
کبری آسوپار
«دا» را حالا خیلیها خواندهاند و قدم به قدم واژههایش، خرمشهر و خیابانها و غسالخانه و جنتآباد و مسجد جامعاش را گشتهاند. با این همه، «دا» همه این قصه نبود؛ «دا» فقط بخش کوچکی از یک حضور عظیم زنانه بود که در سایه حضور حداکثری مردان سرزمین من، آنچنان که باید و شاید به چشم نیامد. این به چشم نیامدن، آنقدری حجم نگفتهها را از حضور مادران و خواهرانمان در عرصه دفاع بالا برد که حالا رسیدهایم به جایی که برخورد با زنی جانباز، تعجب زیادی را برمیانگیزد! انگار که ما هیچوقت اینها را نشناختهایم!
و تازه، همهاش که شهادت نیست؛ همهاش که اسارت و جانبازی نیست؛ اصلاً همهاش که حضور درخط مقدم و جنگیدنهایی اینچنینی نیست. من، گرچه به اقتضای سن، تصویری مهآلود از آن روزها دارم، اما پیرزن همسایه را یادم هست؛ سه پسرش را خودش به خاک سپرد؛ پسر چهارمش هم... اصلاً جنازهای نیامد که به خاکی سپرده شود. نقش او در دفاع از سرزمین دوستداشتنیمان اگر بیش از خیل عظیمی از رزمندگان نباشد، کمتر نخواهد بود.
نسل جدید چند نفر از این مادران را میشناسد؛ چقدر کمکاری کردهایم ما!
من، یادم هست دختر همسایه را؛ همه زندگیاش را با مردی شریک شد که پاهایش را در شلمچه به آسمان سپرده بود. ظرافت دستهای مهربانش که روی سردی و سنگینی ویلچر مینشست، حرفهای نگفته زیادی دارد از قصه دفاع.
من هنوز مادرانمان را یادم هست که مسجد را پایگاه تدارکات و پشتیبانی جنگ کرده بودند. اصلاً چرا از مادر دوستم نگویم؛ امدادگر بود، آنقدر پرستاری رزمندهها را کرده بود که خودش رزمندهای بود برای این سرزمین و سالهای دفاعش؛ آخر هم همانجا شیمیایی شد. قصه سرفههای او را چند نفر شنیدهاند؟ همان سالها مرد همسایه، اسیر شد؛ من چهره با صلابت زنش را که 13 سال منتظر بود و دو بچه کوچک را به تنهایی به دندان کشید، یادم نمیرود.
قصه زنان شهید، جانباز و اسیر بخش نگفتهای است و قصه همسران و مادران شهدا و جانبازان و آزادگان، بخش دیگری. همه این نگفتهها را بگذار کنار، آن همه نگفتههایی که زنی را وا میدارد تا حتی شده با تبر هیزمشکنی به متجاوز حمله برد تا مبادا لکهای بر دامن پاکش بنشیند.
زنان سرزمین من، بیادعای نام و بیدغدغه شهرت، سالها دفاع کردند و سالهاست گمنام ماندهاند...