کد خبر: 405622
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۳۸
پاي حرف‌هاي پدر شهيدان موحد دانش
فكر نمي‌كردم پشت خيابان‌هايي كه هر روز بي‌هيچ توجهي از آن عبور مي‌كردم، كوچه‌اي خاص باشد و در يكي از خانه‌هايش پيرمردي 75ساله كه غبار فراموشي روي دانسته‌هايش نشسته بود. ما رفتيم تا به سهم خودمان گردي از روي دانسته‌هايش بزداييم تا شايد حاج‌غلامحسين موحد‌دانش پدر شهيدان عليرضا و محمدرضا برايمان از پسرانش كه در محيطي مذهبي و متدين رشد يافته بودند، بگويد. ما اگرچه نزد پدري بوديم كه داغ دو جوان برسينه داشت اما دلش به آسمان وصل بود و روحيه معنوي و شادابش را حفظ كرده بود. براي همين بود كه مصاحبه‌مان به غم ننشست. او از فرزند ارشدش حاج عليرضا و به‌دنيا آمدنش درسال 1337 گفت. از كودكي و جواني‌اش و قبولي در دانشگاه تبريز و رشته برق. البته عليرضا نرفت. او انتخاب ديگري كرد و وارد دانشگاه مبارزه و دفاع شد و در سنگري خدمت كرد كه افتخاراتش بسي والاتر و بهتر از مدارج و مناصب دنيايي بود. حاج علي در عمليات والفجر2 و منطقه حاج‌عمران درحالي كه فرماندهي تيپ 10سيدالشهداء(ع)‌را برعهده داشت، به‌شهادت رسيد. او از محمدرضا هم برايمان گفت؛ از تولدش درسال 1340. او از 20ارديبهشت 1361 و شهادتش درمنطقه ام‌الرصاص و عمليات فتح‌المبين حرف‌ها داشت. حاج غلامحسين از چشم‌انتظاري‌اش گفت، از اينكه هنوز منتظر آمدن رهبر است، اين را مي‌شد به‌راحتي از چشمان پر از اشكش فهميد؛ زماني كه خاطره ديدار ناگهاني آقا در زمان رياست جمهوريشان از منزل شهيد غلامعلي پيچك را برايمان تعريف مي‌كرد. اين سطور شايد بهانه‌اي باشد كه درخواست اين پدر شهيد به محضر رهبرش برسد.هرچند بهانه ما در اين همكلامي روز شمار تقويمي بود كه 13مرداد 1362 را به رخ مي‌كشيد و كمي هم دير به منظرتان رسيد اما در اين همكلامي همراهمان باشيد.چرا عليرضا به دانشگاه نرفت؟آن روزها مبارزات انقلابي به اوج خود رسيده بود و عليرضا وارد اين جريانات شد. ديپلمش را هم كه گرفت، رفت سربازي، سال 1356 بود. آن وقت‌ها انقلاب تازه پا گرفته بود. با فرمان امام خميني(ره) مبني بر خروج سربازان از پادگان‌ها، عليرضا درحالي كه 10ماه از خدمتش گذشته بود، فرار كرد و وارد مبارزات انقلاب شد. بعد از پيروزي انقلاب به مادرش گفت: «تا حالا سرباز طاغوت بودم حالا مي‌خواهم سرباز امام باشم.» خودش را به پادگان جمشيديه معرفي و سربازي‌اش را در آنجا ادامه داد. يك روز كه مردم شورش مي‌كنند تا زندانيان بي‌گناه را از زندان خارج كنند، او در برج نگهباني پادگان بوده، درميان زندانيان، هويدا و نصيري رئيس ساواك هم از فرصت به‌دست آمده، استفاده مي‌كنند و قصد فرار از زندان را داشتند. عليرضا كه آنها را مي‌شناخته، متوجه مي‌شود. بعد از كمي سروصدا و فرياد كسي متوجه نمي‌شود، خودش را از برج پايين مي‌اندازد و با آجر به پيشاني نصيري مي‌زند و مردم را مطلع كرده و آنها را به زندان برمي‌گرداند تا انقلاب به حسابشان رسيدگي كند!بعد از اتمام سربازي، عليرضا فعاليت‌هايش را چطور ادامه داد؟اولين فعاليتش ورود به كميته انقلاب اسلامي بود. در سال 1358 به سپاه پاسداران پيوست و حراست از بيت امام خميني(ره) را به‌عهده گرفت. شروع كار عليرضا در برخورد با دشمنان اسلام و ايران، غائله كردستان، مرز بازرگان و مبارزه با دموكرات‌ها و... بود. در اين راه دوستانش مصطفي دعوتي و حبيب سعيدي به‌شهادت رسيدند.نگران حضورش در اين مسير نبوديد؟ چطور وارد جنگ شد؟زماني كه سرباز طاغوت بود در شاهرود خدمت مي‌كرد. نگرانش بوديم، اما بعد از پيروزي انقلاب هيچ دلهره‌اي در مورد فعاليت بچه‌ها نداشتيم. به قول مادرش «ديگر سرباز امام خميني (ره) است.» عليرضا و محمدرضا در خانواده‌اي مذهبي رشد پيدا كرده بودند، فعاليت آنها در اين زمينه از نظرمان مشكلي نداشت. درباره جبهه رفتن هم سختي نداشتند. فقط وقتي محمدرضا مي‌خواست برود، عليرضا گفته بود: «بايد از بابا اجازه بگيري». جنگ كه رسماً شروع شد، به جبهه رفت. ما اعتقاد داشتيم،‌بچه‌ها هم رفتند. مجروحيت عليرضا در چه عملياتي و به چه صورت بود؟در عمليات بازي‌دراز، سال 1360 جانشين «محسن و زوايي» بود. در همين عمليات بود كه دست راستش را به اسلام تقديم كرد اما براي اينكه روحيه بچه‌ها تضعيف نشود براي چندين ساعت، دستش را در جيبش مي‌گذارد. تا بالاخره بچه‌ها از شدت خونريزي متوجه مي‌شوند و او را به بيمارستان تبريز مي‌رسانند، خانم دكتر تا دست عليرضا كه بر اثر انفجار نارنجك،‌متلاشي شده بود را مي‌بيند، از حال مي‌رود. در مدتي كه در جبهه بود، به خانه سر مي‌زد؟خيلي كم، هر وقت هم كه مي‌آمد، سوغاتي مي‌آورد؛ آن هم تيروتركش. چندين بار هم به شدت مجروح شد و تا مرز شهادت پيش رفت. يكبار با 3 تركش در بدنش آمد،‌ما از راه رفتنش متوجه شديم. برديمش بيمارستان. دكتر به عليرضا گفت: «اينها، همه بركت خداست. قدرش را بدان» او هم تركش‌ها را در نياورد و براي هميشه ماند. چند روزي هم كه مي‌آمد، آرام نمي‌نشست. به هر ترتيبي بود به صورت نفوذي وارد گروهك‌هاي منافقين مي‌شد، ارتباط مي‌گرفت و جذبشان مي‌كرد، بعد به دوستانش محل و زمان جلسه را اطلاع مي‌داد، آنها هم دستگيرشان مي‌كردند. سفر مكه‌اش چطور پيش آمد؟سهميه مكه براي شهيد غلامعلي پيچك بود كه به عليرضا داد. او كه مي‌خواست به حج برود از فرصت استفاده كرد و مقدار زيادي عكس و پوستر امام خميني (ره) را دور دستش پيچيد و دست مصنوعي را سرجاي خود گذاشت. از كاروان‌دار شنيدم، عليرضا نگهبان‌ها را در آغوش مي‌گرفته و با آنها شوخي مي‌كرده و عكس امام خميني (ره) را جاي عكس «فهد» در چادر مي‌چسبانده. وقتي او را دستگير و به مركز پليس مي‌برند جلوي عليرضا عكس امام‌خميني‌(ره) را مچاله مي‌كنند. عليرضا هم پول سعودي را در مي‌آورد و پاره مي‌كند. آنها با عصبانيت مي‌گويند: «پول سعودي را پاره نكن؛ عكس قائد اعظم ماست. علي هم مي‌گويد: «عكس امام خميني (ره) را صاف كن و بده،‌اين رهبر ماست. جسور بود، سرنترسي داشت، بارها شهيد صياد شيرازي گفته بود: «چقدر جسارت دارد،‌هيچ چيز كله‌اش نمي‌رود.» از مكه معظمه كه برگشت، برادرش محمدرضا شهيد شد. چه سالي ازدواج كرد؟عليرضا دوست نداشت اين طرف، دلبستگي ايجاد شود. مراسم نامزدي عليرضا با خواهر شهيدي بود كه در 13 خرداد 1361 يعني شب هفت محمدرضا در مسجد «ارباب محمد تقي» برگزار شد. مراسم محمدرضا، عروسي عليرضا شد. ختم، ختم شادي بود. عليرضا با لباس سپاه سر سفره عقد نشست، مراسم خيلي ساده‌اي بود. در چه عمليات‌هايي شركت داشت؟عليرضا در عمليات‌هايي چون بازي دراز، مطلع الفجر، فتح‌المبين، بيت‌المقدس والفجر مقدماتي، والفجر و والفجر 2 شركت داشت. لحظه به لحظه حضورش غير منتظره بود. پس از آزادسازي خرمشهر به همراه نيروهاي «محمدرسول الله (ص)» به لبنان اعزام شد و در آنجا به مبارزه با صهيونيست پرداخت. زماني كه از سفر بازگشت فرماندهي تيپ10 سيدالشهدا(ع) را به عهده گرفت و در عمليات «والفجر 1» شركت كرد.چگونه از شهادت عليرضا مطلع شديد؟چند روز قبل از شهادت عليرضا، مادرش در خارج از كشور خواب ديده بود كه تمام كوچه را چراغاني كرده‌اند و عده‌اي خانم سبزپوش در خانه نشسته‌اند.13 مرداد 1361، عليرضا به آرزويش رسيد. پيكرش بعد از هشت روز كه در منطقه حاج عمران مانده بود، به دست ما رسيد. دوستان عليرضا ما را به معراج شهدا بردند، آنجا علي را شناسايي كرديم و در 22 مرداد 1361، پيكرش با افتخار تشييع شد. وصيت كرده بود «كساني كه امام خميني (ره) و اصل ولايت فقيه را قبول ندارند، در مراسم تدفين شركت نكنند». يك بودكه شهيد شد، عليرضا اهل تعريف نبود. خيلي از كارهايش را از طريق دوستانش با خبر مي‌شديم و بعد از شهادتش شنيديم.شهيد حاج عليرضا فرزند هم داشت؟بله،‌10روز بعد از شهادت عليرضا، همسرش متوجه شد كه باردار است. خداوند 9 ماه بعد از شهادت حاج علي، دختري به نام «فاطمه) به او داد. فاطمه ازدواج كرده و دانشجوي كارشناسي ارشد است. به ما هم سر مي‌‌زند. او تنها يادگار حاج علي است.از اخلاقيات و روحيات شهيد عليرضا موحد دانش برايمان بگوييد؟حساب پدر و پسري بين ما كم بود. خيلي سر به سر ما مي‌گذاشت، شلوغ بود، در هر شرايطي شوخي مي‌كرد. هفت روز بعد از شهادت محمدرضا براي شركت در مراسم به خانه آمد، به خواهرش گفت:‌ تو اين هفت روز، به اين فكر مي‌كردم، يكي يكدانه بودن چه عالمي دارد، تازه متوجه شدم تو چه كيفي مي‌كني!يك روز با هم رفتيم پادگان وليعصر، روي ميزها پول گذاشته بودند. پرسيدم، چه خبر است؟! «گفت: بابا امروز روز حقوق است، هر كس هر اندازه نياز داشت، برمي‌دارد، يكي كم، ديگري زياد، بعضي‌ها اصلاً برنمي‌دارند.»‌با امروز كه مقايسه مي‌كنم مي‌بينم، همه در تلاشند كه بيشتر ببرند. كمك‌هاي‌ مردمي را جمع مي‌كرديم و مي برديم جبهه، يك وانت پر از گرمكن. تحويل كه داديم، چون بنزين‌مان كم بود، به عليرضا گفتم:«به ما كمي بنزين بدهيد» عليرضا از دوستش پرسيد: «پدرم چي آورده؟» گفتند:« گرمكن، خيلي هم نياز داشتيم.» عليرضا گفت:«گرمكن‌ها را برگردانيد، ما بنزين نداريم!»حالا كه فكر مي‌كنم، از داشتن چنين پسري به خود مي‌بالم. بعضي‌ها مي‌گويند خانواده شهدا دل سخت هستند و من در جواب مي‌گويم، همه اين مسائلي كه باعث افتخار است، نبودنشان را آسان مي‌كند.يك روز هم با دوستان وسيله جور كرديم و رفتيم تپه‌هاي الله اكبر كردستان. من شغلم سلماني بود. وسايل كارم را هم برداشتم. يكي از همراهانم گفت: «آنجا خودت را معرفي نكني كه سلماني هستي، عليرضا خجالت مي‌كشد.» علي كه فهميد من آمده‌ام، رفت همه را صدا كرد:«بچه‌ها بياييد، سلماني‌مان آمده»چهار، پنج روزي در خدمتشان بودم.و حرف آخر؟شهيدان به واقع زنده‌ و كاملاً آگاه هستند. من زنده‌ام به خواب‌هايي كه از آنها مي‌بينم. عليرضا اسم ما را براي مكه نوشت. سال 1363 رفتيم اما عليرضا نبود. مادرش دو سال پيش فوت كرد. هميشه مي‌گفت:«اگر باز پسر داشتم، تقديم اسلام و قرآن مي‌كردم.»‌ بعد از شهادت بچه‌ها، دخترم با ما زندگي مي‌كند. همه زحمات من به دوش آنهاست.خيلي‌ها الان بهترين پست‌ها را دارند ولي بايد بدانند از دولتي ايثار و خون شهدا به مقام و
مراتبي رسيده‌اند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار