
رضا مهرعطا | در حکومت سلطنتى، مردم هیچکارهاند؛ در حکومت مردمسالارى، مردم همهکارهاند. قبل از انقلاب، حکومت، وراثتى بود؛ یکى میمرد، یکى را به جاى خودش معین میکرد؛ یعنى مردم هیچ نقشى نداشتند؛ میخواستند، نمیخواستند، ناچار باید قبول میکردند. در جمهورى اسلامى به برکت انقلاب، حکومت انتخابى است؛ مردم انتخاب میکنند؛ مذاق مردم، خواست مردم تعیین کننده است.
سابقه دیکتاتورها
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و کنار رفتن بسیاری از دیکتاتوریهای نظامی در آسیا و امریکای لاتین، جهان شاهد موجی از فرایند دموکراتیکسازی بود. در طول دهه ۱۹۹۰ تعداد کشورهای دارای ساختارهای مردم سالار به نحو قابل توجهی در امریکای لاتین، افریقا و اروپای شرقی افزایش یافتند. با این حال سرسختی ساختهای استبدادی و رژیمهای عادت کرده به منش استبدادی، همچنان دیکتاتورهای زیادی را بر مسند قدرت نگه داشته است. در این بین برخی از بروز نسل تازهای از دیکتاتورها صحبت میکنند که بهرغم تفاوتهای فرهنگی و ایدئولوژیکی از مشترکات بسیار زیادی برخوردارند. این نسل تازه از بسیاری جهات با نسل پیشین دیکتاتورها تفاوت دارند. در عین حال به نظر میرسد آنچه این روزها در تونس، مصر، لیبی، یمن، الجزایر، اردن، بحرین، کویت، عمان، عربستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه میگذرد، نشاندهنده این واقعیت است که مهار بحران از دست دیکتاتورها خارج شده و سراسر منطقه شمال افریقا و خاورمیانه در آستانه تحولات عمیقی قرار دارد که قطعاً به استقرار یک نظام سیاسی جدید و کاملاً متفاوت با گذشته خواهد انجامید.
دیکتاتوری که رفتارش پیشبینی نمیشود
معمر قذافی درسال 1942 در یکی از روستاهای لیبی به نام فزان به دنیا آمد و پس از گذراندن تحصیلات خود در مقطع دبیرستان فعالیت سیاسی خود را درهمان دوران دنبال کرد. وی به انقلاب مصر بسیار علاقهمند بود و در همان دوران که جو پان عربیسم ناصر سراسر خاورمیانه را فرا گرفته بود گروه معروف به افسران متحد آزاد را تشکیل دادند، همانند تشکیلاتی که در مصر راهاندازی شده بود در سال 1965 از دانشکده نظامی فارغالتحصیل و جهت ادامه تحصیل به دانشکده معروف نظامی سند هرست لندن اعزام شد (همان دانشکدهای که تعدادی از رهبران کنونی کشورهای حاشیه جنوبی خلیجفارس درآنجا تحصیل کردند !) و با انگیزه انقلابی که ناشی از تفکرات جمال عبدالناصر بود به کشور خود بازگشت.
سرهنگ معمر قذافی را باید یکی از شخصیتهای عجیب و در عین حال قدیمیترین رهبردر جهان عرب به شمار آورد. او در سال 1969 در حالی که تنها 27 سال سن داشت با درجه سروانی علیه حکومت پادشاهی ملک ادریس کودتا کرد و به رهبری کشور لیبی رسید.
قذافی به دنبال همان تحولاتی بود که در مصر و دیگر کشورهای عربی خاورمیانه در دوران استعمارزدایی (دهه 1960 میلادی ) علیه سلاطین دست نشانده انگلیسی صورت میگرفت و ملک ادریس، پادشاه لیبی که درجنگ شش روزه اعراب و اسرائیل از ناصر حمایت نکرده بود مورد خشم گروه افسران آزاد و انقلابیون قرار گرفت. کودتای قذافی هم درست زمانی به وقوع پیوست که وی درترکیه به سر میبرد. کودتایی که اساس آن براثر تفکرات پان عربیسم ناصر و نه براساس تفکرات اسلامی انجام گرفت. قذافی جهت تسریع و تسهیل کودتای خود از عناصر مذهبی نیز کمک گرفت تا قدرت به وی منتقل شود.
وی پس از کودتا و به دست گرفتن قدرت دردهه 1970 میلادی در ظاهر سیاست مبارزه با غربزدگی را درپیش گرفت تا مشروعیت خود را درداخل و خارج مرزها کسب نماید اما پس از مرگ جمال عبدالناصر (قذافی در مراسم مرگ ناصر دوبار از هوش رفت) وی نیز به صف کشورهای محافظهکار عرب پیوست و فقط گاهی در ژستهای دیپلماتیک علیه رژیم صهیونیستی و ایالات متحده امریکا موضعگیری میکرد.
قذافی بین سالهای 1970 تا 1972 نخست وزیر کشورش بود و در سال ۱۹۷۷، سیستمی حکومتى تحت عنوان جماهیریه یا حکومت تودهها را به لیبیایىها معرفى کرد. براساس این نظریه، کشور از طریق کنگرهها و کمیتههاى مردمى اداره مىشود. طی این سالها، سرهنگ قذافى در لیبى قدرت را به طور کامل در دست داشت و به طور انفرادى بر این کشور حکومت میکرد. او با اینکه به طور رسمی دارای هیچ مقام یا عنوانی نیست، ولی رئیس مجلس شورای انقلاب در لیبی به شمار میآید و در بیانات حکومتی و مطبوعات دولتی از وی با القاب تشریفاتی «رهنمای انقلاب کبیر سوسیالیستی یکم سپتامبر خلق جمهوری عربی لیبی» و «رهبر برادرانه و رهنمای انقلاب» نام میبرند.
از خود بزرگبینی تا ربایش و غرب ستیزی
قذافی را باید ملغمهای از رفتارهای متناقض محسوب کرد، رفتارهایی که از گرایش به رفتارهای انقلابی، غربستیزی تا مصالحه و همراهی با غرب متغیر بوده است. به اعتقاد اکثر روانشناسان، معمر قذافی مبتلا به جنون خودبزرگبینی (پارانویا) و بدبینی است. این مشکلات روانی در افکار، بیثباتی و تزلزل در عواطف و رفتار وی کاملاً مشهود است. از این رو در شرایطی که اوضاع سیاسی در لیبی رو به وخامت میرود، قذافی همچنان با تأکید بر تئوری توطئه، از درک واقعیتها عاجز مانده و قیام مردم خود را به بیگانگان نسبت میدهد. او با همین بهانه به قتل عام و کشتار بیرحمانه مخالفان خود دست زده است.
رفتارهای غیر قابل پیشبینی از ویژگیهای دیگر قذافی است. شاید بتوان اوج پیشبینیناپذیری او را در ربودن امام موسی صدر دانست. شاید کسی فکر نمیکرد که رهبر لیبی که خود را سردمدار مبارزه با غرب میدانست، دست به ربودن امام موسی صدر بزند. ربوده شدن امام موسی صدر درسال 1978 وسکوت قذافی دربرابر این اقدام نقطه عطف و تاریک زندگی سیاسی او پس از روی کارآمدن در حکومت لیبی بود و با این اقدام که شواهد و مدارک بر دست داشتن دستگاه امنیتی لیبی دراین اقدام وجود دارد،قذافی خدمت بزرگی به امنیت رژیم صهیونیستی درمنطقه انجام داد و مردم شیعه در لبنان را از داشتن رهبر مقتدر محروم ساخت. همین تزلزل رفتاری باعث شده که او در مقاطع مختلف درباه ربوده شدن امام صدر داستانهای مختلفی بگوید. قذافی در موقعیتهای متفاوت و به کرات، با هدف سلب مسئولیت از خود در ناپدید شدن امام موسی صدر گفته بود که قرار ملاقات وی با امام برای روز ۳۱ اوت ۱۹۷۸ تعیین شده بوده، ولی امام با تغییر ناگهانی تصمیم خود و بدون اطلاع، لیبی را به قصد رم ترک کرده است ولی چندی قبل (احتمالاً ناخود آگاه) به ربودن امام موسی صدر اعتراف کرد و در دیدار با گروهی از جوانان و چهرههای فرهنگی ـ هنری شمال افریقا گفت که با وی دیدار کرده است.
یکی دیگر از ابعاد رفتارهای غیر قابل پیش بینی و البته متناقض قذافی، نحوه رفتار و برخورد او با غرب است. در سپتامبر سال 1969 قذافی به نام مردم، نظام سنوسیها را با کودتا سرنگون کرد و هر روز شعار تازهای علیه ستمگران در ابعاد جهانی سر داد. از نهضتهای آزادی بخش در اقصی نقاط جهان حمایت کرد. از ارتش آزادی بخش ایرلند تا بسیاری از نهضتهای افریقایی. شعارهای ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی قذافی همواره توسط خبرگزاریهای جهانی مخابره میشد. کار وی به جایی رسید که حکومت ریگان رسماً به لیبی حمله کرد و این کشور را بمباران کرد. اما اینها زمینههایی بود تا وی مشروعیت منطقهای خود را افزایش دهد و درداخل کشور بتواند دیکتاتوری خود را اعمال و برکشور مسلط شود. راهکارهای قذافی برای ادامه دیکتاتوری و سلطه بر مردم لیبی، حفظ ساختار قبیلهای مردم این کشور بود تا هم نیاز به ساختارهای اجتماعی سیاسی دنیای جدید کمرنگ شود و هم با کنترل سران قبایل، به نوعی کل مردم را در کنترل خود داشته باشد. با این حال همین ساختار قبیلهای زمینه را برای برخورد شدید بخشهای زیادی از مردم با قذافی مهیا کرد. با کشته شدن یک یا چند نفر از قبیله، کل اعضای آن در برابر دولت موضع میگرفتند و به صف مخالفان میپیوستند. همچنین ساختار قبیله ای، امکان برخورد مسلحانه حامیان قذافی با معترضینی هم قبیلهای را بسیار مشکل و تقریباً غیرممکن ساخت. حفظ ساختار قبیلهای با حفظ توان استفاده از اسلحه همراه است و همین عامل، مقابله مسلحانه مخالفان قذافی با نیروهای امنیتی و ارتش را آسانتر کرد.
رفتار معمر قذافی، دیکتاتور لیبی نیز در واقع گزیدهای از رفتار تمامی حاکمان عرب بود که به صورت پنهان و آشکار با تل آویو در ارتباط هستند و از حمایت جدی امریکا و غرب طی دهههای طولانی حاکمیت خود برخوردار بوده است. درحالی که در زبان شعار مبارزه با صهیونیستها را سر میدادند اما با سکوت معنی دار خود شاهد فشار روز افزون برفلسطینیان بودند و در داخل کشور خود نیز هرگونه صدای مخالف را از نطفه خفه کردند.
حکومت دیکتاتوری قذافی پس از سرد شدن شعارهای مبارزه با رژیم صهیونیستی، آشکارتر شد. سرکوب مخالفان داخلی تبعید و اعدام آنان از لیبی یک حکومت بسته و منفور در منطقه و جهان ساخت که از دو طرف (مردم و گروههای داخلی از یکطرف و از طرف دیگر کشورهای جهان و سازمانهای بینالمللی) تحت فشار قرار گرفت. تا اینکه در موج خشمگین تحولات خاورمیانه تحولاتی که دربعد جامعه شناختی در سه دهه گذشته در خاورمیانه رشد و نمو پیدا کرد، دچار دگردیسی شد. در حالی که فعالیتهای هستهای لیبی تا مدتها به عنوان یکی از بزرگترین چالشهای امریکا با غرب محسوب میشد، او در سال 2003 یکباره برنامه هستهای کشورش را متوقف کرد، برنامهای که به گفته او برای ایجاد بازدارندگی در مقابل رژیم صهیونیستی تدارک دیده شده بود. غرب تحریمهای لیبی و رویکرد رفتاری خود با قذافی را تا مدتها به عنوان مدلی موفق از کنترل تسلیحاتی در کشورهای در حال توسعه و جهان سوم به رخ دیگر کشورها میکشید، در حالی که برنامه هستهای لیبی نه بر اساس رویکردها و نگاه استراتژیک بلکه مبتنی بر ویژگیهای فردی و روانشناسانه رهبری دیکتاتور، جاه طلب و در عین حال غیر قابل پیش بینی بنا شده بود.
سقوط دیکتاتور
مقاومت دیوانه وار معمر قذافی در مقابل انقلابیون لیبی و توفان تحولات منطقه را باید بزرگترین چالش دومینوی رویدادهایی محسوب کرد که از تونس آغاز و به مصر رسید. رهبری که زمانی خود را سردمدار مبارزه با غرب معرفی میکرد، اکنون نه تنها مردم کشورش را قربانی جاه طلبی خود کرده، بلکه به مانعی بزرگ در مقابل سیل تحولات خاورمیانه تبدیل شده است. اگر سیل تحولاتی که از تونس و مصر شروع شده، در لیبی به سد بازیگری غیر عقلانی به نام قذافی برخورد نمیکرد،احتمالاً روند پیشرفتی به غایت پر خروش داشت. دیکتاتورهای غرب مانند علی عبد الله صالح و رژیم آل خلیفه بعد از رویدادهای لیبی احساس کردند که اگر کار به دقیقه 90 برسد، میتوانند با استفاده از نیروی نظامی در مقابل شهروندان عربی که چیزی جز مشت گره کرده ندارند، بایستند. قذافی از جنبهای دیگر هم در رویدادهای خاورمیانه تغییر مسیر به وجود آورد. او برای اولین بار زمینهساز مداخله مستقیم غرب در قیامهای خاورمیانه شده، قیامهایی که امریکاییها و اروپا تا زمان بحران لیبی هیچ راه حلی برای آن پیدا نکرده بودند. حتی میتوان گام از این هم فراتر گذاشت و گفت که مقاومت مذبوحانه قذافی در مقابل سیل رویدادها بود که ریاض و منامه را برای مقابله با قیامهای مردمی گستاخ نمود. سیل دیکتاتور برانداز قیامهای مردمی خاورمیانه اکنون در پشت سنگ خارهای بزرگ که خود را به سیمای یک سنگ مقاوم در آورده، متوقف یا بهتر بگوییم معطل شده است، ولی این سیل دیر یا زود راه خود را خواهد گشود.
انقلابهای آزادیخواه یا انفجار صبر و تحمل اعراب در برابر ظلم و بیداد حاکمان دنیای عرب به مرحله بسیار سخت خود رسیده است.
لیبی خانه سرنوشت ساز معادله سیاسی دموکراسیخواهی ملل عرب شده است. کشوری که تا کنون شدیدترین و سختترین برخورد را با ملت آزادیخواه داشته است.
اتفاقی که در تونس افتاد بنزینی بر خشم عمومی مردم لیبی بود تا شعله انقلاب آنها را شعلهورتر کند.
قذافی ارزشهای دینی و فرهنگی مردم لیبی را بیش از 40 سال است که نادیده گرفته و با نهایت سبعیت بر مردمش حکومت میکند. اما خیزش اسلامی مردم لیبی همچون مردم تونس و مصر باعث شد که قذافی هراسناک و نگران به سرکوب مخالفان و به خاک و خون کشیدن آنان روی بیاورد.
دومینوی سقوط دیکتاتورهای وابسته به غرب (حسنی مبارک، زینالعابدین بن علی و معمر قذافی) نوید یک خاورمیانه اسلامی – مردمی را خواهد داد تحولاتی که درحال حاضر کل جهان عرب را دربرگرفته و این حاکمان مجبورند تا خواستههای مردم را برآورده نمایند. وقتی مردم بحرین با شعار «یا حسین» مبارزه میکنند و در لیبی کلمه «الله» جایگزین عکس قذافی میشود؛ روند تحولات گواهی این است که علت اصلی قیام مردم تفکر دینی است. تفکری که میتواند آینده جدیدی برای خاورمیانه بسازد.