کد خبر: 390924
تاریخ انتشار: ۰۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۴
ناگفته‌هایی از شهیدان جهان‌آرا در گفت‌وگوی «جوان» با پدرش حاج سید هدایت جهان‌آرا
علی البرزی اشاره:شاید زمانی که سوار بر خودرو با سرعت زیاد از میدان نامجوی تهران به سمت شمال شهر حرکت می‌کنید، هیچ فکرش هم به ذهنتان نرسد که در گوشه‌ای از این میدان خانه‌ای است که 4 شهید و دو جانباز خود را تقدیم انقلاب کرده است و پیرمردی با شانه‌های خمیده انتظار قدم‌های ما را می‌کشد... درهرگوشه‌ای از سرزمین پهناورمان هر روز از خیابان‌ها و محلاتی عبور می‌کنیم که خانه‌هایی پر از خاطره و حماسه در آن قرار دارد، خانه‌هایی که افراد داخل آن از سال‌های جنگ دنیایی خاطره دارند، خاطراتی پر از نکته‌هایی که دل و جان را درمی‌ربایند... یکی از این خانه‌ها در ضلع شمالی میدان نامجو قرار دارد، مقابل این خانه ترمز مختصری می‌کنم تا شاید تاملی کوتاه، تلنگری باشد بر ذهن خسته و پر مشغله‌ام و دیدار با اهالی این خانه زمینه آشنایی من با خانواده‌ای دیگری از تبار بزرگ مردانی چون همت و باکری باشد، به سراغ این خانه و افراد داخل آن می‌روم... پیرمردی با شانه‌های خمیده و عصایی در دست به پیشوازم می‌آید، چشمانش گویی روزهایی را دیده که امروزه به عنوان روزهای حماسه و مقاومت از آن یاد می‌کنیم و با دستان پینه بسته‌اش گویی فرزندانی را به سمت جبهه بدرقه کرده که نه تنها ایران بلکه جهان تا قرن‌ها به آنها افتخار می‌کند. . چین و چروک پیشانیش هم خبر از درد و دل‌های ناگفته دارد که به دنبال هم صحبتی برای همکلامی است. حاج سید هدایت جهان‌آرا پدر8 پسر و 5 دختر است که سه شهید و دو جانباز را تقدیم انقلاب کرده است، همه فرزندانش متولد خرمشهر و خودش هم اصالت شوشتری دارد. با این پدر قهرمان و شهید‌پرورساعتی همکلام شده‌ایم تا از خاطرات روز‌های حماسه و مقاومت بگوییم و آنها را به رشته تحریر دربیاوریم: *حاج آقای جهان‌آرا! نحوه شهادت سیدمحسن و سید علی چگونه بود؟ یکی از فرزندانم سید محسن برادربزرگ سید محمد است که در جریان تهاجم دشمن به خرمشهراسیر شد و به خاطر اینکه صدام متوجه شده بود، این اسیر برادرفرمانده خرمشهر است، نه زنده‌اش را به ما دادند نه مرده‌اش...سیدعلی فرزند دیگرم هم به خاطر فعالیت‌های مبارزاتی علیه رژیم طاغوت توسط ساواک شهید شد. سیدعلی در اراك سال 56 دستگیر شد و ممنوع‌الملاقات هم بود، بعد از پیروزی انقلاب و آزادی زندانیان ما محمد علی را در بین آزادگان پیدا نکردیم. بعدها گفتند یك نفر ساواكی دستگیر شده كه پرونده سید‌علی زیردستش بوده. در پرس و جو گفت ما او را زیاد اذیت كردیم، شكنجه كردیم كه از مخفی گاه برادرانش و سایرین اطلاعاتی دهد اما او یك كلمه هم حرف نزد، در نهایت وقتی اطوی داغ را بر پیكرش گذاشتیم شهید شد. * در زندگی نامه سید علی و سید محمد قبل از انقلاب به فعالیت‌های مخفیانه اشاره شده است، علت اینگونه فعالیت‌ها و نحوه ارتباط شما با آنها چگونه بود؟ سید محمد، محسن و علی به خاطر مبارزاتی كه علیه رژیم طاغوت داشتند همیشه تحت تعقیب ساواك بودند و احضار می‌شدند به خاطر این تصمیم گرفتند كه فعالیت و زندگی شان مخفیانه باشد. حتی ما هم از آنها بی‌خبر می‌ماندیم و این زندگی مخفیانه تا چندین سال طول كشید. من و مادرشان هم با واسطه‌های مختلف، خانه بستگانی را معین می‌كردیم و آنجا به ملاقات فرزندانمان می‌رفتیم. یك روز محمدعلی را در منزل یكی از بستگان ملاقات كردیم، هر چند اقوام ما بسیار می‌ترسیدند و اعتراض می‌كردند كه اگر ساواك متوجه شود نابودشان خواهد كرد، اما تا چندین سال به همین صورت با فرزندانمان ملاقات می‌کردیم. *تشکیل گروهی تحت عنوان حزب الله از نقاط درخشان کارنامه فعالیت‌های سید محمد جهان‌آرا است، این گروه در چه زمانی و با چه اهدافی تشکیل شد؟ فعالیت‌های سیدمحمد از 15 سالگی آغاز شد، 15 ساله بود كه جوانان خرمشهر را متحد كرد و حزبی را به نام حزب الله شكل داد. این جوانان در این حزب به شدت فعال بودند تا آنجا كه با خونشان عهد بستند و امضا كردند كه تا جان داشته باشند و توان با این رژیم مبارزه كنند. البته چندی بعد محمد توسط ساواک دستگیر شد، به علت اینکه دوستانش محمد را گرفته بودند، محمد ناراحت بود و سعی داشت كاری برای آنها انجام دهد، محمد در آن زمان در اهواز بود و برادرش سیدعلی را گرفته بودند، اما به علت اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده بود، نمی‌‏توانستند او را به مدت طولانی در بازداشتگاه نگه دارند. در نهایت محمد هم دستگیر شد و مدتی را در زندان اهواز بود. پس از آزاد شدن به خرمشهر بازگشت و مبارزات ضد رژیم خود را از سر گرفت. * سید محمد چند سال بعد در دوران دانشجویی با همکاری تعدادی از افراد مبارز گروه منصورون را تشکیل می‌دهند، فعالیت این گروه به چه صورتی بود؟ محمد در دانشگاه تبریز قبول شد و سیدعلی در دانشگاه تهران. این دو برادر هر دو فعالیت خود را در دوران دانشجویی ادامه می‌‏دادند، درهمان زمان گروه منصورون تشكیل شد كه سیدمحمد و سیدعلی نیز عضو آن بودند. آقای محسن رضایی هم از اعضای این گروه بود. نقش شهید جهان‌‏آرا در این تشكیلات بسیار چشمگیر بود و در بسیاری از فعالیت‌‏های این گروه شركت داشت. یك روز جهان‌‏آرا در اهواز بود كه تصمیم گرفتند مقداری اسلحه در ماشین برادرش جاسازی كنند. زمانی که برادر محمد با ماشین می‌‏رفت، یكی از كلانتری‌‏های بین راه به او مظنون شده بود. جلوی او را گرفته و اسلحه‌هایی که حمل می‌کرد را مشاهده می‌کنند، شهید جهان‌‏آرا وقتی شنید این گروه را گرفتند، به صاحب ماشین گفت، برو بگو ماشین را دزدیدند و اینها اسلحه‌ها را بدون هماهنگی و بدون اطلاع من جاسازی كرده بودند. آن زمان استاندار اهواز یك نظامی بود كه بسیار هم تندرو و خشن بود. او اصرار داشت اعضای این گروه باید محاكمه و بعد اعدام شوند. آنها همه در زندان بودند كه انقلاب شد و آنها آزاد شدند. *بعد از پیروزی انقلاب، فعالیت فرزندان شما به ویژه سید محمد به چه صورتی ادامه پیدا کرد؟ زمانی که انقلاب به پیروزی رسید، جهان‌‏آرا به خرمشهر بازگشت و یك مركز فرهنگی در آنجا ایجاد كرد. یك روز مردم آن منطقه كه عرب بودند، به این مركز حمله كردند و مشكلاتی را برای مركز به وجود آوردند، زمانی که آنها به شهربانی رفتند، فرماندار شهر و مسئول ژاندارمری خرمشهر می‌‏خواستند برخورد شدیدی با آنها داشته باشند، آنها می‌‏گفتند جهان‌‏آرا كسی است كه وقتی شما در خانه خواب بودید، مبارزه مخفیانه داشت، تا انقلاب به پیروزی رسید، اما شهید جهان‌‏آرا با آنها برخورد بسیار ملایمی داشت، به طوری كه آنها نیز جذب این مركز فرهنگی شدند. فعالیت‌‏های فرهنگی شهید جهان‌‏آرا ادامه پیدا کرد تا سپاه پاسداران تشكیل شد و محمد فرمانده سپاه منطقه شد. بعد از مدتی فرمانده نیروی دریایی بركنار شد و شهید جهان‌‏آرا به طور موقت این مسئولیت را برعهده داشت. * اختلاف به وجود آمده بین جهان‌آرا و بنی صدر به چه علتی بود و تا چه زمانی ادامه پیدا کرد؟ زمانی که سید محمد فرمانده سپاه شد، برای ملاقاتی نزد امام(ره) رفته بود و از عدم كمك‌‏رسانی بنی‌‏صدر شكایت كرده بود و گفته بود که در شرایطی که عراق با تمام قوا به ما حمله می‌‏كند، بنی‌‏صدر هیچ كمكی به ما نمی‌‏كند، بعد كه بیرون آمده بودند، بنی‌‏صدر به شدت عصبانی شده بود كه شهید جهان‌‏آرا با صراحت مشكلات خود را بیان كرده بود. اما چندی بعد با عزل بنی صدر و روشن شدن دیدگاه‌هایش برای همگان صراحت و انقلابی بودن سید محمد مشخص شد. *زمانی که عراق برای تصرف خرمشهر به سمت این شهر پیشروی داشت، شما در کدام منطقه حضور داشتید؟ من در آن زمان در خرمشهر بودم و كار جمع‌آوری و تدارك آذوقه بر عهده من بود، از شهرستان‌ها آذوقه تهیه می‌كردم و به خرمشهر می‌رساندم، زمانی که بعثی‌ها وارد این شهر شدند، از خرمشهر خرابه‌ای درست كردند، 80 درصد خانه‌ها را خراب كردند و از تیرآهن خانه‌ها برای خود سنگر ساختند. پاره‌ای از این تیرآهن‌ها را در زمین علم كردند كه نیرو‌های ایرانی موفق به پیاده كردن نیرو در آن مناطق نشوند. دشمن چنان در خرمشهر خیمه زده بود كه فكر می‌كرد اشغال آن ابدی است، صدام گفته بود اگر نیروهای ایرانی خرمشهر را پس بگیرند من كلید بصره را به آنها خواهم داد، در خرمشهر در حدود 3 هزار نیرو داشتیم، همین تعداد نیرو توانست در برابر هجوم صدام و ارتش عراق مقاومت کند. *چطور از شهادت سید محمد اطلاع پیدا کردید؟ زمانی که خبر سقوط هواپیمای حامل فرماندهان سپاه منتشر شد، من و مادرش با مراجعه به محل جمع‌آوری شهداء سقوط لیست مسافران هواپیما را بررسی کردیم، در ابتدا اسم محمد در لیست وجود نداشت، اما با بررسی جنازه‌ها، پیکر محمد را شناسایی کردیم، در آن روز احساس می‌كردم پسرم به آرزوی خودش رسیده و من هم با این سومین شهید مورد آزمایش خداوندی هستم، من معتقدم كه خداوند تمام انسان‌ها را آزمایش می‌كند و این هم امتحان من بود و با تحمل و شكر تلاش كردم در این آزمایش الهی سربلند باشم. اینكه من در این آزمایش الهی سربلند بودم یا نه نمی‌دانم، اما می‌دانم این تلاش را كردم. *حاج آقا، در حال حاضر هر چند وقت یکبار به خرمشهر می‌روید؟ من در ماه دو مرتبه به خرمشهر می‌روم در خرمشهر چند سالی است که یک مؤسسه قرض‌الحسنه‌ای به نام خیریه جواد الائمه تأسیس کرده‌ایم که به وسیله این مؤسسه به افراد نیازمند کمک می‌کنیم. متأسفانه بعد از گذشت سال‌ها از پایان جنگ خرمشهر شهر مقاومت و ایثار آب آشامیدنی و گاز ندارد. خرمشهری كه ایران را نجات داده نصف آن هنوز ساخته نشده است، من از مسئولان سؤال دارم که چه زمانی می‌خواهند به وضعیت خرمشهر رسیدگی کنند؟ فقط می‌آیند حرف می‌زنند. باید به شهری كه ایران را نجات داده برسند، ما در خرمشهر 25 هزار جوان بیكار داریم هم‌چنین حدود 300 دختر در خرمشهر منتظر جهیزیه هستند كه بنده باید جهیزیه آنها را از اینجا بفرستم. به واقع ببینید مدافعان خرمشهر چه كرده‌اند؛ صدام خبرنگاران خارجی را به بصره آورده بود و گفته بود یك هفته دیگر در تهران با شما مصاحبه می‌كنم. این جنایتكاران همان فرزندان افرادی هستند كه به فرزندان امام حسین(ع) آن همه ظلم كردند. و متأسفانه در حال حاضر مسئولان خرمشهر را رها كرده اند. . * مسجد جامع خرمشهردریک جمله از زبان پدر شهید جهان‌آرا؟ خرمشهر وطن من است و مسجد جامع آن نماد مقاومت مردان و زنان این سرزمین که هیچوقت از یاد‌ها نخواهد رفت. *مقاومت همچنان ادامه دارد... . زمانی که منزل شهیدان جهان‌آرا، را به امید دیدار‌های آینده ترک می‌کنم، باران شدیدی در تهران در حال بارش است، بارانی که گویی هر قطره آن نشان از خبری دارد و آسمان سخت بی‌قراری می‌کند... در کوی و برزن و در بین دوست و آشنا صحبت از خبری است؟! میگن بازم شهید میاد، یه عالمه خیلی زیاد... . . !! خبر دهان به دهان و سینه به سینه در شهر نقل می‌شود، شهر هم حال و هوای دیگری دارد، همه خود را آماده می‌کنند، آماده یک استقبال بزرگ و حماسه‌ای دیگر... خورشید 24 اردیبهشت 1389 از پشت کوه‌های سربه فلک کشیده بیرون می‌آید، خورشید امروز با روزهای دیگر تفاوت دارد و گویی خورشید و ماه و فلک هم به دنبال پروانه‌های گمشده خود هستند. مادران بهترین چادرهای خود و یادگار مادرانشان را از گنجه‌ها در می‌آورند، پدرها هم کت و شلوار دامادیشان را می‌پوشند، کمی عطرگل نرگس می‌زنند، ازچشم هایشان پیدا است که تاب ماندن ندارند و دست دردست یکدیگر به همراه فرزندان و امیدهای آینده انقلاب به استقبال یاران قدیمی خود می‌روند... پیرزنی هم عکس تنها گل پر پر شده‌اش را در دست می‌گیرد و با آن چارقد گل منگولی به جمع مردم می‌پیوندد. عاشقان دسته دسته و گروه گروه به سمت دانشگاه تهران درحرکتند و تعدادی هم در راه بهشت‌زهرا به دنبال گل‌های تازه رسیده درمیان گلستانی ازگل هستند و عبور صادق پروانه‌ها را در بوستان خاطره‌ها نظاره می‌کنند... اما این خبربا آنچه که تا به امروز نوشته‌ام و دیده‌ام و خوانده‌ام متفاوت است، خبر آنقدر واقعی است کسی که همیشه کنار اسم نازنینش یه کلمه جاویدالاثر بود، دیگر این کلمه در کنار اسمش نخواهد بود و کلمه زیبای شهید در کنار نام بزرگ او خواهد درخشید و شهید سیدعلی هاشمی به همراه 89 پرستوی عاشق به آشیانه باز خواهند گشت... . . آری، آن روز بغض‌ها درگلو می‌شکست و اقیانوس متلاطم به دنبال پروانه‌ها به پیش می‌رفت و با خود زمزمه می‌کرد: تا تو‌ای بهار تازه آمدی، سرو‌های سرفراز آمدند مثل رودخانه‌های پرخروش، عاشقان به پیشواز آمدند دسته دسته گل شگفت در زمین، باغ‌ها بهار شد زبوی باد آسمان برای چشم روشنی، آفتاب را به دشت هدیه داد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار