
براساس آنچه برخی رسانهها از سخنرانی آقای مشایی، رئیس دفتر رئیسجمهوری در همایش ایرانیان خارج از کشور آورده بودند، وی در نظریهای ابداعی گفته است:«از مکتب اسلام دریافتهای متنوعی وجود دارد، اما دریافت ما از حقیقت ایران و حقیقت اسلام، مکتب ایران است ما باید از این به بعد مکتب ایران را به دنیا معرفی کنیم.»
این نظریه احتمالاً برخاسته از نوعی تصور و خیال برای جلب نظر و رأی برخی شرکتکنندگان شبهناسیونالیست و سکولار شرکتکننده در همایش مذکور بوده است، اما چون بازتاب این قبیل نظریهبافیها، علاوه بر ذبح حقایق میتواند برای مصالح نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نیز منفی باشد، فراتر از برخی مصلحتسنجیهایی که تاکنون موجب سکوت دلسوزان نظام در برابر اینگونه نظرات مبهم و مشکوک بوده است، نکاتی را دال بر غیرمنطقی بودن و مغایرت چنین نظری با حقایق مربوط به اسلام و ایران مطرح میکنیم.
1- هرچند نامیدن برخی گرایشات و دیدگاههای مکتبی به نام اماکن و حوزه جغرافیایی تاکنون وجود داشته و مثلاً گرایشات فقهی و کلامی بزرگان مؤثر بر حوزههای علمیه و یا نحلههای علمی خاص به نام مکتب نجف، مکتب سامرا، مکتب بصره و... نام گرفته است، اما پس از آنکه پیروزی انقلاب اسلامی، امکان معرفی اسلام را در سطح جهانی فراهم آورد، حضرت امام خمینی (ره) با عبور از مرزبندیهای جغرافیایی و ناسیونالیستی اقدام به نوعی مرزبندی متکی به اصالت و محتوای اسلامی کرده و اسلام ناب محمدی (ص) را در برابر اسلام امریکایی قرار دادند که در سطوح مختلف قابلیت فهم و کاربرد داشته و در عین حال مبنای وحدت و همگرایی براساس بزرگترین منبع و پشتوانه تحول، پیشرفت و تمدن سازی یعنی مکتب اسلام به حساب میآمد. حال آنکه مفهومسازی جدید آقای مشایی یعنی مکتب ایرانی اگر ادامه جمهوری ایرانی بریدگان انقلاب اسلامی و راه امام نباشد، نوعی بدعت به نفع حامیان اسلام امریکایی و در رأس آنان سلطنتطلبها، گروهک نهضت آزادی و جبهه ملی خواهد بود.
2- در حالی که در شرایط فعلی پروژه ایران هراسی بخش عمدهای از اهداف جنگ نرم دشمن علیه جمهوری اسلامی را پوشش میدهد تا سران وابسته برخی کشورهای منطقه را به ائتلاف و همراهی با تهدید امریکا و غرب علیه جمهوری اسلامی بکشاند، این نوع مفهومسازی هم کمک به طراحان جنگ نرم و اهداف آنان و هم شبههآفرینی نزد ملتها و جنبشهای اسلامی همگرا و همسو با انقلاب و کشور جمهوری اسلامی است که مواضع درونی و بیرونی ما را متفاوت پنداشته و یا تصور استفاده ابزاری از اسلام را برای نیل به اهداف سیاسی به خود راه دهند. بنابراین میتوان این مفهومسازی را در مغایرت با مواضع مقام معظم رهبری دید که ضمن تأکید بر هویت عربی جنبشهای حزب الله و حماس هویت مکتبی و اسلامی آنان را مایه همسویی و عامل همراهی و همکاری میدانند.
3- این نوع مفهومسازی و ارائه نظر اگر هم بتواند جلب نظر و رأی بخشهایی از طیف ناسیونالیست و سکولار را به مصالح سیاسی مورد نظر آقای مشایی فراهم آورد که البته از سطح یک احتمال ضعیف بالاتر نمیرود اما به طور قطع و یقین به فاصله و ریزش بخشی از نیروهای مکتبی و متدین منجر میشود که پیش از این با دیدن همین نوع بازیهای سیاسی و بازیچه قرار گرفتن مبانی و اصول از سوی مدعیان اصلاحطلبی و خط امام (ره) فاصله گرفته و رو به کسانی آوردند که پرچم بازگشت به حقایق و اصول مرتبط به اسلام، انقلاب، ولایت و سیاست دینی را تحت عنوان اصولگرایی برافراشته بودند، بنابراین این نوع موضعگیری و مفهومسازی که حقایق مسلم را پای مصلحتهای ذهنی ذبح میکند، در حالی که بسیار پرهزینه و گران تمام میشود اما فواید آن بسیار اندک و ناچیز و بیتعارف اقدامی خسارتبار است.
در پایان چند نکته نیز قابل یادآوری است که اولاً نگارنده آقای مشایی را فقط یک نفر میداند که مثل همگان انسانی جایز الخطا است و نباید اشتباه او را پای دیگران گذاشت و یا دیگرانی را به بهانه اشتباه وی مورد سرزنش قرار داد. ضمن آنکه انتقاد به یک اشتباه ولو عمدی هیچ خدشهای به شئون دینی، اجتماعی و سیاسی وی نمیزند. ثانیاً این تذکر و انتقاد هیچگاه به معنای همراهی و تأیید خط فتنه رنگی که به دنبال بزرگنمایی مسائل و مشکلات برای ایجاد شکاف و گسست بین نیروهای مدافع نظام و اصولگرایی است نبوده و اتفاقاً پدید آمدن چنین آفتی را تسری و نفوذ همان انحراف لیبرالی و برخی القائات و فضاسازی جریان شبه سکولار مدعی اصلاحات و بانی فتنه رنگی میداند که سالهاست رویهای کج و انحرافی را پدیده آورده که با خیال و تصور جذب همگان، وفاداری به اصول و مبانی اعتقادی و انقلابی را فدای سیاست لیبرالی کرده است. در دل چنین انحرافی است که تز هدف وسیله را توجیه میکند برای نیل به قدرت و یا حفظ آن که از چپ مارکسیستی برمیخاست، دامن برخی همراهان دیروز انقلاب را نیز آلوده ساخت و امروز هم میتواند برخی عناصر متظاهر به اصولگرایی را وسوسه کند.