
رشد و شكوفايي جريان انقلاب در خطه خراسان مرهون انديشه و عمل بزرگمردي است كه خطبههاي پرشور و آتشين او دليل راه مبارزان بود. شهيد گرانمايه حجتالاسلام والمسلمين سيد عبدالكريم هاشمينژاد در كنار رهبر معظم انقلاب و نيز آيت الله واعظ طبسي يكي از سه رهبر شاخص نهضت اسلامي در مشهد مقدس بود كه در طريق بارور ساختن انديشه ديني و مبارزاتي اين منطقه نقشي بارز و نمايان داشت. «جوانمرد فاضل» مرد عرصههاي خطر و شورآفريني بود و اين همه بهايي گزاف داشت كه او با تحمل بارها دستگيري و حبس آن را پذيرا گشت.
در سالروز عروج خونين آن بزرگ با دكتر سيد مهدي هاشمينژاد فرزند ارجمندش به گفتوگو نشستيم. او به مانند بسياري از فرزندان شاهد اگرچه مدت كوتاهي را در سايه سار تربيت پدر سپري كرده اما آثار اين دوران مؤثر همچنان در منش او هويداست. سپري گشتن سه دهه همچنان مانع از آن است كه نام و پيام پدر در ذهن و ضمير او رنگ ببازد و اين يكي از آثار حيات طيبه شهيدان و تربيت ايشان است، با سپاس از ايشان كه ساعتي با «جوان» به گفتوگو نشست.
شخصيت پدر بزرگوارتان را چگونه توصيف ميكنيد؟ حضرت امام(ره)در باره ايشان تعبير «جوانمرد فاضل» را به كار بردند كه به نظر من به بهترين نحو شخصيت پدرم را نشان ميدهد كه علاوه بر اين دو ويژگي، به خصائل نيكوي ديگري نيز آراسته بودند و هر چند با اقشار مختلف جامعه ارتباط داشتند، همواره در اخلاق سياسي و اجتماعي و رفتاري خود اصول ثابتي را رعايت ميكردند. ايشان از كودكي ارتباط معنوي و قوي با خدا داشتند و خاطرات زيادي در اين زمينه از ايشان بيان ميشود. پدر بهرغم اختلاف سليقه با افراد، با آنها ارتباط برقرار ميكردند. گاهي مباحث سياسي تندي بين ايشان و جناح مقابل پيش ميآمد، ولي ايشان به هيچ وجه بحث سياسي و اختلاف نظرها را با ساير موارد خلط نميكردند. علاوه بر اين ايشان تعهد و پايبندي محكمي به مسيري كه انتخاب كرده بودند، داشتند. ايشان در زمرة نخستين مبارزاني بودند كه به نهضت امام (ره)پيوستند و تا آخر عمر هم در خط امام باقي ماندند. ايشان به مسائل اعتقادي بسيار پايبند بودند. با اينكه من فقط 9 سال داشتم كه ايشان شهيد شدند و از لحاظ اداي واجبات هنوز خيلي مكلف نشده بودم، ولي ميدانستم كه ايشان بر انجام فرايض ديني بسيار تأكيد داشتند. حتي يك روز قبل از شهادتشان چون نماز ظهرم به تأخير افتاده بود،با من برخورد كردند. به نماز اول وقت بسيار تقيد داشتند و اعضاي خانواده نيز به تبعيت از ايشان اين مسئله را رعايت ميكردند.
از شيوههاي تربيتي پدر و تأثيرگذاري آنها خاطراتي را نقل كنيد. پدرم غالباً صبحها حدود ساعت 5/6 از منزل به حزب ميرفتند تا در آنجا درس اخلاق تدريس كنند و شبها حدود ساعت 5/11 به منزل برميگشتند و لذا فرصت بسيار اندكي براي رسيدگي به خانواده داشتند، با اين همه نهايت دقت را در تربيت فرزندان داشتند و مقيد به برخي از مسائل در خانواده بودند، از جمله اينكه ايشان هر هفته ما بچهها را جمع ميكردند و در باره مسائل مورد نياز ما يا مشكلاتي كه ممكن بود در زندگي روزمره براي ما پيش بيايند، صحبت ميكردند. بچهها هم سؤالاتي را كه در باره مسائل شرعي داشتند، در اين جلسات هفتگي مطرح ميكردند. من سنم كم بود و سؤال چنداني نداشتم، ولي خواهر و برادرهاي بزرگتر سؤالاتشان را ميپرسيدند و پدر با دقت و حوصله جواب ميدادند. ايشان با وجود گرفتاريهاي زياد، هر هفته اين جلسات را ميگذاشتند و هر سؤالي داشتيم، ما را راهنمايي ميكردند.
رفتارهاي اجتماعي ايشان چگونه بود و چه تأثيري بر شما ميگذاشت؟ نوع رفتارهاي اجتماعي ايشان هم بسيار تأثيرگذار بود و در عين حال كه بسياري از مسائل را به ما آموزش ميدادند، رفتارشان هم براي ما نوعي آموزش بود. مثلاً وقتي ميديديم مقيد به نماز اول وقت و انجام برخي مراسم مذهبي و عبادي هستند و قرآن خواندنشان هيچگاه ترك نميشود، الگو ميگرفتيم. شيوه تربيتي پدر، غالباً به صورت غيرمستقيم بود، ولي همان نتايج و تأثيرات را داشت. همه اينها مسائلي است كه بر من به عنوان فرزندشان تأثيرگذار بوده است.خوشبختانه شيوه رفتاري پدر هنوز هم در خانواده دنبال ميشود و با وجود اينكه نيم قرن از شهادت ايشان ميگذرد، تأثير گفتار و اعمال ايشان را بهنوعي در زندگي خود مشاهده ميكنيم.من به خاطر سن كم بيشتر همراه پدر بودم. ايشان در روزهايي چون عاشورا و ايام فاطميه تقيد زيادي به شركت در مراسمي كه در منازل علما تشكيل ميشد، داشتند. خود ما هم در دهه فاطميه دوم، به مدت سه شب در منزلمان مراسم روضهخواني داشتيم.
رفتارشان در منزل چگونه بود؟ در ايام عادي هفته، گرفتاريهاي كاري ايشان خيلي زياد بود و گاهي در بعضي از تعطيلات هم مجبور بودند سر كار بروند، ولي كلاسهاي هفتگي ما تعطيل نميشد. همچنين مقيد به تفريحاتي بودند كه خانواده به آنها نياز دارد، مثلاً سفر و حتماً سعي داشتند كه امكان اين تفريحات را براي خانواده فراهم كنند. البته بخشي از وقتشان در خانه هم به مسائل كاريشان ميگذشت و پيگير اخبار و كارهاي مربوطه بودند. اگر كاري نياز به تحقيقات علمي داشت، در اين باره مطالعه ميكردند، ولي عمدتاً سعي داشتند در كنار خانواده باشند و تا حدي كه برايشان مقدور بود، به امور خانواده كمك ميكردند.
قبل از انقلاب زندگي همراه با فعاليتهاي مبارزاتي ايشان چگونه ميگذشت؟نكته جالبي كه ميخواهم عرض كنم اين است كه محل تولد هر يك از ما خواهر و برادرها شهري غير از مشهد است كه محل سكونت دائمي ما بود، مثلاً خود من متولد چالوس هستم و خواهرهايم بهشهر. اين نكته نشان ميدهد كه پدر در دوران قبل از انقلاب دائماً در سفر بودند و به شهرهاي مختلف براي سخنراني دعوت ميشدند. اين گرفتاريها باعث ميشد كه هر چند وقتي در شهري بودند و پس از تولد فرزندشان، شناسنامه او را از همان جا ميگرفتند. شهيدهاشمينژاد وقتي براي سخنراني و فعاليتهاي مبارزاتي به سفر ميرفتند اگر امكان همراهي خانواده وجود داشت، آنها را هم با خود ميبردند، ولي برخي مواقع هم تنها ميرفتند.
از روزهاي اوج انقلاب خاطرهاي از فعاليتهاي پدرتان به ياد داريد؟وقتي ايشان در زندان وكيلآباد بودند، ما يك روز در ميان اجازه ملاقات داشتيم. آن زمان زندان وكيلآباد مثل حالا نبود و خارج شهر و در بيابان بود. مرحوم والده واقعاً بار مسئوليت خانواده و تبعات مبارزات شهيد را بسيار تحمل كردند. يادم هست كه در زمستان يك روز در ميان، مسير زندان را با چه سختي طي ميكرديم و از سر سه راهي زندان تا خود زندان كه مسيري نسبتاً طولاني بود، گاهي وقتها ماشين نبود و پياده ميرفتيم. حتي يك بار اخوي گفت كه ما در مسير صداي زوزه شغال را هم شنيديم. با همه اين مشقات به زندان ميرسيديم و ما را اذيت ميكردند و اجازه ملاقات نميدادند. به خاطر دارم زماني كه ايشان از زندان آزاد شده بودند، من از بيرون از خريد آمده بودم و در كوچه بودم كه ايشان رسيدند و از ماشين پياده شدند و من خيلي خوشحال بودم كه ايشان بعد از دو سال از زندان آزاد شده بودند. از خاطرات مبارزاتي قبل از انقلاب، فقط از صحنه دستگيري پدرم تصوير مبهمي در ذهن دارم. خاطرم نيست كه ايشان پس از دستگيري چه مدت در زندان بودند. به ياد دارم ما در منزل بوديم كه حاجآقا منزل تشريف نداشتند و مأموران ساواك به منزل آمدند. منزل ما يك طبقه بود و حياط و زيرزمين داشت. مأموران ساواك قسمتهاي مختلف خانه را گشتند. تعدادي اعلاميه در زيرزمين داشتيم كه حاجخانم آنها را داخل يك قابلمه زير يكي از كمدها پنهان كرده بود. وقتي حاجآقا وارد منزل شدند، در همان حياط ايشان را دستگير كردند. ايشان تعدادي مدارك همراه داشتند كه نميخواستند به دست ساواك بيفتد، به همين دليل به مأموران ساواك گفتند: «اجازه بدهيد لباسهايم را عوض كنم.» و به بهانه عوض كردن لباس داخل خانه آمدند و پيغامهايي را به حاجخانم رساندند و مدارك را گذاشتند و رفتند. اينكه گفته ميشود پشت هر مرد موفقي زني بزرگ ايستاده است، حرف بيراهي نيست. حاجخانم در اين زمينهها از دو جهت خيلي سختي كشيدند، يكي مستقيماً مسائلي بود كه به آن اشاره كردم و در آن با حاجآقا همراهي داشتند و مسئله دوم هم اين بود كه فكر حاجآقا را از مسائل و مشكلات خانواده راحت كرده بودند. ايشان مشكلات خانواده را با وجود شش فرزند كوچك به تنهايي به دوش ميكشيدند. از يك طرف اين نگرانيها و اداره آن زندگي در آن شرايط مشكل و از طرفي سختيها و مشكلات پيگير ملاقات با ايشان و رسيدگي به وضعيت روحي شهيد هاشمينژاد و راحت كردن فكر و خيالشان از بابت مسائل خانواده، كارهايي بود كه مادرم انجام ميدادند و به نحو احسن از عهده انجامشان برميآمدند.
در يكي از اسناد ساواك كه مربوط به سال 52 ميشود، آمده است كه شهيدهاشمينژاد به همراه خانوادهشان به شيراز رفته بودند (شما آن زمان دو ساله بوديد) و درآنجا ايشان را دستگير كردند و خانواده مجبور شدند بدون ايشان به مشهد عزيمت كنند. آيا خاطرهاي در اين باره داريد؟يادم هست كه آن موقع وسايل نقليه شخصي كمتر رواج داشت. بهرغم اينكه حاجآقا وسيله نقليه داشتند، ولي آن زمان (در سال 52 ـ 53) وسيله نقليه خيلي كم بود و با وسايل نقليه عمومي مثل اتوبوس رفت و آمد انجام ميشد. با پنج بچه كوچك ايشان مجبور به عزيمت از اين شهر به آن شهر ميشدند و در اين ميان، وقتي شهيد هاشمينژاد را دستگير كردند و بردند، حالا اين دغدغه هم وجود داشت كه كجا بايد پيگير كارشان باشند. از طرفي بايد به پنج بچه كوچك و مشكلات مربوط به آنها هم رسيدگي ميكردند. همه اينها مسائلي بود كه مرحوم والده با آنها درگير بودند و البته خيلي كم راجع به آنها صحبت ميكردند، ولي در اين زمينه گاهي جسته و گريخته مسائلي را بيان ميكردند.
معمولاً همراه پدرتان كجا ميرفتيد؟ آيا با ايشان به حزب هم ميرفتيد؟ من خيلي علاقهمند بودم كه با پدرم اين طرف و آن طرف بروم و بيشتر اين علاقه هم به دليل مأنوس بودن با ايشان و شرايط سني من بود. اگر جايي ميرفتند كه اين امكان بود كه من با ايشان بروم ميرفتم. مثلاً دفتر حزب جمهوري اسلامي از جاهايي بود كه خيلي با ايشان ميرفتم و در آنجا ميديدم كه افراد از اقشار مختلف به ايشان مراجعه و مشكلاتشان را مطرح ميكردند و شهيد هم در حد توان آنها را رفع ميكردند. در يكي از زير مجموعههاي اداري كارمندي است كه پنج - شش سالي است با ايشان همكار هستيم. هفته پيش در جلسهاي به من گفت: «شما ميدانستيد حاجآقا به مرحوم والده من كمك كردند تا بتوانند خانهاي بخرند؟» من گفتم: «نه، من در جريان نبودم.» ايشان تعريف كردند يك بار مرحوم والده من به حزب جمهوري اسلامي آمدند و مشكلاتشان را مطرح و اشاره كردند كه از نظر امكانات و درآمد خانواده متوسطي هستند و همسرشان هم فوت كرده است. مرحوم والده از شهيد هاشمينژاد خواستند كه مسئله خانه را برايشان حل كنند. شهيد هاشمينژاد هم دستور دادند و زميني در اختيارش گذاشتند و در آن زمين خانهاي ساخته شد. ايشان هيچگاه افراد را دستهبندي نميكردند و بسيار مقيد بودند كه از مردم جدا نيفتند. ترورهاي سال 60 باعث شد كه مسئولان بهرغم ميل باطنيشان در ملاقاتهايشان محدوديتهايي قائل شوند، ولي ايشان زير بار اين محدوديتها نميرفتند. حتي خاطرم هست كه خيلي از مسئولان براي حفاظت، ماشين ضد گلوله داشتند، ولي ايشان از اين قضيه ابا داشتند و خيلي كه ديگران اصرار ميكردند، ميگفتند: «دوست ندارم از مردم جدا بيفتم.» از جمله جاهاي ديگري كه خيلي علاقه داشتم با حاجآقا بروم، سخنرانيهايي بود كه ايشان در جاهاي مختلف، از جمله به مناسبتهاي مختلف در آستان قدس رضوي ميكردند و شخصيتهاي مختلفي هم براي استماع سخنان ايشان به آنجا ميآمدند.
اشاره كرديد كه در جلسات سخنراني ايشان، همراهشان ميرفتيد. واكنش مستمعين چه بود و چه تصويري از آن جلسات به خاطر داريد؟در جلسات سخنراني پدر اولين مسئله جمعيت حاضر در اين مجالس بود. مسلماً كشش خطابه باعث ميشد تا مراجعين زيادي در جلسات حضور يابند. نكته دوم در سخنرانيهاي پدر حسي بود كه با بيان مطالب در مستمعين ايجاد ميشد. سن كم من چندان اجازه نميداد محتواي سخنرانيهاي ايشان را درك كنم و بفهمم چه ميگويند تا بتوانم تجزيه و تحليل كنم، ولي هيجاني كه در كلام ايشان موج ميزد، گاهي باعث ميشد در من با آن سن و سال كم كه متوجه محتواي سخنانشان هم نميشدم، شور و هيجان ايجاد كند، چه برسد به كساني كه محتواي صحبتهايشان را هم درك ميكردند. به همين دليل عنوان خطابه پرشور براي سخنرانيهاي ايشان بيجا نبوده است. اگر خطابههاي ايشان را بشنويد، متوجه خواهيد شد كه در ميان صحبتهايشان مردم بهكرات با گفتن تكبير حرفهايشان را قطع ميكردند و اين مبين هيجاني بود كه در مردم ايجاد ميشد. مسئله ديگري كه فكر ميكنم در شخصيت پدر جذابيت خاصي ايجاد ميكرد و باعث ميشد ايشان منحصر به فرد باشند، اين بود كه شهيد هاشمينژاد هميشه جلوتر از زمان بودند. ايشان در تفسيرهاي سياسي راجع به مباحث مختلف از جمله تحليلهاي سياسي درباره بنيصدر، منافقين، اسرائيل و جنگ هميشه پيشگام بودند و جلوتر از ديگران عمل ميكردند و در واقع زودتر از سايرين متوجه مسائل ميشدند. به خاطر شرايط آن دوران، شهيدهاشمينژاد ابتدا در ماجراي بنيصدر كمي همراهي كردند (حتي امام(ره) هم در ابتدا با اين مسئله همراهي ميكردند و به شرايط زمان توجه داشتند)، اما وقتي كه خطر وجود بنيصدر بهطور واضح آشكار و مخالفتها در برابر او آغاز شد، حاجآقا از اولين كساني بودند كه با بنيصدر به مخالفت برخاستند و در اين مورد پيشگام بودند. در واقع ايشان از اولين كساني بودند كه خطر وجود بنيصدر را احساس كردند و با وجود اينكه بنيصدر رئيس جمهور بود، در سخنرانيهايشان مخالفت خود را به شكل علني مطرح ميكردند. حتي دقيقاً به خاطر دارم كه در انتخابات وقتي صندوق را براي رأي دادن به خانه آوردند، حاجآقا به آقاي حبيبي رأي دادند. بسياري از مردم، چه زن و چه مرد از اقشار گوناگون با سطح سوادهاي مختلف، خيلي پرشور در سخنرانيهايشان شركت ميكردند و با علاقهمندي به صحبتهايشان گوش ميدادند.
در جلسات روضه منزلتان، خودشان معمولاً منبر ميرفتند يا ديگران؟ تا جايي كه به خاطر دارم عمدتاً اگر منعي نداشتند خودشان سخنراني ميكردند. يك صحنه هنوز در ذهنم هست كه يك سال ايشان مجلسشان منع شده بود و من با اخوي بزرگم براي خريد بيرون رفته بوديم. وقتي برگشتيم در تمام كوچه نيروهاي شهرباني مستقر شده بودند و اجازه نزديك شدن هيچكس را به خانه نميدادند حتي يادم هست كه كساني را هم كه نزديك ميشدند و اصرار ميكردند با باتوم ميزدند. من و اخوي ميخواستيم داخل منزل شويم و يكي از آنها باتومش را برداشت و تهديد كرد كه دور شويم. ما به او گفتيم كه اينجا منزل خودمان است و در نهايت اجازه دادند كه داخل منزل شويم. مواقعي كه رژيم به شهيد هاشمينژاد اجازه سخنراني نميداد و ممنوعالمنبر بودند، از كس ديگري براي سخنراني دعوت ميكردند. در مواقعي كه مأمورين مستقيماً وارد مجلس ميشدند و اجازه برگزاري مجلس را نميدادند، چارهاي جز تعطيلي مجلس نبود.
مجلس براي عموم مردم بود؟ مجالس ايشان براي عموم بود و خيلي هم استقبال ميشد، بهخصوص آن زمان كه زمان درگيريهاي سياسي هم بود و مجلس بهنوعي مجلس مبارزاتي هم بود و به همين دليل مردم با استقبال و پرشور ميآمدند. گاهي وقتها روي ايوان و حتي در حياط هم جمعيت براي استماع سخنان ايشان مينشستند.
آيا ايشان احساس كرده بود كه شهيد ميشود؟ نه تنها ايشان بلكه خانواده هم اين حس را داشت. آقاي كامياب كه از نزديكان و ياران شهيد در حزب جمهوري اسلامي بودند، يك ماه قبل از ايشان و بيرون از حزب به شهادت رسيدند. در مراسم تشييع جنازه آن شهيد، همراه پدر بودم و در همان عالم بچگي فكر ميكردم اگر خداي نكرده براي حاجآقا اتفاقي بيفتد، چه خواهد شد؟ من كه با آن سن كم اين آمادگي را داشتم، خانواده و خود شهيد هم حتماً اين آمادگي را داشتند و اين خطر را احساس ميكردند، بهخصوص كه اطرافيان پدرم هم مورد حمله قرار گرفته بودند. اطرافيان به شهيدهاشمينژاد هشدارهايي ميدادند كه بيشتر مراقب خود باشند و مسائل امنيتي را رعايت كنند و تعدادي ماشين، پاسدار براي حفاظت در اطرافشان داشته باشند. پدر معتقد بودند اين مراقبتها باعث ميشود از مردم جدا شوند. به پدرم پيكان قرمز رنگي داده بودند. خودمان هم پيكان كرم رنگ داشتيم. صبحها كه من با ايشان ميرفتم، گاهي وقتها آن قدر پيكان قرمز را هل ميدادند تا روشن شود.. وقتي هم كه روشن نميشد، در نهايت با ماشين خودمان ميرفتيم. از لحاظ تشريفات امنيتي در حدي كه فقط اسمش باشد، قانع بودند. بيشتر نگرانيها در اطرافيان بود، با وجود اين، با توجه به عاداتي كه داشتند زير بار اين قضايا نميرفتند.
چگونه از شهادت پدر باخبر شديد؟من آن موقع در مدرسه سر كلاس بودم كه از دفتر مرا خواستند. ديدم افراد مختلف، معلم و ناظم ميگفتند: «نگران نباش. مشكلي نيست.» و صحبتهايي از اين قبيل ميكردند. سپس يكي از پاسدارهاي حاجآقا به نام آقاي روحبخش دنبال من آمد و مرا به خانه برد. در خانه تازه متوجه شدم كه جريان چه بوده است.
از روزهاي بعد از شهادت ايشان خاطرهاي در ذهن داريد؟آنچه بعد از شهادت ايشان به خوبي در ذهنم نقش بسته بود يكي سخنراني امام(ره) در روز شهادت ايشان بود كه عدهاي از خادمين نزد امام (ره)رفته بودند و حضرت امام(ره) آن سخنراني معروف را راجع به شهيدهاشمينژاد كردند و اصطلاحاتي را به كار بردند كه ماندگار شد. اين سخنراني براي ما عزيز و خاطرهانگيز بود. ديگري هم جمعيت بسياري بود كه براي تشييع جنازه آمده بودند و اين اصلاً براي من با آن سن كم قابل تصور نبود. همه اينها باعث ميشد كه در آن سن و سال كم با قياسهايي براساس سنم از پدر و مقام او تصوراتي داشته باشم. در واقع همين جمعيت زياد مرا قانع كرده بود كه به اين نتيجه برسم كه پدر چه كسي بود و چه جايگاهي در ميان مرد داشت. از مازندران و مشهد عده كثيري حضور داشتند. در فيلمهاي تشييع جنازه بهخوبي ميتوانيد حضور مردم را ببينيد.
بعد از شهادت ايشان ديداري با مقام معظم رهبري داشتيد. درباره آن ديدار بفرماييد كه چه گذشت و چه صحبتهايي با ايشان كرديد؟اين ديدار چندان در خاطرم نيست. بعد از شهادت سه ديدار با امام (ره)داشتيم كه آنها بيشتر در ذهنم مانده است. قبل از شهادت هم دو بار با حاجآقا خدمت امام (ره)رفتيم. اوايلي بود كه امام (ره)تازه به ايران آمده بودند و فكر ميكنم در مدرسه رفاه بودند. يادم هست صبح زود براي نماز رفته بوديم كه دقيقاً اين صحنه خاطرم هست كه امام(ره) از پلهها پايين آمدند و با حاجآقا در همان راهرو سلام و احوالپرسي كردند و حاجآقا دست امام را بوسيدند و بعد براي اقامه نماز رفتيم. ديدار بعدي در قم بود كه حضرت امام(ره) آنجا تشريف داشتند و ما به اتفاق خانواده خدمت امام(ره) رفتيم و يادم هست قبل از اينكه ايشان بيايند آقاي اشراقي داماد امام(ره) آمدند و با شهيد هاشمينژاد صحبتي داشتند و بعد امام(ره) تشريف آوردند كه محتواي جلسه عيناً خاطرم نيست. ديدار سوم به اتفاق خانواده در همان اتاق مخصوص امام(ره) بود كه خدمتشان رسيديم كه ديدار بسيار خاطرهانگيزي بود. امام(ره) تفقدي در حق خانواده داشتند و از ديدارمان ابراز خوشحالي كردند. ديدار آخر هم در همان محوطه خلوت حياط جلوي اتاقشان بود كه خدمت امام(ره)رسيديم و ايشان جلوي ايوان نشسته بودند و بعد از توقفي، رفتند، چون سخنراني داشتند. اين چند خاطره از آن زمان در ذهن من مانده است . البته خدمت مقام معظم رهبري هم رسيده بوديم. آنچه در حال حاضر در خاطرم هست آن ديداري بود كه در تالار متبركه مشهد با ايشان داشتيم كه عكسهاي آن هنوز هم هست. ايشان لطف خاصي داشتند و بنده، اخوي و عمويمان را خيلي مورد عنايت قرار دادند.
آيا هرگز پيش آمد كه از پدرتان تقاضايي بكنيد و قبول نكنند؟ خير، در اين باره كه من خواستهاي داشته باشم كه ايشان قبول نكرده باشند يا پذيرفته باشند به خاطر ندارم و شايد يكي از دلايلش اين بود كه ايشان در مسائل خيلي باز بودند و بهرغم اينكه معمولاً خانواده مذهبي شرايط خاص خودش را دارد، ولي شهيدهاشمينژاد با روحيه بازي با مسائل برخورد ميكردند.
به نظر شما چه تصويري از پدرتان در اذهان مردم هست؟ خوشبختانه تصويري كه در بين مردم از ايشان هست، تصوير روشني است. علتش هم اين است كه مانعي براي ارتباط با مردم نداشتند و مردمي و نزديك به آنان بودند. مردم هم مسلماً خصلتهاي ايشان را خوب درك كرده بودند.