ساعت از ۵ عصر گذشته بود و پارک کمکم خلوت میشد. مرد رهگذر روی چمنهای کنار یکی از درختچههای شمشاد دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد. آمده بود چند دقیقهای از هیاهوی شهر فاصله بگیرد، اما نمیدانست همان چند دقیقه قرار است او را به مهمترین شاهد یک پرونده جنایی تبدیل کند جوان آنلاین: ساعت از ۵ عصر گذشته بود و پارک کمکم خلوت میشد. مرد رهگذر روی چمنهای کنار یکی از درختچههای شمشاد دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد. آمده بود چند دقیقهای از هیاهوی شهر فاصله بگیرد، اما نمیدانست همان چند دقیقه قرار است او را به مهمترین شاهد یک پرونده جنایی تبدیل کند. صدای گفتوگو از نیمکت نزدیک به گوشش رسید. سه نفر بودند، یک زن جوان و دو مرد. ابتدا توجهی نکرد. گفتوگو مثل هزاران گفتوگوی دیگر به نظر میرسید، اما چند دقیقه بعد، بعضی کلمات باعث شد گوشهایش تیز شود.
«فردا ساعت ۴...»
«در را خودت باز میکنی؟»
«آره، من داخل خانه هستم.»
مرد رهگذر سرش را کمی چرخاند. هنوز نمیخواست باور کند چیزی که میشنود، واقعی است. زن جوان داشت نشانی خانه مردی ثروتمند را در اختیار دو مرد میگذاشت. بعد جملهای شنید که دیگر جایی برای تردید باقی نمیگذاشت. قرار بود صاحبخانه کشته شود.
مرد رهگذر آرام از جا بلند شد. خودش را به کوچه رساند و وقتی سه نفر سوار یک خودروی سواری شدند، بدون آنکه متوجه شوند، شماره پلاک را به خاطر سپرد.
آن شب، تلفن پلیس به صدا درآمد، اما پرونده برای کارآگاه نادری هنوز آغاز نشده بود. یک تماس مشکوک بود. وقتی گزارش به دست کارآگاه نادری رسید، نخستین واکنشش احتیاط بود. او به همکارش گفت: «ممکن است یک سوءتفاهم باشد. ممکن است آن سه نفر درباره یک فیلم یا داستان صحبت کرده باشند، اما اگر حتی یک درصد احتمال بدهیم نقشه واقعی است، نمیتوانیم صبر کنیم تا فردا کسی کشته شود.»
اطلاعات شاهد روی میز قرار گرفت. یک زن و دو مرد. یک خودرو. یک نشانی و مهمتر از همه، زمان دقیق اجرای نقشه ساعت ۴ بعدازظهر فردا.
نادری روی کاغذ چهار کلمه نوشت: چه کسی؟ چرا؟ چگونه؟
بعد زیر کلمه «چگونه» خط کشید.
او معتقد بود در پروندههای جنایی، قاتل ممکن است درباره انگیزه دروغ بگوید، درباره هدف سکوت کند، اما شیوه اجرای نقشه معمولاً ردپا بر جا میگذارد. اولین مأموریت، پیداکردن صاحبخانه بود. پیرمردی که تنها بود. تحقیقات نشان داد خانه مورد نظر متعلق به مردی به نام بابک است؛ پیرمردی ثروتمند که سالها بود در آن خانه ویلایی زندگی میکرد.
یک نکته بیش از همه توجه نادری را جلب کرد. بابک تنها بود. خانوادهاش سالها قبل برای زندگی به خارج از کشور رفته بودند و او در ایران مانده بود. تنها فردی که بهطور مرتب وارد خانه میشد، پرستار خانگیاش زن جوانی به نام فرزانه بود؛ نادری نام فرزانه را روی کاغذ نوشت، کنار آن علامت سؤال گذاشت.
بعد سراغ خودرو رفت. پلاک اعلامشده از سوی شاهد، متعلق به مرد جوانی به نام کیوان بود. حالا سه قطعه از پازل کنار هم قرار گرفته بود: بابک، مرد ثروتمند و تنها. فرزانه، زنی که به خانه او دسترسی داشت.
کیوان، صاحب خودرویی که شاهد، سه مظنون را سوار آن دیده بود، اما هنوز یک چیز کم بود. رابطه فرزانه و کیوان. حلقه اتصال.
وقتی سوابق و ارتباطات بررسی شد، مشخص شد کیوان و فرزانه با یکدیگر ارتباط دارند. نادری چند لحظه سکوت کرد.
پرونده دیگر شبیه یک گفتوگوی اتفاقی در پارک نبود. زنی که به خانه بابک رفتوآمد داشت، با مردی در ارتباط بود که خودروی او همان خودرویی بود که شاهد دیده بود، اما کارآگاه هنوز نمیخواست براساس حدس اقدام کند.
او گفت: «اگر قرار است کسی را متهم کنیم، باید بدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد.»
برنامه احتمالی آنها را دوباره روی کاغذ نوشت.
فرزانه وارد خانه میشود. در را برای همدستانش باز میکند. دو مرد وارد میشوند. بابک کشته میشود. اموالش سرقت میشود. جسد از خانه خارج میشود، اما یک سؤال بزرگ باقی مانده بود:
چرا باید بابک کشته میشد؟
ساعت ۴.
پنجشنبه ۲۱ فروردین، عقربههای ساعت آرامآرام به چهار نزدیک میشدند. خانه بابک زیر نظر بود. کارآگاه نادری و تیمش در فاصلهای مناسب، رفتوآمدهای اطراف خانه را کنترل میکردند. نادری به ساعت نگاه کرد. ۳:۴۰.
هنوز خبری نبود. ۳:۵۰. کوچه همچنان آرام بود. ۳:۵۸. یک زن جوان در مقابل خانه ظاهر شد.
فرزانه بود. او اطراف را نگاه کرد و وارد خانه شد. نادری بیسیم را برداشت. «مرحله اول انجام شد.»
چند دقیقه بعد، خودرویی در نزدیکی خانه توقف کرد. دو مرد از آن پیاده شدند.
کیوان و مرد دیگری.
آنها وارد خانه شدند. نادری دیگر تردیدی نداشت، اما هنوز نمیخواست عملیات را شروع کند. او میدانست چند ثانیه اشتباه ممکن است جان یک انسان را به خطر بیندازد.
همهچیز باید دقیق انجام میشد. یک دقیقه تا مرگ. ساعت ۴ شد. پشت در بسته خانه، سه مظنون قرار داشتند و مردی که قرار بود قربانی نقشه آنها باشد.
نادری به نیروهایش نگاه کرد. گفت: «حالا.»
مأموران در کوتاهترین زمان وارد خانه شدند.
مظنونان غافلگیر شدند. فرزانه هنوز باور نمیکرد پلیس از نقشه آنها خبر داشته باشد. کیوان سعی کرد چیزی بگوید، اما دیگر دیر شده بود. هر سه نفر بازداشت شدند.
بابک زنده بود؛ و شاید اگر آن مرد رهگذر چند دقیقه در پارک توقف نکرده بود، داستان میتوانست پایان دیگری داشته باشد.
نادری پس از بازداشت متهمان، دوباره به دفتر کارش برگشت. روی میز همان کاغذ اول پرونده قرار داشت.
چهار کلمه: چه کسی؟ چرا؟ چگونه؟
و حالا پاسخ همه آنها روشن شده بود. در بازجویی، فرزانه دیگر دلیلی برای پنهانکاری نداشت. گفت وسوسه پول باعث شده بود در این نقشه همراه کیوان شود. او سالها در خانه بابک کار کرده بود و از وضعیت مالی پیرمرد خبر داشت. میدانست او ثروتمند است و تصور میکرد مقدار قابل توجهی پول، طلا و جواهر در خانه نگهداری میکند. فرزانه به کیوان گفته بود، بابک ثروت زیادی دارد، کیوان هم پیشنهاد دیگری مطرح کرده بود، سرقت کافی نیست.
باید صاحب اموال از میان برداشته میشد. آنها تصور میکردند اگر بابک زنده بماند، شکایت خواهد کرد و پلیس به آنها خواهد رسید، اما اگر او را بکشند، کسی در ایران نیست که بلافاصله نبودنش را پیگیری کند. به خیال خودشان، نقشه بینقص بود. نادری هنگام خواندن اعترافات، روی جمله آخر مکث کرد: «فکر نمیکردیم در آخرین لحظات بازداشت شویم.»
کارآگاه زیر لب گفت: «هیچ نقشهای کامل نیست.»
راز نفر سوم
هنوز یک بخش پرونده برای نادری اهمیت داشت.
مرد سوم چرا وارد ماجرا شده بود؟
تحقیقات نشان داد او از دوستان کیوان است.
در ابتدا قرار بود فرزانه و کیوان دو نفری نقشه را اجرا کنند، اما بعد تصمیم گرفتند برای اجرای عملیات به نفر دیگری نیاز دارند. مرد سوم وارد ماجرا شد. سه نفر، یک نقشه، اما در واقع، چهارمین نفر هم در این پرونده نقش مهمی داشت.
کسی که آنها اصلاً او را حساب نکرده بودند.
مرد رهگذر.
همان مردی که روی چمنهای پارک دراز کشیده بود.
همان کسی که قرار نبود چیزی بشنود.
همان شاهدی که اگر چند دقیقه زودتر یا دیرتر از پارک خارج میشد، شاید نقشه قتل هرگز فاش نمیشد.
کارآگاه نادری بعد از پایان عملیات، تمام مراحل پرونده را دوباره مرور کرد. یک تماس ناشناس، به تنهایی برای بازداشت سه نفر کافی نبود، اما آن تماس یک سرنخ ساخته بود. پلاک خودرو، سرنخ دوم بود. صاحب خودرو، سرنخ سوم. رابطه او با فرزانه سرنخ چهارم. دسترسی فرزانه به خانه بابک قطعه بعدی پازل بود و در نهایت، حضور سه مظنون در ساعت تعیینشده داخل خانه، آخرین تکه معما را سر جای خود قرار داد. نادری معتقد بود مهمترین ویژگی این پرونده، نه اعتراف متهمان، بلکه سرعت عمل در کنار دقت بود. اگر پلیس زودتر وارد عمل میشد، شاید بدون داشتن مدارک کافی با یک سوءظن روبهرو بود. اگر دیرتر وارد میشد، ممکن بود با یک قتل مواجه شود.
فاصله میان این دو، فقط چند دقیقه بود. شاید حتی یک دقیقه.ای کاش وسوسه پولدار شدن به سراغم نمیآمد!
فرزانه در آخرین بخش بازجویی از تصمیم خود ابراز پشیمانی کرد. او گفت اگر آن روز وسوسه پولدار شدن به سراغش نمیآمد، امروز نه متهم بود و نه در انتظار تعیین تکلیف قضایی. او تصور کرده بود ثروت بابک میتواند زندگی او و کیوان را تغییر دهد، اما یک نقشه برای زندگی بهتر، خیلی زود تبدیل به نقشه قتل شد. نادری پرونده را بست و آخرین گزارش را روی میز گذاشت. در این پرونده کسی کشته نشد.
پیرمرد زنده ماند، اما سه نفر که خیال میکردند با یک نقشه حسابشده میتوانند ثروت مردی تنها را تصاحب کنند، پیش از آنکه نقشهشان به مرحله خونین برسد، پشت درهای اداره پلیس قرار گرفتند.
گاهی در پروندههای جنایی، یک سرنخ بزرگ از جایی پیدا میشود که هیچکس انتظارش را ندارد. این بار، سرنخ روی یک نیمکت پارک بود.
سه نفر آرام حرف میزدند. یک مرد بیخبر گوش میداد؛ و کارآگاه نادری، از کنار همان چند جمله پراکنده، نقشهای را رمزگشایی کرد که قرار بود ساعت ۴ عصر با مرگ یک انسان به پایان برسد.
اما چهار، این بار فقط عدد روی ساعت نبود.
چهار، زمانی بود که قرار بود مرگ اتفاق بیفتد و به لطف یک شاهد و هوشیاری پلیس، به ساعت نجات یک انسان تبدیل شد.