حضرت آیتالله العظمی خامنهای در خاطرات تبعیدگاه ایرانشهر اشاره کردند که در آن خطه برای فعالیتهای اجتماعی خویش خودرویی در اختیار داشتند که اهداکننده آن اتومبیل، زندهیاد حاج احمد قدیریان بود که در ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ دعوت ایزدی را لبیک گفت. وی از فعالان انقلاب اسلامی و اعضای پرکار، اما بینشان هیئتهای مؤتلفه اسلامی بود که در مقاطع پیش و پس از پیروزی نهضت، در عرصههایی مهم و خطیر به فعالیت پرداخت، اما همواره بر آن بود که گمنامانه به خدمت بپردازد جوان آنلاین: داستان تبعید حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای رهبر شهید انقلاب اسلامی به ایرانشهر، بدانجا رسید که حُسن معاشرت و مصاحبت جذاب او با مردمان آن خطه میان آنان الفت و صمیمیتی فراوان پدید آورد. به ویژه تلاش آن بزرگ در امدادرسانی به مردم سیل زده این منطقه وی را در میان ساکنان آن دیار بس محبوب ساخت. این چیزی نبود که برای ساواک خوشایند باشد؛ هم از این روی و نیز به دلیل تصمیم به تجمیع تبعیدیان در چند شهر محدود، تصمیم به جابهجایی تبعیدگاه ایشان به شهر جیرفت عملی شد. در مسیر حرکت راوی شهید به جیرفت، رویدادهایی پیشآمد که مقال پی آمده به بازخوانی تحلیلی آنها اختصاص یافته است. امید آنکه پژوهشگران مبارزات آن مجاهد خستگی ناپذیر را مفید و مقبول آید.
ماجرای طولانی اتومبیلی که احمد قدیریان برای من فرستاد
در واپسین بخش از مقاله پیشین که در تببین خاطرات حضرت آیتالله العظمی خامنهای از تبعیدگاه ایرانشهر به نگارش درآمده بود، خواندیم که وی در آن خطه و برای انجام فعالیتهای فردی و اجتماعی خویش اتومبیلی در اختیار داشت. در آغاز این مقال، رهبر شهید چند و، چون تهیه و در اختیار داشتن آن خودرو را بازگو ساختهاند. در توضیح این بخش باید گفت که اهداکننده آن اتومبیل، زنده یاد حاج احمد قدیریان بود که در ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ دعوت ایزدی را لبیک گفت. وی از فعالان انقلاب اسلامی و اعضای پرکار، اما بینشان هیئتهای مؤتلفه اسلامی بود که در مقاطع پیش و پس از پیروزی نهضت، در عرصههایی مهم و خطیر به فعالیت پرداخت، اما همواره بر آن بود که گمنامانه به خدمت بپردازد و از حضور در دیدگان ناظران و رسانهها بپرهیزد. روحش شاد و یادش گرامی باد:
«پیش از تبعید، برای انجام برخی مأموریتهای مرتبط با فعالیتهای اسلامی به تهران رفت و آمد میکردم. در آنجا نیاز به تحرک و جابه جایی مستمر داشتم و یک اتومبیل شخصی لازم بود. یکی از برادران مبارز و مخلص ما - یعنی حاج صادق اسلامی - به من پیشنهاد کرد که وقتی به تهران میروم، اتومبیل یکی از بستگانش را - که حاج احمد قدیریان باشد - در اختیارم بگذارد. من پذیرفتم. حاج صادق اسلامی در فاجعه انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی به دست گروه منافقین به شهادت رسید. عدهای از ارکان نهضت اسلامی و شخصیتهای برجسته انقلابی و در رأس آنها شهید سیدمحمد حسینی بهشتی نیز از قربانیان آن فاجعه بودند. حاج احمد قدیریان، پیش از انقلاب تاجر بود. پس از انقلاب، همه کارهای تجاری و ثروت خود را طلاق گفت و در خدمت دستگاههای دولتی و انقلابی درآمد. او بحمدلله هنوز در قید حیات است. هر بار هنگام ورود به تهران و برای گرفتن اتومبیل با حاجی قدیریان تماس میگرفتم و او خود یا پسرش اتومبیل را برایم میآورد و یکی دو هفته اتومبیل در اختیارم بود؛ سپس هنگام عزیمت از تهران، اتومبیل را در پارکینگ فرودگاه یا پارکینگ ایستگاه راه آهن میگذاشتم و سوئیچ را هم زیر لاستیک اتومبیل پنهان میکردم و به او تلفن میزدم و او میآمد و اتومبیل را میبرد. اتومبیلی که در تهران زیر پایم بود، یک سواری پژو ۴۰۴ بود که یکی از اتومبیلهای حاجی قدیریان بود؛ چون ایشان تاجر بازاری بود و چند اتومبیل داشت. ایشان یکی از بسیار آدمهایی است که پس از پیروزی انقلاب، کسب درآمد دنیوی را رها کردند تا در خدمت به انقلاب اسلامی با خدا معامله کنند. البته کسانی هم بودند که از انقلاب به عنوان دکان کاسبی برای زندگی خود استفاده کردند. در ایرانشهر برای رفت و آمد به گوشه و کنار شهر و ارتباط با فرودگاه زاهدان نیاز به اتومبیل داشتم. من برای استقبال از هر یک از بستگان و فرزندان که به دیدنم میآمدند، با لباس بلوچی به فرودگاه میرفتم. ضمناً لباس بلوچی هم با قیافه و چهره و محاسن من متناسب بود. در آن شرایط به دلیل ممنوعیت خروج من از ایرانشهر، پوشیدن لباس بلوچی بهتر از لباس روحانی بود. من هنوز هم آن لباس بلوچی را دارم و گاهی آن را میپوشم. به همین دلیل با حاجی قدیریان تماس گرفتم و گفتم اگر به نظر شما اهمیت ایرانشهر هم به اندازه اهمیت تهران است، برایم یک ماشین بفرست! چند روز بعد شخصی نزد من آمد و گفت شما فلانی هستید؟ پاسخ دادم بله. گفت برای شما ماشین آوردهام. یک اتومبیل پژو ۴۰۴ را به من نشان داد که البته از نوع سواری نبود. به او گفتم این را آقای قدیریان فرستاده؟ گفت بله. گفتم معمولاً اتومبیل او سواری است. گفت نمیدانم، من مأمورم تا این اتومبیل را به شما تحویل دهم. ماشین تمیز و نویی بود. من هنگام تبعید در ایرانشهر و جیرفت از آن استفاده میکردم. پس از تبعید، اتومبیل را نزد کسی گذاشتم و گفتم آن را برای قدیریان ببرید. این اتومبیل در آن وقت براثر کار کردن در مناطق گرمسیری و جاهای ناهموار، هر چه باید بر سرش آمده بود، اما مدتی پس از آمدن به تهران - در راه بازگشت از ایرانشهر به مشهد - شخصی آمد و اتومبیل را که تعمیر و تمیز شده بود و به صورت اتومبیلی نو درآمده بود، به من برگرداند! به او گفتم این چیست؟ گفت این اتومبیل شماست، قدیریان از ابتدا آن را برای شما خریده است. با این خبر غافلگیر شدم. گفتم چرا از ابتدا به من خبر نداد، تا لااقل هزینه تعمیر و نظافت را به دوش او نیندازم؟! اتومبیل نزد من ماند. پس از پیروزی انقلاب و به علت شرایط امنیتی، اتومبیل ویژهای را سوار میشدم که سپاه در اختیارم گذاشته بود. دیدم دیگر نیازی به آن اتومبیل ندارم و لذا آن را به ثمن بخس فروختم، چون در آن وقت اتومبیل ارزان بود. سپس پنج بار یا بیشتر، دست به دست فروخته شد. تا اینکه دو سه سال پیش یکی از برادران آن را در دست یکی از خریداران دید از او خرید، تمیز کرد و به من برگرداند. آن اتومبیل، هم اکنون در اختیار من است....»
مأموران مراقب، در باره من به بلاتکلیفی رسیده بودند
سرانجام موسم جابهجایی آیتالله خامنهای به تبعیدگاه جدید فرارسید و کاروانی شامل دو اتومبیل (خودروی متعلق به ایشان و نیز خودرویی از پلیس)، از جیرفت به سمت ایرانشهر به راه افتاد. به شهادت یادبودهای امام شهید، آنچه در این سفر به شفافیت خود را نشان میداد، بلاتکلیفی و استیصال نظامیان همراه در مواجهه با این روحانی تبعیدی بود. آنان در موارد متعدد، چارهای نداشتند جر آنکه به خواست او گردن نهند و برنامه خویش را متناسب با آن تنظیم کنند:
«برمیگردم به موضوع انتقال به تبعیدگاه جدید. پس از آنکه پلیس موافقت کرد تا از اتومبیلم استفاده کنم، پشت فرمان نشستم و برادر همسرم آقای حسن خجسته هم - که به او حسن آقا میگفتیم و در آن ایام برای چند روزی نزد ما به ایرانشهر آمده بود- کنار من نشست. او برای بردن نامهها و پیامهای من برای تبعیدیها در مناطق مختلف و یزد و شیراز و آوردن نامههای آنها به من به ایرانشهر رفت و آمد میکرد. اصغر پورمحمدی هم به همراه او این مأموریت را انجام میداد. عقب هم دو مأمور - هر کدام با یک تفنگ قدیمی بزرگ - نشستند. یک اتومبیل قدیمی زهوار دررفته پلیس هم خود را به زحمت به دنبال ما میکشید! طبیعی بود که من از اتومبیل پلیس جلو بزنم! لذا از من خواستند تا پشت سر آنها حرکت کنم. مدتی بعد نظرشان برگشت و دیدند مصلحت آن است که من جلوی آنها حرکت کنم! آنها مانده بودند که چه کنند؛ گاهی جلو میافتادند و گاهی در عقب، اتومبیل من دچار مشکل میشد و آب رادیاتور آن جوش میآورد؛ لذا من گاه به گاه میایستادم و آنها اصرار میکردند که ادامه دهم، اما واقعیت مشکل را میدیدند. پیش از آنکه به شهر بم در مسیر میان ایرانشهر و جیرفت برسیم، مخزن اتومبیل را از آب پُر و به سرعت به طرف بم حرکت کردم تا فاصله زمانی را کوتاهتر کرده باشم و خود را از درد سر رانندگی آن اتومبیل - که در آن هوای داغ و سوزان آب در خود نگه نمیداشت- برهانم. اتومبیل پلیس از پشت سر، چندین بار علامت داد که بایستم، ولی من اعتنایی نمیکردم. بعد که دو پلیس در اتومبیل من متوجه فاصله گرفتن ما از اتومبیل پشت سر شدند، از من خواستند توقف کنم، اما من توجهی نکردم و فقط گفتم ما به مرکز پلیس میرویم و اتومبیل پلیس همانجا به ما خواهد رسید....»
استراحت بدون اجازه، در مرکز پلیس
شهید خامنهای در فرآیند حرکت از ایرانشهر به سمت جیرفت، معمولاً به گفته و خواسته مأموران همراه بیاعتنا بود و بازیرکی و سنجش شرایط زمان و مکان، این نافرمانی را به گونهای انجام میداد که آنان نیز محملی برای اعتراض نداشته باشند و ناچار از تسلیم گردند! او به هنگام رسیدن به پاسگاه پلیس و احساس خستگی از رانندگی طولانی، بدون اجازه گرفتن از مسئولان مربوطه به استراحت پرداخت و در انتظار یکی از آشنایان ساکن در شهر بَم به سر بُرد که در جریان تبعید به ایرانشهر با وی آشنا شده بود:
«به مرکز پلیس رسیدیم. اتومبیل پلیس و افراد آن که از شدت رنج و خستگی و تلاش برای رسیدن به ما لَه لَه میزدند، بعد از ما رسیدند. هوا گرم بود و من فوقالعاده خسته. دیدم در یک اتاق نزدیک به در ورودی مرکز پلیس، تختهای دو طبقه است. به حسن آقا گفتم برو پیش حاجی صدیقی (جوان یزدی ساکن بم که راننده کامیون بود و در کمک به تبعیدیها همتی عالی داشت و همراه با عدهای به دیدن ما در ایرانشهر میآمد) و به او خبر بده که من در مرکز پلیس هستم. بدون اجازه گرفتن از کسی روی یکی از همین تختها دراز کشیدم و به خواب عمیقی رفتم که البته دیری نپایید؛ چون برادر یزدی ما با خوشامدگویی فراوان از راه رسید. به او گفتم اتومبیل من خراب شده و تا جیرفت ۱۲ فرسخ راه داریم. جاده هم کوهستانی، ناهموار و باریک است، به طوری که در برخی جاهای جاده، بیش از یک اتومبیل نمیتواند عبور کند! این جاده در دوران جمهوری اسلامی به یکی از جادههای خوب تبدیل شد. اگر ممکن باشد، ما را با اتومبیلت برسان و اتومبیل مرا نزد تعمیر کار بگذار. گفت به روی چشم رفت و اتومبیلش را آورد. اتومبیل شخصی کوچکی داشت....»
نماز جماعت در کنار قهوهخانه، محبت گسترده و خالصانه مردم
«حاجی صدیقی» دوست قائد شهید در بم - که در دیدار با تبعیدیان همتی بلند داشت- لَختی پس از استراحت ایشان در پاسگاه پلیس به آنجا رسید و با اتومبیل کوچک خویش، میهمان عزیز خود و همراهان وی را به جیرفت برد. آنان در میانه راه و به گاه اقامه نماز در حوالی یک قهوهخانه، با مردمی مواجه شدند که مهر روحانیان مبارز را در دل داشتند و این عالم نستوه و خستگی ناپذیر را در چنین هیئتی دیده بودند. دهها نفر به هنگام آن ترک آن محوطه از سوی ایشان، اتومبیل حامل او را در میان گرفتند و شدیدا به وی ابراز احساسات کردند؛ واقعهای شیرین که برای همیشه در ذهن ناقل باقی ماند:
«حاجی صدیقی پشت فرمان نشست و من هم در کنارش، حسن آقا و دو پلیس هم عقب نشستند. سه مأمور پلیس هم، در اتومبیل خودشان پشت سر ما حرکت کردند. نزدیک ظهر، به یک قهوه خانه رسیدیم. این قهوه خانه در یک منطقه ییلاقی زیبای مزین به درختان انبوه قرار داشت؛ هوایی لطیف و آبی گوارا هم داشت و برای همه کسانی که از این جاده رفت و آمد میکردند، آشنا بود، زیرا محل استراحت و صرف غذای مسافران بود. از اتومبیل پیاده شدیم. من به طرف قهوه خانه رفتم و همراهان هم که دو غیر نظامی و بقیه پلیس بودند، به دنبالم آمدند. سراغ محل وضو را گرفتم. جایی را در پشت قهوه خانه نشانم دادند و به سمت آن رفتم. دیدم باغی زیباست. وضو گرفتم و به همراهان گفتم بیایید در همین جا نماز بخوانیم. قاعدتاً باید پلیس به این پیشنهاد اعتراض میکرد، زیرا جایی روباز و بیحفاظ و در معرض دید رهگذران بود، اما آنها به این نکته پی نبردند و بعدها متوجه آن شدند. به محض اینکه به نماز جماعت ایستادیم، نظر مردم روستا به ما جلب شد؛ چون عموم مردم و به ویژه روستاییان، سادات، روحانیون، مظلومان و مخالفان رژیم حاکم آن زمان را دوست میداشتند و همه این ویژگیها در عمامه سیاه، لباس روحانی من و حضور پلیس طاغوت در پشت سرم به چشم میخورد. وقتی نماز تمام شد، کنار جاده، گروهی از روستاییان تجمع کرده بودند و با شگفتی و تحسین به ما مینگریستند. ناهار خوردیم به پلیسها گفتم میخواهم کمی استراحت کنم. تلاش کردند مرا متقاعد کنند که راه را ادامه دهیم، اما من قبول نکردم! آنها معمولاً در برابر خواستههای من کوتاه میآمدند، زیرا اولاً با من مأنوس شده بودند و ثانیاً دیده بودند که من در برابر خواستههای آنها تسلیم نمیشوم، لذا قبول کردند. من خوابیدم و پلیسها اطراف من ایستادند تا مبادا از چنگشان بگریزم. پس از خواب کوتاهی برخاستم و آماده رفتن شدیم. وقتی به طرف اتومبیل رفتیم، دیدیم دهها نفر دور آن را گرفتهاند و با صدای بلند صلوات میفرستند! متقابلاً سلام و ابراز احساسات کردم. افراد پلیس، به هراس و شگفتی افتاده بودند. از اینکه آنها در وضعیت دشواری افتادهاند، دلم به حالشان سوخت سوار اتومبیل شدیم و به سمت جیرفت حرکت کردیم؛ این برخورد - که بیانگر ماهیت مردم ماست - تأثیر زیادی بر ما گذاشت....»
جیرفت به مثابه یک باغ در هیئت تبعیدگاه «یاران موافق»
سرانجام پیش از ورود قهرمان داستان ما به تبعیدگاه جیرفت، دوست مبارزش آیتالله محمد مهدی ربانی املشی به آن شهر نفی بلد شده بود. راهبر شهید، دومین شخصیتی بود که از سوی ساواک به آن شهر گسیل شد. پس از سپری شدن مدتی، آیتالله عبدالرحیم ربانی شیرازی نیز به آنان ملحق شد و به این ترتیب، اجتماعی از «یاران موافق» در آن خطه شکل گرفت. عدد تبعیدیان همچنان رو به ازدیاد بود، همانگونه که به موازات نزدیکی به نقطه اوج انقلاب اسلامی، انگیزه و تحرک آنان برای تکاپوی سیاسی و مبارزاتی نیز افزون میشد:
«به جیرفت رسیدیم. جیرفت در واقع یک باغ بزرگ است؛ گویا شهر در اصل یک باغ بوده و بعد در این باغ، خانههایی ساختهاند و مغازههایی ایجاد کردهاند و خیابانهایی کشیدهاند. هوایش مانند هوای ایرانشهر گرم است، ولی مرطوب و مملو از انواع حشرات! هوای ایرانشهر، خشک و صاف و خالی از حشرات بود. مرا به مرکز پلیس بردند که ساختمانی تنگ و گرفته بود و مسئولانش هم برای استراحت به خانههایشان رفته بودند. از من خواستند بنشینم تا پلیسها به محل کارشان برگردند. گفتم من تحمل ماندن در اینجا را ندارم و ترجیح میدهم بیرون ساختمان بنشینم. عبایم را در کنار خیابانی که از مقابل آن میگذشت، پهن کردم. خیابان خلوت بود و در آن، غیر از برخی عابرین که از دیدن من در جلوی مرکز پلیس تعجب میکردند، کس دیگری نبود. حسن آقا را فرستادم تا سراغ خانه آقای ربانی املشی را بگیرد. او دو ماه قبل به این شهر تبعید شده بود و من میدانستم که خانهای در آنجا اجاره کرده و خانوادهاش را هم به همراه آورده است. رابطه من با آقای ربانی املشی (ره)، قدیمی است و به سال ۱۳۳۶ باز میگردد. من در آن زمان، او را برای نخستین بار در کربلا - که او و آقای هاشمی رفسنجانی آنجا بودند- دیدم. سپس میان ما روابط مستحکمی برقرار شد، به یکدیگر علاقهمند شدیم و در مباحثههای علمی یکی از دروس، به مدت دو سال با هم شرکت داشتیم. پس از انجام امور اداری در مرکز پلیس، راهی خانه آقای ربانی شدیم، مرا که دید، خیلی خوشحال شد و گفت چطور شد اینجا آمدید؟ گفتم تقدیر بوده است. پس از آقای ربانی املشی، من دومین تبعیدی این شهر بودم. بعدها مرحوم آقای ربانی شیرازی (ره) هم به ما پیوست. کسان دیگری هم به ما پیوستند که در میان آنها برخی از کسبه هم بودند؛ تعداد ما ۹ نفر شد. سیاست رژیم این بود که تبعیدیهای آن زمان را - که در ۱۰-۱۵ شهر ایران پراکنده بودند- در داخل چند شهر محدود جمع کند تا فعالیت آنها در مناطق متعدد گسترش نیابد؛ چون تبعیدیها هر جا میرفتند، دست به فعالیتهای مردمی و اسلامی میزدند....»
کلام آخر
مخاطب با مرور پیشینه مبارزاتی هادی شهید امت اسلامی، درمییابد که مقاومت جانانه و بیتنازل او در برابر استکبار جهانی، پیشتر در دوران مواجهه با رژیم طاغوت تجلی و تثبیت یافته بود. عقلانیت توأم با پایمردی و استواری وی، به مرور زمان به ملکهای نفسانی مبدل شد و جبههای استوار در برابر زورمداران و گردنکشان جهان ایجاد کرد که امروزه برکات آن در قالب کرنش این جهانخواران در برابر ایران قابل رؤیت شده است؛ روحش شاد و یادش گرامی باد.