شجاعت بینظیر و قدرت تصمیمگیری در لحظات بحرانی، از جمله ویژگیهای بارز شهید صیاد است که در سراسر زندگی پر فراز و نشیب وی جلوه میکند. این تواناییها در کنار ظرفیتهای فراوان دیگر موجب گردید که با وجود جوانی بتواند در مقام فرمانده نیروی زمینی، مدیریت شاخصی را به نمایش بگذارد و به موفقیتهای بس ارزندهای دست یابد.این شیوهها در گفتوگوی حاضر مورد بررسی قرار گرفتهاند. از دیدگاه شما بارزترین ویژگیهای شخصیتی شهید صیاد کدامند؟ شهید صیاد همواره قبل از هر جلسهای، حتی اگر جلسه دو نفره بود، حتماً این دعا را میخواند: «اللهم کن لولیک. . . ». سابقه نداشت جلسهای باشد و این دعا را نخواند. شخصیت مردان بزرگی چون شهید صیاد، چند بعدی است، یعنی ما نمیتوانیم فقط از یک جنبه به آنها نگاه کنیم. باید از زوایای مختلف نگاه کرد و من به ترتیب هر یک از ابعاد را عرض و برای هر کدام هم مثالهایی را مطرح میکنم. یکی از ابعاد شخصیتی ایشان، اعتقاد عمیق و محکم به ولایت فقیه بود. ایشان تلاش میکرد که هر چه ولی فقیه میگویند، انجام دهد، نه کمتر و نه بیشتر و هر چه هم زودتر. همیشه وقتی محضر آقا میرسید،در آنجا یادداشت برمیداشت. ما خیلی با هم صحبت میکردیم. یک روز به ایشان گفتم: «چرا یادداشت برمیدارید؟بعداً دفتر ایشان متن کاملش را برای شما میفرستد. اگر یادداشت کنید، ممکن است چیزی را از قلم بیندازید.» پاسخ داد: «درست است که به من ابلاغ میشود، ولی ممکن است یک هفته بعد باشد. من وظیفه دارم به محض اینکه ولی فقیه مطلبی را میفرمایند، یادداشت کنم و در اولین فرصت اجرا کنم.» این نشانه تقید ایشان نسبت به دستورات ولی فقیه است. ایشان وقت مرده نداشت، وقت تلف شده نداشت. همیشه یکی از این قرآنهای کوچکی را که زیپ دارند،برای تلاوت به همراه داشت.مسافرت هم که میرفت، قرآن تلاوت میکرد. امکان نداشت که بیکار بنشیند. همیشه چهره ایشان که در هواپیما قرآن میخواند، جلوی چشم من است. ارادت خاصی به اهل بیت(ع) داشت. ماهانه جلسات روضه در خانهشان میگذاشت. این جلسات هنوز هم بعد از سالها که ایشان به شهادت رسیده، برقرارند. ظاهراً شما هم مقیدید که در این جلسات شرکت میکنید؟بله، تقریباً سعی میکنم که کمتر این جلسات را از دست بدهم. همیشه در این جلسات حضور این شهید بزرگوار را احساس میکنم. به نماز اول وقت، بسیار مقید بود. به خاطر ندارم در جلسهای یا در حال بازدید و در جایی باشیم و ایشان نماز اول وقتش را لحظهای به تأخیر بیندازد. خاطرم هست زمانی میخواستیم برای بازدید منطقه جنگی برویم که تقریباً ناامن بود. اشرار حدود 40 نفر از بچههای نیروی انتظامی را به شهادت رسانده بودند. تقریباً غروب و نزدیک نماز مغرب و عشاء بود. بازرسیهایمان را کردیم و داشتیم با چند ماشین برمیگشتیم که به شهر بیاییم. در وسط راه به پاسگاهی رسیدیم که از آنجا تا شهر حدود یک ساعت راه بود. همه پیشنهاد کردند با توجه به ناامنی منطقه، سریع خودمان را به شهر برسانیم تا به تاریکی هوا بر نخوریم. هوا که تاریک میشد، امنیت لازم را نداشتیم. ایشان گفتند وقت نماز است. باید در همین پاسگاه، نماز مغرب و عشاء را بخوانیم و بعد برویم. همان جا ایستادیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم. بچههای پاسگاه هم با ما خواندند و رفتیم. در راه خیلی مضطرب بودیم و گفتیم اگر کمین بخوریم، بیشتر بچههای ما شهید میشوند. وقتی رسیدیم و کمی اوضاع آرام شد، من از ایشان سؤال کردم: «جناب صیاد! چرا شما قبول نکردید؟ بالاخره منطقه خطرناکی بود که ما از آنجا عبور کردیم. شاید به ما کمین میزدند. چرا قبول نکردید که سریع بیاییم؟» ایشان گفت: «من برای همیشه نماز اول وقت را قصد کردهام، حالا هر جا که باشد. اگر ما آنجا نمیایستادیم و میآمدیم و با سرعت حرکت میکردیم، بچههای پاسگاه چه میگفتند؟ نمیگفتند اینها آمدند اینجا و ترسیدند؟ یکی میگفت اینها ترسیدند، یکی میگفت دشمن را قویتر پنداشتند. همین که ما آنجا ایستادیم و نماز اول وقت راخواندیم، اولاً وظیفه شرعیمان را انجام دادیم، ثانیاً بچههای پاسگاه قوت قلب گرفتند و ثالثاً توی دل دشمن ما رعب افتاد که اینها که آمدهاند اینجا، ما را اصلاً به حساب نمیآورند». این چند نکتهای که ایشان گفت، برای ما درس بود. شهید صیاد در کنار عبادت، به ورزش و آمادگی جسمانی هم میپرداخت. نماز شب میخواند و نماز صبح را حتماً به جماعت میخواند. بعد بلافاصله ورزش را شروع میکرد، به همین خاطر قدرت جسمانی بسیار خوبی داشت. در کردستان در آن مرحلهای که باید قدم به قدم جلو میرفتیم و میجنگیدیم، ایشان نه تنها چیزی از بقیه کم نمیآورد که همیشه از همه جلوتر بود. نکته دیگر شهامت و شهادت طلبی ایشان بود. ما در هیچ صحنهای ندیدیم که کوچکترین ترسی به دل راه بدهد. در سختترین عملیاتها و در خطرناکترین جاها حضور داشت. امکان نداشت که ایشان از خط اول منطقهای بازدید نداشته باشد و در آنجا حضور پیدا نکند. یک روز من به خودم جرأت دادم و سؤالی خصوصی از ایشان کردم. اگر خاطرتان باشد تا لحظه شهادت، اصلاً موهای ایشان سفید نشده بود. حدود 52 سال داشت، ولی یک دانه موی سفید نداشت. نگاهش که میکردی، مثل یک جوان 35 ساله بود. همه میپرسیدند این رمزش چیست؟ در ستاد کل جلسه داشتیم. وقتی جلسه تمام شد، گفتم: «من از شما یک سؤال خصوصی دارم. رمز اینکه موهای شما سفید نشده چیست؟» لبخند زد و گفت: «رمز ندارد. خودم فکر میکنم عشق من به خدمت باعث شده که پیر نشوم.» و بعد خاطره جالبی را از زمانی که در کردستان بود، برایم نقل کرد و گفت: «درکردستان بودم و شدیداً مجروح و زخمی شده بودم، طوری که مرا روی برانکارد گذاشتند و داخل بیمارستان بردند. چند روزی طول کشید تا گلولهها را از بدنم خارج کردند. همان موقع گفتند که آقای رفیقدوست آمبولانسی را برای جانبازان وارد کرده که میتوانند در آن زندگی کنند، صندلی دارد، میز دارد، میتوانند در آن بالا بروند و پایین بیایند. با آن حالی که داشتم گفتم من باید بروم و ببینم چه جور چیزی است. مرا بردند و در آمبولانس گذاشتند. گفتم مرا با همین آمبولانس ببرید و رفتم نزد رزمندهها که سنگر به سنگر میجنگیدند. من با آن آمبولانس توانستم روی پای خودم بایستم و خودم را از بستر بیماری بیرون بکشم.»البته ما نکات دیگری را هم از ایشان دیده بودیم که واقعاً میشود مثال زد. ما خواب ایشان را یا توی ماشین میدیدیم یا توی هواپیما. فقط وقتی به شدت خسته میشد، میخوابید. شاید باورتان نشود که یک انسان، 10شبانه روز نخوابد و خوابش یک پلک بر هم زدن باشد. یک لحظه میرفت در سنگر و میگفت: «مرا 12 دقیقه بعد بیدار کنید.»، یعنی برای خودش 12 دقیقه وقت گذاشته بود که بخوابد. این طوری کار میکرد. وقتی مأموریت میرفتیم، فرض کنید ما میرفتیم و به منطقهای میرسیدیم و ساعت 10 شب بود. ایشان میگفت شما بروید استراحتی بکنید که ساعت 12 شب جلسه داریم. میرفتیم و ساعت 12 شب جلسه تشکیل میشد. بعد ایشان به ما وقت استراحت میداد و مثلاً ساعت 2 باز جلسه داشتیم. بعد میگفت بروید از آن یگانی که دستور با آنها ابلاغ کردهاید، بازدید کنید و ببینید دستور را درست اجرا کرده یا نه. بعد از نماز صبح، دوباره کارها شروع میشدند، یعنی طوری بود که ما میبریدیم و نمیتوانستیم ادامه بدهیم، اما ایشان قدرت عجیبی از خود نشان میداد. در مورد مسؤولیتپذیری ایشان باید بگویم که تازه سرگرد شده بود. بعضیها فرار میکردند یا خودشان را به مریضی میزدند و زیر بار مسؤولیت نمیرفتند، ولی ایشان همیشه داوطلب مسؤولیت بود. اولین باری که ایشان را انتخاب کردند که فرمانده عملیاتی کردستان شود، بعد از این بود که ایشان آمد و نسبت به اوضاع آنجا اعتراض کرد. ایشان از اصفهان با سردار صفوی رفته بود کردستان و دیده بود که اوضاع خراب است. ایشان در آن زمان افسر توپچی بود و در توپخانه اصفهان خدمت میکرد. وقتی تعدادی از بچههای پاسدار به شهادت رسیدند، این دو بزرگوار رفتند ببینند چرا این اتفاق افتاده است؟ وقتی رفتند، دیدند اوضاع خیلی نابه سامان است. ایشان آمد و به فرماندهی وقت، بنی صدر، طرحی داد و گفت: «من حاضرم خودم این کار را انجام بدهم.» اینها باور نمیکردند که بتواند طرحش را انجام بدهد. بعد که وارد و مسلط شد، همانها حسادت کردند. نقاط ضعفشان را میگفت و نمیترسید. وقتی مقابل بنیصدر میایستاد و توی رویش نقاط ضعفش را میگفت، به او برمیخورد که یک سرگرد جوان، این حرفها را به او میزند، به همین دلیل عزلش کرد و درجه موقتی را که به او داده بودند، پس گرفت و کس دیگری را به جایش منصوب کرد، با این همه ایشان باز هم بیکار نبود. در این موقع چه کار میکردند؟ وقتی یک جوان شاداب و پرکار و مسؤولیتپذیر، دارد کار میکند و ناگهان او را کنار میگذارند، معلوم است که چه احساسی به او دست میدهد.ایشان در آن برهه دنبال یک کاری میگردد که سخت باشد و میرود با برادران سپاه شروع به کار میکند، گزارش میگیرد، پیشنهاد میدهد، به همه جا سر میزند و هر جا نکتهای میبیند، با دقت یادداشت میکند. اصلاً آدمی نبود که بیتفاوت باشد. مثالی در مورد عملیات مرصاد میزنم. ایشان بازرس ستاد کل بود، ولی به محض اینکه مطلع شد که منافقین با پشتوانه صدام، به کشور حمله و از مرز عبور کردهاند، چون به تمام منطقه آشنا بود، سریع خودش را رساند به هوانیروز کرمانشاه و اجازه گرفت که سوار هلیکوپتر شود و برود منطقه را ببیند. با توجه به اینکه منطقه خیلی شلوغ بود و عراقیها هلیکوپتر را میزدند، همراه با دو خلبان داوطلب، سوار هلیکوپتر شد و رفت منطقه را شناسایی و اوضاع را بررسی کرد. بعد آمد و گفت: «من دو تا هلیکوپتر کبری میخواهم که هر جایی را که گفتم، بزنند.» میدانستند که کل منطقه را میشناسد. بعد هم که رفت و دمار از روزگار منافقین برآورد. کاملاً تشخیص میداد که کدام نیرو خودی و کدام نیروی دشمن است، در حالی که برای دیگران، تشخیص این موضوع، سخت بود. حتی بعضی از خلبانها تعریف میکردند که میگفت: «اینجا را بزن». میگفتیم: «نیروی خودی است.» میگفت: «نه. من هر جا را که گفتم بزنید. اینها خودی نیستند.» از نفربرهایشان، از لباس پوشیدنشان و از خودروهایشان، آنها را میشناخت. رفت و در صحنه جنگید و شاید از همه فرماندهانی که آنجا بودند، مؤثرتر بود. بعد هم برگشت.هیچ وقت از صحنه دور نبود. فردی بود پرکار و شاداب. با این اوصافی که کردید، چطور شد که شهید صیاد کار دفتری انجام میداد و پشت میز مینشست؟ سؤال خوبی است. ایشان بازرسی را قبول کرد، چون بازرسی پشت میزنشینی نبود. دائماً تیمهای مختلفی داشت که میرفتند به مناطق گوناگون. خودش کار میدانی ایجاد میکرد، یعنی ابتکار عمل داشت. دیگر اینکه ایشان تابع ولایت بود. گفتند فرمانده شو، آمد. گفتند نشو، رفت کنار. گفتند بیا ستاد، آمد. گفتند بازرس باش، آمد. جانشین شو، شد. اصلاً این طور نبود که برای خودش تعیین تکلیف کند. اراده او تابع اراده ولی فقیه بود و هر چه فرماندهاش میگفت، همان را انجام میداد. هر جایی هم که به او مسؤولیتی میدادند، کار میدانی ایجاد میکرد. خلاقیت و ابتکار عمل داشت. برای من تعریف میکرد که وقتی حضرت آقا رییس جمهور بودند و دوران مسؤولیتشان تمام شده بود و میخواستند کار را تحویل بدهند، از ایشان سؤال کرده بود که: «شما میخواهید چه کار کنید؟» آقا جواب داده بودند: «اگر حضرت امام(ره) حتی به من بفرمایند که بروم به یکی از پاسگاههای عقیدتی- سیاسی مرزی سیستان و بلوچستان، بسیار خوشحال خواهم شد و اصلاً درنگ نخواهم کرد. وقتی که ولی فقیه امروز یک چنین ایدهای دارند، من چه کاره هستم که در مورد چیزی بالاتر از مأموریتی که به من ابلاغ میشود فکر کنم؟» نظم ایشان هم بینظیر بود و امکان نداشت در جلساتی که میگذارد، حتی یک دقیقه تأخیر داشته باشد. ایشان یک ارتشی بود و حتماً نظم ارتش این را حکم میکند. بین ارتشیها هم از نظر نظم، خاص بود. ممکن است یک نفر در ارتش نظم خاصی داشته باشد، ولی همه این جور نیستند. ایشان ضمن اینکه ابعاد روحانی بسیاری داشت، در کنارش این ابعاد را هم داشت. از هر بعدی که نگاه میکردید، این محاسن و مزایای این برادر عزیزمان را میدیدید. توانایی مدیریت و فرماندهی ایشان بینظیر بود. در همه جا قدرت هماهنگی بسیار خوبی داشت. در هر جا اختلافی بین ارتش و سپاه بود، به نحو احسن این اختلافات را حل میکرد. تقریباً اکثر بچههای ارتش و سپاه، ایشان را قبول داشتند. در دوره فرماندهی، به یاد ندارم کسی را تنبیه کرده باشد. با حالتی که ایشان داشت، همه اطاعت از وی را بر خود فرض میدانستند، یعنی ایشان یک حالت اشراف نسبت به دیگران داشت. نکته دیگر، انتقادپذیری ایشان بود. در جلسات، بچهها انتقاد میکردند. ایشان فرماندهشان بود، ولی اصلاً عصبانی نمیشد و سعی میکرد قانعشان کند. صحبت میکرد و دلیل میآورد. سعی میکرد تا جایی که امکان دارد بچهها را توجیه و قانع کند و از انتقاداتی که به او میشد، ناراحت نمیشد.هنگامی که با شهید صیاد آشنا شدید، بین توصیفی که از ایشان شنیده بودید و آنچه دیدید فاصلهای بود یا نه؟ من از شهید صیاد از قبل از انقلاب شناخت داشتم. میدانستم افسر توپخانه است و ریشه مذهبی دارد. کسی است که لباس شخصی میپوشد و میرود در گوشه و کنار سخنرانی مذهبی میکند. در این حد از ایشان شناخت داشتم و هنوز ایشان را ندیده بودم. انقلاب که شد، اوضاع به هم ریخت، یعنی در ارتش هر کسی میآمد و ندایی میداد. در ماههای آخر57 یااوایل 58، نظمی حکمفرما نبود. بچههای مذهبی یک هیأتهایی برای خودشان تشکیل داده بودند. این هیأتها حداقل کارشان این بود که از پادگانها محافظت کنند، چون سربازها اکثراً رفته و ترخیص شده بودند. این خیانتی بود که مدنی کرد و به سربازها گفت که خدمتشان یک سال است و همه رفتند. کسانی هم که استعفا میدادند، استعفایشان قبول میشد. هر کس دلش میخواست میرفت در شهر خودش خدمت میکرد، چون یک حالت ناامنی در خارج از شهرها حکمفرما بود. یادم هست که مثلاً وقتی میخواستم از کرمانشاه تا اهواز بروم، اشرار سر راه مردم را میگرفتند، وسایل آنها را میبردند و حتی آنها را میکشتند. پاسگاههای ژاندارمری و شهربانی هم توانایی مقابله با اینها را نداشتند. ما اکیپهایی درست کرده بودیم که امنیت را برقرار کنیم. از سربازخانه مراقبت میکردیم، چون نگران بودیم که اسلحهها به دست دشمن بیفتند. داخل پادگانها افراد نفوذی منافقین و فداییان خلق و تودهایها بودند و سعی میکردند اوضاع هرچه متشنجتر و بینظمی ایجاد کنند. ما بعضیها را میشناختیم، ولی بعضیها را نمیشناختم. در همین دوران بود که شهید صیاد آمد کرمانشاه و در قرارگاه غرب یک جلسه گذاشت. 15، 20 نفری دور هم جمع شدیم که خیلی از آن بچهها شهید شدند. خدا رحمتشان کند. ایشان آمد و صحبت کرد که: «ما باید مواظب باشیم. در داخل ارتش افراد نفوذی هستند که میخواهند اوضاع را به هم بریزند. بحث انحلال ارتش گناه است و نباید در جایی مطرح شود. باید انسجام و انضباط ارتش را برقرار کنید.» در همان جا ستوان احمدی که بعدها شهید شد، پرسید که: «شما با چه سمتی آمدهاید؟» ایشان گفت که ما را از تهران فرستادهاند، ولی امریه و مسؤولیت رسمی نداشت. ما در جبهه هم که بودیم، همه کارها داوطلبانه بود. پادگان هم همین طوری اداره میشد. آن موقع اوضاع خاصی بود. ستوان که حرفش را زد، شهید صیاد با تحکم گفت: «همین که من میگویم.» یعنی در آن موقعیت خاص، اراده خودش را تحمیل کرد و بر جلسه حاکم شد. من خیلی خوشم آمد که چنین شخصیتی دارد و میدیدم که میتواند جایگاه خوبی را داشته باشد. بعد عملیات کردستان پیش آمد که در جای خود به آن هم میپردازم. گفتید قبل از انقلاب اوصاف شهید صیاد را شنیده بودید. این اوصاف چه بودند؟ ایشان هم سواد نظامی خوبی داشت، هم شنیده بودیم که ایشان مذهبی است و نطق خوبی هم دارد و خوب صحبت میکند. بعدها شنیدم که ساواک دنبالش بوده. مسائلی با ساواک برایش پیش میآید که من از آنها چیزی نشنیده بودم. شهید صیاد و آقای رحیمی و امیرسلیمی یک تیم بودند که با هم ارتباط داشتند. اینها میرفتند شهرستانها، لباس شخصی میپوشیدند و سخنرانی مذهبی میکردند. کسانی بودند که روحانی نبودند و مثلاً بازاری بودند، از جمله پدر خانم خود من که با آنها ارتباط داشت. ایشان تعریف میکرد که اینها جلسات محفلی داشتند و جوانان را ارشاد میکردند. هنگامی که شهید صیاد فرمانده نیرو شدند، برخورد دیگران با ایشان چگونه بود؟وقتی شهید صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد، آمد فرماندهها را خواست. تقریباً همه فرماندهها ارشد او بودند و سابقه بالاتری داشتند. شهید نیاکی و لطفی هر کدام 10 سال سابقه بیشتر داشتند، یا فرمانده لشكر 77 خراسان، سرهنگ جوادیان که خودش را فاتح عملیات میدانست و بعد از عملیات آمد و حتی با عراقیها صحبت کرد، چون دوره دانشگاه را در مصر دیده بود. افراد باسوادی بودند. شهید صیاد آنان را جمع کرد و گفت: «من فرمانده نیرو هستم. هر کس مشکلی دارد بگوید.» اولین نفر جوادیان بود که گفت: «من شما را قبول ندارم.» برخورد شهید صیاد در این مقطع با مخالفان چطور بود؟برخورد خوبی بود. گفت: «شما میتوانید استعفای خودتان را بنویسید و بروید.» بعد رو کرد به بقیه گفت: «هر کس دیگری هم نمیتواند با من همکاری کند، میتواند استعفایش را بنویسد و برود.» شهید نیاکی گفت: «هر کسی را که امام(ره) تعیین کنند، ما میپذیریم.» سرهنگ لطفی هم بود که فرمانده لشکر 16 بود و در جنگ رشادتهای زیادی نشان داد و در عملیاتهای مختلفی شرکت کرد. خیلیها پذیرفتند و معدودی هم نپذیرفتند و رفتند. بعد از آن، همه شهید صیاد را به عنوان فرمانده قبول کردند. در ابتدا کار سخت بود. ایشان در وهله اول سعی کرد با اینها همکاری کند، یعنی سعی نکرد بیاید اینها را کنار بگذارد. بعد درحالی که از اینها استفاده میکرد، سعی کرد مهرههایی را برای جایگزینی اینها شناسایی کند، یعنی آینده را میدید. آمد و تعدادی را انتخاب کرد و دوباره دانشکده ستاد را که تعطیل شده بود، راهاندازی کرد. بازگشایی هم توسط آقا انجام گرفت. حدود 20 نفر فارغالتحصیل شدند که یکی امیر حسامهاشمی بود که این دوره را دید. من خودم هم افتخار حضور داشتم. چند نفر از برادران سپاهی هم بودند، از جمله آقای دانایی فرد که الان در مجمع تشخیص مصلحت نظام کار میکند. تعدادی آن دوره را گذراندند. بعد اینها را گزینش و فرماندهان جدید را انتخاب و به تدریج قدیمیها را از صحنه خارج کرد. از این به بعد همکاری شما با شهید صیاد شیرازی چگونه ادامه پیدا کرد؟ ایشان مرا به عنوان فرمانده دانشکده زرهی انتخاب کرد. من آن موقع سرهنگ بودم. به من درجه سرهنگ دومی داد و گفت برو مرکز آموزشی. الحمدلله تا آخر رابطه ما خوب بود. نوشتههایش را دارم که برایم دستوراتی را دیکته میکرد. دو نکتهای که همیشه شهید صیاد در نظر داشت، یکی برادری با سپاه بود و یکی تبعیت محض از رهبری، یعنی همیشه این دو نکته را در نظر داشت. در مورد فرماندهی، مرا فرستاد شیراز. رفتم و فرمانده آموزش مرکز شدم و دانشجوها را برای جنگ و جبهه آموزش دادم. ایشان مدتی کارهای پرورشی میکرد و سپس مشاوره رهبری را انجام میداد. در کنار اینها، جلساتی هم برای تحصیل ما در حوزه چیذر گذاشتند. 10، 15 نفری بودیم. چند نفر از برادران سپاهی هم بودند، ازجمله آقای امامی که الان جانشین حفاظت اطلاعات وزارت دفاع است. من هم آمدم تهران و استاد دانشکده فرماندهی سپاه بودم. بعد ایشان شد معاون بازرسی که دو سال طول کشید. در این مدت با هم بودیم و ایشان یک کلمه گلایه نکرد که کسی به من بد کرد یا من زحمت کشیدم. هر وقت کسی میخواست غیبت کند، با او محکم برخورد میکرد. به هیچ وجه به این مسائل نمیپرداخت. بعد آمد در معاونت بازرسی و این وقتی بود که من فرمانده نیروی زمینی ارتش شدم. یک نامه جالب فرستاد برای من و تبریک گفت و در آن دو نکته مهم را گوشزد کرد. دستخط بسیار زیبایی داشت. در زمان شهادت ایشان، فرمانده نیرو بودید یا در جای دیگری کار میکردید؟ من در نیرو بودم و بعضی مواقع به ایشان سر میزدم. همان موقع ایشان آمد و هیأت معارف جنگ را تشکیل داد و به ما گفت: «هشت سال جنگ گذشت. ممکن است ماها دیگر نباشیم و ناگفتههای جنگ بماند. خیلی از مسائل هستند که باید بگوییم. بیایید سازمانی را تشکیل بدهیم و تمام خاطرات را بنویسیم». بعد آمد و به من گفت: «بیا سازماندهی کن و ستاد تشکیل بده. رییس ستاد هم خودت باش.» نه اعتباری بود نه حکمی. ریاحی بود و حسامهاشمی و از بچههای سپاه هم بودند. ما آمدیم تعدادی را جمع کردیم و ستاد را تشکیل دادیم و محلی هم از نیروی زمینی از لویزان گرفتیم. دو تا اتاق بود. مینشستیم و برنامهریزی میکردیم. اولین کارمان را از کردستان شروع کردیم. عملیات را یک بار مرور میکردیم و میرفتیم توی منطقه و خود شهید صیاد میگفت که مثلاً من اینجا رفتم. شروع کردیم و هر کسی که خاطرهای داشت، میآمد و تعریف میکرد. راهیان نور چگونه راهاندازی شد؟برای آن، جلسهای تشکیل نشد، بلکه ابلاغ شد که راهیان نور راه اندازی شود. برنامهریزی بود که سالی یک دفعه، خانوادهها را میبردند. خود ارتشیها هم میرفتند. افرادی هم بودند که موضوع را تشریح میکردند. معارف جنگ احتیاج به کار سنگین داشت. مسؤول آن باید اهل کتاب و قلم و نوشتن میبود. این کار دوربین میخواست که من نداشتم. شهید صیاد گفت: «فلانی! من یک دوربین میخواهم. هر طور میشود این را برای من جور کن.» من به صورت غیر رسمی اعتباری جور کردم. یک پولی از امیر صالحی، فرمانده دانشکده افسری گرفتم و گفتم که ایشان خودش دوربین را ببرد و بدهد به شهید صیاد. مستقیم نمیتوانستم این کار را انجام بدهم. واقعا بعضی جاها مظلومانه کار میکرد. خبر شهادت ایشان را چگونه شنیدید؟آخرین باری که ایشان را دیدم، اگر اشتباه نکنم به خاطر مسأله بود که زیاد جالب و مورد پسند ما نبود. من با کسی معاملهای کرده بودم و طرف، مقداری پول گرفته بود و پس نمیداد. آدم بدی نبود، گرفتار بود. با یکی از مسؤولین نسبت نزدیکی داشت. آن روز شهید صیاد گفت: «فلانی! بیا دفترم، کارت دارم.» رفتم و دیدم یک آقای بزرگواری آنجا نشسته و یکی دیگر هم بود که استاندار جایی بود. آن آقای اولی گفت: «آن مؤسسهای که با شما قرارداد بسته، مؤسسه خیریه است. شما برادرزاده مرا آزاد کنید، ما سعی میکنیم پول شما را جور کنیم.» گفتم: «چون پول خودم نیست، تا زمانی که پول را ندهید، نمیتوانم رضایت بدهم» و آمدم بیرون و به شهید صیاد زنگ زدم و از ایشان عذرخواهی کردم، چون ایشان بزرگتر و پیشکسوت ما بود. گفت: «نه، عذرخواهی لازم نیست. شما کار درستی کردید. اتفاقاً شما از سازمان و از بیتالمال دفاع کردید. در دفاع از بیتالمال، شما میتوانید در مقابل هر کسی بایستید. کار خوبی کردید.» احساس کردم چقدر مرا راحت کرد. چنین روحیهای داشت. کسانی که به آن جلسه آمده بودند، از شهید صیاد انتظار دیگری داشتند. 18 فروردین بود که زنگ زدند که چنین اتفاقی افتاده. سریع خودم را رساندم به بیمارستان 505 ارتش دارآباد. رفتم آنجا در حالی که واقعاً حال خوبی نداشتم. در جنگ خیلیها را از دست دادیم، ولی از دست دادن ایشان خیلی سخت بود. ارتش وزنهای را از دست داد. ضایعه سنگینی بود. ماانس و الفت زیادی با هم داشتیم، طوری که وقتی خبرنگار آمد از من گزارش بگیرد، هیچی نگفتم و خبرنگار ناراحت شد که شما با ما همکاری نمیکنید. گفتم: «نمیتوانم حرف بزنم.» رفتم و جنازه ایشان را دیدم. چند گلوله توی مغزش خورده بود. آیا شیوههای ایشان هنوز برای شما کاربرد دارند؟همیشه وقتی مشکلی پیش میآید از خودم میپرسم که اگر الان صیاد بود، چه کار میکرد؟ او را به یاد میآورم و شیوههایش را مرور میکنم. خاطره ایشان همیشه با ماست. شما در حال حاضر در مقامی هستید که سالها پیش شهید صیاد در آنجا بوده است. آیا هنوز تأثیر مدیریت ایشان را میبینید؟ خاصیت مردان بزرگ این است که هم در زندگیشان تأثیر میگذارند و هم مرگ و شهادتشان تأثیرگذار است. حضرت امام(ره) هم این طور بودند. شهید صیاد به این معاونت یک حالت معنویت داد. اینجا هر روز صبح جلسه قرآن است. بچهها میآیند، دور هم جمع میشوند و قرآن میخوانند. بعد هم چند روایت از معصومین(ع) را میخوانند و بعد سر کارشان میروند. هر جا بازرسی میرویم، حتماً یک ربع، 20 دقیقه مانده به نماز جماعت، بازرسیها را تعطیل و در نماز جماعت شرکت میکنیم. حتی اگر چهار نفر هم باشیم، نماز را به جماعت میخوانیم. در مجموع آن معنویتی که ایشان پایهگذاری کرده، الحمدالله هنوز هم در اینجا برقرار است.