کد خبر: 1376767
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۳:۴۰
مادر ابوالفضل بشکنی ۷ ساله از اهدای اعضای فرزندش می‌گوید
1 روایت مادری که هفت سال تمام برای نجات فرزندش جنگید و در سخت‌ترین لحظه زندگی تصمیم گرفت اعضای بدنش را به کودکان دیگری ببخشد
سمیه اسلامی کیاسری 

جوان آنلاین: «خدا هیچ مادری را با داغ فرزندش امتحان نکند» مهسا صفورا هنوز وقتی از ابوالفضل حرف می‌زند، صدایش می‌لرزد. هفت سال بیشتر نداشت، پسربچه‌ای از دامغان که از سه‌سالگی ناگهان گرفتار بیماری شد و از آن روز، زندگی خانواده‌اش میان خانه و بیمارستان گذشت. ابوالفضل سه‌ساله بود که برای نخستین بار تشنج کرد. ناگهان از حال می‌رفت و هوشیاری‌اش را از دست می‌داد. هفته‌ای چند بار این اتفاق تکرار می‌شد و مادر، هر بار با اضطراب کودک خردسالش را به بیمارستان ولایت دامغان می‌رساند، اما علت بیماری مشخص نبود. 
 
یک‌بار پزشکان احتمال دادند قلب ابوالفضل بزرگ شده باشد و به دلیل کمبود امکانات، او را به بیمارستان امیر سمنان منتقل کردند. بررسی‌ها نشان داد قلب کودک مشکلی ندارد. آنجا بود که پزشکان مغز و اعصاب شرح حال او را شنیدند و برای نخستین بار احتمال تشنج را مطرح کردند. 

 بازگشت بیماری 
ابوالفضل دو روز بستری شد و تحت مراقبت قرار گرفت. دارو گرفت و خانواده با هزار امید به خانه برگشتند، اما بیماری دست‌بردار نبود. بعد از آن، مسیر زندگی خانواده به تهران رسید. در بیمارستان طب کودکان، پس از انجام آزمایش‌های لازم، پزشکان تشخیص تشنج همراه با بیماری متابولیک را مطرح کردند. درمان‌ها آغاز شد، اما حال ابوالفضل بهتر نشد. 

 امید به درمان 
آزمایش‌های بیشتری انجام شد و حتی نمونه‌ها برای بررسی به کانادا ارسال شد، شاید جایی، در میان نتیجه آزمایش‌ها، راهی برای نجات کودک پیدا شود. دوز دارو‌ها افزایش پیدا کرد، اما تشنج‌ها ادامه داشت. مهسا می‌گوید در یکی از روز‌هایی که حال ابوالفضل به شدت وخیم شده بود، او را با آمبولانس هوایی به بیمارستان منتقل کردند. پزشکان تلاش کردند او را احیا کنند و مدتی بعد دوباره امید به زندگی در خانه خانواده برگشت. 

 مرداد سخت 
مرداد امسال، همه چیز سخت‌تر شد. اوایل مرداد، خانواده در حال انتقال ابوالفضل به بیمارستان بودند که وضعیتش ناگهان وخیم شد. انتقال به سمنان متوقف شد و کودک دوباره به بیمارستان دامغان بازگردانده شد. عملیات احیا انجام گرفت و پس از آن او را به بیمارستان امیر سمنان منتقل کردند. نیمه‌های شب بود که ابوالفضل خوابید، اما سحرگاه حالش دوباره وخیم شد و پزشکان برای نجات جانش تلاش کردند. صبح، مهسا بالای سر فرزندش ایستاده بود. به دستگاهی که وضعیت او را نشان می‌داد، نگاه می‌کرد. سطح هوشیاری پایین آمده بود. صورت کودک سفید شده و لب‌هایش کبود بود. مادر پزشکان را صدا زد. پزشکان خودشان را رساندند. ابوالفضل دچار ایست قلبی شده بود. با شوک، قلب کودک دوباره به حرکت درآمد، اما ساعتی بعد، پدر و مادر را به اتاقی فراخواندند. این بار خبری در انتظارشان بود که هیچ پدر و مادری آمادگی شنیدنش را ندارد. 

 تصمیم بزرگ 
پزشکان گفتند ابوالفضل دچار مرگ مغزی شده است. آن لحظه، برای خانواده‌ای که هفت سال با بیماری فرزندشان جنگیده بودند، پایان یک مبارزه بود، اما آغاز تصمیمی دیگر. خانواده با یکدیگر مشورت کردند. مادر، پدر و دو قلو‌های ۲۰ ساله خانواده که چشم‌انتظار برادر کوچکشان بودند، تصمیم گرفتند اجازه ندهند زندگی ابوالفضل با مرگش برای همیشه تمام شود. اعضای بدنش را اهدا کردند. آمبولانس، ابوالفضل را به بیمارستان سینای تهران منتقل کرد. ۱۲ مرداد، عمل برداشت اعضا انجام شد. کبد و دو کلیه ابوالفضل به دو بیمار نیازمند پیوند شد، دو دختر و پسر ۱۱ و ۱۷ ساله دیگر فرصت ادامه زندگی پیدا کردند. 

 تصمیم دشوار 
مادر می‌گوید، تصمیم آسانی نبود. چطور می‌توانست آسان باشد؟ مادری که هفت سال برای زنده ماندن فرزندش جنگیده بود، حالا باید می‌پذیرفت که دیگر صدای او را نمی‌شنود، صورتش را نمی‌بیند و دست‌های کوچکش را در دست نمی‌گیرد. 
مهسا و خانواده‌اش نمی‌خواستند رنجی که خودشان سال‌ها کشیده بودند، برای خانواده دیگری تکرار شود. 
می‌گوید، شاید خانواده‌هایی باشند که مدت‌ها چشم‌انتظار درمان فرزندشان هستند، شاید کودک بیماری باشد که خانواده‌اش توان پرداخت هزینه‌های درمان را نداشته باشند. برای همین، اعضای بدن ابوالفضل را «برای رضای خدا» بخشیدند تا چند کودک دیگر فرصت زندگی پیدا کنند. 

 جای خالی عزیز 
حالا خانه برای مهسا ساکت است. جای خالی ابوالفضل را نمی‌تواند ببیند. هر طرف که نگاه می‌کند، خاطره‌ای از پسرش می‌بیند. می‌گوید بعضی‌ها به او می‌گویند: «ابوالفضل از رنج بیماری راحت شد»، اما برای یک مادر، این جمله تسکین ساده‌ای نیست. او می‌گوید هیچ‌کس نمی‌تواند جای ابوالفضل را برایش پر کند. از پسر هفت‌ساله‌ای حرف می‌زند که هرچه داشت با دیگران تقسیم می‌کرد، کودکی دلسوز که حتی با بزرگ‌تر‌ها رفتاری مهربانانه داشت. حالا ابوالفضل دیگر در خانه نیست، اما بخشی از وجودش در بدن کودکانی دیگر ادامه پیدا کرده است. مادری که نمی‌تواند جای خالی فرزندش را تحمل کند، دست‌کم می‌داند آخرین بخشش پسرش، شاید اشک را از چشم مادر دیگری پاک کرده باشد. 

 مادرانه 
مهسا برای خانواده‌هایی که روزی در موقعیت اهدای عضو قرار می‌گیرند، یک جمله دارد: «درست است که داغ سنگینی است، اما اهدای عضو کار خیلی قشنگی است، چون مادران دیگری را از رنج کشیدن بچه‌هایشان نجات می‌دهد.» ابوالفضل هفت سال زندگی کرد، هفت سالی که برای مادرش پر از بیمارستان، تشنج، نگرانی و امید بود. او رفت، اما خانواده‌اش در سخت‌ترین لحظه، تصمیم گرفتند پایان زندگی او، آغاز زندگی دیگری باشد.

برچسب ها: حوادث ، پزشک ، سلامت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار