شهید به جهت آنکه مسئول ترفیعات سپاه بودند، همه او را در سپاه میشناختند و فرد شناخته شدهای در کل کشور بود، اما هیچ منیتی نداشت و دوست داشت گمنام کار کند. نحوه شهادتش در ایست و بازرسی به عنوان یک بسیجی ساده مؤید همین مطلب است. به رغم شغل پاسداریاش، همیشه یک بسیجی بود و بسیجیوار شهید شد جوان آنلاین: سردار «شهید محمد سرلک» در یک خانواده رزمنده و مذهبی بزرگ شده بود. پدرش عباس سرلک از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس هشت ساله بود که سال ۸۱ براثر عوارض جانبازی به دوستان شهیدش پیوست. محمد نیز آنقدر در وادی شهادت غرق بود که به گفته همسرش «راضیه وظیفهدوست» در همان اولین جلسه خواستگاری از شوقش برای شهادت گفت و این شوق را تا پایان عمر زمینیاش به همراه داشت. شهید سرلک به جهت سمتی که در ستاد فرماندهی سپاه داشت، فرد شناخته شدهای بود، اما قسمت این بود که به عنوان یک بسیجی و در ایست و بازرسی به شهادت برسد. این شهید همانطور که در سپاه فعالیت میکرد، عصرها در بسیج حضور مییافت و فرماندهی حوزه ۱۷۱ محله ازگل تهران را برعهده داشت و نهایتاً ۲۰ اسفندماه مصادف با لحظه افطار ۲۱ ماه مبارک رمضان به مولایش امیرالمؤمنین امام علی (ع) پیوست. از شهید سرلک یک پسر به نام امیرعباس به یادگار مانده که ادامهدهنده راه پدر شهیدش است.
چه شد که با شهید همسفر شدید؟
ازدواج ما کاملاً سنتی بود. شهید سرلک با برادرهای من دوست بودند، ولی ما یکدیگر را قبل از ازدواج ندیده بودیم. مادرم آن زمان مسئول پایگاهی بود و یک روز که مادر همسرم برای ثبتنام برادر کوچکتر محمدآقا به این پایگاه رفته بود، یکی از دوستان مادرم موقع خداحافظی به ایشان میگوید به دخترتان راضیه خانم سلام برسانید. با همین یک جمله، مادر شهید سرلک متوجه میشوند که خانواده وظیفهدوست یک دختر دارد. همین بهانه ساده باعث میشود ایشان از مادرم اجازه بخواهند و برای خواستگاری به خانه ما بیایند. به این ترتیب من برای اولین بار آقا محمد را در جلسه خواستگاری دیدم.
آنچه در اولین جلسه ملاقات با شهید دستگیرتان شد، حکایت از چه روحیاتی در وجود ایشان داشت؟
سال ۸۶، شهید سرلک به خواستگاریام آمد. در جلسه اول ایشان نکات خاصی را مطرح کردند. مثلاً گفتند مهریه ۱۴ سکه باشد که من قبول کردم، اما بعد در مورد شهادت صحبت کردند و گفتند آرمانم شهادت است. بعد از جلسه خواستگاری احساس کردم ایشان خیلی از لحاظ معنوی از من بالاتر هستند و ما تراز هم نیستیم. بنابراین مردد بودم، ولی خود شهید فردای آن روز تماس گرفت و گفت که در همان ملاقات اول به شما وابسته شدم و اجازه بدهید کمی با هم آشنا بشویم و بعد پاسخ نهایی را بدهید. در مدت چند ماه آشنایی اولیه، من متوجه خصائل اخلاقی ایشان نظیر آداب و منش شدم و نظرم تغییر کرد. نهایتاً عقد کردیم و سال ۸۷ هم مراسم ازدواجمان برگزار شد و سرخانه و زندگیمان رفتیم.
آن زمان ایشان عضو سپاه بودند؟ در طول زندگی مشترکتان ایشان را چطور آدمی شناختید؟
آن موقع شهید سرلک سال آخر مقطع لیسانس دانشگاه افسری بودند و هنوز در سپاه مشغول نشده بودند. در زندگی مشترک متوجه شدم که آقا محمد خیلی ظرافتهای رفتاری دارند، خصوصاً در برخورد با من به عنوان همسرشان، بسیار متشخص و با ادب بودند. هیچ وقت اسم کوچک من را بدون عنوان صدا نمیزدند. هرجا میرفتیم به لحاظ رفتاری آن قدر ایشان به بنده لطف داشتند و احترام میگذاشتند که شرمنده لطفشان میشدم. مثلاً در میهمانیها حتی اگر در یک جمع ۵۰ نفره بودیم، همیشه جایی کنار خودشان برای من باز میکردند تا کنار هم بنشینیم. واقعاً لطف داشتند و خیلی با بنده صمیمی و مهربان بودند. در ۱۸ سالی که در کنار ایشان بودم، همیشه همین برخورد را داشتند و در کارهای خانه واقعاً کمکم میکردند. این همکاری با من در حالی بود که شهید سرلک در محل کارشان از مدیران ارشد منابع انسانی سپاه بودند و عصرها هم در حوزه بسیج فعالیت میکردند، اما به رغم همه این مشغلهها، در خانه برای ما چیزی کم نمیگذاشت.
گفتید که شهید سرلک موقع خواستگاری از آرمان شهادت سخن گفته بودند، فکرش را میکردید که یک روزی به شهادت برسند؟
این جمله که گفته میشود شهدا شهیدانه زندگی میکنند، در زندگی شهید سرلک نمایان بود. ایشان چند ویژگی داشتند که یکی از آنها اخلاص در انجام کارهایشان بود. هیچ وقت منتظر تشکر از سوی کسی که به او خوبی کرده بودند، نمیماندند. یا اینکه توقع داشته باشند متقابلاً لطف ایشان با لطف طرف مقابل جبران شود، اصلاً چنین توقعی نداشتند. گاهی ما میگفتیم چرا فلان کار را برای کسی انجام دادی و او واکنشی نداشت و میگفت من آن کار را برای خدا انجام دادم. یک جمله مشهوری داشت که ما مأمور به انجام وظیفه هستیم. کاری نداریم که بعدش چه میشود و چه بازتابی خواهد داشت.
شما به کارهای خیر شهید سرلک اشاره کردید، ایشان در فعالیتهای جهادی هم حضور داشتند؟
هم حضور داشتند و هم بسیار به این موضوع توجه و اهتمام داشتند. آقا محمد و دوستانش در بسیج در مناسبتهای مختلف بستههای معیشتی برای مستمندان آماده و بین خانوادههای بیبضاعت توزیع میکردند. من بیشتر با این نوع از فعالیتهای جهادی ایشان آشنا بودم. کلاً آدمی نبود که خیلی از مسائل و کارهای خیرش را بیاید و تعریف کند، حتی بعد از شهادت همسرم، متوجه شدیم که ایشان یک جهیزیه برای بندهخدایی آماده کرده و به یکی از دوستانش سفارش تهیه این جهیزیه را داده بود؛ منتها نه دوست ایشان و نه دیگران نمیدانستند که جهیزیه برای چه کسی است. نهایتاً اقلام تهیه شده را فرستادیم برای یکی از دوستان تا به دست نیازمندی برساند. شهید سرلک واقعاً پردهپوش بود و کرامت افراد را در نظر داشت؛ مبادا کسی که دستش تنگ است، دیگران متوجه این وضعیت بشوند و خدشهای به کرامت آن بنده خدا وارد شود. در واقع کلیشهها و رفتارهایی که ما از رزمندگان و شهدای دهه ۶۰ سراغ داریم، در منش و رفتار شهید سرلک دیده میشد.
ایشان متولد چه سالی بودند؟ گویا پدرشان هم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بودند؟
همسرم متولد سال ۱۳۶۳ بود. همان طور که شما اشاره کردید، پدرشان از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس بودند که سال ۸۱ براثر عوارض جانبازی مرحوم میشوند، اما آنطور که شهید سرلک گفت و ما متوجه شدیم، ایشان درواقع شهید شده بودند، اما درصد جانبازیشان طوری نبود که رسماً شهید اعلام شوند.
شهید سرلک هم مثل خیلی از شهدای دیگر با شهدا انس داشت؟
بسیار انس داشت، خصوصاً هر هفته باید به مزار پدر شهیدشان و دیگر شهدا در گلزار بهشت زهرا سلاماللهعلیها میرفت. این عادت زیارت شهدا در بهشت زهرا (س) خیلی در زندگی شهید سرلک پررنگ بود. این سالهای آخر هر صبح جمعه قبل از اینکه من از خواب بیدار شوم، خودش به بهشت زهرا میرفت و ساعت هشت صبح به خانه برمیگشت. در آن موقع از روز، در خلوت گلزار شهدا چه راز و نیازهایی میکرد، نمیدانم، اما مقید بود که حتماً صبحهای جمعه بهشت زهرا (س) باشد.
زمان شهادت همسرتان دقیقاً چه روز و ساعتی بود؟
قبلش عرض کنم که شهید به دلیل آنکه مدیریت منابع انسانی سپاه را برعهده داشت، کمی قبل از شهادت به جنوب کشور رفته بود. آنجا سنگ کلیهاش اذیت میکند و مجبور میشود زودتر از موعد مقرر برگردد تهران تا پیگیر درمانش شود. اینجا عمل میکند و دو روز از عملش گذشته بود که جنگ تحمیلی رمضان شروع شد. محمد آقا استعلاجی داشت و میتوانست نرود، اما بعد از شروع جنگ نتوانست در خانه بماند و رفت در بسیج تا ایست و بازرسی را همراه دیگر بسیجیها برقرار کنند. حتماً یادتان است که آن موقع چقدر روی مسائل امنیتی حساسیت ایجاد شده بود. شهید سرلک با احساس مسئولیتی که داشت رفت تا به همرزمانش کمک کند، اما تا چند روز همچنان به خاطر عوارض عمل حالش بد بود و، چون بین بچههای بسیج یک نفر پرستار بود، همانجا به شهید سرلک سرم وصل میکرد تا بتواند شرایط را تحمل کند. در مدت شروع جنگ تا شهادتش هم خیلی کم به خانه میآمد. شب قبل از شهادتش خانه مادرم بودم که آمد یکسری به ما زد و رفت.
ایست و بازرسی آنها کدام نقطه از تهران بود؟
همانطور که قبلاً عرض کردم، همسرم فرمانده حوزه مقاومت ۱۷۱ ازگل بود و زمان جنگ ایست و بازرسیشان را معمولاً در ورودی تهران از لواسان برقرار میکردند. همانجا هم محل شهادت همسرم شد.
آخرین تماستان با ایشان چه مدت قبل از شهادت بود؟
بعد از جنگ، چون آقا محمد بیشتر در ایست و بازرسی فعال بود، ما همراه پدر و مادرم در خارج از تهران بودیم. روز ۲۰ اسفندماه مصادف با ۲۱ ماه رمضان، کمی قبل از افطار با شهید تماس گرفتم. تماس کوتاه بود. ایشان گفت اینجا شلوغ است و اجازه بدهید افطار که کردم خودم تماس میگیرم. تماس که قطع شد خیلی طول نکشید که پهپاد دشمن دو موشک به سمت همسرم و همرزمانش شلیک کرده بود. پنج بسیجی در کنار ایشان شهید شده بودند. اولین موشک که گویی روی هوا منفجر شده و ساچمههایی را به اطراف پخش میکرد، درست به نقطهای خورده بود که همسرم حضور داشت و ایشان در لحظه به شهادت رسیده بود. خیلی عجیب است که صرفاً لحظاتی قبل از شهادتش، با او تماس گرفتم و برای آخرین بار با هم صحبت کردیم.
خبر شهادت را چه کسی به شما اطلاع داد؟
برادرم که از سالها پیش با همسرم دوست بودند، آن روز رفته بود به محمدآقا سر بزند که از چند متر فاصله میبیند موشک به همسرم برخورد میکند و اولین کسی که خودش را بالای سر ایشان میرساند، برادرم بود. البته برادرم به من حرفی نزد. به پدرم زنگ زد و ماجرا را به ایشان گفت. آن روز همراه خانواده خودم بودم، یک دفعه دیدم بابا حالش منقلب شد. احساس کردم که شاید خبری شنیده یا اتفاقی افتاده است، اما پدرم چیزی به ما نگفت. فقط گفت حاضر شوید برویم قیطریه. ما تعجب کردیم که چرا ایشان یکدفعه از ما میخواهد بیرون برویم. گفتم چیزی شده، گفت نه؛ حاضر شوید برویم بعد میگویم. کمی که گذشت گفت، آنجایی که محمد هست را زدهاند. با شنیدن این خبر، نگران شدم. زنگ زدم به همسرم که جواب نداد. زنگ زدم به نیروهایش که هیچ کدام از آنها هم پاسخ ندادند. زنگ زدم مادر شهید رشیدی که از نیروهای همسرم بودند و ایشان در آن واقعه ابتدا مجروح شدند و پنج روز بعد به شهادت رسیدند. مادر شهید رشیدی مضطرب بود، ولی به گفت آرام باش. انشاءالله که چیزی نشده، وقتی دیدم نتوانستم خبری از محمدآقا بگیرم، زنگ زدم به یکی از دوستان دوران مدرسهام و از ایشان خواستم برود ببیند آنجا چه خبر است. او هم رفته و متوجه شهادت همسرم شده بود، اما مثل دیگران ایشان هم چیزی به من نگفت. در آن لحظات من فکر میکردم همسرم فقط مجروح شده تا اینکه رسیدیم به منزل برادرم و ایشان آمد پشت فرمان نشست و همان لحظه وقتی به گوشیام نگاه کردم، دیدم که برایم پیام تسلیت فرستادهاند و متوجه شدم که محمد آقا به شهادت رسیده است. بعد از شهادت همسرم، او را به بیمارستان بقیهالله برده بودند. برادرم در جریان همه این مسائل بود و بعد برایم تعریف کرد که آن شب چه اتفاقی افتاده بود.
از شهید سرلک چند فرزند به یادگار مانده است؟
خدا به ما یک فرزند به نام امیرعباس داده که الان ۱۴ سال دارد و تنها یادگار پدر شهیدش است. امیرعباس در یک مقطع سنی قرار دارد که سعی میکند با قضیه شهادت پدرش محکم برخورد کند، اما این پدر و پسر خیلی رابطه خوبی با هم داشتند و تقریباً همه جا با هم بودند. انشاءالله که امیرعباس بتواند راه پدرش را ادامه بدهد.
سخن پایانی
شهید به جهت آنکه مسئول ترفیعات سپاه بودند، همه او را در سپاه میشناختند و فرد شناخته شدهای در کل کشور بود، اما هیچ منیتی نداشت و دوست داشت گمنام کار کند. نحوه شهادتش در ایست و بازرسی به عنوان یک بسیجی ساده مؤید همین مطلب است. به رغم شغل پاسداریاش، همیشه یک بسیجی بود و بسیجیوار زندگی کرد و نهایتاً هم به عنوان یک بسیجی به شهادت رسید. همچنین باید بگویم که ایشان در زندگی نسبت به پذیرش افراد با عقاید و ایدئولوژیهای مختلف و متفاوت با خودشان، گشوده بودند و تنها به این فکر میکردند که کار افراد انجام بشود و به مردم خدمت کنند.