
عماد افروغ - همواره گفتهام که این فرهنگ است که باید به سیاست یا اقتصاد و سود خط بدهد. در یک تقسیمبندی اشاره کردم که حتی ممکن است بنا به ملاحظات و مصلحتهایی تقدم رتبی را به سیاست و اقتصاد بدهیم اما تقدم ارزشی از آن فرهنگ و مؤلفههای مربوط به آن است. این تقدم ارزشی باید همواره بر تقدم رتبی سایه بیندازد، یعنی ما نباید به هر ارزش به اقتدار برسیم یا به سود برسیم. حال ممکن است این سؤال مطرح شود که اقتصاد کجا باید به فرهنگ توجه کند و سایه تقدم ارزشی را بر خود احساس کند؟
***
پاسخ این سؤال بحث قناعت است. یعنی اگر اقتصاد قرار باشد فرهنگی باشد؛ باید توجه به قناعت داشته باشد. یعنی اینکه ما سعی کنیم یک فرهنگ اقتصادی ایجاد کنیم که قناعت حاکم بر آن باشد، علاوه بر محدودیتهای شرعی و فرهنگی که داریم، برای رسیدن به سود اقتصادی قرار نیست هر کالایی را تولید بکنیم و مصرفگرایی بیرویه را فریاد بزنیم.
بنابراین یک نوع ارتباط را هم باید بین اقتصاد و فرهنگ قائل شد، علاوه بر این ارتباطی که قائل شدم از اقتصاد به فرهنگ، یک جهتی هم از اقتصاد به فرهنگ وجود دارد. یک فرهنگ را نمیتوان بدون کارآمدی و بدون قابلیتها و فرصتهایی که در اختیار قرار میدهد، محقق کرد. هرقدر هم که ارزشهای ناب داشته باشیم بالاخره باید این ارزشها را اجرا کنیم. اجرای این ارزشها نیاز به ابزار اقتصادی دارد. حتی یک امر فرهنگی را هم نمیتوان بدون توجه به ابزارهای اقتصادی پیش برد، ضمن اینکه باید توجه کرد نیازهای انسان نیازهای جامعی است که شامل نیازهای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و... میشود. منتها در جهتگیریهای کلان من معتقد هستم که این نظم اندیشهای و فرهنگی است که باید جهتدهنده باشد.
***
سؤال دیگری که اینجا مطرح میشود این است که در این بین جایگاه اقتصاد فرهنگ کجاست؟ وقتی میگوییم فرهنگ با شهود سر و کار دارد، نباید تجویزی و دستورالعملی باشد و از بالا دیکته شود. ملزوماتی دارد که یکی از آنها اقتصادی بودن است. کسی که میخواهد در عرصه فرهنگ کار شهودی بکند باید به فکر امرار معاشش هم باشد. با توجه به تقسیم کاری که انجام شده و با توجه به تمایز یافتگیها این امر باید قابل توجیه باشد که فرد با کار فرهنگ کار اقتصادی هم بکند. به لحاظ معرفت شناختی من اعتقاد دارم که حیات سیاسی ما با حیات فرهنگی ما و حیات اقتصادی ما باید پیوند بخورد و حالتی پیش بیاید که فرد علاوه بر امرار معاش ساعتی هم برای خرد ورزی و هنرورزی اختصاص دهد، اما شرایط کنونی جهان به گونهای است که شدنی نیست؛ بنابراین باید فکری برای اقتصاد فرهنگ کرد.
***
خطری که اقتصاد فرهنگ را تهدید میکند این است که هرآن ممکن است به نام اقتصاد فرهنگ بعد معاش فراموش شود یا اینکه بعد معیشتگرایی اصالت پیدا کند و حالتی به وجود آید که ما امروزه شاهد آن هستیم و به نام فعالیتهای فرهنگی و هنری یک لذتگرایی و سودانگاری انجام میشود و کارهای سطحی و مبتذل تولید میشود، این یک طرف قضیه است. طرف دیگر این که وقتی اقتصادگرایی باب میشود وظیفه دولتهای ایدئولوژیک و فرهنگی نسبت به فرهنگ مغفول واقع میشود. یعنی دولت میگوید حالا که اقتصادگرایی باب است، من فقط وظیفه تأمین معاش و امنیت مردم را دارم و مسئول حقوق فرهنگی مردم نیستم. این مقوله پیچیدهای است که بسته به جوامع مختلف باید به آن پاسخ داد. اولاً یک هنرمند اگر واقعاً میخواهد اصالت را به شهود فرهنگی بدهد هیچگاه نباید اسیر اقتصادگرایی شود و برای سود اقتصادی هرکاری انجام دهد. چیزی که امروزه در عرصه سینما شاهد آن هستیم و ممکن است در عرصه کتاب نیز با آن مواجه باشیم.
***
اگر قرار است که اقتصاد مسلط نشود بر فرهنگ راهش این است که دولتها نقش ایفا کنند اما نقششان عمدتاً از جنس سیاستگذاری و نظارت باشد و نه تصدیگری. باید به این سمت حرکت کنیم که نظارت را به نهادهای مردمی بدهیم و در سیاستگذاریها هم حتماً خلاقان آثار هنری را دخیل بدانیم.
منبع: کتاب نیور