کد خبر: 421830
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۱ آبان ۱۳۸۹ - ۱۸:۵۷
گفت‌وگوی «جوان» با رضا سورانی، فرزند شهید دریاقلی سورانی، ناجی آبادان
سال گذشته در سفرم به جنوب، نام او را برای اولین بار شنیدم، «دریاقلی سورانی» ناجی خرمشهر و آبادان و شاید هم ایران. اگر دریاقلی نبود شاید دشمن تا شیراز هم پیش می‌رفت. شنیدن نام چنین شخصی، در من علاقه ایجاد کرد تا ناجی شهر و کشورم را بشناسم. خیلی پیگیر شدم، از او نه کتابی نه متنی، هیچ مدرکی و سندی نبود. در کتاب «سرباز سال‌های ابری» چند صفحه‌ای از او گفته شده بود اما از نحوه شهادت او اطلاع دقیقی در دست نبود، خیلی مشتاق بودم او را بهتر و بیشتر بشناسم. بعدتر فهمیدم کتابی هم در باب زندگی او نوشته شده؛ «جای امن گلوله‌ها» تنها اثری است که از ناجی آبادان به طور کامل سخن می‌گوید، با این همه من برای گرفتن اطلاعات بیشتر پای حرف‌های کسی دیگر هم نشستم. هیچگاه باور نمی‌کردم روزی با فرزند شهید دریاقلی، رضا سورانی که آن روزها فقط هشت سال داشت،‌آشنا شده و هم کلام شوم. این گفت‌وگو جزو شیرین‌ترین خاطرات کاری‌‌ام، در ذهنم خواهد ماند. همراه گفت‌وگویمان شوید با پسر مردی که 20 کیلومتر را با دوچرخه رکاب زد تا ورود عراقی‌ها به شهر آبادان را به نیروهای نظامی و مردمی اطلاع بدهد. مختصری از بیوگرافی دریاقلی سورانی برایمان بگویید.پدرم متولد سال 1324 بود. وی در منطقه ذوالفقاری که به اصطلاح به آنجا سی‌متری ذوالفقاری می‌گویند، اوراق‌فروشی داشت. آن منطقه با لب شط فاصله چندانی نداشت. در بحبوحه جنگ، عراقی‌ها تا نزدیک اروند پیشروی کرده بودند و فاصله چندانی با ما نداشتند. پدرم همیشه سوار موتور تریل می‌شد. مادرم که همسر دوم پدرم بود خیلی وقت پیش از شهادت پدر متارکه کرده و رفته بود. معلوم هم نشد کجا رفت تا الان هم هیچ خبری از ایشان ندارم و همیشه دنبالش می‌گردم.رابطه‌تان با پدر چطور بود؟علاقه زیادی به پدرم داشتم. اغلب روزها و شب‌ها پیش او در همان اوراق‌فروشی می‌ماندم. پدرم یکی از ماشین‌های اوراقی، فکر می‌کنم مینی‌بوس بود به عنوان محل سکونت درست کرد ه و صندلی‌هایش را درآورده بود. آن مینی‌بوس محل زندگی من و بابا شد. با شهادت پدر تنها شدم. کسی را در این دنیا نداشتم. در دوران کودکی از داشتن پدر و مادر محروم شدم و سختی‌های زیادی کشیدم. البته نزدیکان پدرم کمک‌هایی به من کردند، اما هیچ چیز در دنیا نمی‌تواند جای پدر و مادر را بگیرد.چرا با شروع جنگ از آبادان نرفتید؟آبادان به علت جنگ و پیشروی عراقی‌ها خالی شد. بیشتر مردم از آنجا رفتند. اما پدرم همچنان در آبادان ماند و به کارش ادامه داد. او اصلاً اعتقادی به ترک شهر و دیارش نداشت. می‌گفت:« اگر قرار است روزی بمیرم پس بهتر است همین‌جا بمانم و در شهر و خانه خود بمیرم و چه بهتر که مردنم با شهادت باشد.» اکثر نزدیکان ما از آبادان به یزدان شهر (نجف‌آباد) رفتند، اما من و پدر در ذوالفقاری ماندیم. عصر که می‌شد عده‌ای از دوستان پدر پیش او می‌آمدند، از گذشته می‌گفتند و خاطراتشان را مرور می‌کردند.چطور دریاقلی سورانی شد ناجی آبادان؟یک شب پدرم متوجه می‌شود عراقی‌ها تحرکات و رفت و آمدهای عجیب و غریبی می‌کنند، او متوجه ورود عراقی‌ها به آبادان می‌شود. عراقی‌ها می‌خواستند دست به حمله بزنند و شاید قصد اشغال آبادان را کرده بودند. پدر احساس خطر می‌کند. او کیلومترها راه را شبانه با دوچرخه‌اش پیمود تا به پاسگاه شطیت رسید و نیروهای خودی را در جریان تحرکات عراقی‌ها قرار داد.آن طور که من شنیدم نیروهای سپاه اولش باور نمی‌کردند؟ درسته؟بله، پدرم در آبادان سرشناس بود، همه او را می‌شناختند. آدم شوخی بود. پدرم به فرمانده پاسگاه گفت: عراقی‌ها امشب به آبادان حمله می‌کنند. بدجوری در تکاپو هستند، نیرو و مهمات جابه‌جا می‌کنند. فرمانده هم که پدرم را فرد شوخی می‌دانست گفت: «دریا قلی شوخی نکن الان موقع شوخی نیست!»پدرم جواب داده بود به خدا شوخی نمی‌کنم، خیلی جدی حرف می‌زنم، بیست کیلومتر راه آمده‌ام تا شما را مطلع کنم.پس نیروها برای دفاع رفتند؟بله، بعد از اصرارهای پدرم، فرمانده پاسگاه قضیه را جدی گرفت و بلافاصله به تمام نیروها و یگان‌ها آماده باش داده شد. عراقی‌ها که فکر می‌کردند ایرانی‌ها از قصد آنان خبر ندارند، آن شب با خیال راحت برای اشغال آبادان حمله وسیعی را آغاز کردند. از این طرف هم نیروهای مردمی و نظامی در برابر تک آنها پاتک سنگینی زدند و این درگیری طول کشید و عراقی‌ها در اشغال آبادان ناکام ماندند.پدرتان چطور مجروح شدند؟پدرم بعد از اطلاع‌رسانی به پاسگاه شطیت، دوباره به سمت ذوالفقاری راه افتاد. اما در بین راه بر اثر اصابت خمپاره عراقی‌ها زخمی شد. خمپاره دقیقاً به ران پای پدرم خورد و پایش قطع شد. پا فقط به یک پوست آویزان بود. خمپاره بعد از اصابت گودی بزرگی ایجاد کرد و پدرم با موتورش داخل آن گودی افتاد. این اتفاق 150 متری اوراق فروشی رخ داد ما هم با صدای خمپاره بیرون دویدیم. دوستان پدرم او را به بیمارستان شرکت نفت بردند.پدر چطور به شهادت رسیدند؟بعد از آنکه در بیمارستان شرکت نفت از پدرم جدا شدم مسئولان به این نتیجه می‌رسند او را به اهواز بفرستند تا درمان شود اما او را به اشتباه سوار قطار باری می‌کنند که به سمت تهران می‌رفت. پدرم در بین راه به دلیل خونریزی شدید، به شهادت رسید.و تاریخ شهادت پدرتان؟9 آبان 59، روز حادثه و ورود عراقی‌ها بود.چطور مزار پدر را در بهشت زهرا یافتید؟عمویم احمد قلی سورانی برای یافتن او خیلی تلاش کرد. او به شهرهای زیادی سفر کرد تا سرانجام به بهشت زهرای تهران رفت و دفتر مخصوص اموات را دید و نام «دریاقلی سورانی» را که تاریخ دفنش روز عاشورای همان سال در قطعه 34 بود یافت. عمویم مجوز نبش قبر را می‌گیرد و برای حصول اطمینان از جسد دریاقلی سورانی نبش قبر کرده و مطمئن شدیم که پیکر پدر شهیدم است. پدر بزرگم با انتقال پیکر شهید به قطعه شهدا موافقت نکرد. پس از چندی به دلیل بعد مسافت، بنیاد شهید نجف‌آباد مزار یادبود نمادینی در گلستان شهدای یزدان شهر برای شهید تهیه کرد.زمان جراحت پدر، شما 9 سال بیشتر نداشتید، بعد از آن چه بر سر شما آمد؟بعد از آن شب که پدرم زخمی شد، من چند روزی در بیمارستان ماندم. پس از مدتی به اصفهان پیش پدربزرگم رفتم و همان جا ماندم. در اصفهان پیش پدربزرگ پدری‌ام، حاج محمد قلی، زندگی تازه‌ای را آغاز کردم. او مرد شریفی بود. اهل قرآن و دین. مرا به همراه خود به جلسات قرآن می‌برد. روی نماز و قرآن خواندن تأکید داشت. زحمات و تشویق پدربزرگ درباره قرآن باعث شد به قرائت قرآن علاقه‌مند شوم و رتبه‌های فراوانی را کسب کنم. همه اینها را مدیون پدربزرگ هستم. مدتی هم مرا پیش عمویم احمدقلی فرستادند اما دوباره نزد پدربزرگم برگشتم.چه سالی ازدواج کردید؟برای اینکه زودتر سرو سامان بگیرم بزرگ‌ترهای فامیل گفتند باید زودتر ازدواج کنم. در 17 سالگی ازدواج کردم. مدتی کارگر ساختمان بودم و در حال حاضر هم اتومبیلی به صورت قسطی خریده‌ام و مسافرکشی می‌کنم و خرج خانواده‌ام را در می‌آوردم. الان 16 سال است که ازدواج کرده‌ام و در تمام مدت مستأجر بوده‌ام. هنوز نتوانسته‌ام وام مسکنی بگیرم و منزلی برای خود تهیه کنم. از زمانی که پدرم را از دست داده‌ام تا امروز همیشه به تنهایی با مشکلات روبه‌رو شده‌ام و سعی کرده‌ام روی پای خودم بایستم.و حرف آخر...بارها به بنیاد شهید مراجعه کرده‌ام تا کمی در حل مشکلاتم مساعدت کنند، اما هیچ وقت جوابی نشنیده‌ام. آنها معتقدند پدرم ناجی آبادان بوده و خیلی‌ها برایش فیلم و نمایش می‌سازند و همه جا پخش می‌کنند، اما کسی به فکر نیست. بیایید تحقیق کنید خانواده ناجی آبادان چه مشکلاتی دارند و چگونه زندگی می‌کنند. برخی‌ هم می‌آیند از زندگی پدرم فیلم درست می‌کنند و تصاویری را نشان می‌دهند که اصلاً واقعیت ندارد.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
محمد کریم بهرامیان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۲۸ - ۱۴۰۱/۰۷/۰۱
0
4
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدا بر شهدا و شهید گرانقدر دریا قلی سورانی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار