کد خبر: 385454
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۸۹ - ۱۳:۳۸
بازخوانی شهادت سروان كریم عرب قشقایی در گفت‌وگو با همسرش
علی جعفری كریم عرب قشقایی استوار دوم لشكر 21 حمزه یا گارد جاویدان شاهنشاهی متولد 1332 در لار از شهری بسیار غریب و نمونه‌ای از انسان‌‌های وارسته و خداجوی سال‌های قبل و ابتدای انقلاب است. آنها كه خواستند و رسیدند به جایی كه در خیال برایشان ترسیم شده بود.در آستانه 26 فروردین ماه روز ارتش جمهوری اسلامی ایران گفت‌وگویی كرده‌ایم با همسر او شیرزنی كه در دهه اول انقلاب پس از شهادت كریم در روز 19/5/59 به عنوان همسر شهید نمونه به بیت امام ره رفته و دو فرزندش بر زانوی امام نشستند و امام در جمعی كوچك و صمیمی بر سر آنان دست نوازش كشید. بانویی زینبی كه می‌گوید هنوز هم شهید را به خواب می‌بیند و با او به درد دل می‌نشیند. گفت‌وگو با خانم زهرا كریمی كه سال 54 با كریم عرب قشقایی پیوند ابدی بسته است.شهید كریم عرب قشقایی آرزو داشت كه تشییع جنازه باشكوهی داشته باشد. این آرزو چگونه محقق شد؟پس از اینكه كریم سال 56 تشییع جنازه با شكوه حاج آقا فصیحی امام جمعه مسجد امام حسن خاوران را دید و فهمید كه او خود را وقف مردم كرده واین چنین از خداوند دستمزد گرفته، آرزو كرد چنین تشییع شود و برای این خود را وقف انقلاب و مردم كرد. در فعالیت‌های انقلابی شركت داشت. آن روزها درگارد، سخت‌گیری بیشتری بود و او در این فضای بسته فعالیت می‌كرد حتی در درگیری ناهارخوری گارد كه خیلی سر و صدا كرد شركت داشت و پس از انقلاب هم دائم برای رفاه مردم كار می‌كرد، شب‌ها به همسایه‌ها رسیدگی می‌كرد. ارزاق به افراد بی‌بضاعت می‌رساند، در مسجد بچه‌ها را جمع می‌كرد و اسلحه ژ - 3‌اش را باز و بسته می‌كرد و به دیگران یاد می‌داد و از پادگان‌‌ها حفاظت می‌‌كرد. می‌رفت پارچین و از انبارهای مهمات حفاظت می‌كرد، در درگیری‌های گنبد و كردستان حضور فعالی داشت. دوبار به گنبد رفت و هر بار 45 روز ماند، از اعلم وزیر دربار و از شهید صیاد شیرازی هم لوح تقدیر دریافت كرده بود و مدارك بسیاری به واسطه تخصص نظامی داشت. مرد بسیار مهربان و رئوفی بود و نمونه یك آدم واقعی كه با وجود اینكه در بین ما كم بود ولی عمیق در یادهامان ریشه كرد. وقتی او را روز 11/5/59 كه مصادف با 21 ماه مبارك رمضان بود برای تشییع آوردند ما در میان جمعیت گم شدیم و تابوت او در حالی كه پرچم ایران روی آن كشیده بودند مثل زورقی روی دست‌های موج جمعیت تشییع شد دقیقاً به همان شكلی كه آرزو داشت و قبلاً برایمان گفته بود. كسانی آمده بودند كه اصلاً نمی‌شناختیم و فكر نمی‌كردیم در روز 21 ماه رمضان با وجود گرمای كلافه كننده و روزه دار بودن مردم چنین حضوری از سوی مردم را ببینیم، انگار ما هم میهمان این تشییع باشكوه بودیم. یادم هست كه روزی یكی از بستگان می‌گفت كریم آخر خودت را به كشتن می‌دهی و هیچكس هم نمی‌فهمد كه كجا و برای چه جانت را از دست دادی و كریم با روی باز گفت اصلاً هم این طور نیست من شهید می‌شوم و همه هم می‌فهمند و چنان از من تشكر می‌كنند كه تا زنده‌اید از یاد نخواهید برد و انگار او روز تشییع خود را دیده بود یا باور داشت كه چنین خواهد شد.* چطور انسانی بود؟بسیار مهربان بود و تنها غصه‌اش این بود كه می‌گفت اگر شهید شوم بچه‌هایم چگونه غم یتیمی را تاب خواهند آورد. خودش نیز در 5 سالگی یتیم شده بود، پدرش قشقایی بود و زمان رضاشاه با او می‌جنگید و بعدها به لار دماوند می‌آید و در آن جا زندگی تشكیل می‌دهد. از نبود پدر به شدت آزرده بود و می ترسید كه این رنج را بچه‌هایش هم بكشند. از طرف دیگر دلش می‌خواست شهید شود و آرزوی شهادت داشت برای همین ما را به برادرش سپرده بود و از او خواسته بود كه از ما به شدت مراقبت كند. چنان در منطقه خود به خوبی شهره بود كه من اكنون پس از 30 سال وقتی به منطقه می‌روم، قدیمی‌ها مرا به یاد می‌آورند و در مورد كریم و خوبی‌هایش حرف می‌زنند. او مرد وارسته‌ای بود.* از آخرین مرخصی‌اش بگویید؟ او تا 45 روز به گنبد رفت و دردرگیری‌های منطقه گنبد حضور داشت بعد به مرخصی آمد. یادم هست فامیل جمع شده بودند و خاله‌اش كه نگران بود قربان صدقه‌اش رفت و گفت خاله جان ما را نصف جان كردی. گفت: چقدر برایتان عزیز هستم، خاله‌اش گریه كرد و دورش چرخید، همان جا گفت خاله‌جان 2 بار جستم ولی می‌خواهم به كردستان بروم و شاید دیگر برنگردم. هشت روز ماند، مرخصی ده روزه داشت در این هشت روز هم مرتب به خانه سپاهیان و رزمندگان می‌رفت و نامه‌هایشان را تحویل می‌داد و سركشی می‌كرد. روز هشتم عصر بودكه یك دفعه بلند شد بچه‌‌ها را به حمام برد. این كار خیلی عجیب بود چرا كه اصلاً سابقه نداشت بچه‌ها را این قدر تر و خشك كند. بعد لباس‌هاشان را پوشاند و رویشان را بوسید و گفت من باید بروم. دلم شور بچه‌ها در كردستان را می‌زند. پسرم خود را به پایش چسباند و در حالی كه یك پای او را بغل كرده بود، گریه می‌كرد و می‌گفت نمی‌خواهم بری. یادم هست پول به پسرم داد و گفت برو برای خودت اسمارتیز بخر، پسرم می‌گفت نه من تو را می‌خواهم، اسمارتیز نمی‌خواهم، صحنه تكان دهنده‌ای بود. و من كه گریه‌ام گرفته بود گفتم خبر صبر كن مرخصی‌ات تمام شود ولی با زحمت بچه‌ها را آرام كرد و رفت و برای اینكه ما ناراحت نباشیم گفت اگر برگشتم با هم به مشهد می رویم آخرین نگاه و لبخند او هنوز در خاطرم نقش بسته است، شب قبل هم مادرش خواب دیده بود كه كریم سوار هلی‌كوپتری شده و رفته و دور شده است. نگران بود. رفت و هفته بعد خبر شهادتش را آوردند.* می‌دانستید چگونه شهید شد؟جسته و گریخته چیزهایی برایمان گفته بودند ولی سال قبل سردار مصطفوی از طریق ایثارگران نیروی زمینی ما را پیدا كرد و به خانه‌مان آمد و گفت كه در مأموریت پاكسازی اطراف بانه در یك ستون چگونه كمین خورده و او با اصابت گلوله‌ای به شكمش شهید شده است. ایشان می‌گفتند در آخرین لحظات هنگامی كه او را دلداری می‌دادم، گفته بود پسرم را پیدا كن و بگو پدرش چگونه شهید شده است. ایشان پس از درگیری‌های كردستان در روزهای اولیه جنگ اسیر می‌شوند و پس از 10 سال كه از اسارت باز می‌گردند بالاخره سال گذشته ما را پیدا و روایت شهادت كریم را برایمان تعریف كردند. پسرم كه بدنسازی می رود و هیكل ورزیده‌ای دارد گاه روی سنگ قبر او می‌افتد و ضجه می‌زند و صدایش می‌كند. صحنه تأثر برانگیزی است آن روز هم كه این روایت را تعریف كرد تا ساعت‌ها من و پسر و دخترم گریه می‌كردیم.* می‌گویند هنوز هم او را به خواب می‌بینید؟بله هر وقت مراسم ختمی می‌گیریم به خوابم می‌آید و تشكر می‌كند. همه نزدیكان هم هر وقت گرفتار می‌شوند. سر مزارش می‌روند و حاجت خود را بیان می‌كنند، اعتقاد زیادی دارند و همیشه هم مشكلاتشان حل می‌شود.* گویا قبل از شهادت عكسی از خود می‌‌اندازد؟بله، یك عكس تكی در ابعاد كارت پستالی سه ماه قبل از شهادت تقریباً در آخرین روزهای اردیبهشت ماه انداخت و به من داد و گفت این را نگه دار شاید بعداً لازم شود. وقتی كه شهید شد، برادرش آمد و از او عكس خواست، اصلاً یادم رفته بود. آلبوم را به او دادم وقتی آلبوم را باز كردم با كمال تعجب در صفحه اول آلبوم عكس تكی او را دیدم. انگار می‌‌دانست كه چنین عكسی روزی به كار ما خواهد آمد. عكس بسیار زیبایی از او بود كه در همه مراسم از آن استفاده كردیم. یادم هست در چلهم شهید پسرم لباس نظامی پدر را تنش كرد و تیمسار فلاحی او را تشویق كرد و گفت این جوان می‌خواهد روزی در لباس پدرش به این انقلاب خدمت كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار