علی سیفاللهی - همیشه درست همان موقع که ما اصلاً حواسمان به دوروبرمان نیست و بیخبر از همه جا مشغول کارهای خودمان هستیم، اتفاقات و جریاناتی زیر پوست شهر جاری است که شاید به ذهنمان هم خطور نکند،چه برسد به آنکه در موردش فکر کنیم. معلوم نیست شهر شلوغ شده یا آدمها میان این صداها گم شده اند و دیده و شنیده نمیشوند. از صف چنارهای قد کشیده بلندترین خیابان درختی دنیا عبور میکنی، به میدانی میرسی که این روزها حال و هوایی غریب دارد. نه خود میدان هست، نه صاحب نامش درمیان ماست. میدان شده کارگاه مترو و کارگران مشغول کارند، البته به اضافه مهندسان. دور میدان ردیف ماشینهای رنگارنگ و مدل های جور واجور 1980 تا 2010 مشغول طواف هستند. آدم هایش هم اگر از ارتفاع 12000 پایی از سطح زمین نگاهشان کنی احتمالاً مثل صف مورچه هایی که از این سوراخ بیرون میآیند و وارد سوراخ دیگری میشوند،از یک مغازه بیرون آمده و وارد مغازه دیگر میشوند. میدان ولی عصر(عج) همیشه خدا شلوغ است، روز و شب ندارد. اما در این میان عروسکی با رنگ زردش توی چشم میآید. عروسکی نه از جنس عروسکهایی که قبلا میشناختیم. عروسکی که یک انسان به آن جان داده است. همه جان و تنم، شکمم! آدمی که تنپوش عروسکی تنش کرده تا عابران را برای خوردن فست فود در رستوران محل کارش دعوت کند. فست فودهایی که معلوم نیست چی به خوردمان میدهند، ما هم که انگار نه انگار، تازه هر روز دنبال کشف جدیدترین هایش هستیم!بچهها به عروسک که نزدیک که میشوند خوششان میآید و عروسک هم بینصیبشان نمیگذارد و سعی میکند آنها را خوشحال کند. بالاخره این جوجه عروسک کارتونی (همان توئیتی خودمان) خسته میشود و به زحمت سر عروسک را برمیدارد تا نفسی بکشد، عرق است که از سر و رویش پایین میآید. «حامد» با کلی شرط و شروط حاضر به گپ و گفتوگو با ما میشود و میشود قهرمان گزارش ما. پیدا کردن کارم آرزوست! حامد 26 ساله است. چهره اش مصممتر از آن است که بخواهد تلخ صحبت کند؛ « الحمدلله در این چند ماهی که ازدواج کردهام، دیگر خیالم راحت و پشتم قرص است. وقتی آخر شب همسرم را میبینم تمام خستگی های روز از تنم در میرود. با چهره خندان و چای داغ هر شب منتظر من است و استقبال گرمش من را امیدوار کرده تا با کمکش به هرجا که میخواهم برسم. » آرامش خاصی دارد و چشمانش بیشتر به زمین دوخته شده،شخصیت درون گرایی دارد برای همین به نظر می رسد برقراری ارتباط گرم و جذب کننده با مردم برایش سخت باشد اما خودش اینطور فکر نمیکند« شاید اوایل که این آدمهای عروسکنما برای تبلیغ پایشان به پیادهروی خیابانهای شهر باز شده بود برای آدم بزرگها هم جالب بود ولی این روزها ما با پوشیدن این لباسها بیشتر سعی میکنیم تا اطلاع رسانی کنیم که اینجا رستوران ماست و در کنارش بچهها را هم کمی سرگرم کنیم.» بعد از این حرفها حامد کم کم حلقههای مفقوده زندگیاش در ذهن ما را برایمان تکمیلتر میکند؛ « شش، هفت سالی میشود که از شهرستان برای کار به تهران آمدهام. بعد از کلی دست و پا زدن یک کار تقریباً ثابت پیدا کردم تا بتوانم کمکم روی پای خودم بایستم و از پدرم کمک نگیرم. روزهای خیلی سختی بود. دبیرستان را تمام کرده و سربازی هم رفته بودم. باید مستقل میشدم. تصمیم گرفتم به تهران بیایم و دستم در جیب خودم باشد. »چتری برای دو نفر هر چند دقیقه در حین صحبتهایش در فکر فرو میرود،انگار یاد رنجهای روزهای اول میافتد، به محض آنکه همسرش یادش میآید دوباره همان چهره مصمم را به خود میگیرد و فارغ از دغدغههای همیشگیاش برای ما از کارش میگوید. « شاید اینکه من یا چندین نفر دیگر در شهر لباسهای این شکلی تنمان میکنیم و کارهایی میکنیم که بقیه را بخندانیم و جذب کنیم، ته دلمان ناراحت باشد و بدمان بیاید که لباس یک حیوان یا یک شخصیت کارتونی را تنمان کردهایم. ولی آخر چارهای نداریم، مجبوریم این چیزها را رعایت و تحمل کنیم تا حقوق بگیریم و زندگیمان بچرخد. خود من اگر کار دیگری پیدا میکردم مجبور نبودم تا سختیهای این کار را تحمل کنم. بعضی وقتها پیش میآید که جوانهای هم سن و سال خودم که از اینجا رد میشوند من را دست میاندازند و شوخی میکنند. واقعاً دلم میگیرد ولی فعلاً مجبورم.»گوشیاش که زنگ میخورد گل از گلش میشکفد، باید همسرش باشد. « به خاطر او دلخوشی پیدا کردهام و تحمل این مسائل برایم راحتتر شده. او حتی از من خواست که سر کار برود تا کمک خرج زندگیمان باشد ولی من اجازه ندادم. گفتم تا من هستم تو باید خانم خودت باشی. آخر هفتهها سعی میکنیم برای تفریح حتماً برنامه داشته باشیم و از این زمان کم برای با هم بودن استفاده کنیم. همیشه قدم زدن در پارکهای شهر را به بقیه تفریحها ترجیح میدهد. »برای آینده برنامه دارملایههای مختلف زندگی حامد انگار هرچه از صحبتهایش میگذشت ابعاد بیشتری پیدا میکرد. « این کار دوم من است. من روزها در یک شرکت خصوصی کار میکنم و شبها از 8 تا 11 برای این رستوران کار میکنم. 90 هزار تومان هم بیشتر نمیگیرم ولی اصلاً ناراضی نیستم و خدا را شکر میکنم که زندگیام میگذرد. شاید وضعم خوب نباشد ولی آدم هایی را دور و برم میشناسم که اوضاعشان از من بدتر است و حال و روز خوشی ندارند. بعد از این همه سختی زندگیام روی غلتک خواهد افتاد، مطمئنمم. من برنامههای زیادی برای زندگی دارم و میخواهم چند وقت دیگر اوضاعم را بهتر کنم و کار بهتری انجام دهم.»پشت این نقاب خندانچهره خسته پشت این نقاب باید تلاش کند تا مشتریها را جذب کند و سعی کند صدای صاحب رستوران درنیاید و گرمای این لباسهای پشمی را تحمل کند. او حتی خانوادهاش را برای شام به این رستوران دعوت کرده؛ « هر چند وقت یکبار که فرصت میشود خانوادهام به تهران میآیند تا همدیگر را ببینیم. فقط خانواده خودم خبر دارند که من به عنوان شغل دوم این کار را انجام میدهم و دوست ندارم فامیلهایمان چیزی در این باره بدانند. البته من این کار را انجام میدهم برای اینکه بتوانم پول بیشتری دربیاورم تا چرخ زندگیام بچرخد پس اگر آنها هم بفهمند یا حتی من را حین این کار ببینند، برایم خیلی مهم نیست. اگر قرار بود همیشه از نگاه دیگران به خودم نگران باشم که همین جایی هم که الان هستم، نایستاده بودم. »اما حامد خیلی از تهران و شلوغیهایش خوشش نمیآید و دوست دارد برگردد به دیار خودش؛ « اگر همین الان هم کار خوب پیدا کنم و شرایط فراهم شود،شک نمیکنم، سریع دست خانمم را میگیرم و میروم. همه چیز شهرمان برای من بهتر است. اینجا آدمها با هم غریبهاند و حواسشان به خودشان و دیگران نیست. هوای همدیگر را ندارند ولی شهر ما این طوری نیست. درست است که مشکلات زیاد شده ولی دست همدیگر را میگیریم و کمک میکنیم. حتماً یک روز به شهرم برمیگردم.» پسرکی که حامد را نگاه میکند خنده ریزی میکند و به پاهای گنده عروسکی حامد چشم دوخته و چشمهایش برق میزند. حامد هم حواسش به او ست، کلاهش را سرش می کند و میرود تا برخلاف حال و روز خودش پسرک را بخنداند. . .