيرمرد. من او رو يك جوكي ديدم هميشه. آدمي بود كه هنوز گرفتار اين بيماري مصرف و رفاه نشده بود. به صورت همون دهاتي سابق، اشيا و ابزار رو براي ماندن و محفوظ ماندن و حفظ شدن براي نسلهاي بعدي ميخواست. بلد نبود مصرف كنه و حتي از اين قضيه من گاهي ناليدهام كه شايد كمي او رو حقير كرده بود، ولي اونوقت نوشتم، ولي حالا ميبينم نه، خيلي گندهتر از ماها بود، بيرونتر از ما رو ميديد، بندة مصرف نشده بود و مثل يك جوكي زندگي ميكرد. به كمترين قناعت ميكرد و در شعرش به بيشترين هم قانع نبود. اين خاصيت جسمش بود و اين هم خاصيت روحش. من گاهي وقتي، راستش از شما چه پنهون، اداي او رو ميخوام دربيارم. مثلاً سخت به خودم ميگيرم. از اين جوكيگريها كه آدميزاد گاهي وقتي داره... تو زمستون بره آدم مثلاً توي بيست و پنج درجه زير صفر زندگي كنه ببينه ميتركه يا نميتركه (خنده حضار)، تواناييش رو داره يا نه. اين كارها رو نيما ميكرد. بار آخر هم همين كار رو كرد. بار آخر توي زمستون سرماي يوش، پا شد رفت يوش. همه ميدونستيم پيرمرد دوام نمياره. يعني برمياومد كه اين پيرمرد وقتي ميره يوش، لطمه ميخوره، ولي رفت. بعد هم كه برگشت، لطمه رو همونجا خورد و پيدا بود كه خوب، يك همچين آدمي، با اونچه الان بهش خو گرفتيم، از مصرف و رفاه، اصلاً آشنا نبود. تنها چيزيست كه ميتونم بگم. سرتون رو نميخوام درد بيارم با خاطرهگويي. خيلي از اين خاطرات هست كه البته نه من پيرمردي شدهام حالا كه براي شما خاطره بگم (خنده حضار) و نه شما از من توقع دارين. بله، ديگه بفرماييد.»
«من ميخواهم سؤالي كنم راجع به هنر! هنر چيه و هنرمند كيه؟»
(خنده حضار)
جلال آلاحمد: «خواهش ميكنم (دستهايش را به هم ميكوبد) يك نفر حرف ميزنه و حق داره. بله.. دموكراسي يعني اين، دوستان عزيز من!»
«آيا نيما هنرمند بود؟ و آيا دوستان يا شاعراني كه بعد از او راه نيما را ميپيمايند، با شبهاي شعرشون، ميتونن هنرمند باشن؟ يا هنرمند يك وظيفه ديگهاي داره؟»
جلال آلاحمد: «ببينيد دوست عزيز من، سؤال شما دو قسم داره، يكي ...ناتمام»
جلال آلاحمد: «راست ميگين... درسته، درسته... حرف بزنين! بشناسيمتون! چون تا حالا ما به شما چيز داديم»
«آقاي آلاحمد!»
جلال آلاحمد: «جان دلم؟»
(خنده حضار)
«مگر هنگامي كه نيما لب به سخن باز كرد، با زندگي فردي خودش، شما شباهتي به زندگي جوكيها در كار زندگي او و خانوادهاش ديديد...؟ اما صداي هنرش به جايي كشيد كه امروزه تمام شعراي نوپرداز و كساني كه بعد از نيما راه نيما را ميخواهند تعقيب كنند، به زعم من از نظر ايدئولوژي و محتواي بينش اجتماعي به نيما نرسيدهاند. من فقط يك قسمت از سخن آقاي حقوقي رو قبول دارم و نه بيشتر. در باره اون تصويري كه از شعر نيما كردهاند، موقعي كه گفتند اگر «ارزش احساسات»، «دو نامه» و حتي اگر حواشياي كه نيما بر كارهاي خودش نگاشته و مكاتباتي كه با هنرمندان زمان خويش داشته، مطالعه كنيم، ميبينيم عمق بينش و درك علمي نيما از پديده اجتماع، از تاريخ و هنر، در يك سطح بالايي بوده. چگونه نيما ميتوانست يكتنه در مقابل تمام معاندين و خصم كلاسيكي كه با قداره در مقابلش ايستاده بود، مشعلدار باشد و از اين شب تاريك، رخنه به صبح، يا رخنه به ستارگان باز كند! امروز چرا آقاي شاملو نبايد اين كار را بكنه؟ بعد از اون گذشته روشن و بعد از آنكه «شبانهها» رو ساخته يا بعد از آنكه «پريا» رو ساخته يا «دختراي ننه دريا» رو ساخته، حالا بپردازه فقط به فرم، فرم خالص و بعد هم وقتي هم اينجا مسائل ميخواد طرح بشه، يكي بياد از «قضايا» براي ما حرف بزنه و ديگري بياد شعر نيما رو كه مفهومش كاملاً براي ما روشنه، واژگونه تفسير كنه»
(كف زدن شديد حضار. در تمام اين مدت، آلاحمد ساكت است و گاه زير لب ميگويد «صحيح».)
جلال آلاحمد: «بسيار خوب، در باره اين مطلب، آقاي شاملو خودشون تشريف ميارن و جوابشون رو خواهند داد.»
(همهمه و اعتراض حضار).
جلال آلاحمد: «اين است كه من فوري رفع زحمت ميكنم چون ديگه خيلي خستهام. من نظري در اين باره نميتونم بدم. چرا كه شخص شخيص شاعر زندهست و مجلس هم تازه گرم شده و يقه شاعر رو ميتونه بگيره.»
(همهمه ادامه دارد).
جلال آلاحمد: «مسئوليت، خانمها و آقايان محترم، يعني همين! يعني يك مجلس كه نه به عنوان شنونده حرف، بشينه اينجا و آيههاي بنده رو گوش كنه، بلكه يعني اينكه از وسط مجلس نالهاي دربياد، يقه بنده و امثال بنده رو بتونن بگيرن. البته در اون مورد كه شما ميفرماييد، دوست عزيز من، تندروي ميكنين. كاش اينجا نميبود و من در غيابش اين حرف رو ميزدم، ولي فعلاً بيش از اين چيزي نميگم، چون خودش اينجاست و خداحافظ شما... يا حقّ!»
(كف زدن شديد حضار).