آنچه در پی میآید، گفت و شنودی است نشر نایافته كه در اسفند 1386 در باب حاشیه و متن رویداد 28 مرداد با مرحوم حسن گرامی، داماد محترم مرحوم آیتالله كاشانی انجام دادهام. مرحوم گرامی و نشانی خانه او نام و عنوانی آشنا برای تمامی فعالان نهضت ملی بود، زیرا بسیاری از دیدارها و مصاحبههای آیتالله كاشانی در آن منزل صورت میگرفت؛ از این روی مرحوم گرامی ارتباط نزدیكی با بسیاری از رجال سیاسی آن دوران بهویژه دكتر مصدق و ناگفتههایی فراوان از رویدادهای آن دوران داشت. سرانجام شمع وجود این راوی ارجمند در مورخه 24/4/87 به خاموشی گرایید و تأسف فراوان دوستان و آشنایان را موجب شد. امید میبرم كه انتشار این گفت و شنود موجب شادی روح آن فقید سعید و آشنایی نسل جوان و پژوهشگر كشور با دورهای حساس از تاریخ معاصر ایران باشد.در طول 50 سال اخیر، از سوی برخی جریانات مخالف یا عدهای كه داعیه تحلیلگری در جریان نهضت ملی شدن نفت را داشتند، مرحوم آیتالله كاشانی به تأیید رویداد 28 مرداد متهم شده است. با توجه به اینكه شما خاطرات ناگفته بسیاری در این زمینه دارید، خاطرات خود را از نگاه آیتالله كاشانی به این رویداد و برخورد و موضع ایشان نسبت به این اتفاق را بیان كنید.اگر بخواهیم به این مطلب دقیقاً توجه كنیم، باید به مسائل پس از 30 تیر 1331 رجوع كنیم. آقای دكتر مصدق در تیرماه 1331 نزد شاه رفت و تقاضای تصدی وزارت جنگ را كرد و در پی آن مسائلی كه باعث استعفای او شد و بدون اطلاع مردم آمد و در منزل خودش استعفایش را نوشت و برای شاه فرستاد. شاید خود آقای دكتر هم در آن زمان تمایل داشت كه با یك وجهه خوب و نام بلند و ثبت ملی شدن صنعت نفت به نام خودش كار را تمام كند. البته افراد زیادی در ملی شدن صنعت نفت مشاركت داشتند، اما همه تمایل داشتند كه چهرهای مثل دكتر مصدق در رأس جریان باشد و بنابراین این قضیه به نام ایشان تمام شد. در این موقع كه هم مردم و هم آیتالله كاشانی به این مسأله توجه داشتند كه بالاخره قضیه نفت را یك كسی باید به سرانجام برساند و اتحاد مردم در این شرایط فقط توسط خود آقای دكتر مصدق امكانپذیر است و هر كس دیگری هر قدمی بردارد، مردم با سوءظن به او نگاه میكنند. از طرفی استعفای دكتر مصدق به جبهه ملی و طرفداران آن ضربه شدیدی میزد و باید به شكل كم هزینهای از این مشكل عبور میشد. دیدیم كه مرحوم آقا مبارزه را شروع كردند و هرچند عدهای از اعضای جبهه ملی سعی داشتند در خفا با قوام تماس بگیرند، اما به هرحال تلاشهای ایشان در 30 تیر به ثمر رسید، هم شاه سركوب شد، هم قوامالسلطنه بركنار شد و هم آقای دكتر مصدق برگشت.مسلم است كه در این جریان حب و بغضهای فراوانی وجود داشت. حتی بعضی از افراد جبهه ملی كه چندان با تقویت وجهه دینی نهضت موافق نبودند، در باطن از این همه قدرت مرحوم آقا به وحشت افتاده بودند. از طرفی كشورهایی مثل انگلستان و امریكا هم مانده بودند كه چه باید بكنند، دكتر مصدق هم بعد از 30 تیر كه بر سر كار آمد، دچار چنان غروری شد كه حتی در برابر تذكر مرحوم آقا مبنی بر اینكه پس از آنكه مردم این همه خون دادند، درست نبود كه كسانی مثل سرلشكر وثوق سركار بیایند، شدیداً موضعگیری كرد. سرلشكر وثوق كسی بود كه جلوی كفنپوشان را در كاروانسرای سنگی گرفت و بعضی از آنها را هم مضروب كرد و نگذاشت آنها پیش بیایند. وقتی مرحوم آقا به این مورد اعتراض كردند، دكتر مصدق جواب داد شما در امور اجرایی دخالت نكنید!آیتالله كاشانی اگر رئیس مجلس هم نبود، وكیل مجلس كه بود. در آن شرایط هر فرد مملكت حق داشت در كارهای دولت اظهار نظر كند، چه رسد به وكیل مردم كه با نهایت احترام هم این تذكر را داده بود و مخالفت دكتر مصدق و تذكر به اینكه شما حق دخالت در امور اجرایی را ندارید، مسلماً گران تمام شد.بعد هم كه نمایندگان، مرحوم آقا را به عنوان رئیس مجلس انتخاب كردند و ایشان قدرت بیشتری پیدا كرد، آقای دكتر مصدق و اطرافیانش خیلی ناراضی بودند. در جلسهای كه هندرسون در منزل ما با مرحوم آقا داشت به ایشان عرض كرد كه ما به شما كمك كردیم كه نفت را ملی كنید و كمونیست هم نشوید. آیتالله كاشانی فرمودند: «ما از كمكهایی كه شما كردید، متشكریم، ولی ایران هیچوقت كمونیست نمیشود. ما زحمات شما را در نظر داریم و وقتی بتوانیم بهرهبرداری را شروع كنیم، شما در زمره مشتریان اول ما خواهید بود.» البته بدیهی است كه آنها چنین چیزی را نمیخواستند و از طرفی میدانستند تا زمانی كه آیتالله كاشانی بر سر كار باشد، امكان ندارد دكتر مصدق بتواند توافق پایینتری از ایشان را در مسأله نفت انجام بدهد. در سفری كه به امریكا رفتم، كتابی را دیدم كه اطلاعاتی از هندرسون در آن چاپ شده بود و برایم واقعاً جالب بود. اینها وقتی در جایی سفیر هستند، گزارشاتی به كشور خودشان میدهند و سؤال و جوابهایی مطرح میشود كه در جای خود جالب هستند. در این كتاب قطور، هندرسون دائماً تكرار میكند كه جناب آقای دكتر مصدق مرا احضار میكرد و مثلاً میگفت دولت من پول لازم دارد و باید به من كمك كنید. وضع مالی من خراب است و پول ندارم كه حقوقها را بدهم یا تهدید میكرد كه تودهایها دارند از وضعیت بهرهبرداری میكنند. دولت امریكا هم از نظر رعایت دوستش یعنی دولت انگلیس و هم در كل، دلیلی برای خرج كردن این پولها برایش وجود نداشت، هر وقت دكتر مصدق پول مطالبه میكرد، جواب میآمد كه موافقت نكردهاند! بعضی اوقات خود آقای دكتر مصدق پیشنهاد میكرد كه بهتر است ما قرارداد نفت را به شیوه قرارداد مكزیك یا سایر كشورهایی كه معادن داشتند، حل و فصل كنیم. البته توضیحات این موضوع مفصلاً در آن كتاب است. ضمن اینكه ایشان میگویند كه این شیوه مشكلاتی را در پی دارد و مسأله ایران و آن كشورها با هم تفاوت دارند، ولی آقای دكتر سماجت میكند و میگوید من با مذاكرات زیادی كه با امریكا داشتهام، از آنها خواستهام كه انگلستان را راضی كنند كه این مسأله را به این شكل حل كنند. وقتی آنها راضی شدند، آقای دكتر گفت كه ما از این مسأله صرفنظر كردیم! نمیتوانست تصمیم قاطعی در این زمینه بگیرد، مضافاً بر اینكه تمام مذاكرات را شخص خودش انجام میداد و حتی وزرای او هم اطلاع نداشتند. كتاب جالبی را در امریكا پیدا كردم كه زمان و وقت و روز ملاقاتهای هندرسون با دكتر مصدق دقیقاً حفظ شده بود. میبینیم كه اطراف دكتر مصدق را آدمهای خوبی گرفته بودند، اما آنها هممتأسفانه اطلاعی از مسائل نفت نداشتند و هیچ كس اطلاع درستی از موضوع نداشت. اگر بیرون هم افرادی میآمدند و پیشنهادی میدادند، باز هم مورد قبولشان نبود، البته دلایل خودشان را هم داشتند كه ما باید معاملاتمان را با انگلیسها انجام بدهیم كه مشكلاتمان حل شود، والا 10 كشتی و پنج كشتی مشكلات ما را حل نمیكند. وقتی كه آقای دكتر مصدق دوباره سركار برگشت، دولت امریكا هم به این نتیجه رسیده بود كه تا وقتی آیتالله كاشانی با این قدرت بر سر كار هست، امكان هیچ نوع سازشی وجود ندارد. در این زمینه اسناد زیادی هست كه نشان میدهد آنها توافق كرده بودند كه ما باید این قدرت را درهم بشكنیم و ایشان را به شدت بدنام كنیم تا قدرت آنچنانی نداشته باشد كه بتواند با یك اعلامیه جریانی مثل 30 تیر را راه بیندازد یا تقاضای مجازات مسببین آن را بكند.شاه هم كه از این مسأله دل پری داشت، خود دكتر مصدق هم اظهار میكرد در یك حمام، دو جامه دار نباید وجود داشته باشند! این عوامل دست به هم دادند و نتیجه این شد كه تصمیم گرفتند نفوذ آیتالله كاشانی را بشكنند و این میسر نبود جز اینكه قدرت ایشان را در رادیو و مطبوعات داخلی و خارجی از بین ببرند. همین كار را هم كردند. از جمله روزنامه «شورش» به سردبیری كریمپور شیرازی مستحضر هستید كه چه كارهایی كرده. كریمپور آنقدر كه آزادی داشت منزل ما بیاید، جاهای دیگر نمیتوانست برود، حتی منزل دكتر مصدق. او هر وقت گرفتاری داشت و به منزل ما میآمد، من خودم برایش حل میكردم. وقتی قرار شد روزنامهها علیه آقای كاشانی مطالبی را بنویسند، از جمله كسانی كه اول از همه شروع كرد، كریمپور شیرازی بود!عكسی را كه روی عمامه آیتالله كاشانی پرچم انگلیس بود، او چاپ كرد.این اولی نبود. قبل از آن اسائه ادبهای فراوانی كرده بود، از جمله عكس یك 200 تومنی را با نمایی از مرحوم آقاانداخته بود كه ایشان دارد از طرف انگلیس این پولها را خرج میكند! درحالی كه قبلاً در روزنامههایش كلی تعریف و تمجید از آیتالله كاشانی داشت.حرف را خلاصه میكنم كه به مطالب اصلی هم برسیم. یك بار برای دیدار با رئیس بانك ملی رفته بودم و یك مرتبه كریمپور شیرازی وارد شد و بیآنكه معطل شود یا نوبت را رعایت كند، رفت جلو ایستاد! درحالی كه من وقتی وارد شده بودم، رئیس دفتر بانك چون مرا میشناخت، گفت اجازه بدهید اول كار شما را راه بیندازم، ولی من گفتم: خیر! چند نفر از خانمها و آقایان هستند. اول كار آنها را راه بیندازید من در نوبت میایستم. كریمپور موقع برگشتن مرا دید و آمد جلو و عذرخواهی كرد. گفتم: «همه به كنار، من یكی به تو غیر از محبت چه كرده بودم؟» گفت: «فلانی! از من نرنج! من روزنامهنویس هستم و میخواهم نان بخورم. وضع درستی هم ندارم. صبح به صبح میروم دفتر آقای دكتر مصدق و گزارش میدهم كه چه میخواهم بنویسم.»این یك جزء قضیه بود. بقیه روزنامهها هم به همین ترتیب. ضمناً قضیه را طوری جور كرده بودند كه حضرت آیتالله نه اعلامیهای میتوانست بنویسد، نه در رادیو میتوانست سخنرانی كند یا اطلاعیهای بدهد. تلاشهایی كه برای ایجاد وحدت بین آیتالله كاشانی و دكتر مصدق انجام شد، عملاً به نتیجه نرسید و وضعیت حادتر شد، چون دكتر مصدق درخواست اختیارات یكساله كرد و آیتالله كاشانی مخالفت كرد. دكتر مصدق دید با این مجلس نمیتواند كاری پیش ببرد و مجلس را منحل كرد و جریانات بعدی كه اوج آن حمله به منزل آیتالله كاشانی بود. از این روند پرشتاب رویدادهای پس از 30 تیر چه خاطراتی دارید؟ بعد از طرح مسأله اختیارات، آیتالله كاشانی وسیلهای برای اعتراض نداشت، چون بعد از مخالفتی كه كرد، تشنج عجیبی درست كردند و رادیو و روزنامهها شلوغ كردند و حرفهای بیجایی زدند تا مردم را آماده كنند، با این منطق كه تا وقتی قدرت دست مجلس است، كاری نمیشود كرد. اختیارات آقای دكتر پابرجا بود و آیتالله كاشانی هم امكان و وسیلهای نداشت كه نظر خود را به مردم بگوید. نمیدانم در كدامیك از مناسبتهای مذهبی بود كه در اعتراض به انحلال مجلس، جلسهای در منزل آیتالله كاشانی برگزار و منزل مرحوم آقا از جمعیت پر میشد. شب اول و دوم بود كه دیدیم وانتهای پر از پاره آجر و سنگ میآیند و بارشان را جلوی منزل آقا تخلیه می كنند! سخنرانیها معمولاً تا ساعت 12 و یك بعد از نصف شب ادامه داشت و مردم هم همه میآمدند. بالطبع اخبار این تجمع و سخنرانیها به گوش آقای دكتر مصدق هم میرسید. آقای فروهر كه بعدها خودش را به عنوان یك شخصیت بزرگ سیاسی مطرح كرد، آن روزها دانشجو بود و در آن شبها، عدهای رجاله را دور خود جمع كرده بود و با دستور مستقیم از شخص دكتر مصدق، به منزل مرحوم آقا میآمد و همراه با بقیه پارهآجرها را به طرف مردم پرت میكرد! البته در شبهای دوم به بعد، قضیه جدیتر شد و این طرفیها هم خودشان را مجهز كردند و آن حوادث پیش آمدند كه به كشته شدن مرحوم حدادزاده منجر شد. آقای حسین مكی در كتاب خاطراتشان نوشته كه فروهر به او گفته بود این كارها را به دستور مستقیم دكتر مصدق انجام داده است. البته ما راضی به مرگش نبودیم، ولی دیدیم كه به چه وضع فجیعی كشته شد و بر این باوریم كه خون حدادزاده گریبان اینها را گرفت، چون او بسیار مظلومانه كشته شد.ما مشاهده كردیم كه به رغم تمام اهانتها و آزارها، مرحوم آیتالله كاشانی نهایت سعی خود را كرد كه دكتر مصدق همچنان بر سر كار بماند و نهضت از دست نرود، اما عملاً اتفاقی كه مورد نظر ایشان بود، نیفتاد. شما در روز 28 مرداد، آیتالله كاشانی را چگونه دیدید و چه خاطرهای از ایشان دارید؟آیتالله كاشانی به رغم همه اهانتها و این سنگاندازیها میدانست هر كسی غیر از دكتر مصدق سركار بیاید، مفاد قرارداد نفت اجرا نخواهد شد و باید به نحوی عمل كرد كه هم مردم راضی باشند و هم كار به نفع مملكت انجام شود. در این مورد بارها اعلامیه داد و حتی بعد از آن حملهها هم به همه میگفت كه من راضی به رفتن دكتر مصدق نیستم! بعد صحبت از سپهبد زاهدی شد كه در مجلس متحصن شد. در آن موقع آقا در تهران نبودند. در آن زمان افراد یا در خانه بزرگان یا در مسجد متحصن میشدند. اغلب جنایتكاران وقتی در مسجد متحصن میشدند، كسی به آنها كاری نداشت، سپهبد زاهدی شخصیتی بود كه سابقه خوبی داشت و وقتی وزیر كشور بود همه افراد وكلای ملی از جمله دكتر مصدق با كمك او انتخاب شدند. آقا با اینكه با او رفاقت داشت، اما او را تحت نظر داشت كه با كسی تماس نگیرد و اصلاً هم وسیلهای نداشت كه كاری انجام بدهد. بعد كه معظمی آمد و رئیس مجلس شد، با قولوقرارهایی كه گذاشتند با ماشین دكتر معظمی زاهدی را از مجلس خارج كردند و به او قول دادند تا 48 ساعت دنبالش نروند، حال آنكه میتوانستند او را دنبال كنند كه كجا میرود و او را بگیرند. سپهبد زاهدی داشت كار خودش را میكرد.از این طرف هم دكتر مصدق داشت با كمال قدرت عمل میكرد. وزیر جنگ شده بود و همه امرای ارتش را به میل خودش عوض كرده بود. با قدرت تمام اقشار طول را سركار آورد. دستور داد كسی حق ندارد با شاه یا خانوادهاش تماس بگیرد و هر كس خواست نزد شاه برود، اول باید از من اجازه بگیرد. تنها یك ملاقات انجام شد و ملاقات بین پرون، معلم شاه بود كه حالا پیرمردی شده بود و شاید دكتر مصدق فكر میكرد دیگر از دست یك پیرمرد كاری برنمیآید. پرون خیلی به زحمت شاه را وادار كرد كه فرمان نخستوزیری زاهدی را امضا كند. در همان ایام آقای دكتر شایگان و دیگران آمدند و گفتند اگر این اختیارات تصویب شود، در ظرف 48 ساعت قرارداد نفت كه آماده است، امضا خواهد شد، نهایت اینكه انگلیس و امریكا میگویند در شرایط فعلی، مجلس، موافقت نمیكند و طرفدار مصدق نیست، مگر اینكه دكتر مصدaق بتواند ثابت كند كه دارای قدرت است و با اختیارات، این كار حتماً انجام میشود و ملت ایران از این دلسردی و ناراحتی بیرون میآید.در روز 27 مرداد ما در دفترمان نشسته بودیم و آقای دكتر سنجابی به آنجا آمدند. ما با هم رفیق بودیم، پدرش هم خیلی با ما رفیق بود. خانهاش چند مغازه بالاتر از دفتر ما بود و ایشان مرتبا به دفتر ما میآمد. موقعی هم كه میخواست وكیل شود به كرمانشاه رفت تا اقدام كند، از آنجا تلگراف زد كه من میخواهم برگردم و منصرف شدهام، چون ارتش دخالت میكند و نمیگذارد و من مأیوس هستم و برمیگردم كه ما به او تلگراف زدیم بمان. مرحوم آقا در آن موقع توسط دكتر مصدق خیلی برای كمك به او اقدام كرد. بعد هم وزیر دربار را خواست و گفت این چه حركتی است؟ من مجبورم اعلامیه بدهم. منظور اینكه شاه پیغام داد كه به او بگویید برود فعالیت خود را بكند و ارتش دیگر مقاومت نخواهد كرد كه ایشان رفت و با نادعلی كریمی بیعت كرد و هر دو وكیل شدند. به هر حال ایشان در 27 مرداد آمد به دفتر ما و دید پدرم از این اوضاع خیلی نگران و افسرده است كه چرا بعد از این همه خدماتی كه شده، كار باید به اینجا بكشد؟ دكتر سنجابی یك مقدار صحبت كرد و گفت: «همانطور كه قول داده شده، ظرف 48 ساعت مشكلات حل میشود! من به شما قول میدهم.»در روز 27 مرداد این حرف را زد؟بله، مرحوم آقا با اختیارات مخالف بود و او آمد و گفت شما زیاد نگران نباشید. البته در همین زمان بود كه مرحوم آقا نامهای نوشتند و به آقای دكتر سالمی دادند كه ببرند به دكتر مصدق بدهند. همان نامه مشهوری كه دكتر مصدق پائین آن نوشت مستظهر به حمایت مردم است. پدرم دفترچهای داشت و سنجابی پشت آن نوشت كه ما همه احترام آقا را داریم و این چیزها را فراموش نمیكنیم و مسلم بدانید كه این كار به نفع ملت ایران انجام میشود.حرفهای سنجابی را صورتجلسه كردید؟اصلا خودش با خط خودش نوشت. پدرم گفتند خودت بنویس و او هم شش صفحه به شكل غرا نوشت و برای من سند فوقالعادهای بود، ولی متأسفانه فردای آن روز گم شد! به هرحال مرحوم آقا نامه را نوشتند و آن پاسخ هم آمد. چند وقت پیش آقای دكتر حداد عادل كه من احترام فوقالعادهای برایشان قائل هستم و از سالها قبل یكدیگر را میشناسیم، از من پرسیدند: «میگویند چنین نامهای داده شده است؟ این نامه چرا حالا افشا میشود؟»من اطلاعاتی به ایشان دادم از جمله اینكه در آن زمان نه روزنامه در اختیار ما بود، نه در رادیو میتوانستیم صحبت كنیم و نه دیگر كسی به حرف آقا گوش میداد. بعد از 28 مرداد هم كه دیگر بد از بدتر. به هر صورت در روز 28 مرداد، صبح كه به دفتر آمدم، دیدم آقای سنجابی، صبح زود و قبل از ما آمده است. دكاندارها و دفتردارها همه او را میشناختند و به او احترام میگذاشتند. به سراغ آنها رفته و سراغ ما را گرفته بود و همه گفته بودند كه هنوز نیامدهاند. ایشان به همسایههای ما كه مردمان شریفی هم بودند گفته بود خواهش میكنم بروید و به آقای گرامی بگویید كه امروز دفتر نیاید. مرتباً هم این پیغام را میفرستاد تا بالاخره یك فردی كه اصفهانی و مرد بسیار شریفی هم بود و منزلش در آن حوالی بود، آمد و گفت فلانی! سنجابی نمیتواند از خانه بیرون بیاید. مرا خواسته و من به خانهاش رفتهام و گفته به شما بگویم امروز قرار است عدهای جمع بشوند و بیایند و دفتر شما را تاراج كنند و عنوان آنها هم این است كه اینجا ستاد كاشانی است! و شما حتما امروز در دفتر نباشید كه مشكلی پیش نیاید.از همان دار و دسته فروهر بودند كه به خانه آیتالله كاشانی حمله كردند؟از همان دار و دسته حزب ایران بودند. گفت دیشب از حزب ایران جلسهای تشكیل و در آنجا گفتهاند اگرچه كاشانی اعلامیه نمیدهد، اما ستادش پابرجاست و مردم دارند با گرامی دیدار میكنند و او در این جریانات خیلی مؤثر است و باید آنجا را تعطیل كنیم.پس آنها فكر نمیكردند از ساعت 10 صبح 28 مرداد اوضاع برمیگردد و برنامه ریخته بودندكه به سراغ دفتر شما بیایند.درست است. ابداً فكرش را نمیكردند كه اوضاع به آن شكل پیش برود، به همین دلیل ریختند. در آن روزها دكه روزنامهفروشی نبود و در اوج ترور شخصیت آیتالله كاشانی، یك عده روزنامهها را دستشان میگرفتند و داد میزدند بیچارگی كاشانی و از این خزعبلات. چند نفر از دوستان رفتند و به روزنامهفروشیها گفتند این كارها درست نیست، شما هر روز از این دفتر پول میگرفتید.این افراد چه جور آدمهایی بودند؟همان افرادی كه به آنها روزنامه میدادند و میگفتند تیتر روزنامه را داد بزنید. یكی دو تای آنها گفتند از ما نگران نباشید، ما خودمان هم ناراحتیم. به ما پول دادهاند كه این كار را بكنیم. اگر ما نرویم، آن آدمی كه آن گوشه نشسته، افراد دیگری را دارد و به میدان میفرستد. ما حرفی نزدیم. از آن طرف دیدیم در پایین دروازهشمیران و نزدیك خیابان هدایت، افرادی كرسیچه گذاشته و روی آن ایستادهاند و دارند سخنرانی میكنند و مردم را جمع میكنند.آنها جزو چه دسته و گروهی بودند؟اینهایی كه میخواستند بیایند و اوضاع را به هم بزنند، از حزب ایران مأمور بودند كه مردم را جمع كنند. عده زیادی را آورده بودند كه سخنرانی كنند و مردم جمع بشوند و اینها حمله كنند. به ما گفتند میبینید كه اوضاع از چه قرار است. از اینجا بروید. پدرم گفت: «فلانی! كسی با من پیرمرد كاری ندارد. منظور اینها تو هستی كه به عنوان داماد آیتالله كاشانی شناخته شدهای و هر حرفی كه بخواهند بزنند به تو میزنند. تو برو كه اینجا نباشی.» گفتم: «شما فكر میكنید. من این قدر بدبخت شدهام كه بخواهم جان خودم را نجات بدهم و شما را اینجا تنها بگذارم؟ از اینجا تكان نمیخورم.» البته ما تعدادی كارگر داشتیم و سایر حجرهداران آن منطقه هم هر كدام 4، 5 تا كارگر داشتند و عده زیادی بودند. یك وقت دیدم همه كارگرهای ما یكی یك كارد توی جورابهایشان گذاشتهاند و میگویند اگر اینها آمدند، همهشان را میكشیم توی انبار و هر بلایی كه دستمان برسد، سرشان میآوریم. واقعاً هیچ راهی هم باقی نمانده بود. آنها جمعیت را در جاهای مختلف آماده كرده بودند.در این فاصله در مجلس پیشامدی واقع شد و بین پان ایرانیست و گمانم حزب توده، زد و خورد شدیدی پیش آمد، طوری كه ناچار میشوند به پادگان عشرتآباد تلفن بزنند و از آنجا نیروهای ارتش آمدند كه اینها را از هم سوا كنند. دفتر ما دروازه شمیران خیابان سپاه و سر راه این نیروها بود. یك وقت دیدیم نیروهای ارتشی سوار بر ماشینهایی كه آن وقت كامانكار میگفتند و كامیون روبازی بود كه سربازها دو طرف آن مینشستند، از خیابان به طرف بهارستان سرازیر شدند و جالب اینكه وقتی جلوی دفتر ما رسیدند، تفنگها بالا رفت و شعار «زنده باد شاه» شروع شد. یعنی غیر مستقیم این غائله را به گونهای برنامهریزی كرده بودند تا قضیه 28 مرداد را به وجود بیاورند و این طور وانمود كنند كه سربازها طرفدار شاه هستند.دفتری رئیس شهربانی دكتر مصدق، فرمان نخستوزیری زاهدی توی جیبش بود، یعنی این قدر كارهای زاهدی حساب شده بود كه رئیس شهربانی مصدق علیه خودش وارد عمل شد.بالاخره به دفتر شما ریختند؟نه، مردمی كه آنجا بودند و تحریكشان كرده بودند كه به دفتر ما بریزند، یكمرتبه چشم باز كردند و دیدند اصلا مسأله طوری دیگری شده و همه راه افتادند بروند ببینند در مجلس چه خبر است. وقتی شعارهای «زنده باد شاه» شروع شد، مسأله حالتی تأملبرانگیز پیدا كرد. مملكتی كه در 30 تیر دولت نداشت، ارتش دست شاه بود و همه افراد را میتوانست بكوبد، سیدی بلند شد، نهضت 30 تیر را راهانداخت و با قدرت تمام كار را به جایی رساند كه مردم رفتند و كشته دادند و گفتند: «یا مرگ یا مصدق» و آن وقت در این فاصله كوتاه، با كمال بیدرایتی كار را به جایی رساندند كه شعار «زنده باد شاه» مطرح شد.از چه ساعتی ورق برگشت؟از ساعت 10 صبح. قبل از آن حزب ایرانیها داشتند برای حمله برنامهریزی میكردند! از این ساعت به بعد همانهایی كه آمده بودند توی دفتر بریزند، شدند شاهی و شعار «زنده باد شاه» دادند! من عمیقاً معتقدم كه اگر در آن لحظه حتی 200 نفر به نفع دكتر مصدق شعار میدادند، مسلماً ورق برمیگشت، ولی هیچ كس این كار را نكرد، چون مصدق از جمیع جهات پلهای پشت سرش را خراب كرده بود. در آن شرایط حتی زن و بچه مردم در خطر بود! مملكت در خطر بود. اعلامیه پخش كرده بودند كه ما بعد از شاه، جمهوری سوسیالیستی برقرار میكنیم. هیچ كس حاضر نبود كوچكترین حمایتی از این دستگاه بكند و این جای افسوس بسیار دارد. شما چه زمانی به منزل برگشتید و آیتالله كاشانی چه كردند؟آقا در منزل ما بودند و من حدود ساعت 5/10 به خانه برگشتم.برخی مدعی شدند كه آیتالله كاشانی نسبت به جریان 28 مرداد نظر مثبت داشت. شما چه دریافتی داشتید؟ایشان واقعا از این جریان بیاطلاع بود. نامهای هم كه برای دكتر مصدق نوشت معنایش این نبود كه فردا كودتا میشود. نوشته بود كودتایی در شرف تكوین است. ممكن بود، 10 روز دیگر بشود، ممكن بود اصلاً انجام نشود. اتفاقاً نامه در این موقع داده شد و ایشان به طور كلی اطلاع نداشت، اما پیش آمد. اگر مردم در حمایت دكتر مصدق فعالیتی نداشتند، به خاطر این بود كه همگی از ترس كمونیست شدن در خانههایشان مخفی شده بودند و همه از این مسأله وحشت داشتند. خود تودهایها هم گفته بودند كه بردن شاه مشكل است، وگرنه مصدق یك ساعته كارش تمام است. تمام قدرت آن روزها دست حزب توده بود و مصدق تصورش را هم نمیكرد كه كسی بخواهد علیه او اقدام كند و بارها به دكتر صدیقی گفته بود كه شاه جرأت نمیكند مرا مستعفی كند. چون دكتر صدیقی به او گفته بود تو با انحلال مجلس عملا به شاه اجازه میدهی كه تو را مستعفی كند و او جواب داده بود جرأت نمیكند!واقعیت این است كه مردم، به خصوص متدینین از وقوع 28 مرداد خوشحال بودند، چون معتقد بودند دكتر مصدق تودهایها را بر همه جا مسلط كرده است.آنهایی كه آن روزها بودند میدانند كه بر در اغلب مغازهها كه آن موقع بسته بودند، كاغذ قرمز گذاشته بودند كه روی هر كدام از آنها تهدیدی بود. زنها كه بیرون میآمدند، برایشان هزار جور ناراحتی ایجاد میكردند، برای اهل علم و روحانیون هم همینطور و به همین دلیل وحشت عجیبی همه را گرفته بود و همین مسائل هم باعث شد كه كسی دفاعی نكرد. حتی خوشحال هم بودند كه مصدق سرنگون شد.واكنش آیتالله كاشانی چه بود؟من به منزل كه رسیدم پیغام دادند، دوستان تلفن زدند كه همه ادارات را گرفتهاند و حالا جماعت رفتهاند كه رادیو را بگیرند و افرادی دارند در آنجا سخنرانی میكنند و آقای مصطفی كاشانی و دكتر شروین هم جزو این افراد هستند كه میخواهند بروند آنجا سخنرانی كنند. آقا به من گفتند فلانی! كار خودته. خودت را برسان به اداره رادیو و جلوی این دو را بگیر. منزل ما از پیچ شمیران تا اداره رادیو یك خیابان فاصله داشت و خیلی دور نبود. منزل ما دروازه شمیران و در خیابان پهنی در كنار خیابانی بود كه الان میگویند خیابان آزادی و آن موقع به آن رضاشاه میگفتند. بعد از جریان 30 تیر، شهردار دستور داد اسم خیابان را بگذارند «گرامی» و با تشریفاتی این كار را كردند، چون حقیقتاً با جان خودمان بازی كرده بودیم. به دستور قوامالسلطنه در 30 تیر دو طرف خیابان منزل ما تانك گذاشته بودند و دستور توقیف آیتالله كاشانی هم صادر شد و مردم در خیابان و منزل ما ریختند و آنها جرأت نكردند آقا را دستگیر كنند. آن خیابان به نام ما بود و هنوز هم اثرش هست. به هر حال خواستم بروم و دیدم تمام خیابان شمیران تا سید خندان و همه پیادهروها پر از جمعیت است. مردم چون من و ماشینم را میشناختند، راه را باز كردند و من خودم را سریعاً به رادیو رساندم، ولی دیدم مصطفی رفته و سخنرانی كرده!مگر از آقا تمكین نمیكرد؟این جریان هم واقعاً شنیدنی است. وقتی كه رسیدم، دیدم مصطفی دارد برمیگردد، از آن طرف خیابان صدا زد كه فوری بیا خانه ما. من به خانه برگشتم و مصطفی و دكتر شروین هم از اینكه در جریان 28 مرداد فعالیت داشتهاند، خوش و خندان آمدند! آقا پرسیدند: «كدام گوری بودی؟ اداره رادیو چه كار میكردی؟» مصطفی گفت: «من هم یكی از این مردم.» آقا گفتند:«تو خیلی غلط كردی. چه كسی به تو اجازه داد؟» مصطفی گفت: «آقا! من اگر نمیرفتم، مردم از كجا میفهمیدند كه ما میخواهیم زاهدی سركار بیاید؟» در اینجا مرحوم آقا فوقالعاده عصبانی شدند و به او دشنام دادند: «فلان فلان شده! تو از كجا به این نتیجه رسیدی كه ما میخواهیم از زاهدی حمایت كنیم؟ در كجا خواستیم علیه دكتر مصدق اقدام كنیم كه این بار دومش باشد؟ چرا با آبروی من بازی میكنی؟ بعضیها تصور میكنند ما امروز در این قصه نقش داشتیم» مرحوم آقا خیلی حرفها به مصطفی زدند كه جزئیاتش یادم نیست، ولی مفهوم كلی آن همین بود. تا مدتی هم میانهشان با مصطفی شكرآب بود.مگر مصطفی در این كارها خودسری میكرد؟جوانی است دیگر. برخی از فرزندان ایشان هر كدام از یك طرف، یكی از كاشان، یكی از سبزوار رفتند و برای مجلس كاندیدا شدند.مرحوم آقا نامهای نوشتند و آن را هم فرستادند و هم تلگراف كردند و من از آن چندین نسخه تهیه كردم و دارم. آقا به همه اهالی كاشان و سبزوار اعلام كردند كه من راضی نیستم كه به فرزندان من رأی بدهید. ابوالمعالی واقعاً در سبزوار رأی میآورد، چون هم پدر من در آنجا نفوذ داشت، هم دامادش از اشخاص معتبر آنجا بود و همه به او احترام میگذاشتند. حتی آقا این مطلب را به دكتر مصدق هم اعلام كرد و او هم دستور داد ابوالمعالی را تحتالحفظ از سبزوار آوردند تهران! آقا گله كردند كه من نگفتم با او مثل اسیر رفتار كنید، فقط گفتم جلوی شركت او در انتخابات را بگیرید.فیالجمله معلوم شد كه مصطفی بدون هماهنگی با مرحوم كاشانی رفته و با آنها قاطی شده بود.بله، هیچ به آقا اطلاع نداده بود. در این جریانات گاهی اوقات اطرافیان كارهایی میكنند كه لطمه میزنند، چون مردم هم كه از اصل جریان اطلاع ندارند.این هم از نكات مبهمی است كه مكرر مطرح میكنند كه آیتالله كاشانی از زاهدی حمایت میكرد، حال آنكه ایشان مخالف حكومت یك فرد نظامی بود.ایشان رسماً در این زمینه اعلامیه داده بود. اگر به روزنامههای آن روزها مراجعه كنید، ملاحظه خواهید كرد كه ایشان گفته بود: «من با زاهدی كه هیچ، اساساً با نظامی مخالفم.» البته باید حساب این را هم بكنیم كه زاهدی در زمان رضاشاه به مملكت خدمت كرده بود. در زمان محمدرضاشاه در برابر تودهایها مقاومت كرده بود و تودهایها از تنها كسی كه وحشت داشتند و از او متنفر بودند، زاهدی بود. زاهدی تا زمانی كه با مصدق مشكل پیدا كرد و به هم زد، محبوب همه بود، در مقطعی كه ایشان با مصدق به هم زد، آقا هیچ حمایتی از ایشان نكرد، ولی رفاقتش را هم با او به هم نزد و بعد از آنكه زاهدی از مجلس رفت، اصلاً با هم تماسی نداشتند.بعد از 28 مرداد هم كه كاملاً به هم زدند.درست عصر 28 مرداد و بعد از جریان رادیو، آقا تلفن زدند به زاهدی و با تندی گفتند: «همین بود وعدههایی كه میدادی؟» همان عصر 28 مرداد به انتصابات زاهدی اعتراض كردند و زاهدی گفت: «آقا! من هنوز سر كار نیامدهام و اینها سر خود آمدهاند و در پستهایی نشستهاند.» از همان جا هم آقا، زاهدی را رها نكردند و هر روز به او هشدار میدادند كه مبادا تخطی كنی، مبادا با انگلیسیها رابطه برقرار كنی. یك بار هم اعلامیه شدیداللحنی علیه زاهدی چاپ كردند. من در دفترم نشسته بودم كه دیدم از طرف شهربانی آمدند و مرا جلب كردند. وقتی رفتم، دیدم حدود 200 نفر را گرفتهاند.كدام اعلامیه بود؟راجع به باز شدن ستاد انگلیس و تجدید رابطه با انگلیس بود كه لحنش خیلی تند بود. مأموران هر كسی را كه اعلامیه پخش میكرد تا نگهبان چاپخانه و همه افرادی را كه به شكلی به این قضیه ارتباط داشتند، دستگیر كرده و آورده بودند و آخر سر هم مرا آورده بودند. مرا از بقیه جدا نگه داشتند. بعد از مدتی رئیس شهربانی كه نامش یادم نیست، مرا خواست و در برابر عده زیادی زن و مرد بر سرم فریاد زد:«دیگر گذشت آن دورهای كه هر كاری دلتان میخواهد بكنید. دیگر من اجازه نمیدهم از این غلطها بشود.» من جوان بودم و گفتم: «تیمسار! خیلی دارید تند میروید.» فریاد زد: «چی؟» حرفم را تكرار كردم و ادامه دادم: «شما یك مشت بچههای پابرهنهای را كه اعلامیه پخش میكردند، یك مشت كارگر بینوا را كه چاپخانه را آب و جارو میكردند، یك مشت حروفچین و آدمهای خردهپا را گرفتهاید و حالا هم دارید به من اهانت میكنید كه چرا این اعلامیه را پخش كردهاید، ولی هیچكدام شهامت ندارید كوچكترین ایرادی به آن كسی بگیرید كه اعلامیه را تنظیم كرده و الان در خانه من نشسته است.» رئیس شهربانی سرخ شده بود و نمیدانست چه باید بكند كه تلفن زنگ زد و سپهبد زاهدی از آن طرف داد زد: «تیمسار! این چه كاری است؟ چرا فلانی را دستگیر كردید؟ بگذارید تا من خودم مسائل را حل كنم.» هر چه رئیس شهربانی میخواست اجازه بگیرد كه حرف بزند، او مهلت نمیداد و میگفت از فلانی معذرتخواهی كنید. بالاخره تیمسار مجبور شد این كار را بكند و مردم هم تعجب كردند. بعد هم مرا به منزل برگرداندند. آقا تا آخر این مخالفتها را داشتند و سرانجام هم میانهشان با زاهدی خوب نشد. ایشان در روز 28 مرداد اردشیر زاهدی را خواستند و با او صحبت كردند. اردشیر میگفت: «پدر من به شما وفادار است. چند روزی مهلت بدهید.» یادم هست كه به اردشیر گفتم: «دو سه نفر از دوستان مرا گرفتهاند و من از شما میخواهم كه آزادشان كنید.» گفت: «چشم». رفت و فردا آمد و حكم دو نفرشان را به من داد و گفت: «خودت برو شهربانی و تحویلشان بگیر، اما سومی را پدرم سلام رساند و گفت متأسفانه این یكی را نمیتوانم آزاد كنم، چون عضو جوانان حزب توده میباشد و پروندهاش بسیار سنگین است و احتمالاً اعدامش خواهند كرد. برای همین او را میفرستم بندرعباس.» و همین طور هم شد و وقتی شاه برگشت، شروع كردند به اعدام تودهایها. بعد هم گفت: «پدرم پیغام داده این جور افراد را نمیتوانم آزاد كنم، چون عدهای مترصد هستند بهمحض اینكه شاه برگردد به او القا كنند كه زاهدی اینها را آزاد كرده تا روزی به وسیله آنها علیه شاه اقدام كند.»شاه اتفاقاً همین كار را هم كرد. ابتدا خیلی محترمانه او را تحت نظر داشت و بعد هم او را سفیر سوئیس كرد كه از ایران دور باشد. كسانی را هم كه در پدید آمدن 28 مرداد به او كمك كرده بودند، پخش و پلا كرد و عده دیگری را دور و بر خودش آورد، چون میدانست آنهایی كه او را آوردهاند، میتوانند ببرند. از آنجا حواسش جمع شد. یك بار مرحوم آقا به مصدق گفتند: «تو الان شاه را با دست خودت میفرستی كه برود، میرود ولی با دست اجنبی برمیگردد كه هیچ كاریش نمیشود كرد».