
سپیده آماده- شاید از آن روزها زمان زیادی گذشته باشد، شاید امروز هیچ خبری از تو نداریم. اینکه کجا این دنیا زندگی میکنی؟ چه دلمشغولیهایی داری؟ آیا هنوز هم در آن مدرسه تدریس میکنی یا نه؟ نمیدانیم شاید تقصیر ما دانشآموزان دیروزی نیست، این روزها آنقدر سر همه به روزمرگی این دوره و زمانه گرم شده که تا به خود میآییم میبینیم روزها آمده و رفته است و ما حتی از نزدیکان خود هم بیخبریم! اما موضوعی که بعد از تو همیشه همراهمان بود، خاطره آن روزها است.
خاطره روزهایی که به امید دیدن تو صبح از خواب ناز کودکیهایمان بیدار میشدیم و راه خانه تا مدرسه را با سرعت طی میکردیم و در صف مراسم صبحگاهی کلی این پا و آن پا میکردیم تا زودتر به کلاس بیاییم و محبت تمام نشدنی وجودت را در لبخند و نگاه گرمت ببینیم.
بعضی از روزها که تو شاید از بدیهای روزگار و مشکلات زندگی ناراحت بودی و دیگر آن لبخند زیبا بر لبانت نقش نمیبست، انگار غم عالم را میگذاشتند روی قلبهای ما.
همه فکر میکردیم که شاید ما کاری انجام دادهایم که باعث ناراحتی تو شده است و تمام روز سعی میکردیم با مهربانیهای کودکانه، غمهایت را از دلت پاک کنیم تا دوباره لبخند زیبایت را ببینیم.
بالاخره تو با وجود همه غم هایت برای دلخوشی ما میخندیدی و ما در دل خودمان خوشحال میشدیم که توانستهایم ناراحتیهایت را تمام کنیم. مرور خاطرات خوب تو همیشه روزهای معلم را به یادمان میآورد.
اول اردیبهشت که میشد، همه هم و غم ما این بود که چطور هدیه برازندهای را برایت تهیه کنیم که بیشتر خوشحال شوی. بعضیهایمان شریکی و برخی دیگر به تنهایی هدیهای را تهیه میکردیم.
تزیین کلاس هم از قسمتهای اصلی مراسم روز معلم بود. هر کدام به نوبه خودمان کاغذ کشی و گوی و بادکنکهای رنگی را تهیه میکردیم و روز قبل، بعد از اتمام درس میماندیم و کلاس را به زیباترین شکل ممکن تزیین میکردیم.
خیابانها هم در روز قبل از روز معلم دیدنی بود. همه بچهها همراه خانوادههایشان از این مغازه به آن مغازه دنبال کادوی مناسب میگشتند.
فردا صبح که میشد، با یک حال و هوای خاص به مدرسه میرفتیم، در دست همه، گل و کادوهایی با بستهبندی رنگی دیده میشد و ما در دنیای کودکی ها، به کادوهای بزرگ تر، بیشتر توجه میکردیم. بالاخره پس از مراسم مخصوص روز معلم در حیاط مدرسه، وارد کلاس میشدیم و موقع ورود تو، با خواندن شعرهای زیبا و ریختن نقل و نبات و اکریل و کاغذ رنگی بر سر و روی تو، در دنیای کودکی همه عشقمان را نثارت میکردیم. بعد تک تک کادوهایمان را به تو میدادیم و تو با حوصله و لبخند از همه ما تشکر میکردی و آن روز زیبا هم با تمام شادی هایش بالاخره تمام میشد و تو به خانه میرفتی تا روز دیگر و درسهای دیگر.