هرساله سالروز شهادت متفکرگرانسنگ آیتاللهالعظمی سیدمحمدباقرصدر، فرصتی است برای مرور میراث فکری آن بزرگ و آموختن از شیوه او درگفتمانسازی دینی. آن بزرگ در برهه شکوفایی اندیشگی خویش بسان ناقدی بصیر در مواجهه بامکاتب مهاجم ظاهرگشت و آنها را با چالشهایی جدی مواجه ساخت. در سالروز شهادت آن بزرگ در باب سیره نظری او با عالم اندیشمند آیتالله حاج شیخ محمدمهدی آصفی به گفتوگو نشستیم که نتیجه آن درپی میآید. در طلیعه این گفتوگو بفرمایید که چگونه با شهید صدر و اندیشههای ایشان آشنا شدید؟قبل از هر چیز درود میفرستم به روح مطهر عالم شهید مرحوم آیتالله صدر. مرحوم شهید صدر از همان جوانی، از چهرههای برازنده، معروف و شناختهشده حوزه علمیه نجف بهشمار میرفت. هم معروف بود، هم محبوب و هم مورد تکریم و احترام حوزه، با اینکه سن و سال ایشان چنین موقعیتی را ایجاب نمیکرد زیرا شهید صدر از جمله افرادی بود که از زمان خودش، پیشتر و جلوتر بود. به هر حال، زمانی که ما در حوزه بودیم، شهید صدر چهره معروف و شناختهشدهای بود که مورد احترام علما و مراجع حوزه بود. علاوه بر این، جوانهایی که در درس شهید صدر حاضر میشدند، به ایشان بهطور فوقالعادهای نگاه میکردند و برای ایشان ارزش و اعتبار فراوانی قائل بودند. من هم آنوقتها جوان بودم و به حکم جوانی به کتاب و کتابخوانی علاقه داشتم و دوست داشتم با افکار و عقاید گوناگونی که در آن زمان پیدا شده و در محیط ما نفوذ کرده بود، آشنا شوم. در آن دوران، به مقتضای اوضاع سیاسی، افکار و اندیشههای مارکسیسم، در میان جوانان نفوذ زیادی کرده بود و ما خواه ناخواه، محاورهها و مباحثههایی را با پیروان و معتقدین به مارکسیسم که شاید بتوانم بگویم در آن زمان کم هم نبودند، داشتیم. مارکسیسم در عراق موجی بود که هر چند زودگذر بود، ولی به هر حال وجود داشت. طبیعی است که یک فکر و اندیشه جدید، آن هم فکر و اندیشهای که با مقدسات و افکار دینی و اسلامی ما تضاد داشت، در یک جامعه ایجاد تشنج فوقالعادهای میکند. خب، ما هم همیشه با افرادی که معتقد به این فکر بودند، درگیر بودیم و این درگیری شکلهای مختلفی داشت، مباحثه میکردیم، مینوشتیم، محاوره میکردیم و بالاخره سخنرانی میکردیم؛ شکلهای گوناگونی داشت. به هر صورت، این برای ما یک وظیفه شرعی بود که در مقابل یک فکر و اندیشه الحادی مقاومت کنیم. در اینجا بود که کتابهای ایشان برای ما راهنما و مبلغی بهشمار میرفت؛ هم کتاب «فلسفتنا» و هم کتاب «اقتصادنا.»این محاورات و سخنرانیها در دانشگاهها انجام میشد؟بله. ما روابط زیادی با دانشگاههای عراق داشتیم و دوستان و آشنایان زیادی هم حضور داشتند که راه را برای ما باز میکردند تا با دانشجویانی که تحت تأثیر افکار مارکسیسم قرار گرفته بودند، گفتوگو کنیم و به اصطلاح امروز گفتمانی داشته باشیم. این گفتمان، گاهی شکل نوشتار داشت، گاهی به صورت گفتار بود و گاهی هم شکل مباحثه داشت. این برای ما بهصورت مسئله روزمرهای درآمده بود و مدت زیادی گرفتار آن بودیم. طبیعی بود که ما به کتابهایی که در این زمینه نوشته شده بود، احتیاج داشتیم و بهترین کتابی که ما در آن زمان در رد افکار مارکسیسم دیدیم، چه از نظر فلسفی و چه در زمینه اقتصادی، دو کتاب ارزشمند «فلسفتنا» و «اقتصادنا»ی شهید صدر بود که حقیقتاً در اوضاع فکری آشفته آن روز، انقلابی ایجاد کرد و پاسخ محکم، قوی و متینی بود به افکار مارکسیسم که با دلیل و منطق روشن و تا اندازهای همهکسفهم به مقابله با این افکار رفته بود. شهید صدر مطالب را طوری مطرح میکرد که تنها در سطح متخصصان محدود نشود و افراد غیرمتخصص هم چه در مسائل فلسفی و چه در مسائل اقتصادی بتوانند از افکار ایشان استفاده کنند و انصافاً در این کار مهارت فوقالعادهای داشت.وقتی انسان به این دو کتاب مراجعه میکند، میبیند که اگر کسی دارای اطلاعات عمومی باشد، میتواند این دو کتاب را مطالعه و از آنها استفاده کند، یعنی شهید صدر بدون اینکه از جنبه فنی مطلب بکاهد، توانسته بود مطالب سطح بالای علمی را با زبانی شیوا و ساده مطرح کند که این کار بسیار باارزش بود. ما آن زمان از افکار ایشان استفاده میکردیم، ضمن اینکه حضوراً هم خدمت ایشان میرسیدیم و از ملاقات با ایشان بهرههای فراوانی میبردیم.میخواهید بفرمایید نگارش «فلسفتنا» و «اقتصادنا» در حقیقت پاسخی به موج مارکسیستی در عراق بوده است؟این دو کتاب، هم فلسفتنا و هم اقتصادنا، دو کار علمی باارزش و جاودانی است که در همه مراحل فکری جامعه مفید هستند، ولی شاید انگیزه تألیف این دو کتاب، در واقع همان موج مارکسیستیای باشد که در آن زمان در کشور عراق به وجود آمده بود، البته باید تأکید کرد که حتی پس از آنکه مارکسیسم در بزرگترین پایگاهش یعنی اتحاد جماهیر شوروی شکست خورد و کاملاً از هم فرو پاشید، معذلک این دو کتاب هیچگاه اهمیت و ارزش خود را از دست ندادند و همچنان برای حوزه و دانشگاهها، کتابهایی در خور اهمیت هستند. اگر ممکن است بهطور خلاصه محتوای کتاب «اقتصادنا» را تشریح کنید.این کتاب، در دو بخش به نگارش در آمده است. در بخش اول، شهید صدر دو اقتصاد مارکسیسم و سرمایهداری را نقد میکند. حتماً میدانید که کارل مارکس کتابی دارد به نام «سرمایه» (رأسالمال). این کتاب، هم به عربی و هم به فارسی ترجمه شده است. من مقادیر زیادی از ترجمه عربی و اندکی هم از ترجمه فارسی آن را دیدهام. تلاش مارکس در این کتاب بر الغای مالکیت و ابطال ملکیت خصوصی استوار است. در هر صورت، بخش اول اقتصادنا، نقدی جدی و اساسی بر اقتصاد مارکسیسم و نیز اقتصاد سرمایهداری است. بخش دوم کتاب، طرحی است درباره اقتصاد اسلامی در مقابل اقتصاد مارکسیسم و سرمایهداری، البته اقتصاد اسلامی نه به معنای علم اقتصادی چون شهید صدر در همین کتاب، مقدار زیادی راجع به همین مطلب صحبت میکند که علم اقتصاد اسلامی غیر از مذهب اقتصاد اسلامی است. آنچه وجود دارد و آنچه ما به آن تکیه میکنیم، مذهب اقتصادی اسلام است و تنها پس از آنکه اقتصاد اسلامی پیاده شد، علما باید روابط اقتصادی را با یکدیگر کشف کنند و از آن، علم اقتصاد اسلامی را بسازند و آن را تدوین کنند. آنچه ما در منابع اسلامی داریم، مذهب اقتصادی اسلام است. مذهب اقتصادی اسلام، یعنی راه و روشی که اسلام برای تولید ثروت به ما ارائه داده است.آیا شهید صدر پسوند «اسلامی» را برای برخی از علوم میپذیرد؟ چون اخیراً برخی از روشنفکران مطرح کردهاند که لازم نیست پسوند اسلامی را برای علوم به کار برد، زیرا علم، علم است و در هر جا باشد، یکسری تعالیم و متغیرهایی دارد که بر اساس آن عمل میشود.شهید صدر میگوید: «ما دو چیز داریم؛ یکی راه و روش و دیگری تفسیر.» یکوقت میخواهیم روابط مسائل را با یکدیگر کشف و آنها را تفسیر کنیم که این علم است. نقش علم این است که روابط اشیا را کشف میکند. بهعنوان نمونه، رابطه عرضه و تقاضا را با بالا و پایین آمدن قیمتها در نظر بگیرید. هر وقت تقاضا بالاست، قیمتها هم بالا میرود و هر وقت عرضه بالا باشد، قیمتها پایین میآید. کشف این رابطه، علم است و اقتصاد هم علمی است که نوع اسلامی آن هم میتواند وجود داشته باشد، منتها هنوز تدوین نشده است. چه زمانی میتواند تدوین شود؟زمانی که اقتصاد اسلامی عملاً در بازارهای دنیا تحرک پیدا کند و چرخهای جامعه را به حرکت درآورد، در این هنگام ما میتوانیم فعل و انفعالات اقتصاد اسلامی را مطالعه و پدیدههایی را که پیش میآید، تفسیر کنیم. این علم اقتصاد اسلامی است که همانطور که گفتم، هنوز تدوین نشده است و ضرورتی هم ندارد که ادعا کنیم چنین چیزی در اسلام هست. اثبات این ادعا کار مشکلی است. آنچه هست، مذهب است. مذهب یعنی راه و روش یعنی طرح، البته طرح به معنای تز درباره اسلام صادق نیست، زیرا اسلام یک برنامه الهی است، یک خط و سیر الهی است برای زندگانی انسان. اسلام برای تولید و توزیع ثروت طرحی ارائه داده است. توزیع ثروت هم در دو مرحله است، توزیع قبل از تولید و توزیع بعد از تولید. توزیع قبل از تولید، همان منابع طبیعی خاص است که از ثروت وجود دارد، زمینها، آبها، رودها، سفرههای زیرزمینی، آبهای زیرزمینی، جنگلها، بیشهها، معادن و مراتع. اینها ثروتها و نعمتهایی الهی هستند که در اختیار بشر قرار گرفته است. این مرحله توزیع پیش از تولید است که مثلاً هر شخص تا چه حد حق بهرهبرداری از این منابع را دارد؟ آیا بهطور مشخص میتواند استفاده کند یا نمیتواند؟ اگر میتواند، از دیدگاه اسلام تا چه اندازه مجاز به بهرهبرداری از این منابع است؟ آیا میتواند استفاده کلان کند یا تنها میتواند نیازهای شخصیاش را برطرف سازد؟ و بالاخره رابطهاش با افرادی که با او و برای او کار میکنند، چه نوع رابطهای است. اینها مسائلی هستند که مورد نظر اسلام است و این مکتب برای آنها طرح و برنامه دارد.اگر مایل باشید قبل از اینکه به مکتب اقتصادی اسلام برسیم، مقداری راجع به نقدی که شهید صدر بر مارکسیسم و کمونیسم زدند، صحبت کنیم. همانطور که میدانید، مارکسیسم و کمونیسم مراحل مختلفی را برای الغای مالکیت و رسیدن به مالکیت اشتراکی برمیشمرد. علاوه بر این، یکسری مراحل برای ادوار زندگی انسان قائل است. آیا این مراحل هم مورد نقد شهید صدر قرار گرفته است؟بله. آن مراحل هم مورد نقد ایشان بوده است. اینها مربوط به تفسیری است که کارل مارکس برای تاریخ قائل است. وی برای تاریخ پنج مرحله را ارائه میکند که نخستین مرحله آن، سوسیالیسم غیرعلمی است که ثروتها همگانی بوده و اصلاً ملکیت شخصی در کار نبوده است و هر کسی از منابع طبیعی به یک عنوان استفاده میکرده است. آخرین مرحله آن هم به نظر مارکس، سوسیالیسم علمی است و این مرحله، زمانی است که حالت اشتراکیت و به اصطلاح کمون نهایی شکل بگیرد. میان این دو هم سه مرحله وجود دارد؛ یکی دوران بردهداری، یکی دوران فئودالیسم و مرحله سوم هم مرحله سرمایهداری است. این پنج مرحلهای است که مارکس برای تاریخ تصویر میکند.آیا شیوههای تولید این پنج مرحله را هم مطرح میکند؟بله. مسئلهای که اساس تفکر اقتصادی مارکس را در کتاب سرمایه نشان میدهد، چیز دیگری است و آن مسئله ارزش است. کارل مارکس ارزش اقتصادی را طوری معنا میکند که آن معنا مستلزم همان روبنای اقتصادی است که مطرح کرده است. من برای پاسخ به سؤال شما یک توضیحی میدهم. یکی از دانشمندان معروف اقتصاد آدام اسمیت است که دارای مکتب بوده است و کتابی هم به نام «ثروت ملل» دارد. شاید او برای نخستین بار درباره ارزش اقتصادی، ارزش، قیمت و... بهطور علمی در کتاب «ثروت ملل» صحبت کرده است. در آنجا اساس ارزش را کار دانسته است. این نخستین دانشمندی است که چنین تفسیری از ارزش و کار کرده است. بعد از او، دانشمند دیگری است به نام ریکاردو. او این نظریه را از سلف پیشین خود آدام اسمیت گرفته و به آن شکل علمی داده است. مارکس درباره ارزش، چیز تازهای مطرح نمیکند، مگر اینکه بعضی از شبههها را گرفته و به آنها پاسخ میدهد. در آنجا مارکس میگوید دو نوع ارزش داریم؛ ارزش استعمالی و ارزش تبادلی، البته این را نیز باید عرض کنم که همین دو اصطلاح را هم مارکس از آدام اسمیت گرفته است و از خود هیچ چیز تازهای ندارد. به عبارت دیگر، کتاب «سرمایه» مارکس در حقیقت روبنایی است که زیربنای آن را آدام اسمیت و ریکاردو پایهگذاری کردهاند. در هر صورت، در آنجا مارکس این نظریه را میپذیرد و تأکید میکند که ما دو نوع ارزش داریم: ارزش استعمالی، مثل اینکه ارزش استعمالی یک پیراهن، این است که تن آدمی را میپوشاند؛ ارزش استعمالی یک خودکار این است که مینویسد. ارزش استعمالی اتومبیل آن است که نقل و انتقال را برای انسان تسهیل میکند. هرکدام برای خودش یک نوع ارزش دارد، ولی از طرف دیگر، اینها با یکدیگر نیز قابل تبادل هستند. ما میتوانیم با یک پیراهن، دو خودنویس بگیریم. فرضاً میتوانیم با یک اتومبیل 3 هزار عدد پیراهن بگیریم. با یک قالب صابون میتوانیم چهار عدد خودکار بگیریم. با یک خودکار میتوانیم دو تا دفتر بگیریم. این ارزشهای استعمالی مختلف با یکدیگر قابل تبادل هستند. سؤال مارکس این است که چه دلیلی سبب میشود این ارزشها بهرغم اختلافی که با یکدیگر دارند، با هم مبادله شوند. لابد یک چیز مشترکی میان آنها هست. مارکس به این پرسش چنین پاسخ میدهد که آن چیزی که در همه این ارزشها مشترک است و اختصاص به صابون و قلم و خودکار و پیراهن ندارد، کار است. یک کار فشرده متراکمی در این ارزشها وجود دارد که تبادل آنها نیز بر پایه کمّیت آن کار صورت میگیرد. وقتی میبینیم یک پیراهن با دو خودنویس مبادله میشود یعنی اگر دوختن یک پیراهن چهار ساعت زمان بخواهد، در یک خودنویس باید دو ساعت کار متراکم شود. پس این را هم از آدام اسمیت گرفته است؟بله. این را هم از آدام اسمیت گرفته است، ولی آنچه مارکس از خودش دارد، ارزش اضافی است. او این مسئله را از کسی نگرفته است. او میگوید وقتی که ما یک کالایی را ارزیابی میکنیم، در این کالا چند چیز میبینیم. ما در این کالا یک سرمایهای میبینیم که مصرف شده است. یک مقدار هم فرسودگی ادوات کار است. یکی هم وسایل و ادواتی است که برای تولید این کالا به کار رفته و یکی هم کار کارگر است. مارکس میگوید که وقتی ما به حساب سرمایه برسیم، میبینیم که سرمایه هم برای خودش یک کار فشردهای است، چون این سرمایه هم با کار تهیه شده است. ابزار تولید هم باز با پول خریده شده و پول هم نشاندهنده یک کار متراکم است، یعنی همیشه سرمایهای وجود داشته است که با آن سرمایه، ابزار تولید را خریدهاند و خواه ناخواه در تولید یک کالا مثلاً دستمال کاغذی، یک مقداری از ابزار تولید فرسوده میشود. این را هم میشود حساب کرد. به عنوان مثال، اگر کاستن و فرسودگی ابزار کار به مقدار دو ساعت باشد و پول و سرمایهای را هم که برای تولید این دستمال کاغذی به کار رفته است، سه ساعت در نظر بگیریم، این در مجموع پنج ساعت میشود. در واقع پنج ساعت کار، صرف تولید این دستمال کاغذی شده است. اکنون سرمایهدار هنگام فروش، این را هشت ساعت میفروشد. این سه ساعت کار از کجا گیر آنها آمده است. پول این سه ساعت اضافی که به جیب سرمایهدار میرود، متعلق به چه کسی است؟ این سود اضافی متعلق به کارگر است. سرمایهدار که سهم خودش و هم سهم فرسودگی ابزار تولید را برداشته است، با وجود این یک سود اضافی هم به جیب خود میریزد.به نظر مارکس این یک دزدی است؛ چون سرمایهدار این ارزش اضافی را که سود کار کارگر است، تصاحب میکند. سرمایهدار هم همهاش را به جیب خود نمیریزد. یک مقداری از آن را باید به دولتهایی بدهد که از او حمایت میکنند. یک مقداری از آن را باید به سرمایهدارهای بزرگتر بدهد که او را در این کار گذاشتند. بالاخره کار کارگر میان سرمایهدارها و دولتهایی که حامی نظام سرمایهداری هستند، تقسیم میشود. این تصوری است که مارکس دارد. مارکس میگوید، اگر به حساب سرمایهدارها بهخوبی رسیدگی کنیم، میبینیم سرمایهدارها سهم خودشان را خیلی وقت است که از ابزار گرفتهاند، بنابراین ما هیچ مجوزی برای ملکیت خصوصی پیدا نمیکنیم. منشأ ملکیت خصوصی، ملکیت ابزار کار است و وقتی که ابزار کار دارای ملکیت نباشد، ملکیت نیز پیدا نخواهد شد. ما وقتی حساب سرمایهدارهایی را که ابزار تولید کلان دارند، بررسی میکنیم، میبینیم اینان زمان درازی است که پول این ابزارها را در این دزدیهایی که از کار کارگرها کردند، گرفتهاند، حتی چندین برابر پول ابزار را گرفتند، پس ابزار برای مردم است، برای سرمایهدار نیست. بر این اساس، ثروتهای تولیدشده هم از حالت خصوصی بودن خارج و ملک مردم میشوند. از اینجا مارکس روبنایی را تدارک دیده است و بر فراز این زیربنا قرار میدهد که همان الغا و ابطال مالکیت خصوصی است. این خلاصه نظریه مارکس است که بر اساس ارزش مساوات و نیز رابطه ارزش و کار تنظیم شده است.شهید صدر پس از بیان نظریات مارکس، به نقد آن مبادرت میورزد و زیربنای مارکس را به چالش میکشد. بدیهی است وقتی که زیربنا به چالش کشیده شود، روبنا نیز خودبهخود از هم فرو میپاشد. مرحوم شهید صدر با تفصیل فراوان با مارکس در خصوص ارزش بحث میکند و این بحث را به سمت یک بحث علمی دقیق میکشاند که این اصل زیربنایی که آدام اسمیت گفته و ریکاردو بر آن تأکید کرده و مارکس نیز آن را پذیرفته و به عنوان اصل قرار داده است، آیا اصلاً صحیح است یا نه؟ آنوقت نقطهنظرهای فراوانی دارد. یکی از نقطهنظرهای ایشان خود طبیعت است. خب ما از این طبیعتی که خدا به ما داده است، استفاده میکنیم. کشاورزی که در زمین حاصلخیزی کار و از آن بهرهبرداری میکند، آیا استفادهای که از طبیعت میبرد، مساوی سودی است که میبرد؟ مساوی تولیدی است که میکند؟ قطعاً یک کشاورز بدون اینکه در طبیعت و روی زمین کار کند، استفادهای نخواهد برد و محصولی به دست نخواهد آورد، ولی سؤال این است که آیا کاری که میکند، مساوی تولیدی است که به دست میآورد؟ فرضاً اگر چند تن گندم از یک تکه زمین به دست میآورد، این مساوی کاری است که آن کشاورز انجام داده است یا بهمراتب بیشتر است؟ این گندمهایی را که برداشت کرده است، تقسیم میشود به مجموعه عوامل؛ یک عاملش کار کشاورز است، یک عاملش هم طبیعت خدادادی است؛ زمینی است که خدا آن را حاصلخیز و برای او آماده کرده است. همچنین اگر فرض کنیم که دو کشاورز، یکی در زمین حاصلخیز و دیگری در زمین شورهزار، از نظر کمیت به مقدار مساوی کار کنند، آیا به میزان مساوی هم برداشت خواهند کرد؟ یعنی کشاورزی که فرضاً هزار ساعت در یک زمین شورهزار کار کرده است، از نظر مقدار برداشت با کشاورزی که هزار ساعت در یک زمین حاصلخیز کار کرده است، به یک اندازه برداشت خواهند کرد؟یکی دیگر از مطالبی که از جانب شهید صدر نقد میشود، مسئله عرضه و تقاضاست. شهید صدر میگوید: «عرضه و تقاضا مسلماً در بالا رفتن و پایین آمدن قیمتها تأثیر میگذارد. افزایش عرضه کالا، قیمت کالا را کاهش و افزایش تقاضا، قیمت کالا را افزایش خواهد داد، بنابراین کار به هیچوجه در نوسان قیمت دخالتی ندارد. پس خیلی روشن است که رابطه ارزش مساوی با کار، در اینجا بینقش میشود» البته مارکس این مطلب را جواب میدهد. او میگوید: «ما میپذیریم که عرضه و تقاضا در قیمتها ایجاد نوسان میکند، ولی بالاخره این نوسان حول یک محوری است.» مثلاً اگر دستمال کاغذی در بازار بسیار کمیاب باشد و اتومبیل فراوان شود، اینطور نیست که قیمت یک اتومبیل مساوی یک بسته دستمال کاغذی باشد زیرا هر چقدر هم عرضه این کم و تقاضای آن زیاد شود، باز تنها در یک حدودی ارزش دستمال کاغذی بالا میرود و ارزش اتومبیل پایین میآید، بنابراین عرضه و تقاضا هم یک عامل اضافی هستند حول محور عامل اول. باز عاملی که ارزش دستمال کاغذی را در یک محور مشخص قرار میدهد، کار است. شهید صدر میفرماید: «میپذیریم که کار یک محور ثابتی است. این حرف معقولی است و ما بنا نداریم حرفهای معقول کسی را رد کنیم، ولی بالاخره سؤال میکنیم که آیا عرضه و تقاضا سهمی ولو اندک در ارزش دارد یا نه. اگر دارد، پس معلوم میشود که عامل دیگری غیر از کار در تعیین قیمت مدخلیت دارد و اگر ندارد، پس نام این نوسان ارزشها را چه میگذارید؟» تمام اصرار شهید صدر بر این است که کار تنها عامل تعیینکننده قیمت نیست بلکه عوامل دیگری هم در تعیین قیمت و ارزش دخالت دارند که استثنا هم نیستند، بلکه عمومیت دارند. ازدیدگاه حضرتعالی امروزه اولویتهای پژوهشی درحوزه معارف اسلامی کدامند؟ البته این اولویتها درعرصههای گوناگون وجوددارند اما درعرصه فقه حکومتی بیشتر خودرا نشان میدهند. فقه حکومتی بخشی از کل فقه اسلامی است که به خاطر منزویبودن شیعه و مکتب اهل بیت و مخالفت قدرتها نسبت به فقه مکتب اهل بیت قلمرو و فضای عمل نداشته است. فقه حکومتی از ابواب فقه است و به موارد متعددی تقسیم میشود، قسمتی از کتاب امر به معروف و بخشی از کتاب جهاد، نماز جمعه و قضاء از ابواب فقه حکومتی است. این فقه به دلیل آنکه قرنها شیعیان حکومت اسلامی نداشتند روی آن کمتر کار شده است، اما بعد از انقلاب حوزههای علمیه روی مسائل فقه حکومتی بیشتر متمرکز شدهاند. جای کارهای پژوهشی و عمیق در این قسمت از فقه وجود دارد و صدها مسئله از فقه حکومتی نیازمند کارهای فقهی است، اگر جوانان حوزهها موضوع رسالههای علمی خود را بر مبنای مسائل حکومت اسلامی قرار دهند، میتوانند روی منابع آن که در فقه وجود دارد، کار کنند. در فتاوای علمای زمان حضور ائمه و پس از غیبت امام زمان احکام فراوانی آمده که جزو احکام مهم فقه حکومتی و سیاسی است. با توجه به آنکه حکومت اسلامی در امر حکومتداری هر روز با مسائل مختلفی روبرو است، در تفوق بر مشکلات موجود نیازمند استفاده از منابع فقهی است. رویکرد توجه به فقه سیاسی با توجه به اینکه زمان کمی از انقلاب گذشته است، نسبت به گذشته بهتر شده است و اقدامات خوبی در این زمینه صورت گرفته و باید بدانیم پشتوانه تئوری حکومت اسلامی فقه حکومتی است. اولویتهای فقه سیاسی در برهه حاضر مسائلی است که با موضوع ولایت فقیه ربط دارد، حاکمیت ولی فقیه، مسائلی که در روابط خارجی با آن روبهرو هستیم از اولویتهای فقه سیاسی است.