
:
- سلام من اومدم.
- سلام بابابزرگ چقدر دیر کردی!
- عزیزم یه کم ترافیک بود تو آمادهای؟
- بله نقاشیمو کشیدم کارامو کردم اذیتم نکردم الان هم منتظر شما هستم.
در همین لحظه الیزابت با فنجانی قهوه وارد اتاق نشیمن شد و آن را به همسرش داد.
39 سال پیش «لدین» در جنگ ویتنام با ارتش آمریکا زخمی و به بیمارستانی صحرایی فرستاده شد گلوله 5/2 سانتی متری معده سرباز جوان را سوراخ کرده و به دیواره قلب او رسیده بود، اما یکسال تلاش جراحان برای بیرون کشیدن تیر جنگی بی نتیجه ماند و او چند ماه در بیمارستان بستری شد پرستاری از «لدین»، به عهده دختری جوان به نام «الیزابت» بود وقتی تمام پزشکها از زنده ماندش ناامید شده بودند تنها او بود که به مرد زخمی امید به زندگی داد، طی این مدت «لدین» به پرستار مهربان دل باخت و عاشقش شد. آنها یکسال بعد بایکدیگر پیوند زناشویی بستند و حاصل این ازدواج دو پسر به نامهای « دیوید» و « دنیل» بود که حالا هر کدام خودشان صاحب همسر و فرزند بودند. خوشبختانه «لدین» طی این سالها بدون هیچ مشکلی زندگی کرده و گلولهای که در قلبش جا خوش کرده بود مشکلی برایش ایجاد نکرد تا اینکه....
- «لدین» حالت بده؟
- نه چیزیم نیست.
- پس چرا اینقدر عرق کردی؟
- هیچی یه کم قفسه سینهام درد گرفت.
- جای همون گلوله؟
- آره اما جای نگرانی نیست، لطفا به «کارلو» بگو زودتر حاضر بشه.
«الیزابت» احساس نگرانی کرد و از او خواست تا پیش پزشک بروند اما «لدین» قبول نکرد. آنشب پدربزرگ به همراه نوه اش به تماشای تئاتر رفتند و ساعت 10 برگشتند همه چیز ظاهرا خوب بود اما گهگاهی درد لعنتی به سراغش میآمد، شب سر میز شام نشسته بودند که تلفن زنگ زد «لدین» از جایش بلند شد تا گوشی را بردارد که ناگهان بر جایش میخکوب شد از فشار درد قفسه سینهاش را گرفت و سرجایش ایستاد. «الیزابت» ترسیده بود: عزیزم حالت خوبه چرا رنگت پریده؟
«لدین» اصلا دلش نمیخواست همسر مهربانش را نگران کند برای همین با صدایی لرزان گفت: چیزی نیست یهو از جام بلند شدم یه کم قفسه سینهام درد گرفت.
اما «الیزابت» خوب میدانست این یک درد ساده نیست چون دو سال پرستار او بوده و خوب با این نوع درد آشناست اما چیزی نگفت. یک ماه از این ماجرا گذشت طی این مدت بارها درد به سراغ «لدین» آمد اما اهمیتی به آن نمیداد. یک روز در اتاقش نشسته بود و مجله میخواند که «کارلو» به همراه مادر و پدرش سر رسیدند. نوه شیرین زبان از دور به پدربزرگش سلام کرد و گفت: بابا بزرگ برای مامانم تعریف کردم اون شب چقدر بهمون خوش گذشت میشه بازم بریم تئاتر.
«لدین» دستانش را باز کرد و گفت: معلومه عزیزم حالا بدو بیا بغل بابابزرگ.
«کارلو» به طرف پدربزرگ دوید و خود را در آغوششانداخت. همین که «لدین» خواست او را بلند کند ناگهان نفس در سینهاش حبس شد. دیوید با دیدن رنگ پریده پدرش فریاد زد: چی شده پدر؟
اما اینبار مثل دفعههای پیش نبود درد بدجوری امانش را بریده بود حتی نتوانست جواب پسرش را بدهد، از شدت درد روی زمین افتاد.
***
«خانم، همسرتون زودتر باید عمل بشه اون گلوله لعنتی هر لحظه ممکنه نفس شوهرتون رو بند بیاره» این جمله را دکتر «کمپیون» به «الیزابت» گفت.
«الیزابت» گفت: اما آقای دکتر خودتون هم خوب میدونید احتمال اینکه زنده از زیر عمل بیرون بیاد خیلی کمه، این حرفو دکترش 39 سال پیش زده بود.
«کمپیون» عینکش را از چشمش درآورد و گفت: خانم تا الانم اگه شوهرتون زنده مونده فقط شانس آورده وگرنه هر کس دیگهای بود دوام نمیآورد الان هم راهی نمونده، اگه گلوله رو درنیاریم چند روز بیشتر زنده نمیمونه اما اگر عملش کنیم این شانسو داره که زنده بمونه به هر حال این یک ریسکه.
اشک از چشمان زن میانسال جاری شد بین دو راهی مانده بود پسرانش هم حال بهتری نداشتند. «دیوید» رو به مادرش گفت: مادر اگه پدر رو عمل کنیم مطمئن باشین زنده نمیمونه پس بهتره راحتش بذاریم از کجا معلوم،تو این 39 سال هیچکس باورش نمیشد پدر با این گلوله توی قلبش زنده بمونه اما دیدید که شد پس حالا هم راحتش بذارید.
«الیزابت» به چشمان پسرش خیره شد و جواب داد: اینبار فرق میکنه پسرم گلوله توی قلبش جابه جا شده ما راه دیگهای نداریم فقط باید دعا کنیم.
«دنیل» نیز اعتقاد برادرش را داشت و موافق عمل جراحی نبود اما چیزی در دل «الیزابت» میگفت: ناامید نباش
تصمیمش را گرفت رو به دو پسرش گفت:
- عملش میکنیم.
- اما مادر؟
- اما و اگر جایز نیست باید پدرتون باید هر چه زودتر عمل بشه فقط از خدا میخوام کمکش کنه و زیر عمل دوام بیاره.
«لدین» برای رفتن به اتاق عمل آماده میشد، «الیزابت» باز هم مثل یک پرستار مهربان در کنارش بود و به او امیدواری میداد مرد پیر روی تخت دراز کشید و منتظر بود او را به اتاق جراحی ببرند برای لحظهای به چشمان همسرش خیره شد: «الیزابت» ازت میخوام اگه ....اگه زنده از زیر...
«الیزابت» حرفش را قطع کرد و با اشاره دستش گفت: هیس... فقط آروم باش.
سپس به طرف پنجره رفت و گفت: یادمه وقتی بچه بودم و از چیزی میترسیدم مادربزرگ همیشه برام دعا میخواند در همین لحظه پرستار سر رسید و «لدین» را به اتاق عمل برد. «الیزابت» در کنار تخت همسر پیرش راه میرفت تا اینکه پشت اتاق عمل رسیدند و از هم جدا شدند. هیچ کس به زنده ماندن «لدین» خوشبین نبود جز «الیزابت».
دقایق به سختی میگذشت «دیوید» و «دنیل» نیز حال بهتری نداشتند و هر لحظه منتظر بودند یکی از پرستاران از اتاق بیرون بیاید و حال پدرشان را گزارش دهد. «الیزابت» در گوشهای نشسته و فقط دعا میخواند. سرانجام پس از چهارساعت و نیم جراحی نفسگیر، دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. دو پسر به طرف دکتر رفتند اما «الیزابت» جرات بلند شدن نداشت فقط به دهان دکتر چشم دوخت «دنیل» با نگرانی که به خوبی از صدایش معلوم بود پرسید: دکتر چی شد؟ پدرم؟
دکتر «کمپیون» عینکش را از چشم در آورد و در حالیکه به چشمان نگران زن نگاه میکرد جواب داد: معجزه فقط میتونم بگم یه معجزه است ما بالاخره تونستیم گلوله رو از جداره قلب بیرون بکشیم بدون اینکه به بقیه قسمتها آسیبی برسه خوشبختانه خونریزی قابل کنترل بود و الان هم منتظریم پدرتون به هوش بیاد.
اشک از چشمان زن جاری شد.