کد خبر: 1386922
تاریخ انتشار: ۰۴ آبان ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۰
1 آیا جهان در خواب به سوی جنگ جهانی سوم می‌رود؟
داریوش دادگر

جوان آنلاین: جهان برای آغاز جنگ جهانی سوم لزوماً به اعلام جنگی رسمی، صف‌آرایی دو ائتلاف بزرگ یا تصمیم آگاهانه رهبران برای ورود به یک نبرد فراگیر نیاز ندارد. گاهی کافی است، چند بحران هم‌زمان از کنترل خارج شوند، خطوط قرمز قدرت‌ها مبهم بمانند و رهبران سیاسی تصور کنند، طرف مقابل سرانجام عقب‌نشینی خواهد کرد. جنگ‌های بزرگ تاریخ همیشه از ابتدا با این تصور آغاز نشده‌اند که قرار است جهان را به آتش بکشند. گاه زنجیره‌ای از محاسبات اشتباه، تعهدات متزلزل و پاسخ‌های نظامی به ظاهر محدود، راه بازگشت را بسته‌است. گیدئون رَکمن، مفسر ارشد سیاست خارجی فایننشال تایمز، در مقاله‌ای با عنوان «آیا در خواب به سوی جنگ جهانی سوم می‌رویم؟» به همین خطر اشاره می‌کند: هم‌زمانی بحران‌ها در اروپا، خاورمیانه و شرق آسیا، در کنار تردید درباره اعتبار امریکا و همکاری فزاینده قدرت‌های غیر غربی، می‌تواند احتمال برخورد مستقیم قدرت‌های بزرگ را افزایش دهد. جهان هنوز وارد جنگ جهانی نشده است، اما فاصله میان جنگ‌های منطقه‌ای و یک رویارویی فراگیر، بیش از آنکه به نظر می‌رسد، به تصمیم‌هایی وابسته است که در پایتخت‌های بزرگ گرفته می‌شوند. با این حال، اگر قرار باشد از میان عوامل متعدد افزایش خطر جنگ جهانی سوم یک نقطه کانونی انتخاب کنیم، نمی‌توان از سیاست خارجی دونالد ترامپ و به ویژه رویکرد او در خاورمیانه چشم پوشید. رئیس‌جمهوری که با وعده پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان و بازگرداندن صلح به قدرت رسید، اکنون درگیر رویارویی‌ای طولانی با ایران است. رویارویی‌ای که نه تنها به اهداف اعلام شده واشینگتن دست نیافته، بلکه با محاصره اقتصادی و دریایی، تهدید به حملات تازه و اختلال در تردد دریایی، خطر گسترش بحران را افزایش داده است. 

 صلح با زبان تهدید
در منطق ترامپ، فشار حداکثری باید طرف مقابل را به نقطه‌ای برساند که میان تسلیم در برابر خواسته‌های امریکا و تحمل هزینه‌های فزاینده، راهی جز توافق مورد نظر واشینگتن نبیند. این منطق در ظاهر ساده است: تحریم شدیدتر، محاصره و تهدید نظامی، امتیاز‌های بیشتری به همراه خواهد آورد. اما سیاست خارجی با محاسبات تجاری تفاوت دارد. طرف مقابل ممکن است هزینه‌ها را بپذیرد، مقاومت کند یا برای تغییر محاسبات حریف، هزینه‌های بحران را به عرصه‌هایی منتقل کند که برای او نیز دردناک است. جنگ امریکا علیه ایران نمونه‌ای از محدودیت این رویکرد است. به واقع اگر فشار‌های اقتصادی و نظامی تا این اندازه تعیین‌کننده‌اند، چرا پس از ماه‌ها درگیری هنوز توافقی پایدار شکل نگرفته است؟ و اگر این فشار‌ها نتوانسته‌اند طرف مقابل را به پذیرش خواسته‌های امریکا وادار کنند، چه تضمینی وجود دارد که افزایش شدت حملات نتیجه‌ای متفاوت به بار آورد؟ پاسخ به این پرسش‌ها با تکرار ادبیات پیروزی و تهدید به دست نمی‌آید. خطر زمانی بیشتر می‌شود که تهدید نظامی از ابزار پشتیبان دیپلماسی به جایگزین آن تبدیل شود. اگر هر بن‌بست در مذاکره با اولتیماتوم تازه و هر پاسخ متقابل با تهدید به حمله‌ای شدیدتر روبه‌رو شود، طرفین به تدریج در مسیری قرار می‌گیرند که عقب‌نشینی در آن پرهزینه‌تر از ادامه درگیری به نظر می‌رسد. در چنین وضعیتی، حتی رهبرانی که جنگی گسترده‌تر نمی‌خواهند، ممکن است در نتیجه تصمیم‌های متقابل و فشار‌های داخلی به آن نزدیک شوند. 
تنگه هرمز تصویر روشنی از این وضعیت به دست می‌دهد. این آبراه فقط یک نقطه جغرافیایی در خلیج فارس نیست، گلوگاهی مهم برای انتقال انرژی و یکی از مسیر‌هایی است که اختلال در آن می‌تواند هزینه‌های جنگ را به اقتصاد جهانی منتقل کند. درگیری بر سر تردد کشتی‌ها، محاصره بنادر ایران و تهدید به حمله به زیرساخت‌های راهبردی، بحران را از سطح اختلاف دوجانبه فراتر می‌برد. مشکل ترامپ آن است که قدرت را بیش از اندازه با قابلیت تحمیل هزینه تعریف می‌کند. در سیاست بین‌الملل، تهدید زمانی بازدارنده است که هدف آن روشن، محدودیت‌هایش قابل فهم و راه خروج از بحران برای طرف مقابل قابل تصور باشد. تهدیدی که هدف نهایی آن میان وادار کردن به توافق، تغییر رفتار و تغییر حکومت در نوسان است، می‌تواند به جای بازدارندگی، انگیزه مقاومت و اقدام پیش‌دستانه ایجاد کند. وقتی طرف مقابل باور کند، حتی امتیاز دادن نیز خطر حمله را برطرف نمی‌کند، انگیزه‌ای برای مصالحه باقی نمی‌ماند. 

 چگونه بحران‌ها به هم متصل می‌شوند؟
خطر جنگ جهانی سوم از آنجا آغاز نمی‌شود که همه قدرت‌های بزرگ از ابتدا تصمیم گرفته باشند در یک جنگ مشترک شرکت کنند. خطر اصلی در پیوند خوردن بحران‌هایی است که در ابتدا جدا از یکدیگر به نظر می‌رسند. ادامه جنگ در اوکراین، افزایش فشار نظامی چین بر تایوان و رویارویی امریکا و ایران، هرکدام منطق و بازیگران خاص خود را دارند، اما پیامد‌های آنها می‌تواند بر محاسبات یکدیگر اثر بگذارد. اگر یک قدرت بزرگ درگیر بحرانی طولانی شود، رقبایش ممکن است درباره توان یا اراده آن برای واکنش در جبهه‌های دیگر تجدیدنظر کنند. در همین نقطه، سیاست خاورمیانه‌ای ترامپ از یک بحران منطقه‌ای فراتر می‌رود. ادامه رویارویی با ایران، منابع نظامی و سیاسی امریکا را مصرف می‌کند، بازار‌های انرژی را بی‌ثبات نگه می‌دارد و فضای تصمیم‌گیری واشینگتن را تحت‌فشار قرار می‌دهد. اگر جنگ دوباره شدت بگیرد، امریکا باید میان نیاز‌های عملیاتی در خاورمیانه و تعهدات خود در اروپا و شرق آسیا توازن برقرار کند. این به معنای آن نیست که هر حمله در خلیج فارس احتمال جنگ بر سر تایوان یا درگیری با روسیه را افزایش می‌دهد، مسئله آن است که بحران طولانی می‌تواند منابع، توجه و اعتبار سیاسی لازم برای مدیریت هم‌زمان چند جبهه را محدود کند. در مقابل، رقبای امریکا نیز تحولات را زیر نظر دارند. آنها می‌سنجند که واشینگتن تا چه اندازه حاضر است برای حفظ تعهدات امنیتی خود هزینه بپردازد، چه میزان از توان نظامی‌اش درگیر یک جنگ طولانی است و آیا اختلافات داخلی و فشار افکار عمومی، اراده آن را برای واکنش در بحران‌های دیگر کاهش داده است یا نه. این همان نقطه‌ای است که سیاست خارجی ترامپ می‌تواند به عاملی بی‌ثبات‌کننده در مقیاس جهانی تبدیل شود. او از یک سو متحدان را درباره میزان حمایت امریکا مردد می‌کند و از سوی دیگر، در خاورمیانه از تهدید و استفاده از نیروی نظامی به عنوان ابزار اصلی چانه‌زنی بهره می‌گیرد. نتیجه ممکن است ترکیبی نامطلوب باشد. متحدان درباره اعتبار تضمین‌های امنیتی امریکا تردید کنند، رقبا احتمال عقب‌نشینی واشینگتن را جدی‌تر بگیرند و بازیگران منطقه‌ای نیز برای تثبیت موقعیت خود پیش از تغییر موازنه، به اقدامات مختلفی روی آورند. 
البته جهان امروز عیناً تکرار سال‌های ۱۹۱۴ یا ۱۹۳۹ نیست. وجود سلاح‌های هسته‌ای، وابستگی متقابل اقتصادی و تجربه ویرانی جنگ‌های گذشته، هزینه رویارویی مستقیم قدرت‌های بزرگ را به‌شدت بالا برده است. همین عوامل می‌توانند مانع جنگ فراگیر شوند. اما بازدارندگی هسته‌ای تضمین مطلق صلح نیست. این بازدارندگی به ارتباط روشن، شناخت درست از خطوط قرمز طرف مقابل و توانایی جلوگیری از محاسبات اشتباه وابسته است. هرچه تهدید‌ها مبهم‌تر و مسیر‌های دیپلماتیک محدودتر شوند، خطر آن افزایش می‌یابد که یک بازیگر تصور کند طرف مقابل در نهایت عقب خواهد نشست، در حالی که طرف مقابل نیز دقیقاً همین انتظار را دارد. از این منظر، پرسش اصلی این نیست که آیا جنگ جهانی سوم از پیش آغاز شده است یا نه. پرسش این است که آیا رهبران قدرت‌های بزرگ هنوز ابزار‌های لازم برای جدا نگه داشتن بحران‌ها از یکدیگر را حفظ کرده‌اند. اگر جنگ در خاورمیانه طولانی شود، اگر تنگه هرمز به عرصه دائمی فشار متقابل تبدیل شود و اگر هم‌زمان اعتبار تعهدات امنیتی در اروپا و آسیا زیر سؤال برود، احتمال آنکه یک بحران به بحران دیگر سرایت کند، بیشتر خواهد شد. ترامپ می‌تواند ادعا کند که با فشار نظامی و اقتصادی در پی پایان دادن به تهدیدهاست. اما معیار سنجش سیاست او نه شدت تهدید‌ها و نه شمار اهدافی است که مورد حمله قرار می‌گیرند. معیار واقعی، توانایی تبدیل قدرت نظامی به نتیجه سیاسی پایدار است. جنگی که پس از ماه‌ها هنوز به توافقی قابل اتکا نرسیده و خطر ازسرگیری حملات در آن مطرح است، نشان می‌دهد نمایش قدرت به تنهایی برای ساختن صلح کافی نیست. 
شاید جهان هنوز در آستانه جنگ جهانی سوم نباشد، اما خطر آن زمانی جدی‌تر می‌شود که هر قدرتی تصور کند برای جلوگیری از عقب‌نشینی خود باید یک گام دیگر پیش برود. تناقض سیاست ترامپ نیز همین‌جاست. او با وعده پایان دادن به جنگ‌ها، سیاستی را پیش می‌برد که می‌تواند بحران‌ها را طولانی‌تر و به یکدیگر متصل کند. جهان برای پرهیز از جنگی فراگیر بیش از نمایش قدرت به راه‌های خروج از بحران نیاز دارد. راه‌هایی که نه بر تسلیم طرف مقابل، بلکه بر توافق‌های قابل اجرا و قابل اعتماد استوار باشند.

برچسب ها: ترامپ ، امریکا ، جنگ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار